خانه / رمان / رمان آنلاین (پەڕە 3)

رمان آنلاین

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو نوزده

  سینا رفت و من با چشم های گرد شده وپر از بهت به رفتنش نگاه کردم.. من یک هفته بیهوش بودم؟ چطور متوجه نشدم؟ ندا درحالی که زیر لب به جون پرستار بداخلاق غر میزد دستم رو گرفت ودنبال خودش به داخل اتاق برد.. همزمان که در اتاق رو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو یک

از طرفی به خود نهیب می زنم: ” اگر از این در بیرون برود قطعا می بازم! ” پژواک صدای تند پاشنه های بلند کفش هایم در اتاق متوقفش می کند. حرص زده دنبالش می دوم و بازویش را می چسبم. _چی از جون من می خوای؟ همین که سمتم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو دو

  بعد از بوسه ی طولانی که از هم گرفتیم کشیدم عقب و اون پیشونیش و به پیشونیم چسبوند: _دوسم داری؟ از قصد جوابشو ندادم و نوک بینیش و بوسیدم که با زجر چشماشو رو هم فشرد: _آیسان عذابم نده! دوسم داری یا نه؟ لبخند ملایمی زدم و لبش و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی ام شرمزده سرم را پایین می گیرم. احساس می کنم باید حرفی بزنم تا اگر سوتفاهمی برای محمد پیش آمده از بین برود‌. _می خوام یه چیزی بگم. نگاهش در صورتم می چرخد. _گوش می …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هجده

سینا بامهربونی گفت: _حالا که خیالت راحت شد برگردیم؟ موندن اینجا خوب نیست و بچه ها توی شرایط حساسی هستن! سرومو به نشونه ی تایید تند تند تکون دادم و همزمان که به طرف درمیرفتم گفتم: _کی می بریمش خونه؟ میتونم بغلش کنم؟ _نمیدونم.. من یه کم درگیر کارهام بودم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو هفت

آنتوان بیلز وکیل جدی و سرسختی به نظر می رسد. نگاهم روی چهره ی جاافتاده ای که از سفیدی به سرخی می‌گراید با طره ای از موهای یک دست سفید جلوی سرش می چرخد. عینک قاب فلزی دایره ای برازنده اش است. شک ندارم وکیل باتجربه و کارکشته ای باشد. …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو یک

ا با گریه گفتم: شهرم خونم پیش پدر و مادرم تا از دست تهمتای تو راحت بشم. بعدم زدم زیر دستش و با سرعت رفتم که دوباره دستمو محکم گرفت : _حق نداری جایی بری مگه کشکه؟ خدمتکارا اومدن بیرون و شهیاد رو پله ها ایستاده بود و همه به …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/پایان

کنار زدم و گفتم به من دست نزن خواهش می کنم حالم خوب نیست… مادرم ناراحت کنارم نشسته بود که زمزمه کردم همینو میخواستی که زندگیمو به آتیش بکشه؟ می خواستی زنمو از من بگیری؟ هزار بار گفتم اون بچه ی توی شکم کیمیا ماله ایلین منه مال منه… کیمیایی …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو شش

می لرزم! می هراسم! با این حال جرات می کنم و با تارهای صوتی خشک و مرتعشم می پرسم: _شاهین؟! اتفاقی افتاده؟! _دلان؟ ” چرا قدم هایش شل و بی حال است؟! ” _من واقعا متاسفم! زهرخند می زنم. نگاهم گشاد می شود. ” چرا مغموم است؟! ” بازویم را …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هفده

با شنیدن این خبر خوشحال شدم وازشدت خوشحالی گریه هام بیشتر شد و تبدیل به هقهق شد.. میون هق زدن میخندیدم… همزمان ازندا می پرسیدم! _زنده اس؟ توروخدا راست میگی ندا؟ پسرم سالمه؟ نفس میکشه؟ نقض عضو که نداره؟ _نه قربونت برم بخدا صحیح وسالمه! روی زمین نشستم وبا گریه …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سی

  با این حرفم خفه خون گرفت و سرشو انداخت پایین و بعد لحظه بحث و عوض کردم: _خوب بیخیال. چیکار میکنی خودت؟ چطور شد از استاد دانشگاه بودن رسیدی به قاچاق مواد؟ خنده ی مصنوعی کرد: _زندگیه دیگه! خندیدم و یه قلوپ از نوشیدنیم و خوردم: _یعنی نمیخوای جواب …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو شانزده

ندا با حسرت آهی کشید و گفت: _من فکرمیکردم چون دوستش نداشتی ازش جدا شدی! ای کاش میشد همه چی رو کنترل کرد تا هیچ عاشقی به این حال گرفتارنشه! _حماقت کردم.. خودم با دست های خودم دونه به دونه پایه های زندگیمو از ریشه خراب کردم و زندگیمو روی …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو پنج

دانه ای اشک روی صورتم می افتد. ناخودآگاه در تصوراتم صحنه ای مجسم می شود که درِ حمام را باز می کنم و همان پرستار با سُرنگش سمتم حمله ور می شود. مستأصل با نگاهی سریع روی میز و اطرافم به دنبال وسیله ای برای دفاع از خود می گردم. …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/پارت بیستو شش

دستم روی شکمم گذاشتم و آهسته سومین بچه مون رو نوازش کردم و گفتم دعا کن دعا کن برادرت سالم به دنیا تنها خواستم همین بود گوشیش رو با خودش نبرده بود برای همین نمی تونستم باهاش تماس بگیرم به راحیل زنگ زدم و جریان گفتم بهش خبر دادم که …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو نه

  با بدبختی خداحافظی کردم و‌گوشی و انداختم کنار که با حرص نگاهم کرد. با خنده چنگی به موهای خوش حالت خرماییش زدم: _چته تو دیوونه؟ با نفس عمیقی که معلوم بود از حرصه گفت: _یادت نره ایسان به این پسره چراغ سبز نشون بدی و بخوای دورم بزنی من …

بیشتر بخوانید »