خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت چهلو هفت

رمان پرنسس/پارت چهلو هفت

آنتوان بیلز وکیل جدی و سرسختی به نظر می رسد. نگاهم روی چهره ی جاافتاده ای که از سفیدی به سرخی می‌گراید با طره ای از موهای یک دست سفید جلوی سرش می چرخد.
عینک قاب فلزی دایره ای برازنده اش است. شک ندارم وکیل باتجربه و کارکشته ای باشد. انتخاب های علی بی دلیل نیست.
هر سه نفر روی مبلمان راحتی نشسته ایم. محمد قهوه اش را مزه می کند و چشمکی به من می زند. با نگاه سوالی اش سمت آقای بیلز اشاره می زند یعنی
” داره چیکار می کنه؟ ”
لب پایینم را به نشان ” نمی دونم! ” تکان می دهم. ذهن من هم درگیر می شود.
” چه چیزی در آن کاغذهای داخل پوشه وجود دارد که آنتوان بیلز اینگونه با دقت مرورشان می کند؟! ”
با تک سرفه ای سینه اش را صاف می کند. نگاه مستقیم مشکی اش را در چشمانم می دوزد. هنگام صحبت پوست شل و چروکیده ی گردنش کهولت سنش را بیشتر به رخ می کشد. انگلیسی را با لهجه امریکایی اما شمرده و آرام بیان می کند:
_با اینکه گفتنش برای منم سخته اما بالاجبار باید بگم که هدف از تقاضای من برای این ملاقات…
من و محمد شش دانگ حواسمان را معطوف آنتوان می کنیم. محمد چانه اش را می خاراند و پا روی پا می اندازد.
_برای خوندن و انتقال محتوای وصیت نامه ی آقای اَلِک فِرا… هست.
بی اراده چشمان بُهت زده ام سمت محمد خیز برمی دارد. محمد به تندی با چهره ای جمع شده از تعجب می گوید:
_وصیت نامه!؟ می خواین بگین علی م… منظورم اَلِکه یعنی اون قبل از مرگش وصیت نامه تنظیم کرده؟!
آنتوان رو به جلو خم می شود و رخ در رخ محمد می گوید:
_درسته.
از سنگینی و گرمای هوای اتاق احساس خفگی می کنم. پوشیدن کت بهاره برای جلسات رسمی عذاب آور است.

_طبق وصیت نامه باید به اطلاع برسونم که تمامی اموال آقای الک فرا در لندن به تنها دخترخونده ی ایشون یعنی خانم دلان فِرا می رسه.
به معنی واقعی کلمه چنان شوکه می شوم که چند ثانیه با لب های نیمه باز، مات کاغذهای دست آنتوان می مانم.
محمد قهقهه بلندی سر می دهد و کف می زند.
_واقعا؟
با بی حسی دست دراز می کنم و بطری کوچک آب معدنی را برمی دارم و با ولع سرمایش را از کف دست به جان می کشم.
_بله. تمامی اموال و املاک شامل مجموعه شرکت های بزرگ فِرا، بزرگترین باشگاه فیتنس در لندن، سالن های فشن شو، فروشگاه…
کم کم صدای آنتوان برایم مبهم می شود. نفس هایم به شماره می افتد. با اینکه خبرهای غیرمعقول زیادی شنیده ام اما انتظار و تحمل این یکی از توانم خارج است.
” چرا علی اینهمه مسئولیت را به یکباره بر شانه های ظریف و خسته ی من گذاشت‌؟! چطور نمی دانست من بدون او حتی از عهده ی شخصی ترین کارهایم برنمی آیم چه برسد به اداره ی اموال و املاکش!؟ ”
می بینم که حالت و چهره ی محمد کاملا رنگ عوض می کند. می بینم که آنتوان چند برگه ای بدست محمد می دهد. می بینم که دسته ای کاغذ به همراه یک خودنویس هم سمت من می گیرد و لب هایش تکان می خورد.
_خانم فِرا.‌‌.. خانم فِرا؟
محمد کف دستش را مقابلم تکان می دهد.
_دلان؟
به طور ناگهانی از دنیای عجیب بیرون می آیم و حیرت زده با صدایی نیمه بلند می گویم:
_بله؟
_شما خوبین؟
محمد جای من جواب می دهد:
_خوبه؟ از خوشحالی زبونش بند اومده.
نگاه سرمازده ام طوری در چشمانش زل می زند که درجا دهانش بسته می شود. زبانم را روی لب هایم می کشم و به آرامی زیرلب می گویم:
_خوبم.
_خب پس برای اینکه مراحل قانونی تقسیم اموال طی بشه لطفا اینجارو امضا کنید.

_خب پس برای اینکه مراحل قانونی تقسیم اموال طی بشه لطفا اینجارو امضا کنید.
نگاهم روی خودنویسی که قرار است سرنوشتم را تغییر دهد می خشکد.
_من… نمی تونم!
_ببخشید؟! صداتون رو واضح نمی شنوم.
دم عمیقم را پرصدا بیرون می دهم. محکم می گویم:
_من نمی تونم امضا کنم. در واقع من هیچی نمی خوام چون صاحبش من نیستم.
” ببخشید ” زیرلبی می گویم و از جایم برمی خیزم. فریاد محکم و آمرانه ی محمد سرجا میخکوبم می کند.
_بشین!
کلمه ی بعدی اش را بلافاصله با خونسردی ادا می کند.
_لطفا!
دستانم مشت می شوند‌. به آرامی سرجایم می نشینم. آنتوان با تعجب می پرسد:
_چه اتفاقی افتاد؟!
بی معطلی جوابش را می دهم‌‌.
_این ثروت متعلق به من نیست‌. از اون گذشته اداره کردنش کار من نیست. من هیچ سررشته ای توی مدیریت هیچکدومشون ندارم.
کنایه ی محمد را که پوزخند می زند و زیرلب می گوید:
_فکر کرده پای سفره عقده که ناز می کنه!
را نادیده می گیرم. به محمد اشاره می زنم.
_هر چی که هست رو بدین بده به وارث اصلی.
_داری شوخی می کنی؟
سرمی چرخانم و نگاه جدی ام را به صورت حیران محمد می دوزم.
_نه! همش مال خودت.
لبخند موذیانه ای می زند.
_با کمال میل.
ته دلم احساس سبکی می کنم. بی درنگ کیفم را برمی دارم و بدون ذره ای تردید رو به آنتوان می گویم:
_خیلی خب. پس حل شد. لطفا زحمت تنظیم مدارک لازم برای واگذاری رو بکشید. وقتی که…
آنتوان به میان حرفم می آید.
_صبر کنید! اما اینجا تاکید شده که واگذاری اموال حداقل تا بعد از گذشت شش ماه مدیریت شما امکان پذیر نیست!
آه از نهادم بلند می شود.
” انگار راه فراری باقی نمانده. ”
محمد تک خنده ای می زند.

_ظاهرا برادر خدابیامرزم فکر همه جاش رو کرده.
پوفی می کند و در حالیکه مشغول امضای پای برگه ها می شود می گوید:
_تبریک می گم دلان! یه شبه بیلیونر شدی. ما که رفتیم تا شش ماه دیگه. مواظب باش دارایی علی رو به آتیش نکشی.
***
گوشی را دست به دست می کنم و با شانه ام بیخ گوشم نگه می دارم. شماره ی پرونده مورد نظرم را تایپ می کنم و همینطور که به صفحه ی مانیتور چشم می دوزم حرص زده کلمات را به زبان می آورم.
_نه تو گوش کن! الان ۲۴ ساعته که نخوابیدم. شکمم شده یه تانکر قهوه و انقدر خستم که انگار دارن جونم رو از توی پاهام بیرون میکشن. تمام اینارو گفتم که بدونی توقع دارم اون لباسا تا آخر امشب آماده باشه.
جیغ معترض ادوارد در گوشی می پیچد.
_تا اخر شب!؟ این منصفانه نیست. اینجا همه دارن بی وقفه کار می کنن. ما حداقل دو روز مهلت می خوایم تا.‌‌.‌.
با کلافگی موهایم را چنگ می زنم و پلک روی هم می گذارم. سعی می کنم نهایت خونسردی ام را نشان دهم.
_فقط تا فردا دوازده ظهر! دیگه نمی خوام درموردش بحث کنم. شب خوش.
فریاد گوشخراش اینبارش پرده ی گوشم را هدف می‌گیرد. گوشی را با فاصله بالا می برم.
_این امکان نداره. الو… الو… شنیدی چی گفتم؟ این ممکن نیست! الو…
و ارتباط را قطع می کنم. ساعتِ روی میز دفتر کارم هشت و بیست دقیقه شب را نشان می دهد.
از کمبود خواب و فعالیت مافوق توانایی ام مغزم کاملا از کار افتاده و چشمانم تار می بیند. با این حال چشمانم را وادار به باز ماندن می کنم و روی مانیتور دقیق می شوم. زمزمه کنان با خود می گویم:
_خب… ببین چی پیدا کردم!
چند ثانیه بعد با دیدن اطلاعات روبرویم با خشم دندان روی هم می سایم و زیرلب می غرم:
_ای آشغال بالاخره شناختمت. خوب گیرت اوردم شغال کثیف! نمی ذارم قسر در بری.

چند ضربه ی آرام به در اتاقم می خورد و بلافاصله شاهین با لبخندی که چهره ی مردانه اش را دلفریب تر از همیشه ساخته وارد می شود.
_مزاحم نمی خوای؟
دستم را زیر چانه ام می زنم و لبخند خسته ام تنها گوشه ی لبهایم را کش می آورد. بی رمق می گویم:
_تو هم که هنوز شرکتی!
_اوهوم.
کیسه ی دستش توجهم را جلب می کند. به طرفم می آید و با لحنی پر از مهربانی می گوید:
_تایم کار تمومه لیدی. الان وقت استراحته.
خمیازه ای می کشم و با نوک انگشتان سبابه و شستم چشمان بی فروغم را می مالم.
_کاش می شد؛ ولی خیلی کار دارم.
کیسه را روی عسلی کنار کاناپه ی چرمی می گذارد. میز را دور می زند. نزدیک می آید و صندلی گردانم را رو به خود می چرخاند.
_معلومه که می شه! پاشو ببینم.
بی توجه به صندلی می چسبم. دستم را می کشد و با ضرب از جایم بلندم می کند‌.
_یالا دیگه!
صدای خنده هایم فضای دفتر کار علی را پر می کند. از پشت سرشانه هایم را می چسبد و تقریبا هولم می دهد و سمت کاناپه هدایتم می کند.
_چطور می تونی انقدر خودت رو گرسنگی بدی!؟
مرا کنار خود می نشاند. کت اسپرت مشکی اش را درمی آورد و روی دسته ی کاناپه می گذارد. بجای ساعت مچی، دستبندی شیک با بندی چرمین همراه با پلاکی از جنس طلا دور مچ دستش تاب می خورد.
بخاطر پوشیدن تی شرت سفید و چسبان با آستین های کوتاهش، رگ های برجسته ی بازوان عضلانی اش نگاهم را منحرف می کند.
_الان باید شام بخوری نه اینارو!
سوالی خیره اش می مانم. لبخند مغرورانه ای می زند.
_بازوام رو می گم. نمای نزدیکش قشنگه نه؟ البته باید به اطلاع برسونم افتخار دیدنش نصیب هرکسی نمی شه!
چنان پشت چشمی نازک می کنم و نگاه پرعشوه ام را از صورتش می گیرم که قهقهه اش بلند می شود.

_نوشابه! یه کم دیگه از خودت تعریف کن!
می خندد و در کیسه ی پلاستیکی را باز می کند.
_بمن چه! خودت محو هیکل من شدی! منم لازم دونستم آگاهت کنم.
ته دلم ” پررویی ” نثارش می کنم و کمی خود را کنار می کشم. با خارج کردن دو ساندویچ بِرگر مخصوص و بوی تحریک کننده و اشتهابرانگیزش جوری دلم ضعف می رود که احساس می کنم الان است ساندویچ را از دستش چنگ بزنم.
_ببین چقدر بفکرتم. دلم نیومد بدون پیشی خانم شام بخورم.
بی اراده آب دهانم را پرصدا قورت می دهم. موذیانه لبخند دندان نمایی می زند.
_دهنت آب افتاد آره؟
با اخمی تصنعی چشم به دستش می دوزم تا سهمم را زودتر بدهد.
” می شناسمش! خوب می دانم که عمدا با آرامش و خونسردی اینگونه طولش می دهد تا حرصم را دربیاورد. ”
ظرف های قارچ کبابی و سالاد فرانسوی مورد علاقه اش را روی میز می‌چیند. زیرچشمی نگاهم می کند و قوطی کوک را کنار دستم می گذارد.
_گفتی خیلی کار داری یعنی بعدا شام می خوری؟
همین که می خواهد بِرگر را سمت دهانش ببرد مطابق فرمانِ مغزم با بی طاقتی دست دراز می کنم و ساندویچ را از دستش می قاپم.
_کوفت! بده دیگه مُردم از گرسنگی!
و بی معطلی با لذت با چند گاز بزرگ و پشت هم به جان ساندویچ می افتم. بلندتر می خندد.
_آقا من احساس خطر می کنم. می ترسم منم بخوری!
با همان لپ های باد کرده زبانم را می چرخانم.
_تو خوردنی نیستی. گوشت تلخی.
برش نان روی ساندویچش را برمی دارد و کمی از سس را روی بِرگرش خالی می کند و باقی اش را روی ساندویچ گاززده ام می ریزد.
_اتفاقا من خیلیم شیرینم. تست نزده که نمی شه قضاوت کنی‌.
از پرت و پلا بافتنش چپ چپ نگاهش می کنم و زیرلب می گویم:
_خدا شفا بده.

کنم و زیرلب می گویم:
_خدا شفا بده.
چنگال یکبار مصرف را به قارچ می زند و جلوی دهانم می گیرد.
_درست مثل این قارچه‌.
قبل از اینکه لقمه را قورت دهم نگاه هایمان در هم گره می خورد.
” خیلی وقت است که طلایی هایش اینگونه برق می زنند. در این مدت که مدیر رسمی فرا شناخته شده ام همواره شاهین همراه و پشتیبانم است. همچون سایه ای رهایم نمی کند. شاید به همین دلیل است که بَلدِ محبت های خاصش هستم. ”
دهانم را باز می کنم و انتشار طعم شور و آبدار قارچ کبابی در دهانم بی نظیر است.
_اوم… جدی که خوشمزه ست.
بوسه ی سریعش گونه ام را به آتش می کشاند‌.
_مثل من!
” مطمئنم سرش به جایی خورده! ” سعی می کنم خوددار باشم.
_هِرهِر… هِرهِر خوشمزه یه کم از اون سالاد بده بیاد اینجا ببینیم!
نگاهی به صورتم می اندازد و تا پایین، دقیقا روی لب هایم متوقف می شود. گوشه ی انگشت کوچکش را کنار لبم می کشد و در دهانش فرو می برد و با لذت می گوید:
_اوم… سسی شدی.
با ابروهای بالا پریده و نگاهی گشاد شده از تعجب به این بشر زل می زنم. الان است که شاخ هایم دربیاید! از شاهین پاستوریزه چنین حرکتِ تاریخی بعید است!
چینی به بینی ام می اندازم.
_اَی…! حالم بد شد! این چه رفتار چندشی بود؟!
بی صدا می خندد.
_تازه کجاش رو دیدی؟
انگار یک میکروب را برانداز می کنم.
_دیگه کجاش رو؟!
سرش را جلو می آورد و ناغافل گازی به گوشه ی ساندویچم می زند. همراه با ” هین ” بلندم جیغ می کشم و ساندویچم را روی میز پرت می کنم.
_عوضی… ساندویچ منم دهنی کردی!
با دهان بسته می خندد.
_هنوز مونده تا اینارو درک کنی کوچولو.
کودکانه پا بر زمین می کوبم.
_نمی خوام! کثیفِ چرکول! داشتم شام می خوردم!
موهایم را نوازش می کند.
_عیب نداره بزرگ می شی یادت می ره.

مشتم را بالا می برم تا به پهلویش بکوبم اما با صدای زنگ تلفنم منصرف می شوم.
_اَه… چه لوسی شاهین! بقیش رو خودت بخور!
با دلخوری از کنارش برمی خیزم و غرغر کنان به طرف میز می روم.
_آدم نمی شه! دو لقمه شامم رو کوفتم کرد.
عمدا خنده ی حرص دربیار بلندی سر می دهد و با خونسردی غذایش را می خورد. بی توجه به شماره تماس گیرنده، قبل از قطع شدنش انگشتم را روی صفحه می کشم و جواب می دهم.
_الو؟
صدای ضعیف مردانه ای در گوشی می پیچد.
_الو… خانم فرا؟
از سر و صدای عجیب پشت تلفن بی اراده فاصله ی بین دو ابرویم کم می شود.
_دِلان فِرا صحبت می کنه. شما کی هستین؟
به تندی می گوید:
_جرج هستم. نگهبان سالن… وای خدای من!
لحن صدایش استرس به جانم می اندازد. دستانم یخ می زند.
_چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟
صدای بلندش پرده ی گوشم را به ارتعاش می کشاند.
_اینجا دچار آتیش سوزی شده سریع تر خودتون رو برسونید.
فشارم می افتد. دستم بند صندلی می شود تا از سقوط احتمالی ام جلوگیری کنم. هول زده صدایم بالا می رود.
_چی داری می گی؟ چطوری؟
از حال و روز بهم ریخته ام شاهین متحیر از جایش بلند می شود. با حالی خراب فریاد می زنم:
_الو… اونجا چه خبره؟
صدای ممتد بوق روانم را مختل می کند.
_چی شده دلان؟ چی می گه؟
حرکاتم دست خودم نیست. تمام تنم می لرزد. نمی فهمم چطور با عجله کیفم را برمی دارم و تلفنم را داخلش می اندازم و درحالیکه به طرف در می دوم مستاصل کلمات را یک نفس به زبان می اورم.
_نمی دونم… نمی دونم. جرج زنگ زد. گفت سالن آتیش گرفته! باید برم‌.
دنبالم می آید. برای شاهین هم غیرقابل باور است‌.
_چی!؟ امکان نداره! صبر کن! با ماشین من می ریم.
یک ساعت از کنترل آتش سوزی می گذرد و به راستی که عقل از سرم رفته!
شوک زده قدم هایم را روی بقایای سوخته می گذارم و مردمک هایم گردش کنان بلایی که سرم آمده را رصد می کنند! باورم نمی شود نتیجه ی زحمات تیم فرا دود شده باشد!
باورم نمی شود نتیجه ی زحمات تیم فرا دود شده باشد! صدای پاشنه هایم در سالن بزرگ فشن شو می پیچد.
” نه! این واقعیت ندارد! قطعا این هم یک کابوس است! مگر می شود ریشه ی نخستین جوانه ام به همین سادگی بخشکد!؟ امکان ندارد ساختمان تحقق رویاهایم بر سرم آوار شده باشد! ساختمانی که با وسواس، باب سلیقه ی خود تمام نورپردازی و دکوراسیونش را تغییر داده بودم! ”
و چه تلخ و بی رحمانه خاطراتِ گوشه گوشه ی سالن پیش نگاهم پَرپَر می شوند!
چشم می چرخانم و می بینم که ادوارد با چند نفر از هم تیمی هایش خنده کنان مشغول بحث درباره ارائه ی طراحی فصل جدید هستند. پژواک صدای سرخوشم می پیچد:
_هی تنبلا وقت نداریم!
ادوارد با شیطنت جوابم را می دهد:
_اطاعت رئیس!
و خنده ی همه بلند می شود.
” بازهم یادم رفته در قالب رئیس فِرا خشک و جدی برخورد کنم. درست همانند علی! ”
بدنبال زهرخندم اولین دانه ی اشک روی گونه ام می لغزد. چه روز خاطره انگیزی بود!
سر می گردانم و آن بالا، بر روی سِن کارگرها را می بینم. نفس راحتی می کشم وقتی سارا را می بینم که مانند همیشه، با مهارت و تجربه اش بر همه چیز نظارت دارد. می بینم که چطور دلسوزانه هوایم را دارد!
لبخند می زنم و شوری دانه ای دیگر روی لب هایم پخش می شود!
آنا دستیار جدیدم با عجله چند دست از جدیدترن طرح هایم را که هنوز رو نمایی نشده به پشت صحنه می برد‌. از همان دور صدایش می زنم:
_یادت نره رِگال اون لباسارو جدا کنی!
انگشت شستش را به نشان اکی بالا می برد. ادوارد مزه می پراند:
_فکر کنم از صبح این هشتمین باره که این جمله رو بهش می گی!
خنده کنان سرتکان می دهم و باز هم مات و خیره به روبرویم قطره ای دیگر با سماجت خود را به چانه ام می رساند و فرو می چکد.

پلک می زنم و ناگهان همه چیز از پیش دیدگانم محو می شود. رویاهایم از هم گسسته می شوند و تکه تکه شدن قلبم را با تمام وجود احساس می کنم!
به خود امید می دهم که ” روی هم رفته سالن اصلی خسارت چندانی ندیده و شاید بشود از نو سرپایش کرد. فقط بخش زیادی از صندلی ها کاملا سوخته! و البته از در و دیوار دود و سیاهی می بارد. ”
و نتیجه اش بازهم اشک هایی است که بی صدا می بارند. به طرف پله های منتهی به سِن می روم. شاهین از پشت بازویم را می چسبد.
_کجا می ری دلان؟ برگرد! اونجا چیزی برای دیدن نداره. همش سوخته!
گوش هایم را وادار به نشنیدن می کنم. بی توجه همچون رباتی سلانه سلانه از پله ها بالا می روم.
_می گم نرو!
پایم روی آخرین پله نرسیده که فریاد بلند شاهین در سالن اکو می شود.
_محمد؟ داره میاد. جلوش رو بگیر!
محمد جلوی راهم سبز می شود.
_دلان… دلان گوش کن!
دستانش را پس می زنم.
_برو کنار!
مچ هایم را سفت می چسبد. سعیش برای کنترل عصبانیتش بی فایده است.
_لعنتی بمن گوش کن! حق نداری بری اونجا! بفهم کار از کار گذشته!
ساز مملو از ناامیدی اش کافی است که به سیم آخر بزنم. به طرز جنون آمیزی جیغ می زنم و انگار قدرتم چندصد برابر شده.
_ولم کن! برو کنار… باید با چشمای خودم ببینم!
تا آخرین لحظه مقابلم قد علم می کند.
_ای دختره ی یک‌دنده به حرفام گوش بده! دیوونه بازی رو بذار کنار!
_به تو مربوط نیست!
هولش می دهم و خود را به اتاق می رسانم. و با دو وارد اتاق اصلی می شوم. با دیدن صحنه ی روبرویم خود را موجودی مفلوک و بدبخت که با یک تلنگر به درون دره ای مخوف پرت شده می بینم. ضجه زنان اشک می ریزم.
_نه…!
پاهایم تاب این همه فشار و ظلم را ندارند. زانوانم خم می شوند و زمین می خورم. شاهین نگهم می دارد.
_آروم باش دلان! منکه بهت گفتم نرو!
با دلی زخم خورده نعره می زنم:
_خدا…!

_آروم باش دلان! منکه بهت گفتم نرو!
با دلی زخم خورده نعره می زنم:
_خدا…!
” از رگال لباس هایی که طراحی کرده بودم تنها یک مشت خاکستر باقی مانده! به جز آن، مجموعه ای از بهترین لباس هایی که علی طراحی کرده بود و قرار بود بعد از اتمام این دوره فشن شو به نفع خیره به فروش برسند، نابود شده! ”
فریادهای از ته دلم چهارستون ساختمان را می لرزاند! شاهین در آغوشم می کشد.
_آروم عزیزم! درستش می کنیم! بهت قول می دم.
زار می زنم و کلمات نامفهوم از گلوی گرفته ام شنیده می شوند.
_دیگه چی رو درست می کنیم؟! چجوری؟!
دستان قوی اش دور تن نحیفم می پیچد و صورتم میان سینه اش پنهان می شود. نجواهای آرامبخشش را کنار گوشم می شنوم:
_هیش! من… شاهین داره بهت قول می ده! پس حرفم رو قبول کن!
با نفسی محبوس شده هق می زنم. پیشانی ام نبض می گیرد. از گوشه ی چشم به سیاهی روزگارم خیره می شوم. دقایقی بعد سر بلند می کنم و با چشمان سوزناکم به صورت گرفته و طلایی های کدر شاهین نگاه می کنم.
_می بینی؟! من نتونستم از امانت علی مراقبت کنم و با بی کفایتی حاصل دسترنجش رو به فنا دادم!
محمد زیربازویم را می گیرد. وادارم می کند سمتش بچرخم. روی نگاه در صورتش را ندارم.
_این حرفارو نزن. پلیس می گه آتیش سوزی عمدی بوده. هر کی بوده از روی دشمنی و حسادت دنبال خرابکاری بوده.
وحشت زده عمق حرفش را تصور می کنم.
” خوب می دانم این یعنی شروع دردسری جدید! “_دلان تو به کسی مشکوک نیستی؟
شانه ای بالا می اندازم. صدایم را صاف می کنم و چشم در چشم های منتظر شاهین بی درنگ می گویم:
_علی که دشمن زیاد داشت. هر کسی می تونه باشه.
محمد نچ نچ کنان حرفم را تکذیب می کند. نوک انگشت اشاره اش سمتم نشانه می رود:
_اشتباه نکن! اتفاقا این بار باید بری سراغ دشمنای خودت. چون این پروژه رو تو ترتیب دادی. این چند وقت همه جا اسم تورو به عنوان مدیر برنامه و اجرای شوی فِرا بردن. همه مشتاق بودن ببینن دختر الک فرا چه سوپرایزی داره!
انقدر آشفته حال و بهم ریخته ام که هیچ فکری به ذهن مغشوشم نمی رسد. دستان به رعشه افتاده ام را در موهایم فرو می برم.
_من الان هیچی نمی دونم. سرم داره می ترکه!

_من الان هیچی نمی دونم. سرم داره می ترکه!
محمد دستم را می گیرد.
_بنظر یه کم داغی! لازم نیست الان به خودت فشار بیاری. باید سر فرصت یه جلسه ترتیب بدیم. بهتره بری استراحت کنی.
ضربه ی آرامی به کتفم می زند.
_می رم با پلیسا حرف بزنم. شاید یه سرنخی چیزی پیدا کرده باشن.
به علامت باشه سر تکان می دهم. از احساس لرزی که وجودم را فرا می گیرد احتمال می دهم سرماخورده باشم. قفل کیفم را می چرخانم و تلفنم را بیرون می کشم.
_با کی می خوای تماس بگیری؟
همینطور که شماره را می گیرم رو به شاهین می گویم:
_یه کم سردمه. کتم توی ماشین جا مونده. می خوام به تئودور بگم برام…
_نمی خواد زنگ بزنی.
به سرعت کتش را از تنش درمی آورد و قبل از مخالفتم روی شانه ام می اندازد.
_بیا بپوش بریم.
گرمای لذت بخش ناگهانی سلول به سلولم را درگیر می کند. گرمای باقی مانده از تن شاهین! و عطری که خاصیتش را چندین برابر می کند. دست دراز می کند و دو طرف یقه کت را برایم به هم نزدیک کرده و می گوید:
_حالا بهتر شد.
***
_مطمئنی خوبی؟ نمی خوای پیشت بمونم؟
مُسکن را از شاهین می گیرم. آب گلوی متورم و دردناکم را به سختی فرو می دهم.
به جز حال جسمانی از نظر روحی بسیار شکننده شده ام‌. به شدت نیاز به دلداری دارم. دلم می خواهد کسی باشد و دردهایم را تسکین دهد. اما وقتی حال زارونزارش را می بینم ترجیح می دهم خیالش را راحت کنم.
_خوبم. تو برو!
چشم ریز می کند و زیر نور ملایم آباژور صورتم را می کاود. گوشه ابرویی بالا می اندازد و با شیطنت می گوید:
_آ… ولی به نظر خوب نمیای! چون در شرایط عادی باید غر می زدی یا مثلا… زبون درازی می کردی که چقدر می پرسی و چند بار بگم خوبم و اینا.
نای حرف زدن ندارم. با این حال با بدعنقی زبانم را تا ته بیرون می آورم.
_اینم زبون درازم راحت شدی؟! حالا برو می خوام بخوابم!

با این حال با بدعنقی زبانم را تا ته بیرون می آورم.
_اینم زبون درازم راحت شدی؟! حالا برو می خوام بخوابم!
تقریبا از خنده غش می کند. چنان که صورتش از سرخی به کبودی می زند. درحالیکه کف می زند می گوید:
_وای عالی بود. یعنی اگه مثل همیشه زبونت رو نشون نمی دادی به سلامتیت شک می کردم‌. ولی نسبت به آخرین بار زبون درازت کوتاه تر شده ها.
می دانم نیتش به خنده واداشتن من است. اما واقعیت این است که دیگر قادر به بازنگه داشتن چشمانم نیستم چه برسد به اینکه بخندم.
به طرز عجیبی دمای بدنم هر لحظه بالاتر می رود. با جدیت خیره در طلایی هایش می گویم:
_شاهین؟
_جان؟
_برو بیرون!
هنوز برق شیطنت در چشمانش موج می زند. آرام و محتاطانه از کنارم برمی خیزد.
_اوه… اوه این از اون نگاه های ترسناک بود. شنیدم دست بزنم داری! بعیدم نیست بهِم حمله کنی و گازم بگیری.
ناغافل لگدی به ساق پایش می زنم.
_عوضی وحشی خودتی!
داد تصنعی اش به هوا می رود.
_آخ…! نزن! دارم می رم.
خنده ام را می خورم. به نزدیک در که می رسد می گوید:
_کاری داشتی زنگ بزن! تایمش مهم نیست.
ته مانده ی نیرویم را به کار می گیرم. آباژور را خاموش می کنم. خود را روی تخت سُر می دهم و ملافه را بالاتر می کشم. با بی حالی ” باشه ” ی آرامی می گویم و پلک هایم از شدت سنگینی روی هم می افتد.
گرم است. وحشت زده دور خود می چرخم. تا چشم کار می کند آتشی است که اطرافم زبانه می کشد‌‌. حرارت زیاد به صورت ملتهبم می کوبد و پوستم را به سوزش درمی آورد‌.
نفس نفس زنان همچون مرغی سرکَنده بدنبال راه فرار خود را به در و دیوار می زنم. اما انگار گیر افتاده ام. زبانم از ترس بند آمده.
از میان شعله های سوزان می بینم همه چیز حتی سقف هم در حال آوار شدن و سوختن است. هر چه می خواهم فریاد بزنم و کمک بخواهم زبانم نمی چرخد. صدای ضعیفی به گوشم می رسد.
_دلان؟
ناله می کنم.
_هوم؟
لمس شانه ام را احساس می کنم.
_دلان بیدارشو!
من آهنگ زیبای این صدای دلنشین را می شناسم. نمی دانم‌ شاید هنوز مغزم خاموش است.

_دلان بیدارشو!
من آهنگ زیبای این صدای دلنشین را می شناسم. نمی دانم‌ شاید هنوز مغزم خاموش است.
به زحمت تکانی به پلک هایم می دهم. از باریکی چشمانم مردمک هایم در اتاقِ فرو رفته در ظلمات به گردش درمی آیند. انگار مردی درست کنارم نشسته‌. صورتش مشخص نیست اما صدایش‌‌…!
_بیدارشو علی اومده!
چند سرفه ی دردناک می زنم. درد گلویم فاجعه است! شاخک هایم تکان می خورد:
” علی آمده؟! ”
قند در دلم آب می شود. میان لب های خشک و بهم چسبیده ام فاصله می افتد و لبخندی محو گوشه ی لبم را تکان می دهد. و صدایی آمیخته با نفسم که به زور از گلویم بلند می شود:
_علی؟
دست خنکش روی پیشانی ام می نشیند.
_آره منم علی! چقدر داغی تو!
نیم رخ صورتش را به گونه ام می چسباند.
_ببخشید عزیزدل بابا!
نمی دانم نیمه هوشیارم… بیمار یا درعالم خواب و بیداری که ناله می زنم:
_علی بابا!
خودم می فهمم که از حال وخیم و تبی که تمام تنم را دربرگرفته کابوس و هذیانم درهم آمیخته شده. سرش را که بالا می گیرد با ولع دست دراز می کنم تا از حقیقت رویای شیرینم مطمئن شوم.
چشمانم تقلای بسته شدن دارند. با احساس موهایش سینه ام از نفس عمیقم بالاپایین می شود.
” چه خوب که آن کابوس وحشتناک به این خواب زیبا تبدیل شد. چه خوب که این مرد همصدای علیِ من است. چه خوب که بعد از مدتها علی کنار من است. چه رویای دوست داشتنی و دلنشینی! چه خوب! ”
چنگی به لباس خیس از عرقم می زنم و با لبخند دیگری در حالیکه با سستی زیرلب زمزمه می کنم:
_علی!
پلک هایم بی اراده روی هم می افتند. از بازوانم می گیرد و تکانم می دهد.
_نخواب! دلان…؟
می خواهم بیدار بمانم اما چنان تن بیمار و ضعیفم در کوره ای از آتش می سوزد و نای مقاومت در برابر نیروی قدرتمندی را از من می گیرد که خواب بر من چیره می گردد.

نمی دانم چقدر می گذرد که ناگهان از خواب می پرم و فریاد می زنم:
_علی؟
سرجا می نشینم. مردمک های گشادم دودوزنان علی را جستجو می کنند. هوا هنوز تاریک است. ملافه را کنار می زنم و با عجله به سمت در می روم و به محض باز کردن در اتاقم داد می زنم:
_علی؟ تو اینجایی؟
هیچ خبری نیست. نمی خواهم باور کنم آمدن علی فقط یک خواب بوده! یکی یکی اتاق ها را می گردم و صدایش می زنم‌. واقعا هیچ اثری نیست!
خانه در سکوت و تنهایی کامل فرو رفته. آخرین در را باز می کنم و همین که کلید اتاق کارم را می زنم نگاهم به میز تحریر شلوغ و بهم ریخته ام می افتد. به یاد می اورم چه مصیبتی سرم آمده! آرام و بی جان به طرف میز می روم.
” خدای من طرح هایم! ”
آه پردردی می کشم.
” همه چیز آماده بود برای بزرگترین فشن شوی این فصل لندن! ”
موهایم را پشت گوشم می زنم. با دقت هر طرح را از نظر می گذرانم.
” چقدر زحمت! چقدر بی خوابی! چقدر وسواس به خرج دادم و همه چیز خراب شد! همه چیز! من از جانم برای رونمایی این فصل مایه گذاشته بودم و در یک چشم برهم زدن همه چیز تبدیل به خاکستر شد! ”
به شدت مایوس و ناامیدم و انرژی ام تحلیل رفته! وقتی تمام آن روزها را به یاد می آورم به جنون می رسم و نعره زنان دست دراز می کنم و با عصبانیت کل محتویات روی میز را در یک حرکت پخشِ کف زمین می کنم‌.
_اَه لعنتی…!
حرصم را سر گلدان های تزئینی..‌. کتاب ها.‌‌.. میز عسلی و هر آنچه سرراهم است خالی می کنم. می شکنم و خرد می کنم و هوار می کشم:
_ازتون متنفرم…! نمی خوامتون! دیگه نمی خوام با این همه رنج و بدبختی بجنگم! من فولاد آب دیده نیستم! من شکست خوردم!
مستأصل و درمانده کنار میز به زانو درمی آیم و زیرلب زمزمه می کنم:
_من یه دختر ضعیف و شکست خوردم! من حتی توی عشقمم نتونستم پیروز بشم. من هیچی نیستم!

از باز شدن یکباره ی در اتاقم هراسان هین بلندی می کشم و از جایم می پرم.
_چه خبره؟
قلب پرتلاطمم را چنگ می زنم. سرم را بالا می آورم و متعجب به محمد می نگرم. از وارد شدن ناگهانی اش عصبانی می شوم.
_تو اینجا چیکار می کنی؟! نمی گی از ترس سکته کنم؟!
نگاه حیرت زده اش در اتاقی که انگار در آن بمب منفجر شده می چرخد.
_فکر کردم دزد اومده! تو حالت خوبه؟!
اخم می کنم. با کلافگی پنجه هایم را در موهایم فرو می برم و کف دستانم را تا روی صورتم پایین می کشم.
_خستم! خیلی خسته! من دیگه نمی تونم ادامه بدم! مدیریت فِرا من رو از پا درآورده.
نگاهم سمت کفش های مشکی براق و واکس کشیده اش می رود. با هر قدمش صدای له شدنِ خرده شیشه ها زیر کفشش به گوش می رسد. نچ نچ کنان سرتکان می دهد.
_دارم می بینم! نگاه کن توروخدا! ببین چیکار کرده! ساعت چهارصبح زده به سرت؟! شاهین به من گفت قرص خوردی خوابیدی! یه عکس بگیرم براش بفرستم. عمرا اگه باورش بشه.
بازدم عمیقم را با آهی بیرون می فرستم و شقیقه ام را به میز تکیه می دهم.
_نتونستم بخوابم. داشتم خواب می دیدم که یکهو از خواب پریدم. بعدشم اومدم اینجا و یاد آتش سوزی و بدبختیام افتادم.
_دمپایی داری؟
به نفی سرتکان می دهم.
_صبر کن!
می رود و برایم یک جفت دمپایی می آورد. خودش پایم می کند. از لبه ی میز می گیرم و نیم خیز می شوم.
_وایسا ببینم!
دستم را می گیرد.
_دستتم که بریدی!
از دیدن خون پخش شده روی انگشتم تازه متوجه سوزشش می شوم. جعبه ی دستمال کاغذی را از پشت سرم، گوشه ی اتاق پیدا می کند.
_خدایا آخه این چه خُل بازیه دلان!؟
کنارم می نشیند و دستمال را دور انگشتم می پیچاند. کمکم می کند از جایم برخیزم. سرشانه و بازویم را می گیرد.

_بریم اتاقت. فردا به جولیا می گم بیاد اینجا. کل خونت بهم ریخته ست.
بی حس پا به پایش قدم برمی دارم. همینطور که به طرف اتاقم بازمی گردیم، دوباره در پِی علی چشم در خانه می چرخانم و جستجوگرانه همه جا را نگاه می کنم.
_فکر نمی کردم اینقدر شلخته باشی.
خنده ی بی صدایی می کند.
_بیچاره…!
کلید برق اتاقم را می زند.
_تو هنوز تب داری! نمی فهمم با این حالت راه افتادی توی خونه چیکار؟ چسب زخم کجاست؟
به کشوی پاتختی اشاره می زنم.
_فکر کنم توی کشو قبلا دیدم.
بالشت پَرِ سفید و توردوزی شده ام را مرتب کرده و کمکم می کند روی تختم دراز بکشم.
_خوابِ علی رو دیدم.
لحظه ای دستانش بی حرکت می ماند‌.
_خواب علی رو!؟
_چیه؟ برای چی تعجب کردی؟!
سراغ کشو می رود و بدنبال چسب زخم زیرورویش می کند.
_نه همینجوری. ایشالا که خیره.
سرم که به بالشت می رسد خمیازه ی عمیقی می کشم. احساس می کنم نیاز به ساعت ها و شاید روزها خواب و استراحت دارم.
_انقدر واقعی بود که فکر کردم واقعا اومده! تو نمی دونی… یعنی نمی دونم چطور بگم اما انگار اینجا بود. پیش من! برای همین کل خونه رو دنبالش گشتم.
خم می شود و به سراغ کشوهای پایین تر می رود.
_تو دیدیش؟
کمی فکر می کنم.
_اوم… نمی دونم. دقیق یادم نیست. انگار نه. خب یعنی خوابم این مدلی بود که چیزی توش مشخص نبود ولی..‌.
_بهتره بهش فکر نکنی. ببینم پس این چسب کجاست؟!
” اوف ” ی می گویم و نیم خیز می شوم. از کشوی اول بسته ی کوچکی بیرون می آورم و با جدیت در دستش می کوبم.
_بیا بگیر! این، به این بزرگی رو نمی بینه!
مات می ماند! نگاه گشادش بین بسته در دستش و صورت کلافه ی من می چرخد.
_تو داری من رو دست می ندازی یا واقعا…؟!
نگاهم خالی از هر نوع حسی می شود. مستقیم چشم در چشمانش می دوزم.
_یا واقعا!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم _ ندا یعنی باید …

2 نظر

  1. واااااای لنتی نویسنده خیلی خوب مینویییسی😁
    توروخدا بزار این علی زنده باشههههه گناه دارع

  2. دوست دارم رمانت رو.آفرین😍🌹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *