خانه / رمان / رمان آنلاین (پەڕە 4)

رمان آنلاین

رمان خان زاده/پارت بیستو پنج

با شنیدن این خبر مینا کمی گرفته شد اما به سمتم اومد و منو بغل کرد و گفت _خوشحالم که بهترین تصمیم گرفتی با اینکه میدونم با رفتن تو باز برمیگردم به اون تنهایی سابق و این خونه خیلی دلگیر میشه … دستشو گرفتم و کنار خودم نشوندمش عزیزم نمیرم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو هشت

وحشیانه خودشو بهم میکوبید و‌ من از لذت طولانی که بهم داده بود نای حرکت و ناله کردن نداشتم لعنتی خستگی ناپذیر بود. ناله های ارومی میکردم‌ و یهو با حس دستاش که روی بهشتم نشست و‌حرکت سریعش باعث شد جیغ بلندی کشیدم و همونطور که دستشو تکون میداد ضرباتشم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو چهار

همین که صدای بسته شدن در به گوشم می رسد خوشحال از پایان انتظارم نیم خیز می شوم. اما آه از نهادم بلند می شود وقتی به جای محمد، زن پرستار را می بینم. صبح بخیر گفتنش از پشت ماسک جلوی دهانش را به سختی تشخیص می دهم. بنظر کمی …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو پانزده

وقتی دید قصد برگشتن ندارم کلافه شد و با کلافگی چنگی به موهاش زد وادامه داد: _الان گفتن حرف های ما هیچ فایده ای نداره که! منم مردم.. من هم تواین شرایط قرار گرفتم و میدونم که اون بنده خدا الان حرف هیچکس رو باور نمیکنه و فقط چیزایی که …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس و کارمند مغرور/پارت صدو چهارده

ندا_ عزیزم این که غصه نداره.. اتفاقا به نظرمن خیلی کم وزن اضافه کردی.. همه ی زن هایی که اونجا بودن بالای ۱۵ کیلو رفته بودن.. اصلا غصه نخوریا.. بعدزایمان اثری ازش نمی مونه قول میدم! خلاصه تا به خونه رسیدیم بحث اضافه وزن من ادامه داشت و یه جوری …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو هفت

  لبام و‌جمع کردم: _عه اخبار و یبار میگن! با بدجنسی گفت: _پس اخبار و یبار میگن؟ با شیطنت نگاهش کردم: _آره. یهو دوتا دستمو قفل کرد و انگشتاش و روی پهلو و شکمم حرکت داد که جیغ بلندی کشیدم و بلند خندیدم. با جیغ و خنده خودمو به شدت …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات مینویسم حالا ببینیم چی میشه اما من خوب میدونستم هیچ وقت نمیتونم حامله بشم برای همین بیخیال گرفتن جواب ازمایش شده بودم و قرار بود امروز برم سراغش… اما استرس بیماری لاعلاج گرفته بودم که …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت بیستو سه

حال و روزم به حدی خراب بود که نمی دونستم باید چیکار کنم خودمو زندگیمو انگار که گم کرده بودم. تنها دلخوشیم به ماشینی بود که آیلین با خودش برده بود من می تونستم باهاش بفهمم کجاها رفتن و الان کجاست. باید به پلیس خبر میدادم چقدر دردناک بود اما …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو شش

  با ورودمون چند نفر حرکت کردن سمتمون و‌ با چاپلوسی شروع کردن به سلام و احوالپرسی شاهرخ هم با غرور براشون سر تکون می داد و زیر لب جواب میداد. قدرتی که داشت برام عجیب بود و ناخوداگاه احساس قدرت و غرور میکردم که کنارش دارم راه میرم، دستامو …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس و کارمند/پارت صدو سیزده

  _خدانکنه.. یه کم بیقرار بودم.. الان دیگه خوبه خوبم! _خدالعنتش کنه اینجوری اشکتو درآورده.. روم سیاه خواهر نمیخواستم تنهات بذارم.. باگیجی نگاهش کردم که با خجالت ادامه داد: _آقا گفتن که مهناز اومده و باحرف هاش دلتو شکسته.. کاش قلم پام میکشت و نمیرفتم! رفتم کنارش.. دستمو دور شونه …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. دست در جیب هایش پوزخند صداداری می زند. _مطمئنی فقط همین بوده؟ و بدنبالش صدای قدم هایی که می گوید سمت پنجره می رود. همانند پخش شدن قطره ای جوهر در آب، انجماد آرام و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهل ویک

علی ژاکتم را روی ساعدش می اندازد. _لجبازی نکن امروز سرده بپوشش! با کله شقی رو می گیرم و دستگیره در را می کشم و ” نمی خوامم ” با دیدن دو مرد درشت اندام و قوی هیکل، سر تا پا سیاه پوش جلوی در، نصفه نیمه روی زبانم می …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دو پارت بیستو دو

از وقتی که از شیراز راه افتاده بودیم من گوشیم خاموش کرده بودم نمیخواستم اهورا اگر زنگ بزنه جوابشو بدم من برای همیشه اهورا کنار گذاشته بودم می خواستم دیگه کتاب این مرد و برای خودم ببندم و بیخیالش بشم میدونستم این آدم هرگز هرگز نمی تونه دست از خیانتاش …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو دوازده

دوباره زنگ زد که ومن دوباره رد تماس زدم! واسم نوشت: _دلت نمیخواد صدامو بشنوی؟ نوشتم؛ دلم میخواد ببینمت! _داری گیجم میکنی.. مطمئن باشم شیرین داره پیام میده؟ حداقل جواب بده بفهمم خودتی! _خودمم بخدا.. چرا گیجت کنم؟ اینکه بخوام باهات حرف بزنم کجاش جای تعجب داره؟ _آخه توازاین کارها …

بیشتر بخوانید »