خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت چهلو پنج

رمان پرنسس/پارت چهلو پنج

دانه ای اشک روی صورتم می افتد. ناخودآگاه در تصوراتم صحنه ای مجسم می شود که درِ حمام را باز می کنم و همان پرستار با سُرنگش سمتم حمله ور می شود.
مستأصل با نگاهی سریع روی میز و اطرافم به دنبال وسیله ای برای دفاع از خود می گردم. اما هیچ چیزی نمی یابم. دیگر صدایی شنیده نمی شود.
” شاید کسی شوخی اش گرفته. ”
_شاهین تویی؟
به خودم جرات می دهم و می ایستم.
_محمد؟
ناگهان در حمام باز می شود و یک گربه ی سفید پشمالو میوکنان، چنان فرز و چموش بیرون می دود که چهار ستون تنم به رعشه می افتد و صدای دلخراش جیغم بلند می شود.
دست لرزانم را روی سینه ی متلاطمم می گذارم و با عصبانیت فریاد می زنم:
_جولیا…؟
محمد اولین کسی است که شتابان وارد اتاقم می شود.
_چی شده؟ صدای جیغت اومد زهرم ترکید!
جولیا و شاهین هراسان پشت بندش می رسند. بی اختیار اشک هایم سرازیر می شوند. هر سه مات و مبهوت مانده اند.
شاهین بی معطلی می پرسد:
_چی شده دلان؟
کف دستم را پای چشمان خیسم می کشم و با تمام خشمم سر جولیا هوار می کشم:
_جولیا گربه توی حمام اتاق من چی می خواد؟!
قبل از اینکه جولیا لب بجنباند صدای شلیک خنده ی محمد در اتاق می پیچد.
_بخاطر گربه اینجوری زار می زنی؟! فکر کردم چی شده!
” متنفرم از اینکه پیش نگاه جولیا و شاهین مورد تمسخر قرار بگیرم. هیچکس حال مرا نمی فهمد. ”
اخم کرده دستم را از لبه ی میز می گیرم و با احتیاط دورش می زنم و خود را به محمد می رسانم.
_همش تقصیر تو دیگه! تو من رو ترسوندی. همش گفتی اینجا خطرناکه‌‌‌… اونجا خطرناکه! الان میان می کشنت!
محمد بی مهابا ادامه ی خنده اش را از سر می گیرد که با هشدار شاهین مواجه می شود.
_کوفت محمد! مسخره بازی رو بذار کنار! موضوع خیلی جدیه.

از حمایتش ته دلم آرام می گیرد. بعد به جولیا می گوید:
_جولیا تو می تونی بری.
جولیا ببخشیدی رو به من می گوید و تقریبا از ترس ترکش هایم پا به فرار می گذارد. شاهین سمتم می آید.
” چطور می داند بیش از این توان بندشدن روی پاهایم را ندارم؟! ”
یک دستش روی سرشانه ام می نشیند و دست دیگرش بازویم را می گیرد تا تعادلم را حفظ کنم و چند قدم باقی مانده تا کاناپه را همراهی ام می کند.
_بیا اینجا بشین! پاتم دراز کن راحت باشی‌.
توجهات به ظاهر کوچکش برایم حکم پیش لرزه های هشداردهنده برای قلبم را دارد. با جدیت انگشت تهدیدم سمت دل بی جنبه ام نشانه می رود و نهیب می زنم:
” توهم زدن ممنوع! خیال پردازی نداریم! آروم یک گوشه بشین و صدات رو بِبُر! ”
محمد روی دسته ی صندلیِ تک نفره ی روبرویمان می نشیند. نیم نگاهی به صفحه ی ساعت مچیِ بند چرمی اش می اندازد و یکدفعه مثل فنر از جایش می پرد.
_اوه… اوه من باید برم، دیرم شد.
با دستپاچگی نیم خیز می شوم.
_صبر کن! اون طراحی روی میزم ببر برای علی.
محمد ” باشه ” ی سریعی می گوید و بدون نگاه دقیق در طراحی ام آنرا چنگ می زند و می رود. سر جایم برمی گردم و به آرامی خود را عقب می کشم و تکیه می دهم.
اما انگار این بشر خدای شیطنت است. به نزدیک در که می رسد زیر خنده می زند و سرمی چرخاند.
_چقدر شما دخترا رویا بافین.
نگاه سوالی من و شاهین سمتش کشیده می شود.
_شوهر آیندش رو توی لباس دامادی نقاشی کرده. فقط داماد بیچاره سر نداره.
و از خنده ریسه می رود.
تجربه ی همزمان دو حس متفاوت نسبت به یاوه گویی اش وادارم می کند خنده ام بر عصبانیتم چیره گردد. می خندم و برق شیطنت را در نگاه گذرای شاهین هم می بینم.

تجربه ی همزمان دو حس متفاوت نسبت به یاوه گویی اش وادارم می کند خنده ام بر عصبانیتم چیره گردد. می خندم و برق شیطنت را در نگاه گذرای شاهین هم می بینم.
_دیوونه نقاشی چیه؟ اون طراحی کت و شلواره. آخرین تکلیفی که علی ازم خواسته بود.
نخیر… دست بردار نیست! خوب می دانم هدفش چیست.
_آره جون عمت! باشه. حالا داماد کی هست؟
واضح است کمر بسته حرص من را دربیاورد.
_عوضی رو باشا. می گم تمرین طراحیه. روی میزم هزار تا مدل دیگه اتود زدم.
از جایم برمی خیزم.
_بیا نشونت بدم منحرف!
شاهین بلافاصله چنان مچ دستم را می کشد که یک ضرب سرجایم می نشینم.
_بشین اون سیماش قاطی داره. حالا تا فردام براش توضیح بدی می خواد کرم بریزه.
بعد رو به محمد می گوید:
_تو مگه دیرت نشده بود، داری سر به سر این دختر می ذاری؟!
محمد تا آخرین لحظه با شیطنت بشکن می زند و ادا در می آورد.
_داماد چقدر قشنگه… ایشالا مبارکش باد… عروس ببین دِلانه ایشالا مبارکت باد…
با شرم گوشه ی لبم را به دندان می گیرم و خودم را به نشنیدن می زنم. شاهین کنارم با فاصله لم داده و بی صدا می خندد و سر تکان می دهد.
انگشتانم را در هم می پیچانم و تلاش می کنم خود را بی تفاوت نشان دهم.
_الان خوبی؟
بابت چه چیزهایی… که نباید خجالت بکشم! نگاه می دزدم و به این نتیجه می رسم خنده دار است که بخاطر گربه آن همه معرکه گرفته بودم.
بالا آوردن سرم مصادف می شود با یک جفت طلایی که قلبم از درخشش فرو می ریزد.
_خوبم. ببخشید شلوغش کردم.
_عیب نداره حق داری. بعد از اون ماجرا عکس العملت طبیعیه ولی باید باور کنی اینجا حتی از بیمارستانم امنیتش بیشتره. اون همه محافظی که بیرونن کارشون رو خوب بلدن. غیر از ما کسی حق نداره پاش رو از این در تو بذاره.

با اینکه می دانم حرف هایش حقیقت دارد اما بیشتر بر ترس هایم دامن می زند‌.
_خب آماده ای؟
گنگ و متحیر در چشمانش غرق می شوم.
_هان؟!
طبق معمول مچم را می گیرد. حواس پرتی ام باعث خنده اش می شود. گوشه ابرویی بالا می اندازد.
_شرکت! نمی خوای بریم شرکت؟
هول زده خودم را جابجا می کنم. نگاه مستاصلم در جستجوی عصایم در اتاق سرگردان است.
_چرا… چرا. فقط باید لباسام رو عوض کنم.
برمی خیزد و عصایم را برایم می آورد. محو حرکاتش، مغموم و دلشکسته از اینکه نمی توانم تمام این مرد را با محبت های اختصاصی اش، برای همیشه در دل و جان و زندگی ام داشته باشم ته دلم بی صدا فریاد می زنم:
” لعنتی! بمن کمک نکن! بیش از این عذابم نده! مهربانی ات را برای عزیزانت خرج کن! ”
به طرف در اشاره می زند.
_می خوای جولیارو صدا کنم، توی لباس پوشیدن کمکت کنه؟
نمی شنوم! یا انقدر ذهنم درگیر است که بی مقدمه می گویم:
_این حقیقت داره که حسابرس فِرا شدی؟
جا می خورد. دستش به آرامی پایین می افتد. واضح است انتظار شنیدنش را نداشته. همان نیمچه لبخند از روی لب هایش پاک می شود و جدیت جایش را پر می کند.
_درسته.
سوال بعدی ام را محکم تر می پرسم.
_پس اینم حقیقت داره که کار و خونه زندگیت توی لندنه!
صدای کفش هایش تنها پژواکی است که سکوت بینمان را درهم می شکند. به طرفم می آید. یک قدم… دو قدم… سه قدم و می ایستد.
_اینم درسته.
چه مدرکی بالاتر از کهربایی هایش که هرگز دروغ نمی گویند!
آه از نهادم بلند می شود.
” خدایا! تو چیکار کردی علی… چیکار کردی؟! ”
به طرز عجیبی مچاله شدن و درهم تنیدن اعضا و جوارحم را حس می کنم. طعم دهانم گس می شود. با انگشتان بی رمقم موهایم را پشت گوشم می زنم.
از سایه شدنش بیم دارم. می هراسم از روزی که دستِ دلم رو شود‌‌. زمانیکه از عشق پوچ یک طرفه ام باخبر شود حتما خار و ذلیل خواهم شد. شک ندارم زیر پاهای دل پر غرورش لهم خواهد کرد.

می هراسم از روزی که دستِ دلم رو شود‌‌. زمانیکه از عشق پوچ یک طرفه ام باخبر شود حتما خار و ذلیل خواهم شد. شک ندارم زیر پاهای دل پر غرورش لهم خواهد کرد.
_تو…
منتظر نگاهش می کنم.
_تو دلت نمی خواد من اینجا باشم درسته؟
ته دلم تکانی می خورد.
” یعنی حرف های من و محمد را شنیده؟! ”
آنقدر لحنش مظلومانه است که احساس خطاکاری را که با سنگی، شیشه ی دل یک بیگناه را شکسته، در سلول به سلول وجودم القا می شود.
” کاش هیچوقت مهرش در سینه ام جا باز نمی کرد تا به این مصیبت دچار نمی شدم. ”
مِن مِن کنان لب می زنم:
_من؟!… نه من… چیکار به شما دارم؟ همین که علی برگرده فِرا، منم دنبال اهداف و برنامه هام می رم. منتظر برگشت علی هستم.
” از دروغ متنفرم! چرا که هیچ‌گاه، حقیقت وار در زبانم نچرخیده! ”
از میان باریکی چشمانش جزء بجزء صورتم را می کاود.
_واقعا؟ بعد این برنامه ها چیا هستن؟
” بخدا که دروغ سنجی در چشمانش کار گذاشته. لعنت بر چشمان گرگی ات که در جستجوی حقیقتند! ”
حرارت از پوست صورتم بیرون می زند. مردمک هایم از نگاه موشکافانه اش گریزانند. بدون تفکر تند و صریح جواب می دهم:
_شغل و کاری که دوست دارم… ادامه تحصیل… ازدواج.
” اینها که دیگر دروغ نیستند. پس چرا هنوز هم صدایم می لرزد؟! ”
صدایی در گوشم فریاد می زند: ” چون باز هم دروغ گفتی! بعد از این هرگز عاشق نخواهی شد پس ازدواجی در تقدیرت رقم نخواهد خورد! ”
سر که بلند می کنم با فکی منقبض روبرویم ایستاده. کمتر از یک قدم فاصله دارد. خم می شود. یک دستش را روی دسته ی کاناپه می گذارد و روی زانو، رخ در رخم می نشیند.
دانه های عرق بی وقفه یکی پس از دیگری تیره ی پشت تا کمرم را مورد هدف قرار می گیرند.

” گویی کسی پیچ صدای تند قلبم را تا آخر پیچانده‌؛ هر کی هست… نقشه اش پیش رویم هویداست! می خواهد اختیار از کف دهم و تسلیمم کند. تسلیم خواهش قلب بی تاب و دل بی سر و سامانم. ”
شاهین هیچ نمی گوید اما نگاهش با چین های ظریف پای چشمانش… همین چشمانی که سعی دارد خنده ی مرموزش را در پس خود پنهان کند، طوری لب به سخن می گشاید که می فهماندم:
” نمی توانی گولم بزنی! ”
نگاه عاقل اندر سفیه به خود می گیرد‌ و گردن کج می کند.
_پس می خوای ازدواج کنی!
جادو آغاز می شود و مخمورم می کند. لب هایم بی اراده تکان می خورد.
_اگه پیش بیاد.
به معنی ” آهان ” ابرو بالا می اندازد و سر تکان می دهد. خودم را محکم به کاناپه می چسبانم. لبخند پرغروری می زنم:
_ایرادی داره؟
_نه… پس باید به فکر یه کادوی مناسب باشم. البته اگر منم دعوت کنی.
حالت صورتم به سرعت تغییر می کند. گویی سطل آب سردی روی سرم خالی می کنند. آخرین تیر خلاصش طوری به هدف می خورد که زهرش در قلبم منتشر می شود و کاش همین لحظه تا ابد از تپیدن بازایستد.
باور نمی کنم هنوز هم اختیاری از دلم ندارم! چطور تکلیفم با این بی قراری های یواشکی روشن نیست و قلبم نمی فهمد خیلی وقت است همه چیز تمام شده و اعتراض وارد نیست!
_دلان؟!
صدای نیمه بلندش مرا از دنیای یخبندانم بیرون می کشد. بُهت زده ” بله ” ی بلندی می گویم‌‌. حتی نفهمیدم کی از جایش بلند شده. پوزخند می زند.
_چی بله؟ مثل اینکه زیادی توی رویای ازدواجت غرق شدیا. می گم تایم اداری داره تموم می شه. تا بریم شرکت کارمندا رفتن بهتره بذاریم برای فردا.
ته دلم می گویم:
” اتفاقا از این به بعد آخرین چیزی که بهش فکر می کنم ازدواجه! ”

ته دلم می گویم:
” اتفاقا از این به بعد آخرین چیزی که بهش فکر می کنم ازدواجه! ”
بغ کرده به سختی خودم را جمع و جور می کنم و برمی خیزم‌.
_من با کسی کاری ندارم. می خوام برم دفتر علی. نیازی به اومدن شما نیست. تئودور باهام میاد.
فقط خود را به میزم می رسانم تا صورتم را نبیند. با صدای دورگه اش خشک و جدی می گوید:
_با تئودور یا بی تئودور می ذاریمش برای فردا باهم می ریم‌.
جانی برای بحث و کشمکش ندارم. با سکوتم تسلیمم را اعلام می کنم‌. حس انزجار باعث می شود پشت به شاهین بایستم و آنقدر خود را با وسایل روی میزم مشغول کنم تا مطمئن شوم که بیرون رفته.
همزمان با صدای بسته شدن در، پژواک صدای شکستن قلب بیچاره ام بر سرم آوار و زانوهایم خم می شود. دست از مقاومت برمی دارم و بالاخره بغضم می شکند و های های زار می زنم.
با این حالِ خراب دیگر تحمل وزن این جسم و روح زخم خورده ممکن نیست. دستهایم بی اختیار بند لبه ی میز می شوند و با سستی همان جا می نشینم.
” کاش می شد تا ابد نبینمش. کاش زمان هر چه سریعتر بگذرد و علی بازگردد و همه چیز را سروسامان دهد‌. ”
پیشانی ام را به میز سرد می چسبانم و چشمه ی اشکم بی دریغ می جوشد. کمی بعد اشک هایم را می زدایم و کاناپه را به تختم ترجیح می دهم و درحالیکه پای گچ گرفته ام را روی دسته اش مستقر می کنم دراز می کشم و قبل از اینکه بفهمم پلک های سوزانم روی هم می افتد و خوابم می برد‌.
از صدای دینگ گوشی ام نیمه هوشیار از باریکی یک چشمم اطرافم را می سنجم. اتاق در تاریکی کامل فرو رفته. تنها نور ضعیف گوشی ام است که باعث می شود متوجه موقعیتم شوم.

با اولین تکان صورتم جمع می شود. دست راستم خواب رفته و شانه و کمرم خشک و دردناک است.
تکان های حریر پرده نشان می دهد پنجره ی روبرویم باز است. اتاق کاملا سرد شده. از سوزی که پرده را بلند می کند به خود می لرزم.
با صدای پیام دوم دست دراز می کنم. گوشی را از روی عسلی چنگ می زنم و چک می کنم.
پیامی از سارا: ” صرفا جهت یادآوری: اولین جلسه ی دوره ی تکمیلی آمادگی در ویکتوریاسکرت فردا ساعت ۱۰:۰۰ ”
به یکباره تمام تنم مورمور می شود و غم عجیبی سینه ام را مالامال از حسرت می کند. لب پایینم می لرزد. نگاهم بین صفحه ی گوشی و پای گچ گرفته ام در رفت و آمد است. با عجز چشمانم پرآب می شود. مرور گذشته مروارید اشک را از گوشه ی چشمم تا کنار بینی و پایین گوشم هدایت می کند.
آه می کشم و زیرلب شماتت آمیز هق می زنم:
_همش تقصیر من بود. من همه چیزرو اینجوری به سیاهی کشوندم حالام دارم چوبش رو می خورم.
دماغم را بالا می کشم.
_هم خودم رو بدبخت کردم هم علی رو! یک سال از برنامه هایی که علی با دلسوزی برام تنظیم کرده بود عقب می مونم.
کم کم نور گوشی بی جان و درنهایت خاموش می شود. در ظلمات اتاقم آنقدر بی صدا اشک هایم را رها می‌کنم تا جایی که بالاخره کمی سبک می شوم. دستمالی از روی میز برمی دارم و بینی ام را پاک می کنم.
گوشی را در دستم جابجا کرده و دوباره به پیام های بازنشده رجوع می کنم. یک پیام خوانده نشده از محمد. یک عکس فرستاده.
” شاید خبری از علی دارد. ”
سریع پیام را باز می کنم و از دیدن اسکرین شات طراحی ام همراه با نمره A و امضای علی پایین طرحم ذوق زده از جایم می پرم و با هیجان شماره ی محمد را می گیرم.

سریع پیام را باز می کنم و با دیدن اسکرین شات طراحی ام و نمره A و امضای علی پایین طرحم ذوق زده از جایم می پرم و با هیجان شماره ی محمد را می گیرم.
_الو محمد!
غش غش می خندد‌.
_چیه؟ شارژت کردم؟
با انگشت خیسی پای چشمانم را می گیرم و صاف می نشینم.
_چه جورم. برو گوشی رو بده علی! می خوام ببینمش.
لحظه‌ای صفحه ی تلفن را رو به خیابان می چرخاند و دوباره جلوی صورتش می گیرد.
_جانِ دلان اومدم بیرون. یک ساعت پیش، اندازه دو دقیقه دیدمش و الانم دارم می رم جایی. کجایی؟ چه تاریکه اونجا.
از تکان های مکررِ تصویر‌ مشخص است دارد راه می رود. پوفی می کنم.
_تو اتاقم. خواب بودم. حال علی چطوره؟
_از قرمزی چشات معلومه. علی هم خوبه‌. چی شد شرکت رفتی؟
نوچی می کنم.
_اِ… چرا؟
با دلخوری شانه ای بالا می اندازم.
_چه می دونم.
_چیه؟ دمقی! شاهین چیزی گفته؟
اخم می کنم. با مقاومت قطره ای که تا پشت پلکم می آید را برمی گردانم. لب پایینم را به دهان می کشم. اما انگار صورتم سِرّ درونم را لو می دهد. می ایستد. متعجب می گوید:
_دِلان…؟! چی شده؟ دعواتون شده؟
” کِی اشک هایم اینگونه سرازیر شدند!؟ ”
نفس عمیقی می کشم.
_نه…!
_پس چی؟! نصفه جونم کردی. حرف بزن دیگه!
یک زانویم را بغل می گیرم و تکیه گاه چانه ام می کنم.

_نمی دونم. فقط حس می کنم خیلی خستم. زندگیم از هم پاشیدس. جرات ندارم پام رو از خونه بیرون بذارم. هیچ دلخوشی ندارم. همش فکر می کنم دیگه هیچی مثل سابق نمی شه.
نفس می گیرم. دستی به پای چشمانم می کشم و پردرد می نالم:
_ای کاش توی اون حادثه مرده بودم و اینقدر تنها و بی کس نمی شدم.
_اِ… دیوونه. این چه حرفیه؟ کی گفته تو تنهایی؟! من هستم. شاهین هست. علی هم وقتی برگرده دیگه همه چی به وضع عادی برمی گرده.
آه پر سوزم سینه ام را به آتش می کشد.
” شاهین! تنها کسی که بود و نبودش یکی است. ”
سکوت می کنم. او هم در سکوت نگاهش را منحرف می کند و دوباره چشم هایش روی صورتم برمی گردد.
_درست می شه. باید صبور باشی. مطمئنی چیز دیگه ای نیست؟
با اینکه قلبم هزاران فریاد بی صدا در پس تکاپوهای ناخوانده اش مخفی کرده و دم نمی زند فقط می گویم:
_کمه؟!
لبخند تلخی می زند.
_سعی کن با شرایط زندگیت کنار بیای. گاهی یه سری اتفاقات باید بیفته. شاید به ظاهر تلخ باشن اما باور کن لازمن و بعد یه مدت می فهمی که به نفعت بوده.
بی حال سرتکان می دهم.
_منظورت چیه؟ می شه بگی الان دقیقا کدوم یکی از بدبختیام به نفعمه؟
مِن من کنان می گوید:
_نه… الان رو نمی گم!… منظورم… منظورم اینه که… خب… تو کلا باید هر اتفاقی میفته رو اینجوری بپذیری که حتما خیر و صلاحی توش هست.
ممکنه اتفاقای بدتر از این در انتظارت باشه ولی تو نباید کمر خم کنی. نباید کم بیاری! متوجه منظورم می شی؟
احساس می کنم یک مشت چرندیات به خوردم می دهد! یا شاید مرا بچه فرض می کند. با این افکار با عصبانیت از کوره در می روم.
_ول کن توروخدا محمد. دیگه بدتر از این؟! تو هم لطفا دست از ارشاد من بردار که الان اصلا وقت مناسبی نیست! الانم می خوام بخوابم. فعلا.
با خداحافظی سریعم فرصت ادامه ی بحث را می گیرم و تماس را قطع می کنم‌.

باری دیگر اسکرین شات را نگاه می کنم و انگشتم را روی حرف A می کشم.
دو ضربه ی کوتاه و آرام به در می خورد و قبل از اینکه تصمیم بگیرم جواب بدهم یا بی خیالش شوم در باز شده و با صدای کلید برق اتاق روشن می شود.
_فکر کردم خوابیدی. واسه چی توی تاریکی نشستی؟! اوه… چه سرده اتاقت!
از تاکیدش بیشتر لرزم می گیرد و عطسه ای می زنم. قبل از هر کاری به سرعت پنجره را می بندد.
_بیا سرماخوردی! خیلی تنبل شدیا.
حال و حوصله ی سرزنش و غرهایش را ندارم. بی حرف مردمک هایم دنبالش می کند. پتو را برمی دارد و همینطور که روی پایم می اندازد ادامه می دهد.
_همشم تقصیره علیه لی لی به لالات گذاشته لوس شدی. اما ماهی رو هر وقت از آب بگیرم تازه س عزیزم.
و به شوخی لپم را می کشد.
” یکی به نعل می کوبد و یکی به میخ! ”
نگاه سرمازده ام را در کهربایی های چشم گرگی می دوزم.
_نمی خوای بری خونت؟
از تلخیِ زبان تند و تیزم ثانیه ای سر جا میخکوب می شود.
” خودم هم دلیل بی ادبی ام را نمی دانم. احتمالا چون تنها کسی است که در حال حاضر می توانم حرص و عقده هایم را سرش خالی کنم و نزدیک ترین دیوار کوتاه دَم دستم شده! ”
اما برخلاف انتظارم با خونسردی کنارم می نشیند و دستش را دور شانه ام می اندازد.
” اعتراف می کنم ته صدایش چنان آرامش عجیب و دلنشینی دارد که قلب سنگی ام را در جا آب می کند. ”
_تا وقتی علی برگرده پیشت می مونم.
بعد خودش را بیشتر سمتم می کشد و تقریبا در بغلش جای می گیرم.
دیگر از پرویی اش تعجب نمی کنم. سرش را پایین می اورد و نجواگونه با لحن مهربانی لب می زند:
_الانم می خوام ببرمت بیرون با هم شام بخوریم.
پوزخند گوشه ی لبم را تکان می دهد.
_نمی ترسی ترورم کنن… به تیر غیب گرفتار بشم؟

#مادلینگ
📗 #پارت_۳۴۵

پرنسس. Modeling 📚, [۰۸٫۰۷٫۱۹ ۰۰:۱۶] _نمی ترسی ترورم کنن… به تیر غیب گرفتار بشم؟
سرش را جلو می کشد و با نگاه خاصی چشم در صورتم می گرداند. از رو نمی روم و در چشمانش زل می زنم که با چسباندن ناگهانیِ پیشانی اش به پیشانی ام چنان غافلگیرم می کند که قلبم از جایش کنده می شود و بی اراده چشمانم بسته می شوند.
_خودم مواظبتم.
طوری هورمون هایم بالاپایین می شوند که حرارت بی هنگام تنم را چندین برابر می کند.
برفراز رودخانه ی تایمز بر روی پل معلق میلنیوم که بسیار نزدیک به سطح رودخانه بنا شده، خیره در انعکاس نورهای درخشان تایمز به آرامی دوشادوش شاهین قدم برمی دارم.
پیشنهاد شاهین در استفاده از کلاه گیس بلوند و عینک تزئینی نیلی رنگ، گزینه ی خوبی در انحراف توجه دیگران بود. و چه هوشمندانه در پولن استریت سوشال میز رزرو کرده بود. یکی از بهترین رستوران های مورد علاقه ام.
هرازگاهی با وزش بادهای ملایم دامن تا زانوی پیراهنم به عقب رانده می شود و ناچارا دستم را بند خودش می کند. به انتهای پل نزدیک می شویم.
_نظرت چیه از شکسپیر گلوبم دیدن کنیم؟ قبلا رفتی؟
موهایم را از جلوی دهانم کنار می زنم.
_فکر بدی نیست. آره یکبار اومدم.
_تنهایی؟
سرحالم. و این حال خوبم را مدیون شب خوشی که برایم ساخته هستم. شیطنتم گل می کند و عمدا در چشمانش زل می زنم تا عکس العملش را ببینم.
_معلومه که نه‌. جات خالی اتفاقا خیلی هم بهمون خوش گذشت.
کنجکاوی بدجوری در نگاهش موج می زند. لبخند خبیثی می زنم.
_چیزی می خوای بپرسی؟
نیم نگاه خندانش را در چشمانم می اندازد.
_نه.‌‌.. ولی انگار تو دلت می خواد یه چیزی بگی.
از بازویش آویزان می شوم و با عشوه می گویم:
_مثلا چی؟
قدم هایمان کندتر می شود.
_مثلا با کی اومدی که خیلی هم بهت خوش گذشت؟
کمی سرم را کج می کنم و بازویش را رها می کنم.
_سوال خوبی بود.
مکث می کنم و به رویش لبخند می زنم و سرخوشانه می گویم:
_ویلیام.
بی حرف نگاه عمیقش را در چشمان جسورم می دوزد.
” آنقدر تیز هست که بفهمد بازی ام گرفته. ”
قبل از پایین امدن دستم از بازویش، انگشتانم را شکار می کند و به نرمی پشت دستم را با انگشت شست نوازش می کند…

قبل از پایین امدن دستم از بازویش انگشتانم را شکار می کند و به نرمی پشت دستم را با انگشت شست نوازش می کند. سر تکان می دهد.
_ویلیام!؟
دلبرانه و بی صدا می خندم.
_ اوه yes ویلیام.
با شوخ طبعی نوک بینی ام را فشار می دهد.
_تو خیلی دختر شیطونی هستی. و… خیلی باهوش.
از خجالت گونه هایم رنگ می گیرد. زیر چشمی نگاهش می کنم و بی اراده گوشه ی لبم را به زیردندان می کشم. بدجوری دلم هوای آغوشش را می کند.
” کاش می توانستم سر حقیقت را کلاه بگذارم و به ساز قلبم برقصم. با این وجود، همین توجهات خالصانه اش را به چشم می کشم و از محبت های نابش نهایت سواستفاده را می برم. ”
با خود هم قدمم می کند.
_خوشحالم که می خندی. اصلا چطوره تا وقتی علی حالش خوب بشه و برگرده… هر شب یه دوری توی لندن بزنیم. هوم؟ نظرت چیه؟
ماتم می برد! سرازیر شدن سیلی از مهرورزی شاهین آن هم برای چندین شب پیاپی حقیقتا شوکه ام می کند.
چشمانم گرد می شود.
_هر شب؟!
مستانه می خندد.
_چرا تعجب کردی؟ خب آره… لندن بزرگه. جای دیدنی هم زیاد داره.
بعد دست دیگرش را دور شانه ام می اندازد. به محض لمس و لغزش دست مردانه و گرمش بر روی پوست برهنه ی سرشانه تا بازویم، مو بر تنم راست می شود.
از فشاری کوچک بر بازویم نفس در سینه ام گره می خورد. ناخوداگاه حس تلاش برای بدست آوردنش درونم بیدار می شود. داغ می شوم. عقلم مفلوج می شود و قلبم از نیرویی تازه، جان می گیرد.
” شاید بشود دوباره همه چیز را از نو بسازم. مگر ساختن عشق دوطرفه چقدر دشوار است که از پسش برنیایم؟! ”
تا می خواهم لب از هم باز کنم و بگویم: ” چقدر خوب که هستی. ”
با لحنی آرام نجوا می کند:
_می خوام بدونی تو هیچوقت تنها نیستی. نبودِ علی نباید خلائی توی زندگیت ایجاد کنه.
بی درنگ خم می شود و رستنگاه موهایم را بوسه می زند.
” چطور از سنگینی غم بزرگی که سینه ام را در هم تنیده آگاه است!؟ از کجا می داند که احساس تنهایی می کنم؟! ”

” چطور از سنگینی غم بزرگی که سینه ام را در هم تنیده آگاه است!؟ از کجا می داند که احساس تنهایی می کنم؟! ”
به یاد صحبت هایم با محمد می افتم. کم کم اخم بین دو ابرویم می نشیند. صورتم سمتش می چرخد و نگاهم باریک می شود.
_صبر کن ببینم!
از سر راه مردم کنار می روم و می ایستم.
_چیه؟
با حس بدی که درونم القا می شود بی اختیار دستم را از دستش بیرون می کشم و قدمی فاصله می گیرم تا شانه ام را از دست دیگرش خلاص کنم.
نگاه متعجب و جاخورده اش پی دستم می رود.
_تو صحبتای تلفنی من و محمد رو گوش دادی؟
او هم مقابلم می ایستد. به وضوح برای جواب دادن گیر می کند. بعد مکث کوتاهی می گوید:
_اینجوری که فکر می کنی نیست دلان. قسم می خورم که اتفاقی بود.
تئودور محافظ جوانم در چند قدمیمان دقیقا پشت سر شاهین ایستاده.
ابروهایم به پس سرم می چسبد.
_پس شنیدی! برای همین یکدفعه مهربون شدی!
شاهین با کلافگی دستی به چانه اش می کشد. کتش را عقب می دهد و دست دیگرش را به کمرش می زند.
_داری اشتباه می کنی.
” مگر می شود آدم تا این حد احمق و ساده باشد که جذب محبت کذایی شود؟! ”
بازی خوردم منِ خوش باور باز هم پیش دلم شرمنده شدم. جوشش خون در رگ هایم تا ماتحتم را می سوزاند. عصبی هستم و دلم می خواهد با همین دستانم خفه اش کنم.
_و از لحظه ای که رستوران رفتیم تا همینجا نقش بازی می کردی!
پوزخند پرصدایی می زنم.
_منِ خرم باور کردم.
چشمانش سرخ می شود.
_دلت می خواد بشنوی؟!
کمی صدایم بالا می رود.
_نه!
و رو به تئودور اشاره می زنم تا نزدیک بیاید.

درحالیکه نگاه برافروخته ام از صورت شاهین جدا نمی شود، از میان دندان های کلید شده می گویم:
_تئودور من رو ببر خونه لطفا!
_بله خانم فِرا.
بلافاصله دستش روی پشتم می نشیند.
_از این طرف لطفا!
پاهای خسته ام را وادار به قدم های بلند می کنم.
” کاش می شد پرواز کنم تا هرچه زودتر از رسوایی حماقتم دور شوم. ”
_صبر کن دلان! چرا نمی خوای باور کنی؟ انقدر یکدنده و لجبازی که..‌.
برنمی گردم.
” امکان ندارد دوباره قلبم را به زیر پاهایش بسپارم‌! ”
عجیب است که یکدفعه شلوغ می شود و می توانم بین جمعیت گم شوم.
***
آرنجم را زیر سرم جمع می کنم و رو تختی ام را چنگ می زنم. با هر نفسم ته گلویم به سوزش می افتد. عجیب است برای این یک مورد اشکم درنیامد. زیر لب تکرار می کنم:
_من باختم… من یک بازندم! یک بازنده ی خیالباف!
صدای ضربات تیز و پشت سرهم که به در می خورد را می شناسم. فقط جولیاست که اینگونه با نوک ناخن بلندش به در می کوبد.
_بیا تو!
روی تخت پشت به در دراز کشیده ام.
_مسکن اوردم خانم.
آب دهانم را قورت می دهم و روی ساعدم نیم خیز می شوم. از فکر و خیال مغزم تیر می کشد. دست دراز می کنم و لیوان آب و قرص را از بشقاب دست جولیا برمی دارم.
_ممنون جولیا. شاهین کجاست؟
_هنوز نیومدن.
لیوان اب را به لبم نرسیده، نگه می دارم.
” هنوز نیومده! ”
مردمک هایم سمت ساعت روی میز کشیده می شود. ” ده دقیقه به بامداد! ”
ته دلم خود را به درِ بی خیالی می زنم و ” به من چه ” ای می گویم‌‌.
” و فقط خدا می داند که وسوسه ی تماس گرفتن با گوشی اش تا لحظه ای که از حالش باخبر نشوم بیچاره ام می کند. ”
تلخیِ قرص در دهانم پخش می شود و یادم می افتد باید لیوان آب را سر بکشم. در همین حین فکر می کنم
” شاید به خانه اش بازگشته. ”
_با من کاری ندارید؟
لیوان را دستش می دهم.
_نه ممنون. تو هم برو بخواب.
انقدر ذهنم درگیر است که یادم می رود جواب ” شب بخیرش ” را بدهم.

با ناله ای خفیف برای چندمین بار از صدای مخفوف رعد و برق از خواب می پرم. سرجا می نشینم و نفس نفس زنان آب دهانم را فرو می دهم. همزمان از صدای وحشتناک غرش وحشیانه ی آسمان و لرزش شیشه های پنجره ی اتاقم به خود می لرزم و جیغ آرامی می کشم.
قلب کوبانم تند و بی وقفه می زند و دهانم خشک می شود. بی اختیار بالش را به بغل می گیرم و صورتم را میانش پنهان می کنم. باد و باران شدید است. می توانم زوزه ی باد را در سکوت اتاقم بشنوم.
کمی بعد صورتم را از بالش جدا می کنم. دست دراز کرده و آباژور کنار تختم را روشن می کنم. و بدنبالش باز هم نگاهم سمت ساعت می رود.
” چهار و بیست دقیقه صبح. ”
از آخرین باری که ساعت را چک کردم تنها سه ربع گذشته. چه شب طولانی و پراضطرابی!
” چرا تمام نمی شوند این ثانیه های لعنتی؟! ”
تنم خیس عرق شده. انگار جسمم را در کوره ی آتش گذاشته اند و خردش کرده اند. بخاطر ندارم واقعا این چندمین بار است که تختم را ترک می کنم و مخفیانه سری به اتاق شاهین می زنم تا از بازگشتش مطمئن شوم.
اما می دانم به طرز مزخرف و جنون آمیزی قرار است تا آمدنش این رفت و آمدها ادامه داشته باشد.
بالش را کنار می گذارم و چراغ قوه ی گوشی ام را روشن می کنم و همچون روحی سرگردان روانه ی اتاق شاهین می شوم.
لای در اتاقش باز است. آه از نهادم بلند می شود.
” خودم بازش گذاشته بودم و این یعنی هنوز بازنگشته! ”
از برخورد تندم پشیمانم. چرا که او وظیفه ای نسبت به احساسات من نداشته و این منم که با افکار کودکانه ام باز هم با توقعات بی جا شاهین را بی گناه محکوم کرده ام!
با احتیاط در اتاقش را به آرامی هول می دهم و نور گوشی را در اتاقش می چرخانم و با تخت خالی اش مواجه می شوم. غصه ام می گیرد و کاری جز انتظار از من ساخته نیست. بی فایده است.

حالاحالاها برنمی گردد. کاش زودتر به دنبالش رفته بودم. شماره ی تئودور را می گیرم و گوشی را کنار گوشم نگه می دارم. چند ثانیه می گذرد و هیچ بوقی نمی زند.
پوف عمیقی می کشم. نگاهی به صفحه تلفن می اندازم. آنتن گوشی ام پریده. عصا زنان به طبقه ی پایین می روم. لباس خوابم بلوز شلواری نیمه ضخیم است، با این حال از احساس سرما پنجه هایم مشت می شود.
از آشفته حالی به خود نهیب می زنم:
” از چی می ترسی؟ اون الان توی خونه ش خواب هفت پادشاه رو می بینه بعد تو داری… پس دلیل این همه دلشوره چیه؟ ”
وقتی به خود می آیم که جلوی در اصلی سالن ایستاده ام.
” من چرا اینجام؟! ”
آنقدر با خود درگیر بودم که نفهمیدم کِی تا دم در آمده ام!
عزم برگشتن می کنم که صدایی پچ پچ کنان به گوشم می رسد. قلبم ضربان می گیرد.
” توهم زده ام؟! ”
گوش هایم را تیز می کنم. به آرام ترین شکل ممکن قدم برمی دارم و سعی می کنم سر و صدای عصایم را روی پارکت کف سالن خفه کنم.
صدا هر لحظه واضح تر می شود. به طرف سالن غذاخوری می روم‌. حیرت زده به قامت بلند مردی که گوشی به دست، پشت به من جلوی پنجره ایستاده می نگرم.
پرده ها را کاملا کنار زده و نور ضعیفی سالن را روشن کرده. از تعجب بی اراده صدایش می زنم:
_شاهین؟!
برمی گردد. نیمی از صورتش پیدا می شود. با چهره ای درهم نگاهم می کند. هنوز با تلفن صحبت می کند.
_نه… خودم بهش می گم… باشه… نگران نباش.
خداحافظی که می کند از لحن صدای گرفته اش ته دلم درهم می پیچد و دلشوره ام صدبرابر می شود. گوشی را قطع می کند و سمتم می آید.
” چرا هیچ نمی گوید!؟ ”
صدای رعد و برق هم تاثیری بر انحراف ذهن نگرانم ندارد. می لرزم! می هراسم! با این حال جرات می کنم و با تارهای صوتی خشک و مرتعشم می پرسم:
_شاهین؟! اتفاقی افتاده؟!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

یک نظر

  1. کی پارت بعد و میزارین پس؟😑
    درک نمیکنم چرا پارت گذاریتون انقد افتضاحه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *