خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من

رمان استاد من

رمان استاد من/پارت چهل

  با لبخند صداش زدم که جوابمو نداد. _ایسان؟ چشم غره ای بهم رفت که تو ایینه دیدم و‌خندیدم، خانوم قهر کرده. رفتم پشت سرش و خم شدم سمتش و کنار گوشش لب زدم: _قهر کردی با من؟ توجهی بهم نکرد که برای اولین بار جلوش خوندم و حیرتو توی …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو نه

  با خستگی گردنشو کج کرد و نگاهم کرد: _پدرم و در اوردی بچه. تو زندگیم انقدر راه نرفته بودم. خمیازه ای کشیدم: _زن گرفتن این دردسر هارو هم داره. لبخندی زد: _یه خوبیایی هم داره؛ مثلا شبا ماساژت میدن، برات لالایی میخونن. چپ چپ نگاهش کردم: _عجب ادمی هستیا. …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو هشت

  با تعجب گفت: یه نصفه روز؟؟! چخبره بابا! با حرص خواستم بلند شم که سریع بغلم کرد: _باشه باشه غش نیا میریم، نصفه روز در اختیار توام. با جدیت نگاهش کردم: _کل روز! با بیچارگی گفت: چرا کل روز؟! _عشقم میگم خریدام زیاده نمیشه که نصف روز یسره تو …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو هشت

  با تعجب گفت: یه نصفه روز؟؟! چخبره بابا! با حرص خواستم بلند شم که سریع بغلم کرد: _باشه باشه غش نیا میریم، نصفه روز در اختیار توام. با جدیت نگاهش کردم: _کل روز! با بیچارگی گفت: چرا کل روز؟! _عشقم میگم خریدام زیاده نمیشه که نصف روز یسره تو …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو هفت

  شاهرخ بااخم گفت: ما نمی دیدیم معصومه خانوم این بچه داشت میدید ما نشستیم کنارش. رو به من گفت: بیا بیرون ببینم. با نیش باز سری به معنای نه تکون دادم و فرو رفتم توی کاناپه که معصومه خانوم منو نبینه. معصومه خانوم زد رو دستش و گفت: _خدا …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو چهار

  ندا_ دلیل جدایی شما دوتا فقط غروره! اگه ازهمون روزای اول مانع رفتنت میشدو این اعتراف رو قبل از رفتنت میکرد الان جفتتون عذاب نمی کشیدین! آره باید بگی! من هم نظرم همینه و به نظرم اون طفل معصوم حقش نیست از باباش دور بمونه و باباشم حقش نیست …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو شش

  بلند خندید: عجب توله سگ بی تربیتی گیرم اومده ها. پشت چشمی نازک کردم: _دلتم بخواد. با اون صدای مردونش لب زد: _دل که خوبه همه وجودم میخوادت. لبخند ملوسی زدم و خودم و بهش چسبوندم. وقتی رسیدیم به در ورودی عمارت گفتم: _بزارم زمین خودم میرم شاهی. _چرا؟مگه …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی لبم کشیدم: _واقعا؟ خمار شد: _اره بیشرف. اره هلوی من، اره زردالوی من. غش غش خندیدم و دستو گذاشتم روی خشتکش: _مرسی از گردوهات حاجی. پلکش لرزیدن: _اوف دورت بگرده این گردوها. بلند خندیدم و …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو چهار

  _ازم بدت اومد زندگیم؟ با شنیدن این حرفش گریه هام بیشتر شد که دست انداخت دور گردنم و کشید سمت خودش. سرم رفت روی سینش و با هق هق و تن لرزون نگاهش کردم: _شاهرخ تو کی بودی؟ با عذاب نگاهم کرد: _یه حیوون به تمام معنا! با غم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو سه

  با لذت لبمو‌گاز گرفتم و باس*م و روش مالیدم که چشاش و بست و‌اهی کشید و منم از قصد بیشتر فشردم و با عشوه گفتم: _دوستش داری؟ با نفس نفس از شدت هوس چنگی بهش زد: _عاشقشم! میخوام لهش کنم. لباش بدجور چشمک میزد خم شدم و لباشو به …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو دو

  بعد از بوسه ی طولانی که از هم گرفتیم کشیدم عقب و اون پیشونیش و به پیشونیم چسبوند: _دوسم داری؟ از قصد جوابشو ندادم و نوک بینیش و بوسیدم که با زجر چشماشو رو هم فشرد: _آیسان عذابم نده! دوسم داری یا نه؟ لبخند ملایمی زدم و لبش و …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو یک

ا با گریه گفتم: شهرم خونم پیش پدر و مادرم تا از دست تهمتای تو راحت بشم. بعدم زدم زیر دستش و با سرعت رفتم که دوباره دستمو محکم گرفت : _حق نداری جایی بری مگه کشکه؟ خدمتکارا اومدن بیرون و شهیاد رو پله ها ایستاده بود و همه به …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سی

  با این حرفم خفه خون گرفت و سرشو انداخت پایین و بعد لحظه بحث و عوض کردم: _خوب بیخیال. چیکار میکنی خودت؟ چطور شد از استاد دانشگاه بودن رسیدی به قاچاق مواد؟ خنده ی مصنوعی کرد: _زندگیه دیگه! خندیدم و یه قلوپ از نوشیدنیم و خوردم: _یعنی نمیخوای جواب …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو نه

  با بدبختی خداحافظی کردم و‌گوشی و انداختم کنار که با حرص نگاهم کرد. با خنده چنگی به موهای خوش حالت خرماییش زدم: _چته تو دیوونه؟ با نفس عمیقی که معلوم بود از حرصه گفت: _یادت نره ایسان به این پسره چراغ سبز نشون بدی و بخوای دورم بزنی من …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو هشت

وحشیانه خودشو بهم میکوبید و‌ من از لذت طولانی که بهم داده بود نای حرکت و ناله کردن نداشتم لعنتی خستگی ناپذیر بود. ناله های ارومی میکردم‌ و یهو با حس دستاش که روی بهشتم نشست و‌حرکت سریعش باعث شد جیغ بلندی کشیدم و همونطور که دستشو تکون میداد ضرباتشم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت بیستو هفت

  لبام و‌جمع کردم: _عه اخبار و یبار میگن! با بدجنسی گفت: _پس اخبار و یبار میگن؟ با شیطنت نگاهش کردم: _آره. یهو دوتا دستمو قفل کرد و انگشتاش و روی پهلو و شکمم حرکت داد که جیغ بلندی کشیدم و بلند خندیدم. با جیغ و خنده خودمو به شدت …

بیشتر بخوانید »