خانه / رمان

رمان

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو چهار

کیک ها رو با ذوق نگاه میکرد یکی اشون نشون داد و گفت _ این نظرته ؟؟ جلو اومدپ و نگاهش کردم قشنگ بود و بنظرم خوشمزه میومد در واقع همه کیک های اینجا همین بودن ولی خب ما بیشتر باید به قیمت توجه میکردیم آروم خم شدم و در …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نودو چهار

چشم بسته دم عمیقی می‌گیرم که بوی عطر مست کننده‌اش از بینی تا ته گلویم را پُر می‌کند.‌ و بلافاصله از غافلگیری بوسه‌‌ی سریعش بر لب‌هایم بی‌اراده چشم باز می‌کنم و شاید حالت چشمان هراسان و شوکه‌ام باعث خنده‌ی آرامش می‌شوم. _می‌دونستم بیداری. مژه‌هات لوت دادن. بعد از چند روز …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نودوسه

_کجا کجا؟ _می‌رم لباسام‌رو… بی‌درنگ دست دور کمر ظریفم می‌اندازد و به سمت خود می‌کشد، داغی نفس‌هایش پوست گوشم را قلقلک می‌دهد. اغواگرانه نجوا می‌کند: _اتاق لباسا و وسایل شما این‌جاست. و از مسیرم منحرفم می‌کند. _ولی اتاق کار من قبلا جدا… _اتاق تو جدا بود چون خودت خواستی و …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج شدید ؟؟ اخه دیگه نمیرید سرکار همزمان با سینا خندیدم ندا متعجب نگاهش بینمون در رفت و آمد بود برای اینکه بفهمه چی شده گفتم _ ندا جان مدیر رو که کسی اخراج نمیکنه…… انگار …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو دو

برگشت و با اخم نگاهم کرد _ این حرفا چیه… یا تو به حرفی که میزد اعتقاد داری یا محض تعارف میگیش مگه نمیگی یه خانواده ایم…؟؟ سرمو به نشونه تایید بالا و پایین تکون دادم _ خب پس خانواده که این حرفا رو نداره دیگه نشونم این حرفا رو …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت چهل

  با لبخند صداش زدم که جوابمو نداد. _ایسان؟ چشم غره ای بهم رفت که تو ایینه دیدم و‌خندیدم، خانوم قهر کرده. رفتم پشت سرش و خم شدم سمتش و کنار گوشش لب زدم: _قهر کردی با من؟ توجهی بهم نکرد که برای اولین بار جلوش خوندم و حیرتو توی …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نودو دو

  مانعم می‌شود. آرام و مودبانه زمزمه می‌کند: _خواهش می‌کنم! کمر راست می‌کنم و نامحسوس نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون می‌فرستم. بلافاصله پشت میزش می‌ایستد و شروع به توضیح درباره‌ی طراحی‌اش می‌کند اما ذهنم درگیر آبروریزی و حواس‌پرتی چند دقیقه پیشم باقی می‌ماند. بی‌حوصله جوابش را می‌دهم که …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد وسیو یک

  گیج روی تخت نشستم تا موقعیتم دستم بیاد عرشیا رو تو بغلم گرفتم سینه ام بیرون کشیدم و داخل دهنش گذاشتم اما پس میزد و سینه ام نمیگرفت اینقدر خوابم میومد که توانایی باز کردن چشمم رو نداشتم برش گردوندم و بغلش کردم اروم پشتش نوازش کردم تا بخوابه …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم _ ندا یعنی باید قیافه خودتو ببینی….. خواست چیزی بگه که سینا دو تا صندلی بیرون کشید _ بفرمایید بشینید خودشم با عرشیا نشست رو صندلی کنار سینا نشستم و ندا مقابلم نشست _ حالت خوبه شیرین؟؟ میگم نکنه …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نودو یک

با سر‌ به کیف مزاحمم اشاره می‌زنم. _نه تو کیفم‌رو بگیر علی. _تو اون پوشه‌هارو بده کاریت نباشه‌. از یکدندگی‌اش “اوف”ی می‌گویم. _بابا کیفم‌رو بگیری بقیش‌رو می‌ذارم صندلی عقب. به زور پوشه‌ها را می‌گیرد. _بده من، بگو چشم. بند دلم پاره می‌شود. _نه، علی؟! انقدر سماجت به خرج می‌دهد که …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نود

_نمی‌خواین بگین چی شده؟ علی نگاهی در صورت شاهین می‌اندازد و رو به من می‌گوید: _می‌رم یه چایی برای خودم بریزم. و می‌رود. بُهت‌زده با چشمانم دنبالش می‌کنم. _این چرا رفت؟! شاهین پوفی می‌کند و روی کاناپه می‌نشیند و با دست به جای خالی کنارش می‌کوبد. _بیا عزیزم. با نگاهی …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو نه

  نگاهی به سر تا سر کوچه انداختم چقدر بی کس بودم بعد اقاجون دلم به یه مرد خوش بود که مشخص شده بود نامردترینه لباسم جلوتر کشیدم و پتو عرشیا روش مرتب کردم تا بچه سرما نخوره سمت سر کوچه حرکت کردم با داد اهورا که پشت هم اسممو …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هشت

هنوز من هیچ کاری نکرده بودم که با ولع سرش بلند کرد و سینه ام به دهن گرفت همون اول کاریم یه گاز محکم گرفت تا بهم بفهمونه برای غذا ندادنم بهش چقدر از دستم عصبیه اروم پیشونی کوچولوش ناز کرد اروم چشماش بست و سر فرصت مشغول میک زدن …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو نه

کم‌کم لب‌های کوچکش به خنده‌ی گشادی باز می‌شوند و بلافاصله از بغل شاهین بیرون می‌آید و با آن قد کوچکش دست دور کمرم می‌اندازد‌. _سلام خاله دلان برگشتی؟ کجا بودی؟ دلم برات تنگ شده بود. حیرت‌زده از این حجم احساساتِ این پسربچه‌ ابتدا کمی دهانم باز می‌‌ماند. روی زانو مقابلش …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هفت

عرشیا نگاهی به من و بعد ندا انداخت _ شما هم معلوم نیست با خودتون چند چندین هااا ؟؟! یه لحظه میخندی یه لحظه گریه میکنی…..منم جای این بچه بودم میترسیدم خب _ گریه که نبود فقط یکم…. حرفم خوردم کم جُر من نکشیده بودن که حالا بازم بخوام با …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو شش

_ باید مواظب سرش باشی…..سرش نرمه و نباید هیچ ضربه ای بهش بخوره با یه دست دیگتم زیر کمرش میگیری که کمرش خم نشه و کوچولومون اذیت بشه وقتی هم میخوای شیر بدی کمی دستت رو پایین تر میاری که سر بچه کنار سینه ات قرار بگیره خوشحال از اینکه …

بیشتر بخوانید »