خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو شش

_ باید مواظب سرش باشی…..سرش نرمه و نباید هیچ ضربه ای بهش بخوره با یه دست دیگتم زیر کمرش میگیری که کمرش خم نشه و کوچولومون اذیت بشه وقتی هم میخوای شیر بدی کمی دستت رو پایین تر میاری که سر بچه کنار سینه ات قرار بگیره خوشحال از اینکه …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

  بی وقفه آب میوه ام رو سرکشیدم و تند تند نفس های عمیق کشیدم.. یعنی اینقدر بدلباس وزننده اومده بودم که آریا اونجوری هیز نگاهم کنه و اهورا غیرتی بشه؟ لباسمو که مادرش انتخاب کرده بود و آرایشمم نسبت به همه ی مهمون ها ملایم تر بود.. استرس گرفته …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو سه

_تاروزی که زنده ام، این محبتتون رو فراموش نمیکنم! ازم جدا شد وبا خنده گفت: _ای جانم قربونت برم.. حالا چرا داری گریه میکنی؟! _قشنگ ترین سوپرایز عمرم بود! آقا سینا واسه بچه ام نه تنها دایی، بلکه پدری کرده و من هرگز این فراموش نمیکنم این همه لطف رو! …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو دو

  سینا بالبخندی که پربود از پوزخند گفت: _باشه آبجی ماکه حرفی نزدیم! بفرمایید برید پیش جوجه فسفلی! اما تا قبل ازاینکه بیرونمون ننداختن برگردین تا زودتر بریم وبه بقیه ی کارها برسیم! باهمون لباس های بیمارستان که تنم بود به طرف در رفتم که سینا گفتم: _کجا؟ _بریم پیش …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو یک

  سینا هم که اون روزا حسابی دیونه شده بود و کنترل رفتارش دست خودش نبود تو روی همه ی خانواده در اومد و ساره روهم یه کتک حسابی زد و بعداز اون همه تنهاش گذاشتن! توروزای سختی که باید کنار پسرشون بودن اونو ازخونه بیرون کردن! _با مهناز چیکار …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیست

    باحسرت آهی کشید و گفت: _اینقدر که دور ودرزاه که آدم فکر میکنه از اون روزا هزارسال گذشته ونمیدونه از کجا شروع کنه! به پهلو شدم و بهش نگاه کردم.. _ازهرکجا که جز ممنوعه ها نیست! دوباره آهی کشید وگفت: _همه چیز بعداز رفتن مهناز خراب شد و …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو نوزده

  سینا رفت و من با چشم های گرد شده وپر از بهت به رفتنش نگاه کردم.. من یک هفته بیهوش بودم؟ چطور متوجه نشدم؟ ندا درحالی که زیر لب به جون پرستار بداخلاق غر میزد دستم رو گرفت ودنبال خودش به داخل اتاق برد.. همزمان که در اتاق رو …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هجده

سینا بامهربونی گفت: _حالا که خیالت راحت شد برگردیم؟ موندن اینجا خوب نیست و بچه ها توی شرایط حساسی هستن! سرومو به نشونه ی تایید تند تند تکون دادم و همزمان که به طرف درمیرفتم گفتم: _کی می بریمش خونه؟ میتونم بغلش کنم؟ _نمیدونم.. من یه کم درگیر کارهام بودم …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هفده

با شنیدن این خبر خوشحال شدم وازشدت خوشحالی گریه هام بیشتر شد و تبدیل به هقهق شد.. میون هق زدن میخندیدم… همزمان ازندا می پرسیدم! _زنده اس؟ توروخدا راست میگی ندا؟ پسرم سالمه؟ نفس میکشه؟ نقض عضو که نداره؟ _نه قربونت برم بخدا صحیح وسالمه! روی زمین نشستم وبا گریه …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو شانزده

ندا با حسرت آهی کشید و گفت: _من فکرمیکردم چون دوستش نداشتی ازش جدا شدی! ای کاش میشد همه چی رو کنترل کرد تا هیچ عاشقی به این حال گرفتارنشه! _حماقت کردم.. خودم با دست های خودم دونه به دونه پایه های زندگیمو از ریشه خراب کردم و زندگیمو روی …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو پانزده

وقتی دید قصد برگشتن ندارم کلافه شد و با کلافگی چنگی به موهاش زد وادامه داد: _الان گفتن حرف های ما هیچ فایده ای نداره که! منم مردم.. من هم تواین شرایط قرار گرفتم و میدونم که اون بنده خدا الان حرف هیچکس رو باور نمیکنه و فقط چیزایی که …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس و کارمند مغرور/پارت صدو چهارده

ندا_ عزیزم این که غصه نداره.. اتفاقا به نظرمن خیلی کم وزن اضافه کردی.. همه ی زن هایی که اونجا بودن بالای ۱۵ کیلو رفته بودن.. اصلا غصه نخوریا.. بعدزایمان اثری ازش نمی مونه قول میدم! خلاصه تا به خونه رسیدیم بحث اضافه وزن من ادامه داشت و یه جوری …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس و کارمند/پارت صدو سیزده

  _خدانکنه.. یه کم بیقرار بودم.. الان دیگه خوبه خوبم! _خدالعنتش کنه اینجوری اشکتو درآورده.. روم سیاه خواهر نمیخواستم تنهات بذارم.. باگیجی نگاهش کردم که با خجالت ادامه داد: _آقا گفتن که مهناز اومده و باحرف هاش دلتو شکسته.. کاش قلم پام میکشت و نمیرفتم! رفتم کنارش.. دستمو دور شونه …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو دوازده

دوباره زنگ زد که ومن دوباره رد تماس زدم! واسم نوشت: _دلت نمیخواد صدامو بشنوی؟ نوشتم؛ دلم میخواد ببینمت! _داری گیجم میکنی.. مطمئن باشم شیرین داره پیام میده؟ حداقل جواب بده بفهمم خودتی! _خودمم بخدا.. چرا گیجت کنم؟ اینکه بخوام باهات حرف بزنم کجاش جای تعجب داره؟ _آخه توازاین کارها …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو ده

    باخوشحالی به صدای قلب بچه ام گوش سپرده بودم و اشک شوق شقیقه هام رو نوازش میکرد.. دکتر_ خداروشکر صحیح وسالم، مثل دسته گله، گل پسرت! هنگ کرده به دکترم نگاه کردم و زبونم نمیچرخید از شدت خوشحالی! بچه ام پسره؟ یعنی بعداز این میتونم تصورکنم که درآینده …

بیشتر بخوانید »