خانه / رمان / رمان آنلاین (پەڕە 6)

رمان آنلاین

رمان خاطره /پارت چهلو سه

سر تکان می‌دهم: _چشم حتما مزاحمتون می‌شم. دستم را می‌فشارد: _مراحمی دخترم. مراقب خودت و پسرم باش به خدا می‌سپارم‌تون! امید به جای من جواب می‌دهد: _این جغله بچه می‌خواد مراقب من باشه؟دمت گرم والده سلطان! _چون می‌دونم تو سر به هوایی…ماشالله دخترم خانومه برای خودش! پوزخند می‌زند و آرام …

بیشتر بخوانید »

رمان استادمن/پارت بیستو دو

  لب گزیدم و‌گفتم: کی بهم یاد میده؟ خیره ی لبام شد و گفت: خودم! سرم و دادم عقب که سفیدی گردنم عقل از سرش پروند. چرا میخواستم تحریکش کنم؟ خدای من حتی وقتی باهام فاصله هم داره از گرمای بدنش تحریک میشم. فکش قفل شد و با چشمای قرمز …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو هشت

لباس پوشیده آماده رفتن به شرکت است. مردمک های نگرانش در چشم های بارانی ام دودو می زند. بازوانم را می گیرد و مرا سمت خود می چرخاند. _دلان… دلان چی شده؟ کی ناراحتت کرده هان؟ صورتم را با دستانم می پوشانم و سر تکان می دهم و بریده بریده …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دو پارت نوزده

  به خونه که برگشتیم هوا کم کم داشت تاریک میشد . ایلین حالش بهتر بود و من نگرانیم کمی آروم شده بود‌. با ورود مون به خونه با مونس که تنها جلوی تلویزیون نشسته بود رو به رو شدیم ازش پرسیدم کیمیا کجاست؟ و اون شونه ای بالا انداخت …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت چهلو دو

روی صندلی جلوی میز آرایشم می‌نشینم و لای کاغذ را باز می‌کنم. دست خط آشنای پارسا را می‌شناسم و از خط اول شروع به خواندن می‌کنم : _جانان…عزیزم…روی این که باهات رو در رو بشم رو نداشتم.عجیبه حتی الان که دارم می‌نویسم و تصور می‌کنم که قراره این نامه رو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو هفت

تای ابرویم را بالا می دهم و با یادآوری مجادله ظهر بین علی و لیزا زبانم را روی لبم می کشم و با دودلی می گویم: _علی… می گم امروز اون کاغذایی که دست لیزا بود… منظورم همون کاغذایی که بخاطرش دعوا کردین… مگه اونا چی بود که لیزارو اون …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت بیستو دو

  از حرص دندون قروچه ای کرد و بازومو گرفت کشید که بلند شدم و‌بلند گفتم: دردم اومد اییی. با تشر توی صورتم گفت: تو نمیخواد نگران رابطه ی من باشی.. شمرده شمرده زیر گوشم ادامه داد: تو… جات.. شب.. کنار.. منه! نیشخندی زدم و‌گفتم: خوبه حرمسرا باز کن ده …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت چهلو یک

خاطره‌سازی‌°.سارگل, [۱۵٫۰۴٫۲۰ ۲۱:۱۱] #پارت۳۰۱ * * * * * * عرق از روی گردنم سر می‌خورد و تمام تنم در گرما می‌سوزد اما دست برنمی‌دارم و محکم‌تر مشت می‌کوبم. _نذار باور کنم به خاطر یه پسره ی هیچی ندار حاضری قید پدر و مادرت و برای همیشه بزنی! محکم‌تر مشت …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت هجده

  بیخیال موهای دخترم رو بوسیدم دختر من مونسه من برای من کافی بود و نیازی به پسر نداشتم اما خانواده ای که نمیدونم این همه حرف و حدیث از کجا در می آوردند مجبورمون کرده بودند تا تن به این کار بدیم و بخوایم اینطور اذیت بشیم و عذاب …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو شش

کمرم را به چپ و راست تکان می‌دهم و عضلاتم را می کشم. _نخیرم خسته شدم. وگرنه عمرأ اگه دنبال بی معرفتا راه بیفتم. قدمی جلو می آید و لپم را می کشد. _باشه. تو که راست می گی. خودم را به نشنیدن می زنم و به طرف جایگاه دو …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت هفده

  دستی به موهام که روی صورتم ریخته بود کشیدم و پشت گوشم فرستادم و گفتم من نیازی ندارم که به خودم برسم گاهی فقط برای تنوع این کارو میکنم آرایش کردن این طوری تغییر کردن برای کسایی که اعتماد به نفس ندارن و صورت شون ایرادی داره خوبه تا …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت چهل

  در کافه را باز می‌کنم و از همان بدو ورود چشمم پی او می‌گردد. غیر از دو دختر جوان و یک زوج کسی را در کافه نمی‌بینم. نگاهم سر می‌خورد سمت پیشخوان و چهره ی آشنای همان پسری را می‌بینم که همیشه پشت صندوق نشسته. سری برایم تکان می‌دهد …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/ فصل دو پارت بیستو یک

  با دستای لرزون از شهوت فکمو‌گرفت و‌چسبوند به کمد پشتم با خنده ی سکسی لبمو به دندون گرفتم. لبام ابنباتی شده بود و برق میزد. سینه هاش بالا پایین میشد و جوری نفس میکشید انگار بدون من نفسش قطع میشه، پاهاشو به پاهام چسبوند که از گرماش دیوونه شدم، …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت بیست

  منتظر نگاهش کردم: تو هنوزم به اون پسره دامون، فکر میکنی؟ اخم غلیظی کردم: به هیچ وجه. _مطمئن؟! از ته دلم و با اطمینان گفتم: مطمئنم. سری به معنای باشه تکون داد و گفت: دلت میخواد هنوزم ازش انتقام بگیری؟ با شک نگاهش کردم و گفتم: چطور مگه؟ با …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت نوزده

رفتیم توی حیاط و سمت پارکینگ ماشیناش و اشاره ای به پنج تا ماشینش کرد و‌گفت: کدوم؟! _ماشین خودم‌کو؟ با سر اشاره ای به پارکینگ سرپوشیده ش که ته باغ بود زد و‌ لبخندی زدم و‌ نگاهی به پاترول دو در مشکیش کردم. برگشتم سمتش و گفتم: پاترول! ابروهاش بالا …

بیشتر بخوانید »

رمان خاظره/پارت سیو نه

او هم دستم را پس می‌زند.سینی چای را روی میز می‌گذارم و زودتر جایی برای نشستن پیدا می‌کنم. همه سکوت کرده اند و تنها چیزی که به گوش می‌رسد صدای نفس‌های بلند و از سر خشم است. گویی همه منتظر حرفی‌اند تا حمله را شروع کنند. این فرصت را امید …

بیشتر بخوانید »