خانه / رمان

رمان

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو شش

_ باید مواظب سرش باشی…..سرش نرمه و نباید هیچ ضربه ای بهش بخوره با یه دست دیگتم زیر کمرش میگیری که کمرش خم نشه و کوچولومون اذیت بشه وقتی هم میخوای شیر بدی کمی دستت رو پایین تر میاری که سر بچه کنار سینه ات قرار بگیره خوشحال از اینکه …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو هشت

  “پشیمانم؛ کاش بیشتر قدر بودنش را می‌دانستم. کاش اینقدر نسبت‌هایمان برایم ارزشمند نمی‌شد. چه فرقی می‌کرد علی پدرم باشد یا بهترین دوست و دلسوز زندگی‌ام و یا…!” _علی؟! با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند. _جانم، هیچی نگو فقط طاقت بیار دلان. “حالا مفهوم درد طاقت‌فرسایی که درونم را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو هفت

  علی دوباره به فارسی می‌گوید: _دلان به حرفاش گوش نده اون هیچ کاری به من نداره، اگر من‌رو دوست داری از اینجا برو! لیزا سرِ اسلحه را بیشتر در گلوی علی فرو می‌برد. _فقط سه شماره فرصت داری تا جونش‌رو نجات بدی، یک‌… ضربان قلبم هزاران برابر تندتر می‌زند. …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو نه

  با خستگی گردنشو کج کرد و نگاهم کرد: _پدرم و در اوردی بچه. تو زندگیم انقدر راه نرفته بودم. خمیازه ای کشیدم: _زن گرفتن این دردسر هارو هم داره. لبخندی زد: _یه خوبیایی هم داره؛ مثلا شبا ماساژت میدن، برات لالایی میخونن. چپ چپ نگاهش کردم: _عجب ادمی هستیا. …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

  بی وقفه آب میوه ام رو سرکشیدم و تند تند نفس های عمیق کشیدم.. یعنی اینقدر بدلباس وزننده اومده بودم که آریا اونجوری هیز نگاهم کنه و اهورا غیرتی بشه؟ لباسمو که مادرش انتخاب کرده بود و آرایشمم نسبت به همه ی مهمون ها ملایم تر بود.. استرس گرفته …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو هشت

  با تعجب گفت: یه نصفه روز؟؟! چخبره بابا! با حرص خواستم بلند شم که سریع بغلم کرد: _باشه باشه غش نیا میریم، نصفه روز در اختیار توام. با جدیت نگاهش کردم: _کل روز! با بیچارگی گفت: چرا کل روز؟! _عشقم میگم خریدام زیاده نمیشه که نصف روز یسره تو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو شش

“عشقم” را آنقدر شیرین و دلچسب می گوید که حقیقتا نمی توان بی جوابش گذاشت اما قبل اینکه به دوست داشتنم اعتراف کنم لب هایم به اسارت آتش لب هایش درآمده و با یک حرکت بر رویم خیمه می زند. و این شیرین ترین اسارت دنیاست. *** تاج ظریف مملوء …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو هشت

  با تعجب گفت: یه نصفه روز؟؟! چخبره بابا! با حرص خواستم بلند شم که سریع بغلم کرد: _باشه باشه غش نیا میریم، نصفه روز در اختیار توام. با جدیت نگاهش کردم: _کل روز! با بیچارگی گفت: چرا کل روز؟! _عشقم میگم خریدام زیاده نمیشه که نصف روز یسره تو …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو هفت

  شاهرخ بااخم گفت: ما نمی دیدیم معصومه خانوم این بچه داشت میدید ما نشستیم کنارش. رو به من گفت: بیا بیرون ببینم. با نیش باز سری به معنای نه تکون دادم و فرو رفتم توی کاناپه که معصومه خانوم منو نبینه. معصومه خانوم زد رو دستش و گفت: _خدا …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو چهار

  ندا_ دلیل جدایی شما دوتا فقط غروره! اگه ازهمون روزای اول مانع رفتنت میشدو این اعتراف رو قبل از رفتنت میکرد الان جفتتون عذاب نمی کشیدین! آره باید بگی! من هم نظرم همینه و به نظرم اون طفل معصوم حقش نیست از باباش دور بمونه و باباشم حقش نیست …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتاد و پنج

خنده ی شاهین لحظه ای بریده می شود و بعد از چند ثانیه سکوت هر دوباهم چنان زیر خنده می زنند که این طرف، در اتاق پرو، من و رویا نگاه معنی داری در صورت هم می اندازیم و ریزریز می خندیم. بیخ گوش رویا نجوا می کنم: _باز محمد …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو سه

_تاروزی که زنده ام، این محبتتون رو فراموش نمیکنم! ازم جدا شد وبا خنده گفت: _ای جانم قربونت برم.. حالا چرا داری گریه میکنی؟! _قشنگ ترین سوپرایز عمرم بود! آقا سینا واسه بچه ام نه تنها دایی، بلکه پدری کرده و من هرگز این فراموش نمیکنم این همه لطف رو! …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو شش

  بلند خندید: عجب توله سگ بی تربیتی گیرم اومده ها. پشت چشمی نازک کردم: _دلتم بخواد. با اون صدای مردونش لب زد: _دل که خوبه همه وجودم میخوادت. لبخند ملوسی زدم و خودم و بهش چسبوندم. وقتی رسیدیم به در ورودی عمارت گفتم: _بزارم زمین خودم میرم شاهی. _چرا؟مگه …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی لبم کشیدم: _واقعا؟ خمار شد: _اره بیشرف. اره هلوی من، اره زردالوی من. غش غش خندیدم و دستو گذاشتم روی خشتکش: _مرسی از گردوهات حاجی. پلکش لرزیدن: _اوف دورت بگرده این گردوها. بلند خندیدم و …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو دو

  سینا بالبخندی که پربود از پوزخند گفت: _باشه آبجی ماکه حرفی نزدیم! بفرمایید برید پیش جوجه فسفلی! اما تا قبل ازاینکه بیرونمون ننداختن برگردین تا زودتر بریم وبه بقیه ی کارها برسیم! باهمون لباس های بیمارستان که تنم بود به طرف در رفتم که سینا گفتم: _کجا؟ _بریم پیش …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو چهار

بی اراده کف دستانم را روی صورتم می گذارم و روی زانو خم می شوم. تهاجم صحنه های عذاب آور شروع به چنگ زدن ذهن پرآشوبم می کند. زیرلب می نالم: _علی…!؟ شاهین شانه هایم را می گیرد. _دلان؟! دلم می خواهد ضجه بزنم. ” من هنوز با عذاب وجدانم …

بیشتر بخوانید »