خانه / رمان / رمان آنلاین (پەڕە 2)

رمان آنلاین

رمان پرنسس/پارت هشتادو شش

“عشقم” را آنقدر شیرین و دلچسب می گوید که حقیقتا نمی توان بی جوابش گذاشت اما قبل اینکه به دوست داشتنم اعتراف کنم لب هایم به اسارت آتش لب هایش درآمده و با یک حرکت بر رویم خیمه می زند. و این شیرین ترین اسارت دنیاست. *** تاج ظریف مملوء …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو هشت

  با تعجب گفت: یه نصفه روز؟؟! چخبره بابا! با حرص خواستم بلند شم که سریع بغلم کرد: _باشه باشه غش نیا میریم، نصفه روز در اختیار توام. با جدیت نگاهش کردم: _کل روز! با بیچارگی گفت: چرا کل روز؟! _عشقم میگم خریدام زیاده نمیشه که نصف روز یسره تو …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو هفت

  شاهرخ بااخم گفت: ما نمی دیدیم معصومه خانوم این بچه داشت میدید ما نشستیم کنارش. رو به من گفت: بیا بیرون ببینم. با نیش باز سری به معنای نه تکون دادم و فرو رفتم توی کاناپه که معصومه خانوم منو نبینه. معصومه خانوم زد رو دستش و گفت: _خدا …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو چهار

  ندا_ دلیل جدایی شما دوتا فقط غروره! اگه ازهمون روزای اول مانع رفتنت میشدو این اعتراف رو قبل از رفتنت میکرد الان جفتتون عذاب نمی کشیدین! آره باید بگی! من هم نظرم همینه و به نظرم اون طفل معصوم حقش نیست از باباش دور بمونه و باباشم حقش نیست …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتاد و پنج

خنده ی شاهین لحظه ای بریده می شود و بعد از چند ثانیه سکوت هر دوباهم چنان زیر خنده می زنند که این طرف، در اتاق پرو، من و رویا نگاه معنی داری در صورت هم می اندازیم و ریزریز می خندیم. بیخ گوش رویا نجوا می کنم: _باز محمد …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو سه

_تاروزی که زنده ام، این محبتتون رو فراموش نمیکنم! ازم جدا شد وبا خنده گفت: _ای جانم قربونت برم.. حالا چرا داری گریه میکنی؟! _قشنگ ترین سوپرایز عمرم بود! آقا سینا واسه بچه ام نه تنها دایی، بلکه پدری کرده و من هرگز این فراموش نمیکنم این همه لطف رو! …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو شش

  بلند خندید: عجب توله سگ بی تربیتی گیرم اومده ها. پشت چشمی نازک کردم: _دلتم بخواد. با اون صدای مردونش لب زد: _دل که خوبه همه وجودم میخوادت. لبخند ملوسی زدم و خودم و بهش چسبوندم. وقتی رسیدیم به در ورودی عمارت گفتم: _بزارم زمین خودم میرم شاهی. _چرا؟مگه …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی لبم کشیدم: _واقعا؟ خمار شد: _اره بیشرف. اره هلوی من، اره زردالوی من. غش غش خندیدم و دستو گذاشتم روی خشتکش: _مرسی از گردوهات حاجی. پلکش لرزیدن: _اوف دورت بگرده این گردوها. بلند خندیدم و …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو دو

  سینا بالبخندی که پربود از پوزخند گفت: _باشه آبجی ماکه حرفی نزدیم! بفرمایید برید پیش جوجه فسفلی! اما تا قبل ازاینکه بیرونمون ننداختن برگردین تا زودتر بریم وبه بقیه ی کارها برسیم! باهمون لباس های بیمارستان که تنم بود به طرف در رفتم که سینا گفتم: _کجا؟ _بریم پیش …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو چهار

بی اراده کف دستانم را روی صورتم می گذارم و روی زانو خم می شوم. تهاجم صحنه های عذاب آور شروع به چنگ زدن ذهن پرآشوبم می کند. زیرلب می نالم: _علی…!؟ شاهین شانه هایم را می گیرد. _دلان؟! دلم می خواهد ضجه بزنم. ” من هنوز با عذاب وجدانم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو سه

کنترل جفت چشمانم را محکم بدست می گیرم تا از طلایی های معرکه اش پایین تر نرود. تای ابرویش را بالا می فرستد. _خب داشتین می فرمودین بانو! انگار دنبال یه چیزایی می گشتین! به لکنت می افتم. _خب لیوان… لیوان می خواستم. برای چند ثانیه نگاه شیطنت آمیزش را …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو یک

  سینا هم که اون روزا حسابی دیونه شده بود و کنترل رفتارش دست خودش نبود تو روی همه ی خانواده در اومد و ساره روهم یه کتک حسابی زد و بعداز اون همه تنهاش گذاشتن! توروزای سختی که باید کنار پسرشون بودن اونو ازخونه بیرون کردن! _با مهناز چیکار …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو چهار

  _ازم بدت اومد زندگیم؟ با شنیدن این حرفش گریه هام بیشتر شد که دست انداخت دور گردنم و کشید سمت خودش. سرم رفت روی سینش و با هق هق و تن لرزون نگاهش کردم: _شاهرخ تو کی بودی؟ با عذاب نگاهم کرد: _یه حیوون به تمام معنا! با غم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو سه

  با لذت لبمو‌گاز گرفتم و باس*م و روش مالیدم که چشاش و بست و‌اهی کشید و منم از قصد بیشتر فشردم و با عشوه گفتم: _دوستش داری؟ با نفس نفس از شدت هوس چنگی بهش زد: _عاشقشم! میخوام لهش کنم. لباش بدجور چشمک میزد خم شدم و لباشو به …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیست

    باحسرت آهی کشید و گفت: _اینقدر که دور ودرزاه که آدم فکر میکنه از اون روزا هزارسال گذشته ونمیدونه از کجا شروع کنه! به پهلو شدم و بهش نگاه کردم.. _ازهرکجا که جز ممنوعه ها نیست! دوباره آهی کشید وگفت: _همه چیز بعداز رفتن مهناز خراب شد و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو دو

میخ کفش های شیک و براقش لب هایم از هم باز می شوند: _نه…! پوزخند صدادارش عمدی است. _نه! درسته. نه! اگر واقعا حق با تو هست ثابت کن! کارت پرواز را در دستش مچاله می کند و حرص زده به زمین می اندازد و زیر پایش لِه می کند. …

بیشتر بخوانید »