خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس

رمان پرنسس

رمان پرنسس/پارت نودو چهار

چشم بسته دم عمیقی می‌گیرم که بوی عطر مست کننده‌اش از بینی تا ته گلویم را پُر می‌کند.‌ و بلافاصله از غافلگیری بوسه‌‌ی سریعش بر لب‌هایم بی‌اراده چشم باز می‌کنم و شاید حالت چشمان هراسان و شوکه‌ام باعث خنده‌ی آرامش می‌شوم. _می‌دونستم بیداری. مژه‌هات لوت دادن. بعد از چند روز …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نودوسه

_کجا کجا؟ _می‌رم لباسام‌رو… بی‌درنگ دست دور کمر ظریفم می‌اندازد و به سمت خود می‌کشد، داغی نفس‌هایش پوست گوشم را قلقلک می‌دهد. اغواگرانه نجوا می‌کند: _اتاق لباسا و وسایل شما این‌جاست. و از مسیرم منحرفم می‌کند. _ولی اتاق کار من قبلا جدا… _اتاق تو جدا بود چون خودت خواستی و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نودو دو

  مانعم می‌شود. آرام و مودبانه زمزمه می‌کند: _خواهش می‌کنم! کمر راست می‌کنم و نامحسوس نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون می‌فرستم. بلافاصله پشت میزش می‌ایستد و شروع به توضیح درباره‌ی طراحی‌اش می‌کند اما ذهنم درگیر آبروریزی و حواس‌پرتی چند دقیقه پیشم باقی می‌ماند. بی‌حوصله جوابش را می‌دهم که …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نودو یک

با سر‌ به کیف مزاحمم اشاره می‌زنم. _نه تو کیفم‌رو بگیر علی. _تو اون پوشه‌هارو بده کاریت نباشه‌. از یکدندگی‌اش “اوف”ی می‌گویم. _بابا کیفم‌رو بگیری بقیش‌رو می‌ذارم صندلی عقب. به زور پوشه‌ها را می‌گیرد. _بده من، بگو چشم. بند دلم پاره می‌شود. _نه، علی؟! انقدر سماجت به خرج می‌دهد که …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نود

_نمی‌خواین بگین چی شده؟ علی نگاهی در صورت شاهین می‌اندازد و رو به من می‌گوید: _می‌رم یه چایی برای خودم بریزم. و می‌رود. بُهت‌زده با چشمانم دنبالش می‌کنم. _این چرا رفت؟! شاهین پوفی می‌کند و روی کاناپه می‌نشیند و با دست به جای خالی کنارش می‌کوبد. _بیا عزیزم. با نگاهی …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو نه

کم‌کم لب‌های کوچکش به خنده‌ی گشادی باز می‌شوند و بلافاصله از بغل شاهین بیرون می‌آید و با آن قد کوچکش دست دور کمرم می‌اندازد‌. _سلام خاله دلان برگشتی؟ کجا بودی؟ دلم برات تنگ شده بود. حیرت‌زده از این حجم احساساتِ این پسربچه‌ ابتدا کمی دهانم باز می‌‌ماند. روی زانو مقابلش …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو هشت

  “پشیمانم؛ کاش بیشتر قدر بودنش را می‌دانستم. کاش اینقدر نسبت‌هایمان برایم ارزشمند نمی‌شد. چه فرقی می‌کرد علی پدرم باشد یا بهترین دوست و دلسوز زندگی‌ام و یا…!” _علی؟! با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند. _جانم، هیچی نگو فقط طاقت بیار دلان. “حالا مفهوم درد طاقت‌فرسایی که درونم را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو هفت

  علی دوباره به فارسی می‌گوید: _دلان به حرفاش گوش نده اون هیچ کاری به من نداره، اگر من‌رو دوست داری از اینجا برو! لیزا سرِ اسلحه را بیشتر در گلوی علی فرو می‌برد. _فقط سه شماره فرصت داری تا جونش‌رو نجات بدی، یک‌… ضربان قلبم هزاران برابر تندتر می‌زند. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو شش

“عشقم” را آنقدر شیرین و دلچسب می گوید که حقیقتا نمی توان بی جوابش گذاشت اما قبل اینکه به دوست داشتنم اعتراف کنم لب هایم به اسارت آتش لب هایش درآمده و با یک حرکت بر رویم خیمه می زند. و این شیرین ترین اسارت دنیاست. *** تاج ظریف مملوء …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتاد و پنج

خنده ی شاهین لحظه ای بریده می شود و بعد از چند ثانیه سکوت هر دوباهم چنان زیر خنده می زنند که این طرف، در اتاق پرو، من و رویا نگاه معنی داری در صورت هم می اندازیم و ریزریز می خندیم. بیخ گوش رویا نجوا می کنم: _باز محمد …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو چهار

بی اراده کف دستانم را روی صورتم می گذارم و روی زانو خم می شوم. تهاجم صحنه های عذاب آور شروع به چنگ زدن ذهن پرآشوبم می کند. زیرلب می نالم: _علی…!؟ شاهین شانه هایم را می گیرد. _دلان؟! دلم می خواهد ضجه بزنم. ” من هنوز با عذاب وجدانم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو سه

کنترل جفت چشمانم را محکم بدست می گیرم تا از طلایی های معرکه اش پایین تر نرود. تای ابرویش را بالا می فرستد. _خب داشتین می فرمودین بانو! انگار دنبال یه چیزایی می گشتین! به لکنت می افتم. _خب لیوان… لیوان می خواستم. برای چند ثانیه نگاه شیطنت آمیزش را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو دو

میخ کفش های شیک و براقش لب هایم از هم باز می شوند: _نه…! پوزخند صدادارش عمدی است. _نه! درسته. نه! اگر واقعا حق با تو هست ثابت کن! کارت پرواز را در دستش مچاله می کند و حرص زده به زمین می اندازد و زیر پایش لِه می کند. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو یک

از طرفی به خود نهیب می زنم: ” اگر از این در بیرون برود قطعا می بازم! ” پژواک صدای تند پاشنه های بلند کفش هایم در اتاق متوقفش می کند. حرص زده دنبالش می دوم و بازویش را می چسبم. _چی از جون من می خوای؟ همین که سمتم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی ام شرمزده سرم را پایین می گیرم. احساس می کنم باید حرفی بزنم تا اگر سوتفاهمی برای محمد پیش آمده از بین برود‌. _می خوام یه چیزی بگم. نگاهش در صورتم می چرخد. _گوش می …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو هفت

آنتوان بیلز وکیل جدی و سرسختی به نظر می رسد. نگاهم روی چهره ی جاافتاده ای که از سفیدی به سرخی می‌گراید با طره ای از موهای یک دست سفید جلوی سرش می چرخد. عینک قاب فلزی دایره ای برازنده اش است. شک ندارم وکیل باتجربه و کارکشته ای باشد. …

بیشتر بخوانید »