خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور (پەڕە 2)

رمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هفده

با شنیدن این خبر خوشحال شدم وازشدت خوشحالی گریه هام بیشتر شد و تبدیل به هقهق شد.. میون هق زدن میخندیدم… همزمان ازندا می پرسیدم! _زنده اس؟ توروخدا راست میگی ندا؟ پسرم سالمه؟ نفس میکشه؟ نقض عضو که نداره؟ _نه قربونت برم بخدا صحیح وسالمه! روی زمین نشستم وبا گریه …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو شانزده

ندا با حسرت آهی کشید و گفت: _من فکرمیکردم چون دوستش نداشتی ازش جدا شدی! ای کاش میشد همه چی رو کنترل کرد تا هیچ عاشقی به این حال گرفتارنشه! _حماقت کردم.. خودم با دست های خودم دونه به دونه پایه های زندگیمو از ریشه خراب کردم و زندگیمو روی …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو پانزده

وقتی دید قصد برگشتن ندارم کلافه شد و با کلافگی چنگی به موهاش زد وادامه داد: _الان گفتن حرف های ما هیچ فایده ای نداره که! منم مردم.. من هم تواین شرایط قرار گرفتم و میدونم که اون بنده خدا الان حرف هیچکس رو باور نمیکنه و فقط چیزایی که …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس و کارمند مغرور/پارت صدو چهارده

ندا_ عزیزم این که غصه نداره.. اتفاقا به نظرمن خیلی کم وزن اضافه کردی.. همه ی زن هایی که اونجا بودن بالای ۱۵ کیلو رفته بودن.. اصلا غصه نخوریا.. بعدزایمان اثری ازش نمی مونه قول میدم! خلاصه تا به خونه رسیدیم بحث اضافه وزن من ادامه داشت و یه جوری …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس و کارمند/پارت صدو سیزده

  _خدانکنه.. یه کم بیقرار بودم.. الان دیگه خوبه خوبم! _خدالعنتش کنه اینجوری اشکتو درآورده.. روم سیاه خواهر نمیخواستم تنهات بذارم.. باگیجی نگاهش کردم که با خجالت ادامه داد: _آقا گفتن که مهناز اومده و باحرف هاش دلتو شکسته.. کاش قلم پام میکشت و نمیرفتم! رفتم کنارش.. دستمو دور شونه …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو دوازده

دوباره زنگ زد که ومن دوباره رد تماس زدم! واسم نوشت: _دلت نمیخواد صدامو بشنوی؟ نوشتم؛ دلم میخواد ببینمت! _داری گیجم میکنی.. مطمئن باشم شیرین داره پیام میده؟ حداقل جواب بده بفهمم خودتی! _خودمم بخدا.. چرا گیجت کنم؟ اینکه بخوام باهات حرف بزنم کجاش جای تعجب داره؟ _آخه توازاین کارها …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو ده

    باخوشحالی به صدای قلب بچه ام گوش سپرده بودم و اشک شوق شقیقه هام رو نوازش میکرد.. دکتر_ خداروشکر صحیح وسالم، مثل دسته گله، گل پسرت! هنگ کرده به دکترم نگاه کردم و زبونم نمیچرخید از شدت خوشحالی! بچه ام پسره؟ یعنی بعداز این میتونم تصورکنم که درآینده …

بیشتر بخوانید »