خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس

رمان پرنسس

رمان پرنسس/پارت هشتادو هشت

  “پشیمانم؛ کاش بیشتر قدر بودنش را می‌دانستم. کاش اینقدر نسبت‌هایمان برایم ارزشمند نمی‌شد. چه فرقی می‌کرد علی پدرم باشد یا بهترین دوست و دلسوز زندگی‌ام و یا…!” _علی؟! با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند. _جانم، هیچی نگو فقط طاقت بیار دلان. “حالا مفهوم درد طاقت‌فرسایی که درونم را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو هفت

  علی دوباره به فارسی می‌گوید: _دلان به حرفاش گوش نده اون هیچ کاری به من نداره، اگر من‌رو دوست داری از اینجا برو! لیزا سرِ اسلحه را بیشتر در گلوی علی فرو می‌برد. _فقط سه شماره فرصت داری تا جونش‌رو نجات بدی، یک‌… ضربان قلبم هزاران برابر تندتر می‌زند. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو شش

“عشقم” را آنقدر شیرین و دلچسب می گوید که حقیقتا نمی توان بی جوابش گذاشت اما قبل اینکه به دوست داشتنم اعتراف کنم لب هایم به اسارت آتش لب هایش درآمده و با یک حرکت بر رویم خیمه می زند. و این شیرین ترین اسارت دنیاست. *** تاج ظریف مملوء …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتاد و پنج

خنده ی شاهین لحظه ای بریده می شود و بعد از چند ثانیه سکوت هر دوباهم چنان زیر خنده می زنند که این طرف، در اتاق پرو، من و رویا نگاه معنی داری در صورت هم می اندازیم و ریزریز می خندیم. بیخ گوش رویا نجوا می کنم: _باز محمد …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو چهار

بی اراده کف دستانم را روی صورتم می گذارم و روی زانو خم می شوم. تهاجم صحنه های عذاب آور شروع به چنگ زدن ذهن پرآشوبم می کند. زیرلب می نالم: _علی…!؟ شاهین شانه هایم را می گیرد. _دلان؟! دلم می خواهد ضجه بزنم. ” من هنوز با عذاب وجدانم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو سه

کنترل جفت چشمانم را محکم بدست می گیرم تا از طلایی های معرکه اش پایین تر نرود. تای ابرویش را بالا می فرستد. _خب داشتین می فرمودین بانو! انگار دنبال یه چیزایی می گشتین! به لکنت می افتم. _خب لیوان… لیوان می خواستم. برای چند ثانیه نگاه شیطنت آمیزش را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو دو

میخ کفش های شیک و براقش لب هایم از هم باز می شوند: _نه…! پوزخند صدادارش عمدی است. _نه! درسته. نه! اگر واقعا حق با تو هست ثابت کن! کارت پرواز را در دستش مچاله می کند و حرص زده به زمین می اندازد و زیر پایش لِه می کند. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو یک

از طرفی به خود نهیب می زنم: ” اگر از این در بیرون برود قطعا می بازم! ” پژواک صدای تند پاشنه های بلند کفش هایم در اتاق متوقفش می کند. حرص زده دنبالش می دوم و بازویش را می چسبم. _چی از جون من می خوای؟ همین که سمتم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی ام شرمزده سرم را پایین می گیرم. احساس می کنم باید حرفی بزنم تا اگر سوتفاهمی برای محمد پیش آمده از بین برود‌. _می خوام یه چیزی بگم. نگاهش در صورتم می چرخد. _گوش می …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو هفت

آنتوان بیلز وکیل جدی و سرسختی به نظر می رسد. نگاهم روی چهره ی جاافتاده ای که از سفیدی به سرخی می‌گراید با طره ای از موهای یک دست سفید جلوی سرش می چرخد. عینک قاب فلزی دایره ای برازنده اش است. شک ندارم وکیل باتجربه و کارکشته ای باشد. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو شش

می لرزم! می هراسم! با این حال جرات می کنم و با تارهای صوتی خشک و مرتعشم می پرسم: _شاهین؟! اتفاقی افتاده؟! _دلان؟ ” چرا قدم هایش شل و بی حال است؟! ” _من واقعا متاسفم! زهرخند می زنم. نگاهم گشاد می شود. ” چرا مغموم است؟! ” بازویم را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو پنج

دانه ای اشک روی صورتم می افتد. ناخودآگاه در تصوراتم صحنه ای مجسم می شود که درِ حمام را باز می کنم و همان پرستار با سُرنگش سمتم حمله ور می شود. مستأصل با نگاهی سریع روی میز و اطرافم به دنبال وسیله ای برای دفاع از خود می گردم. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو چهار

همین که صدای بسته شدن در به گوشم می رسد خوشحال از پایان انتظارم نیم خیز می شوم. اما آه از نهادم بلند می شود وقتی به جای محمد، زن پرستار را می بینم. صبح بخیر گفتنش از پشت ماسک جلوی دهانش را به سختی تشخیص می دهم. بنظر کمی …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. دست در جیب هایش پوزخند صداداری می زند. _مطمئنی فقط همین بوده؟ و بدنبالش صدای قدم هایی که می گوید سمت پنجره می رود. همانند پخش شدن قطره ای جوهر در آب، انجماد آرام و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهل ویک

علی ژاکتم را روی ساعدش می اندازد. _لجبازی نکن امروز سرده بپوشش! با کله شقی رو می گیرم و دستگیره در را می کشم و ” نمی خوامم ” با دیدن دو مرد درشت اندام و قوی هیکل، سر تا پا سیاه پوش جلوی در، نصفه نیمه روی زبانم می …

بیشتر بخوانید »