خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو چهار

کیک ها رو با ذوق نگاه میکرد یکی اشون نشون داد و گفت _ این نظرته ؟؟ جلو اومدپ و نگاهش کردم قشنگ بود و بنظرم خوشمزه میومد در واقع همه کیک های اینجا همین بودن ولی خب ما بیشتر باید به قیمت توجه میکردیم آروم خم شدم و در …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج شدید ؟؟ اخه دیگه نمیرید سرکار همزمان با سینا خندیدم ندا متعجب نگاهش بینمون در رفت و آمد بود برای اینکه بفهمه چی شده گفتم _ ندا جان مدیر رو که کسی اخراج نمیکنه…… انگار …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو دو

برگشت و با اخم نگاهم کرد _ این حرفا چیه… یا تو به حرفی که میزد اعتقاد داری یا محض تعارف میگیش مگه نمیگی یه خانواده ایم…؟؟ سرمو به نشونه تایید بالا و پایین تکون دادم _ خب پس خانواده که این حرفا رو نداره دیگه نشونم این حرفا رو …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد وسیو یک

  گیج روی تخت نشستم تا موقعیتم دستم بیاد عرشیا رو تو بغلم گرفتم سینه ام بیرون کشیدم و داخل دهنش گذاشتم اما پس میزد و سینه ام نمیگرفت اینقدر خوابم میومد که توانایی باز کردن چشمم رو نداشتم برش گردوندم و بغلش کردم اروم پشتش نوازش کردم تا بخوابه …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم _ ندا یعنی باید قیافه خودتو ببینی….. خواست چیزی بگه که سینا دو تا صندلی بیرون کشید _ بفرمایید بشینید خودشم با عرشیا نشست رو صندلی کنار سینا نشستم و ندا مقابلم نشست _ حالت خوبه شیرین؟؟ میگم نکنه …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو نه

  نگاهی به سر تا سر کوچه انداختم چقدر بی کس بودم بعد اقاجون دلم به یه مرد خوش بود که مشخص شده بود نامردترینه لباسم جلوتر کشیدم و پتو عرشیا روش مرتب کردم تا بچه سرما نخوره سمت سر کوچه حرکت کردم با داد اهورا که پشت هم اسممو …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هشت

هنوز من هیچ کاری نکرده بودم که با ولع سرش بلند کرد و سینه ام به دهن گرفت همون اول کاریم یه گاز محکم گرفت تا بهم بفهمونه برای غذا ندادنم بهش چقدر از دستم عصبیه اروم پیشونی کوچولوش ناز کرد اروم چشماش بست و سر فرصت مشغول میک زدن …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هفت

عرشیا نگاهی به من و بعد ندا انداخت _ شما هم معلوم نیست با خودتون چند چندین هااا ؟؟! یه لحظه میخندی یه لحظه گریه میکنی…..منم جای این بچه بودم میترسیدم خب _ گریه که نبود فقط یکم…. حرفم خوردم کم جُر من نکشیده بودن که حالا بازم بخوام با …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو شش

_ باید مواظب سرش باشی…..سرش نرمه و نباید هیچ ضربه ای بهش بخوره با یه دست دیگتم زیر کمرش میگیری که کمرش خم نشه و کوچولومون اذیت بشه وقتی هم میخوای شیر بدی کمی دستت رو پایین تر میاری که سر بچه کنار سینه ات قرار بگیره خوشحال از اینکه …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

  بی وقفه آب میوه ام رو سرکشیدم و تند تند نفس های عمیق کشیدم.. یعنی اینقدر بدلباس وزننده اومده بودم که آریا اونجوری هیز نگاهم کنه و اهورا غیرتی بشه؟ لباسمو که مادرش انتخاب کرده بود و آرایشمم نسبت به همه ی مهمون ها ملایم تر بود.. استرس گرفته …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو سه

_تاروزی که زنده ام، این محبتتون رو فراموش نمیکنم! ازم جدا شد وبا خنده گفت: _ای جانم قربونت برم.. حالا چرا داری گریه میکنی؟! _قشنگ ترین سوپرایز عمرم بود! آقا سینا واسه بچه ام نه تنها دایی، بلکه پدری کرده و من هرگز این فراموش نمیکنم این همه لطف رو! …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو دو

  سینا بالبخندی که پربود از پوزخند گفت: _باشه آبجی ماکه حرفی نزدیم! بفرمایید برید پیش جوجه فسفلی! اما تا قبل ازاینکه بیرونمون ننداختن برگردین تا زودتر بریم وبه بقیه ی کارها برسیم! باهمون لباس های بیمارستان که تنم بود به طرف در رفتم که سینا گفتم: _کجا؟ _بریم پیش …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو یک

  سینا هم که اون روزا حسابی دیونه شده بود و کنترل رفتارش دست خودش نبود تو روی همه ی خانواده در اومد و ساره روهم یه کتک حسابی زد و بعداز اون همه تنهاش گذاشتن! توروزای سختی که باید کنار پسرشون بودن اونو ازخونه بیرون کردن! _با مهناز چیکار …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیست

    باحسرت آهی کشید و گفت: _اینقدر که دور ودرزاه که آدم فکر میکنه از اون روزا هزارسال گذشته ونمیدونه از کجا شروع کنه! به پهلو شدم و بهش نگاه کردم.. _ازهرکجا که جز ممنوعه ها نیست! دوباره آهی کشید وگفت: _همه چیز بعداز رفتن مهناز خراب شد و …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو نوزده

  سینا رفت و من با چشم های گرد شده وپر از بهت به رفتنش نگاه کردم.. من یک هفته بیهوش بودم؟ چطور متوجه نشدم؟ ندا درحالی که زیر لب به جون پرستار بداخلاق غر میزد دستم رو گرفت ودنبال خودش به داخل اتاق برد.. همزمان که در اتاق رو …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هجده

سینا بامهربونی گفت: _حالا که خیالت راحت شد برگردیم؟ موندن اینجا خوب نیست و بچه ها توی شرایط حساسی هستن! سرومو به نشونه ی تایید تند تند تکون دادم و همزمان که به طرف درمیرفتم گفتم: _کی می بریمش خونه؟ میتونم بغلش کنم؟ _نمیدونم.. من یه کم درگیر کارهام بودم …

بیشتر بخوانید »