خانه / رمان

رمان

رمان پرنسس/پارت هشتاد و پنج

خنده ی شاهین لحظه ای بریده می شود و بعد از چند ثانیه سکوت هر دوباهم چنان زیر خنده می زنند که این طرف، در اتاق پرو، من و رویا نگاه معنی داری در صورت هم می اندازیم و ریزریز می خندیم. بیخ گوش رویا نجوا می کنم: _باز محمد …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو سه

_تاروزی که زنده ام، این محبتتون رو فراموش نمیکنم! ازم جدا شد وبا خنده گفت: _ای جانم قربونت برم.. حالا چرا داری گریه میکنی؟! _قشنگ ترین سوپرایز عمرم بود! آقا سینا واسه بچه ام نه تنها دایی، بلکه پدری کرده و من هرگز این فراموش نمیکنم این همه لطف رو! …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو شش

  بلند خندید: عجب توله سگ بی تربیتی گیرم اومده ها. پشت چشمی نازک کردم: _دلتم بخواد. با اون صدای مردونش لب زد: _دل که خوبه همه وجودم میخوادت. لبخند ملوسی زدم و خودم و بهش چسبوندم. وقتی رسیدیم به در ورودی عمارت گفتم: _بزارم زمین خودم میرم شاهی. _چرا؟مگه …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی لبم کشیدم: _واقعا؟ خمار شد: _اره بیشرف. اره هلوی من، اره زردالوی من. غش غش خندیدم و دستو گذاشتم روی خشتکش: _مرسی از گردوهات حاجی. پلکش لرزیدن: _اوف دورت بگرده این گردوها. بلند خندیدم و …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو دو

  سینا بالبخندی که پربود از پوزخند گفت: _باشه آبجی ماکه حرفی نزدیم! بفرمایید برید پیش جوجه فسفلی! اما تا قبل ازاینکه بیرونمون ننداختن برگردین تا زودتر بریم وبه بقیه ی کارها برسیم! باهمون لباس های بیمارستان که تنم بود به طرف در رفتم که سینا گفتم: _کجا؟ _بریم پیش …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو چهار

بی اراده کف دستانم را روی صورتم می گذارم و روی زانو خم می شوم. تهاجم صحنه های عذاب آور شروع به چنگ زدن ذهن پرآشوبم می کند. زیرلب می نالم: _علی…!؟ شاهین شانه هایم را می گیرد. _دلان؟! دلم می خواهد ضجه بزنم. ” من هنوز با عذاب وجدانم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو سه

کنترل جفت چشمانم را محکم بدست می گیرم تا از طلایی های معرکه اش پایین تر نرود. تای ابرویش را بالا می فرستد. _خب داشتین می فرمودین بانو! انگار دنبال یه چیزایی می گشتین! به لکنت می افتم. _خب لیوان… لیوان می خواستم. برای چند ثانیه نگاه شیطنت آمیزش را …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو یک

  سینا هم که اون روزا حسابی دیونه شده بود و کنترل رفتارش دست خودش نبود تو روی همه ی خانواده در اومد و ساره روهم یه کتک حسابی زد و بعداز اون همه تنهاش گذاشتن! توروزای سختی که باید کنار پسرشون بودن اونو ازخونه بیرون کردن! _با مهناز چیکار …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو چهار

  _ازم بدت اومد زندگیم؟ با شنیدن این حرفش گریه هام بیشتر شد که دست انداخت دور گردنم و کشید سمت خودش. سرم رفت روی سینش و با هق هق و تن لرزون نگاهش کردم: _شاهرخ تو کی بودی؟ با عذاب نگاهم کرد: _یه حیوون به تمام معنا! با غم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو سه

  با لذت لبمو‌گاز گرفتم و باس*م و روش مالیدم که چشاش و بست و‌اهی کشید و منم از قصد بیشتر فشردم و با عشوه گفتم: _دوستش داری؟ با نفس نفس از شدت هوس چنگی بهش زد: _عاشقشم! میخوام لهش کنم. لباش بدجور چشمک میزد خم شدم و لباشو به …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیست

    باحسرت آهی کشید و گفت: _اینقدر که دور ودرزاه که آدم فکر میکنه از اون روزا هزارسال گذشته ونمیدونه از کجا شروع کنه! به پهلو شدم و بهش نگاه کردم.. _ازهرکجا که جز ممنوعه ها نیست! دوباره آهی کشید وگفت: _همه چیز بعداز رفتن مهناز خراب شد و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو دو

میخ کفش های شیک و براقش لب هایم از هم باز می شوند: _نه…! پوزخند صدادارش عمدی است. _نه! درسته. نه! اگر واقعا حق با تو هست ثابت کن! کارت پرواز را در دستش مچاله می کند و حرص زده به زمین می اندازد و زیر پایش لِه می کند. …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو نوزده

  سینا رفت و من با چشم های گرد شده وپر از بهت به رفتنش نگاه کردم.. من یک هفته بیهوش بودم؟ چطور متوجه نشدم؟ ندا درحالی که زیر لب به جون پرستار بداخلاق غر میزد دستم رو گرفت ودنبال خودش به داخل اتاق برد.. همزمان که در اتاق رو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو یک

از طرفی به خود نهیب می زنم: ” اگر از این در بیرون برود قطعا می بازم! ” پژواک صدای تند پاشنه های بلند کفش هایم در اتاق متوقفش می کند. حرص زده دنبالش می دوم و بازویش را می چسبم. _چی از جون من می خوای؟ همین که سمتم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو دو

  بعد از بوسه ی طولانی که از هم گرفتیم کشیدم عقب و اون پیشونیش و به پیشونیم چسبوند: _دوسم داری؟ از قصد جوابشو ندادم و نوک بینیش و بوسیدم که با زجر چشماشو رو هم فشرد: _آیسان عذابم نده! دوسم داری یا نه؟ لبخند ملایمی زدم و لبش و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی ام شرمزده سرم را پایین می گیرم. احساس می کنم باید حرفی بزنم تا اگر سوتفاهمی برای محمد پیش آمده از بین برود‌. _می خوام یه چیزی بگم. نگاهش در صورتم می چرخد. _گوش می …

بیشتر بخوانید »