خانه / رمان / رمان آنلاین (پەڕە 10)

رمان آنلاین

رمان خان زاده/فصل دو پارت سوم

حرفش کاری کرد که قلبم بلرزه و دودل بشم و با تمام وجودم دلم میخواست حرفاش حقیقت باشه. سکوت کردم که اون دوباره به حرف اومد. _بهم بگو کجایین باید باهات حرف بزنم آیلین. باز تسلیمش شدم باز دلم و به دریا زدم و بهش اعتماد کردم. بهش گفتم: خواهش …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من فصل دو/پارت ده

  انگشتمو بیشترفرو‌کردم تو جا دکمه که بالاخره باز شد با لبخند پیروزمندی صاف ایستادم که دیدم با چهره ی سرخ شده خیره شده بهم. اب دهنمو قورت دادم و بخاطر کوچیک بودن اتاق پرو تقریبا تو بغلش بودم. با هول گفتم: خوب دیگه بزار برم بیرون کتتم بپوش ببینم …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت نوزده

چشمای یلدا متعجب بودن ولبهاش خندون….انگار گیر کرده بود…بین باور کردن و نکردن حرف من ! نیم خیز شدمو پشتمو تکیه دادم به تاج تخت…یلدا کوتاه خندید و گفت: -سرکارم گذاشتی!؟ سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم: -نه! چرا باید دروغ بگم…. صدام لرزید.با همون بغض گفتم: -از …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت شانزده

با لبخند گفتم: _دلم میخواد تا صبح بخندم… ترهای از موهایم که روی صورتم ریخته بود، کنار زد و به چشمانم خیره شد: _تو تا ته دنیا بخند. دم عمیقی گرفتم و لبخندم رنگ گرفت: _ذوق دارم… چشمانش برق زد؛ دقیق از آنهایی که عاشقانههای چشمانش ملموستر از همیشه میشد! …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو پنج

زن ذلیل بدبخت سینه سپر می‌کند و جواب می‌دهد: _مگه خوردن کار آسونیه؟از صبح هی چیز میز جا بدی تو اون شکمت بدون این‌که با خودت بگی شوهرت یه آرایشگر سادست که حقوقش بخور و نمیره… یعنی همون قدری بخور که نمیری. خنده‌ام می‌گیرد.مهتاب بیچاره بامیه‌ای که خورده بود می‌ماند …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت دوم

  بلاخره موقعیت خوب پیش اومد و یه نفر از خونشون زد بیرون و درو نبست. فرز دویدم و از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم. دقیقا خوب موقعی وارد اتاقک شدم. اهورا هم رسید و با کیمیا و یاشار رفتن توی خونه. صداشون خیلی واضح بالا میومد. …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت پانزده

” دوستان عزیز لطفا قبل خوندن این پارت پارت قبلی را مجدد بخونید” سرفه ای کردم خودم را جلوتر کشاندم و گفتم: _اگه این رو امضا کنم چی میشه؟! سرهنگ دوباره سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: _هیچی، یه تعهده… همین! ابروهایم را بالا انداختم و …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دوم پارت یک

جلددوم فصــل دوم رمــــان جـــذاب خـــانزاده مقدمه: تصور کن همه چیز خوب داره پیش میره! من کناره تو و دخترمون خوشحالم و این زندگی پر از آرامش و از هر چیزی بیشتر دوست دارم. اما دست سرنوشت بی رحم تر از این حرفاس که اجازه بده هم چنان این آرامش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستوچهار

با اخم نگاهش می‌کنم که می‌پرسد: _چرا آبغوره گرفته؟ حس بدی به دلم سرازیر می‌شود؛ انگار عادت کرده بودم به این‌که توجهش مال من باشد… که فقط ناراحتی من را بفهمد،نگران من بشود…ای جانان بدبخت!چه دل خوش کردی به کسی که می‌دانی جان می‌دهد برای نزدیک‌ترین رفیقت… بدون از دست …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هجده

  نمیدونم بوسه های همراه با ترس لذت بیشتری دارن یا بوسه هایی که در کمال آرامش اتفاق میفتن…..چرا گاهی این شهر رو دوست نداریم!؟ شاید دلیلش همین…اینکه هیچوقت دونفر که همدیگرو دوست دارن نمیتونن بدون ترس حتی یه بوسه ساده رو گونه ی هم بکارن! چه برسه به لب …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو پنج

_و حالا خانم ها و آقایان… دِلان سوپرمدل جشن بعدی ویکتوریا سکرت. و بدنبالش چشمکی برایم می زند. همگی با شوخی اُیِ کشداری می گویند که باعث می‌شود خجالت زده دستانم را در هم قفل کنم و مودبانه با همگی سلام و احوالپرسی می کنم. انقدر سر به سر هم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو چهار

_باشه پس می ریم نهار. از اینکه هیچ پولی ندارم ته دلم فرو می ریزد و بخاطر حفظ آبرویم می گویم: _نه… نه من گرسنه م نیست. فقط منظورم این بود که الان ممکنه… با شیطنت دستم را می کشد و با لحن زیبایی می گوید: _بیا دیگه تعارف نکن! …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هفده

بازوی یلدا رو گرفتم و نگاهی به اطرافم انداختم.خونه ی خاله اش به حدی بزرگ و تماشايی بود که آدم از قدم زدن توی حياطش هم لذت میبرد و احتمالا داخلش که جای خود داشت. همونطور که سعی میکردم مثل ندید بديدها رفتار نکنم و نگاه های ضايع و تابلوم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو سه

کلافه بلند می‌شود و جعبه سیگارش را در می‌آورد و با فندک مشکی گران قیمتش فیلتر سیگار را آتش می‌زند و دوباره لش می‌کند روی تخت و کام عمیقی از سیگار می‌گیرد.اخم‌هایش در هم رفته‌؛ همیشه وقتی بدخواب می‌شد بدخلق هم می‌شد. زیر لب چهار فحش آب‌دار نثار دنیا می‌کند …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی روی لپ شهاب بنشونم که اگه نبود نه من این کله پاچه خوشمزه رو میخوردم و نه ایمان کله پا میشد….! دستمو روی شکمم کشوندم که شهاب همونطور که با دستمال چربی دور لبهاش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو سه

با دو از اتاقم بیرون می زنم و می بینم مشغول گرفتن شماره تلفن است. ” احساس می‌کنم، دارم آخرین فرصت اینجا ماندنم را از دست می دهم. ” _آخه مگه من چیکار کردم؟ تقصیر من چیه؟ منکه همون کاری که گفتی رو کردم. این شما بودی که بی خیالم …

بیشتر بخوانید »