خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتاد

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی ام شرمزده سرم را پایین می گیرم. احساس می کنم باید حرفی بزنم تا اگر سوتفاهمی برای محمد پیش آمده از بین برود‌.
_می خوام یه چیزی بگم.
نگاهش در صورتم می چرخد.
_گوش می دم.
_بین من و شاهین…
از نگاه موشکافانه اش ناخوداگاه لحظه ای مکث می کنم و نفس می گیرم.
_هیچ وقت چیزی نبوده. منظورم اینه که من از اولم اشتباه کردم. ته رابطه ی ما به یه دوستی ساده ختم می شه. اونم بیشتر بخاطر روابط کاریمون محکم شده وگرنه…
لبخند محوش بیشتر برایم شبیه پوزخند است یا خطی تیره از انکار بر روی حرف هایم!
_به چی می خندی؟! اصلا من رو بگو دارم برات…
_واقعا نیازی به توضیح نیست دلان. من بهت اعتماد دارم. یادته قرار بود توی بیمارستان یه چیزی بهت بگم؟
از لحن گفتارش می فهمم فقط با قضاوت زودهنگامم خود را شرمنده کرده ام. اگر مجبور به پاسخ نبودم ترجیح می دادم سکوت کنم.
عمدا نگاه می دزدم. مردمک هایم را در حدقه می چرخانم و در لابلای افکار و اتفاقات گذشته به بیمارستان بازمی گردم و با لحنی آرام می گویم:
_چیزی خاطرم نیست!
گوشه ی لبش بالا می رود. چانه اش را می خاراند.
_خب برای اینه که من اصلا فرصت نکردم درموردش بهت بگم.
هر دو به سادگی ام می خندیم.
_تو از دلیل اصلی اومدنِ شاهین به لندن چی می دونی؟
خیالم راحت می شود از بدخلقی ام دلگیر نشده. کمی خودم را روی تخت بالا می کشم و به بالشتم تکیه می دهم.
_شرکت و سرمایه گذاریش اینجا.
زانوانم را بغل می گیرم.
_غیر این بوده؟
نگاهش دو به شک است. گویی سر دوراهی گیر کرده. “بگوید یا نگوید؟!”
_این یک دلیلشه. تا جایی که من می دونم شاهین چند سالی می شه دنبال سرمایه گذاری توی لندن بوده اما دلیل اصلیش… دلان راستش من مجبور شدم همه چیز رو برای شاهین بگم.

“از شنیدن جمله ی ناگهانی اش بوی خوشایندی به مشامم نمی رسد.”
فقط چند قدم تا مرز سکته فاصله دارم.
_چی رو گفتی؟ از چی حرف می زنی؟
دستی به بازویم می کشد‌.
_هول نکن. هر چی بوده گذشته. بدم نشده که! حالا برات می گم.
با قلبی نگران و به تلاطم افتاده… با مشت هایی عرق کرده و تنی که تا نوک پنجه پاهایش را در گودالی از یخ فرو برده اند چگونه می توانم آرام باشم؟!
_موضوع برمی گرده به اوایلی که به لندن اومده بودی. چون خاله بهجت حالش خوب نبود تقریبا هر روز بهش سر می زدم. ولی به نظر من شاهین خیلی داغون تر از خاله بهجت بود! نه به لحاظ جسمانی؛ اون از نظر روحی خیلی بهم ریخته بود.
در کسری از ثانیه چشمانش سرخ می شود. نمی دانم چرا احساس می کنم ته دلم را چنگ می زنند!
_تا اینکه یه روز باهام تماس گرفت و خواست ببینتم.
کف دستش را به پیشانی اش می کشد و سری از روی تاسف تکان می دهد.
_اگر چیزی که من دیدم رو تو می دیدی همونجا زار می زدی. شاهین دیگه شاهینِ سابق نبود! هفته ها بود به زور شرکتش سر می زد. یه آدم ژولیده و خسته. انگار از توی خیابون جمعش کرده بودن. واقعا دلم براش سوخت.
نمی فهمیدم یکهو چه دردی به جونش افتاد که اونجوری کمرش رو خم کرد! اون روز خیلی باهاش حرف زدم. گفتم خودت رو جمع و جور کن بابا این چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی.
یکدفعه گفت “محمد اگه یه چیزی ازت بپرسم راستش رو می گی؟” منم که چیزی برای مخفی کردن نداشتم خیلی راحت گفتم “خب آره.”
گفت “به خاک مادرت قسم بخور!” می دونست چقدر روی این چیزا حساسم و قسمِ الکی نمی خوردم. اون لحظه حس کردم باید موضوع مهمی باشه. من فقط سکوت کردم.
گفت “تو از دلان خبر داری و نمی گی. گفت اگه نگم نامردم. گفت اگه نگم اسم برادریمون رو خراب کردم. گفت خودش می دونه که ما چقدر بهم نزدیک بودیم. چند بارم مارو با هم دیده بوده.”

گفت ” تو از دلان خبر داری و نمی گی. درسته؟ گفت اگه نگم نامردم. گفت اگه نگم اسم برادریمون رو خراب کردم. گفت خودش می دونه که ما چقدر بهم نزدیک بودیم. چند بارم مارو با هم دیده بوده. ”
وقتی دیدم انقدر بهت علاقمنده که بعد اون همه وقت بیخیالت نشده؛ وقتی دیدم، خودم که تورو برای همیشه از دست دادم و دیگه امیدی نداشتم سهم من بشی؛
وقتی دیدم با گفتن حقیقت هم تو خوشحال می شی هم ممکنه اون دوباره به زندگیش برمی گرده منم همه چیزرو بهش گفتم. بهش گفتم که تو هم عاشقشی.
وا می روم و بند دلم پاره می شود!
_بهش گفتم که خیلی وقت بود که می خواستیش و بخاطر کلاریس ساکت موندی.
آه از نهادم بلند می شود! پیشانی ام نبض می گیرد. پلک چپم می پَرد. سلول به سلولم از کار می افتد!
” خدایا… نمی توانم باور کنم! انگار از پرتگاهی سقوط کرده ام و متعجبم که هنوز زنده ام! ”
به زور زبانم را می چرخانم.
_تو چیکار کردی محمد!؟
حالا دیگر دنیایم بر سرم آوار شده. ” آخر آب ریخته را که نمی توان جمع کرد! ” محمد آبروی مرا پیش شاهین همچون آبی به زیر پاهایش ریخت و در یک لحظه مرا با خاک یکسان کرد.
_من کار درست رو کردم دلان. نمی دونی با این حرفا شاهین چطور به زندگیش برگشت.
ضربانم بالا می رود. نفس های عصبی ام هرلحظه تندتر می شود.
_بعدم شک نداشتم با این کار شما دو تا بهم می رسین. مگر خواسته قلبی تو این نبود؟ مگه تو آرزو نداشتی که..‌.
احساس یک قربانی را دارم! یک گوسفند سلاخی شده! ناگهان از کوره در می روم و فریاد می زنم:
_ساکت شو! دیگه نمی خوام بشنوم! چطور تونستی غرور من رو لگد مال کنی؟ تو چطور تونستی من رو پیش شاهین یه موجود بدبخت شکست خورده نشون بدی؟! می دونی با من چیکار کردی؟!
داد می زنم:
_می دونی…؟
دست لرزانم را جلوی دهانم می گیرم و بی رحمانه لب به زیر دندان می کشم. چشمان پر آبم تا رسوا شدن تنها با یک تلنگر فاصله دارند؛ یک تلنگر… با یک بار پلک زدن!
نگاه مستقیمم را به مشت محکمم می دوزم.
“من خُرد شدم! خار شدم! من پیش چشم گرگی تحقیر شدم! شاهین از عشقِ من، بیمار و بی تاب نشده بود که اگر بود به محض دیدنم عشقش را نثارم می کرد! ”
_از چی ناراحتی دلان؟ شاهین بخاطر تو اومد لندن‌. به محض اینکه فهمید پیش علی هستی اومد دنبالت.

حرص زده صدایم را بالا می برم:
_آخه تو از کجا می دونستی شاهین عاشق منه؟ خودش گفت؟
با پشیمانی سر به زیر می اندازد.
_راستش نه… چیزی نگفت.
از این همه ننگ و بدبختی دلم می خواهد بمیرم!
_پس رو چه حسابی راز من رو پیشش فاش کردی؟ فقط من رو خار و ذلیل کردی! می دونی معنی اعتماد چیه؟!
_بخدا می خواستم هر دوتون رو خوشحال کنم. بعدم عزیزِ من… کدوم حقارت!؟ اونم می خواستت که با سر اومد لندن دلان. شک نکن…
” تکه های پازل ذهن در هم آشفته ام کاملا بهم خورده. وقتی به آن روزهای تلخ فکر می کنم نمی توانم کوچکترین نشانی از دوست داشتن در رفتار شاهین پیدا کنم. ”
به تندی به چپ و راست سر تکان می دهم و می غرم:
_نه… نه… نه… اون حتی یکبارم چیزی بهم نگفت. تو فقط با گفتن اون حرفا من رو خراب کردی محمد.
انقدر جیغ زده ام که گلویم خشک و سوزان شده. با این حال صدای گرفته ام را بالای سرم می اندازم و با انگشت به بیرون اشاره می زنم.
_بفهم! اون وقتی اومد اینجا رفت برای خودش دوست دختر گرفت! جلوی چشمای من با اون هرزه بود. مدام با من دعوا می کرد. تحقیرم می کرد. انگار خار شده بودم توی چشمش. روزی هزار بار ذره ذره من رو زجرکُش می کرد. تو که نبودی. ندیدی. هیچ وقتم درد من رو نمی فهمی!
دستمالی از روی میز به دستم می دهد.
_باشه. اشکات رو پاک کن! یه کم فکر کن دختر. شاهین اگر دوستت نداشت چرا باید قسمم می داد؟ هان؟ پس بذار بقیش رو بگم.
دماغم را بالا می کشم و چشمان خیسم را پاک می کنم. نیشخند پرکنایه ای می زنم.
_بقیه هم داره!
محکم و آمرانه می گوید:
_گوش کن! چند وقت بعد از اومدنِ شاهین به لندن، باهاش تماس گرفتم. از حرفاش فهمیدم تو هم انگار برای خودت دوست پسر گرفتی.
هیستریک می خندم.
_من؟!
_آره. یعنی نداشتی؟ خب اون‌موقع شاهین انتظار همچین چیزی رو نداشت. البته من بهش گفتم باهات تماس می گیرم تا مطمئن بشم ولی اون نذاشت.

_آره. یعنی نداشتی؟ خب اون‌موقع شاهین انتظار همچین چیزی رو نداشت. البته من بهش گفتم باهات تماس می گیرم تا مطمئن بشم ولی اون نذاشت.
نفس عمیقم را پرسوز بیرون می فرستم. یادآوری صحنه ی آن بوسه ی اجباری… درست در پیش چشمان شاهین؛ پُتکی می شود و دیوارهای احساساتم را یکی یکی بر سرم تخریب می کند. کنترلی بر عصبانیتم ندارم.
_دوست پسر دیگه کدوم خریه؟! منظورش اون ویلیام عوضی بوده که عین زالو خودش رو چسبونده بود به منِ سیاه بخت. همش سوتفاهم بود.
با کلافگی چنگی در موهایم می زنم. دیگر حال و حوصله ی شکافتن قبرستان کهنه ی زندگی ام را ندارم! خیره در نگاه پر سوالش می گویم:
_ولش کن! آب ریخته رو نمی شه جمعش کرد. منم دیگه تحمل این دردسرارو ندارم. هر چی بوده تموم شده. لابد قسمت نبوده. حالا که فکرش رو می کنم همون بهتر تنها باشم و با خیال راحت از این لندن لعنتی بذارم برم. دیگه نه فِرارو ببینم نه آدماش.
و بعد از سکوتی چند ثانیه ای زیر لب ادامه می دهم:
_نه هم شاهین!
محمد بطری روی میز را برمی دارد و درحالیکه درش را باز می کند با لحنی متعجب می گوید:
_بذاری بری؟! باز جوگیر شدی برم برم راه انداختی؟ تو چرا همیشه دنبال پاک کردن صورت مسئله ای؟ یکبارم شده خودت رو قوی نشون بده. هر بار با کوچکترین ضربه ای می شکنی!
نفس عمیقی می کشد.
_تو دختر مورد علاقه ی هر پسری هستی اما نه از نوع شکنندش! مردا ترجیح می دن با یه دختر قوی همراه بشن نه یه دختر ضعیف و…
بطری را از دستش می گیرم و ته مانده ی باقی مانده اش را یک نفس سر می کشم.
_فکر می کنی من نخواستم که نشد؟! تا قبل از آشناییم با علی، جایی که من بزرگ شدم هیچ‌وقت من رو برای این شرایط آماده نکرده بودن! وقتی که مجبور شدم پرستار بهجت خانم بشم تجربم درحد نوه ای بود که به مادربزرگش رسیدگی کرده باشه.
اون‌موقع به اندازه ی کافی سنگینی بار زندگی رو روی شونه هام تحمل کردم. علی حتی بعد از مرگش سعی داشت از من یه مدیر بسازه. به قول تو یه دختر قوی! اما هر بار که خواستم اون چیزی بشم که علی می خواست یه اتفاق شوکه کننده افتاد.
محمد من تصمیمم رو گرفتم. می خوام همه چی رو به تو واگذار کنم. من هیچی نمی خوام. خودتم می دونی از اولم نمی خواستم. ترجیح می دم برم خودم رو برای ویکتوریا سکرت آماده کنم. اینم یکی از خواسته های علی بود. حداقل برای این یکی که می تونم تلاش کنم.

_ترجیح می دم برم خودم رو برای ویکتوریا سکرت آماده کنم. اینم یکی از خواسته های علی بود. حداقل برای این یکی که می تونم تلاش کنم.
محمد نیم نگاه گذرایی به صورتم می اندازد. سرانگشتانم را روی چشمان تار و سوزانم می کشم. سردرد شدیدم وادارم می کند دراز بکشم‌. طوری عادی برخورد می کند که انگار انتظار شنیدن حرف هایم را داشته. دست دراز می کند و ملافه را بر رویم می کشد. خمیازه می کشم.
_دیگه نمی تونم این همه مسئولیت رو به دوش بکشم. می خوام یه مدت از تمام این استرسا دور بشم. شایدم برای یه مدت از لندن برم.
برایم جای تعجب دارد که هیچ عکس العملی نشان نمی دهد.
_گوش می دی چی می گم؟
سرش را بالاپایین می کند.
_آره. ولی… تا وقتی برگردم لندن، باید صبر کنی.
جا می خورم. به یکباره سر جا چهارزانو می نشینم.
_برگردی!؟ منظورت چیه برگردی؟ محمد خواهشا بهانه نیار که من رو منصرف کنی!
دست در جیب کنار کتش می برد و بلیت پروازش را بیرون می آورد.
_بهانه چیه؟ نگاه کن!
صفحه بلیت را پیش چشمانم می گیرد.
_از سه هفته پیش دنبالشم امروز اکی شد!
ناباورانه به تاریخ و مقصد ذکر شده در بلیت نگاه می کنم. همچون ماهی بیرون افتاده از آب دهانم باز و بسته می شود.
” خدایا چرا زبانم نمی چرخد؟! چطور از رفتن منصرفش کنم؟ ”
نگاه شوکه ام را که می بیند بلیت را به جای اولش باز می گرداند.
_چیه؟ گفتم می رم و برمی گردم دیگه.
بالاخره قفل زبانم باز می شود و گره ابروانم کورتر‌.
_تو تیکت گرفته بودی بدون هماهنگی می خواستی بری ایران؟! الانم می خوای من رو توی این موقعیت تنها بذاری؟! واقعا که خیلی خودخواهی!
با دلخوری رو برمی گردانم. صدای دورگه از حرصش برسرم فریاد می شود:
_من خودخواهم؟! چند ماهه تمام کار و زندگیم رو ول کردم علاف و بیکار توی اینجا می چرخم. من خودخواهم؟! از اون طرف رویا دیگه جواب سلامم رو نمی ده. شک کرده. آیندم روی هواست. من خودخواهم؟! چقدر دیگه باید خودم و زندگیم رو فدای تو و علی بکنم؟ پس زندگی من چی می شه؟ یادت رفته زندگیِ من ایرانه؟! کارم ایرانه!

صدایش را پایین می آورد و زمزمه وار می گوید:
_عشقم ایرانه.
بی اختیار یا شاید از سر کنجکاوی نگاهش می کنم. سرش را با مظلومیت پایین گرفته و دیدن نیمرخ غمگینش دلم را می سوزاند. دستم را روی شانه اش می گذارم. نگاهش را قبل از اینکه به چشمانم برسد به پایین می دوزد و پردرد می نالد:
_رویا فکر می کنه اینجا خبریه که موندنی شدم. دیگه حرفام رو باور نمی کنه. خانوادشم همینطور. آخه بی انصافا چند بار دیگه تاریخ عقدرو عقب بندازم؟
فشار کوچکی به شانه اش می اورم. سر بالا می گیرد. مردمک هایش دودوزنان قفل صورتم می گردد. از حس خاص نگاه سیاه و ناامیدش تنم مورمور می شود. با جرات، مخمور در چشمانم بالاخره حرف دلش را می زند:
_ایندفعه دیگه نمی خوام عشقم رو از دست بدم. همون یکبار برای هفت پشتم بسه! اگه اینبارم شرمنده ی قلبم بشم… تا آخر عمر تنها می مونم.
دستم شل می شود و پایین می افتد. با گفتن این حرفش از جا برمی خیزد. حالا که حقیقت تا حدودی برایم فاش شده لحظه ای به رویا حسودی ام می شود.
” چقدر کور بودم! چطور نتوانستم این همه عشق محمد را بپذیرم و برای خودم حفظش کنم؟! ”
نگاهم دنبالش می کند. خریدارانه می پایمش! تیپ و هیکل بی نظیرش. رنگ پوست و چهره ی مقبولش و حالت خاص موهای پرپشتش. نبض گرفتن رگ گردنم را حس می کنم. پلک روی هم می فشارم و احساس تنفر وجودم را در هم می کشد.
” چقدر پَستم که اینگونه محمد را رصد می کنم! نه… قطعا اگر به گذشته باز گردم با محمد یکسو نخواهم شد. شاید یکی از دلایلش همان اختلاف طبقاتی باشد. اما مهمترین دلیلش… بازهم عشق به شاهین است! لعنت بر من! ”
با انگشت شست به پشت سرش اشاره می زند.
_می رم اتاق کناری. اگر کاری داشتی صدام کن. می دونم الان می شینی فکر و خیال می کنی. لطفا شرایط منم درک کن! بخدا منم آدمم.

_می رم اتاق کناری. اگر کاری داشتی صدام کن. می دونم الان می شینی فکر و خیال می کنی. لطفا شرایط منم درک کن! بخدا منم آدمم.
” حرف حساب جواب ندارد. خوشابحالش که قرار است به تنهایی اش پایان دهد. از خود می پرسم: بعد از این من باید چگونه سر کنم!؟ اینجا ته همان دنیای تاریکی ست که همیشه در کابوس هایم فرار می کردم. حالا دیگر باید بپذیرم از این پس تنها و بی‌کس هستم. ”
لحن ملتمسانه ی غیرقابل کنترلی که در عمق صدای مرتعشم دیده می شود حالم را بهم می زند.
_محمد؟
خسته و درب و داغون نگاهم می کند.
_الان نه دلان! خواهش می کنم! من دیگه جون ندارم. هر چی هست بذار برای فردا!
سرم را به تاج تخت تکیه می دهم و حلقه ی اشک با سماجت خود را تا پشت پلک می رساند. نگاه درمانده ام را به پنجره می دوزم. آنقدر حرف زدیم که صبح شد!
محمد که می رود بالاخره آن قطره اشک کار خودش را می کند و پیچ و خم گونه تا چانه و زیر گلویم را به بازی می گیرد. با حالی منقلب لب هایم تکان می خورد:
_من از امروز چجوری با شاهین روبرو بشم؟!
بیدار شدنِ ناگهانی، از خواب نصفه نیمه ام همراه است با احساس درد و سنگینی در سرم. دهانم که در طول خواب باز مانده را می بندم و آب دهانم را به سختی قورت می دهم.
هوای گرم اتاقم ناچارم می کند ملافه را با لگدی کنار بزنم و برای خوردن یک لیوان آب خنک از اتاقم بیرون بزنم. همزمان با خروجم صدای خنده های ریز محمد گوشم را تیز می کند.
حتی اگر هم نخواهم صدای ظریف دختری که احتمال می دهم رویا باشد را می شنوم. حس عجیبی به سرعت برق، بغض را در گلویم سرازیر می کند. محمد می خندد و قربان صدقه ی رویا می رود.
” بی جهت نیست که برای بازگشت به ایران لحظه شماری می کند! محمد کنار رویا عشق را لمس کرده. ”
داغ حسرت هایم تازه می شود. ذهن منحرف و خودسرم به تصور گم شدن در آغوش پرنیاز شاهین وادارم می کند اما بی درنگ سر تکان می دهم و از حرص خیالبافی بچگانه ام پنجه هایم مشت می شود.
از احساس کمبود محبت چانه ام می لرزد. قلب بیچاره ام که تا به امروز از عشقی واقعی بی نصیب مانده خود را محکم و قوی تر از قبل به سینه ام می کوبد. انگار او هم از این همه ناکامی خسته شده و می خواهد زبان به غرولند باز کند.

از بلند شدنِ صدای زنگ تلفنم، شتابزده به اتاقم بازمی گردم. با دو خود را به پاتختی می رسانم. دیدن تصویر نقش بسته بر صفحه ی گوشی ام خنجری می شود و در قلبم فرو می رود. و بدنبالش آهِ از ته دلی که ذره ذره ی جانم را به آتش می کشد.
خیره در کهربایی هایش پوزخندی پرصدا گوشه ی لبم را می جنباند و زمزمه می کنم: _خداحافظ عشق کذایی من!
بی‌‌خیال زنگ های ممتدش گوشی را با ضرب روی تختم پرت می کنم و به آشپزخانه می روم. برای خود قهوه درست می کنم.‌ گازی به نان تست برشته شده ام می زنم و برای دوش گرفتن به حمام می روم.
هنوز مکالمه ی محمد تمام نشده. این را از نجواهای عاشقانه اش می فهمم. با سرازیر شدن آب گرم روی پوست برهنه ام تمام اتفاقات دیروز تا همین چند دقیقه پیش در ذهنم ورق می خورد. مغزم پر شده از کلافی پرگِره و در هم تنیده که سر و تهش نامعلوم است.
” خدایا دلم می خواهد محکم و استوارتر از قبل برخیزم اما چگونه؟! ”
گره ی بند حوله ام را محکم می کنم که صدای صحبت حواسم را جمع می کند.
_یاالله! نمی دونستم کلیدم داری!
از خود می پرسم محمد با چه کسی تا این حد جدی حرف می زند که بلافاصله صدای شاهین را می شنوم.
_نمی دونستم شب اینجا بودی! دلان کجاست؟
لحن تیز و پرتمسخر شاهین دست کمی از کنایه ی محمد ندارد! در دل خود را ملامت می کنم که ” با چه حماقتی کلید خانه ام را به شاهین داده ام؟! ”
بازدمم را از سر ندامت و پشیمانی بیرون می فرستم و بخاطر سادگی ام متاسف سر تکان می دهم.
ناخوداگاهم گستاخانه جوابم را می دهد:
” چون از عشق شاهین ناامید نبودی! ”
بعد از کمی تفکر به یاد می آورم که جولیا و تئودور هم کلید خانه ی مرا دارند! کفری می شوم!
” اما این مورد فرق می کند. حالا محمد چه فکری درموردم می کند؟ ”
با توجیه ساختگی ام خودم را گول می زنم:
” کلید رو برای مواقع اضطراری داده بودم. حتما الانم… ”
ناخودآگاه هوشیارم بر سرم فریاد می زند:
” بسه دیگه…! دروغگو! ”
با ضعیف شدن صدایشان مجبور می شوم گوشم را به در حمام بچسبانم.
_احتمالا توی اتاقش هنوز خوابه.
_چند بار زنگ زدم بهش. گوشیش رو جواب نداد. دلان…؟
حدس می زنم که به داخل اتاقم سَرَک می کشد.
_اینجا که نیستش!
” کاش می توانستم حداقل امروز از دیدنش معاف شوم. ”
اما ناچارا در حمام را باز می کنم و خود را نشان می دهم.
_سلام.
محمد با گوشی اش مشغول است. اما شاهین بلافاصله سمتم برمی گردد و می توانم خشک شدن ناگهانی اش را به وضوح حس کنم. لحظه ای کوتاه چشمانش از صورتم پایین رفته و ابروهایش درهم گره می خورد. به سردی جواب سلامم را می دهد.
دروغ چرا من هم از برخورد عجیبش یکه می خورم اما با یاداوری شاهکار محمد و فاجعه ی رو شدن دستِ دل و احساساتم پیش شاهین، برای فرار از سنگینی نگاهش همینطور که با کلاهِ حوله ام نم موهایم را می گیرم راهم را سمت اتاقم کج می کنم.
حتی دلم نمی خواهد از کنارش بگذرم. با کف دست ضربه ای به پشت محمد می زند. سرخوش می گوید:
_نمی خوای یه صبحونه به ما بدی؟
در حالی که می روند خطاب به من می گوید:
_تو هم یه چیز درست بپوش سرما نخوری.
و محمد را که تمام هوش و حواسش را در گوشی اش گم کرده به زور با خود همراه می کند. هنوز در تجزیه ی رفتار عجیبش هستم.
” تعادل روانی هم ندارد! نه به کج خلقی و جواب سلامش و نه به نگرانی بی موردش که سرما نخورم! ”
می خواهم از کشوی میزتوالت سشوار را بردارم که نگاهم در آیینه می افتد و بی اراده ” هین ” بی صدایی می کشم. با چشمان گرد یقه ام را چنگ می زنم و با شرم لب به زیر دندان می گیرم.
” چطور نفهمیدم که گره ی بند حوله ام شل شده و یقه ی بازم بخش زیادی از بدن برهنه ام را به نمایش گذاشته؟ حالا دلیل اخم شاهین را می فهمم. و البته کنایه اش برای پوشیدن لباس مناسب تر! ”
اما باز به خود نهیب می زنم: ” به اون چه مربوطه!؟ مگه اختیاردار منه که الکی رگ گردنش برام باد می کنه! ”

اما باز به خود نهیب می زنم:
” به اون چه مربوطه!؟ مگه اختیاردار منه که الکی رگ گردنش برام باد می کنه! ”
تا می توانم برای خشک کردن و بستم موهایم وقت تلف می کنم. پیراهنی از جنس لَمه زرشکی رنگ با آستین های حلقه ای تا روی زانو از طراحی های تابستان گذشته ی فِرا می پوشم. جوراب شلواری شیشه ای را با ظرافت از ساق پاهای عریانم تا ران های سفیدم بالا می کشم.
و تمام مدت با خود نقشه می ریزم که چطور گندی که محمد بالا آورده را ماست مالی کنم. حتی عکس العمل شاهین را در برابر رفتار جدی ام تجسم می کنم و باز سناریو را از سر می نویسم.
” همان سناریویِ من هیچ‌وقت عاشقت نبودم را! آنقدر صفحات ذهنم را خط خطی می کنم تا خودم هم نوشته ها را باور کنم. اما افسوس خیلی پیش تر از این، بازی را باخته ام! ”
نگاه کلافه ام را از ساعت دیواری می گیرم.
” چرا همه چیز برعکس است؟ عجیب نیست؟! وقتی که می خواهیم از شَر زمان خلاص شویم ثانیه ها کش می آیند! ”
بنابراین با اتوی مو به جان دم اسبی موهایم می افتم و صاف ترش می کنم. زیرا معتقدم این کار وقت‌گیرترین کار دنیاست. و باز هم نقشه ای جدید و نتیجه اش شکستی دیگر! آنقدر غرق در ستیز با خود هستم که نوک انگشتم را می سوزانم.
_آی…!
بی معطلی انگشتم را در دهان فرو می برم و می مکم. نزدیک رفتن است. آرایش سبُک و محوم در رژلب کالباسی رنگ و کمی از ریمل سورمه ای خلاصه می شود. بند دور مچ کفش های پاشنه دارم را می بندم و برای خداحافظی به سمت آشپزخانه می روم.
از این فاصله شاهین را می بینم که پشت میز روبروی محمد نشسته. صدای پاشنه ی کفش هایم نگاه عمیق اما کوتاهش را بالا می کشاند. سعی می کنم عادی رفتار کنم اما صدایی که در سرم اکو می شود و می گوید:
” اون می دونه که دوستش داری! ”
فکم را منقبض می کند.
_وقتش کِیه؟ می گم دارم می رم ایران. آخه آدمم انقدر لجباز! خب یه کلمه بگو قال قضیه رو بکَن دیگه! ”

” پس بحث سر بازگشت محمد است. اوف! باز هم محمد حرف رفتنش را پیش کشیده. ”
اخم غلیظ شاهین محمد را هدف می گیرد. سینه اش را صاف می کند و با صدای دو رگه از جدیت می گوید:
_تمومش کن!
و با انحراف نگاهش سمت من، به محمد هشدار می دهد. ته دلم قهقهه بلندی می زنم.
” چقدر خوب که از تیزی گوش هایم خبر ندارد! ”
وقتی به میز می رسم لبخندی رو به محمد می زنم و با فاصله کنارش می ایستم.
_چی دارین پچ پچ می کنید؟ چه خبره؟
محمد از دیدنم با شیطنت سوت بلند و کشداری می زند.
_خبرا که دست شماست. به سلامتی مهمونی پِهمونی جایی دعوتی؟ چه تیپ مَکُش مرگ مایی زدی.
به رویش چشم‌غره ظریفی می روم. دستم سمت لیوان شیر وسط میز می رود و با خونسردی می گویم:
_لوس! ببین چجوری حرف رو عوض می کنه ها.
میان خنده های مردانه اش کمی از شیر گرم می نوشم‌. بعد از تک خنده ی آخرش می گوید:
_باشه تسلیم. نقشم نگرفت. شاهین می خواد یه چیزی بهت بگه. بگو شاهین!
قلبم بی مقدمه دور ضربانش را بالا می برد. مغزم به سرعتِ برق، آخرین جمله ی محمد را قبل از رسیدنم مرور می کند:
” وقتش کِیه؟ می گم دارم می رم ایران. آخه آدمم انقدر لجباز! خب یه کلمه بگو قال قضیه رو بِکَن دیگه! ”
تکرارش همچون شوک الکتریکی تمام جانم را تحت تاثیر خود قرار می دهد.
” چی می خواد بگه؟! ” این جمله ای است که از خود می پرسم و قطعا تپش های بی‌قرارم رسوایم خواهد کرد. لبه ی میز گرد چوبی را چنگ می زنم.
” نمی دانم چرا اما احساسم می گوید بخدا که وقتش رسیده! دیدی اشتباه کرده بودی دلان؟ دیدی بی جهت خود را عذاب دادی؟! ”
تمام تنم مورمور می شود.
” می ترسم از شنیدن حرف دلش بی جنبه شوم و از خوشحالی بال دربیاورم. یا شاید همین جا غش کنم! ”
چشم به لب های خوش فرمِ چشم گرگی می دوزم و خودم را آماده شنیدن می کنم.

چشم به لب های خوش فرمِ چشم گرگی می دوزم و خودم را آماده شنیدن می کنم. اما طرز نگاه سرد و بی روحش سیلی محکمی می شود و توی ذوقم می زند.
_دهنت رو ببند محمد. چیزی برای گفتن وجود نداره!
نگاه گشاد و شوکه ام از نیمرخ خشمگینش جدا نمی شود. بادم خالی می شود و کورسوی امیدم خاموش.
” گفت چیزی برای گفتن وجود نداره؟! ”
نفسم بند می رود. محمد نوچی می کند.
_اِ… داداش حرف بد زدی پاشو برو دهنت رو آب بکش! می خوای اصلا خودم بگم؟
یخ بستن خون در رگ هایم را از سرانگشتان سرد و خشک شده ام می فهمم. از نیم خیز شدن ناگهانی شاهین به خود می لرزم. چنان مشت گره خورده اش را روی میز می کوبد که بشقاب پنکیکش از جا می پرد. اما قلب منِ بیچاره زمانی از جا کنده می شود که فریادزنان با عصبانیت صندلی اش را با صدای دلخراشی روی زمین می کشد. روبروی محمد قد علم می کند و می گوید:
_مردیکه حرف مفت نزن! من خودم زبون دارم نیاز به وکیل وصی ندارم.
لیوان از دستم می افتد و محتویاتش پخشِ بر میز می شود. محمد وحشت زده از شیر روانی که سمتش می رود خودش را عقب می کشد و معترض می غرد:
_یواش بابا… دختر بیچاره زَهرتَرَک شد!
چشمان بُهت زده ام روی سفیدی های روان قفل می ماند. محمد سریع چند دستمال حوله ای از روی پیشخوان می آورد و دستپاچه روی میز را تمیز می کند.
سنگینی نگاه شاهین را روی خود حس می کنم اما مگر این جسم نحیف توان حرکتی دارد که حداقل دل شکسته ام را از نگاه بی‌نوایم بخواند. با خشم از آشپزخانه بیرون می رود. و این صدای محکم بسته شدن در خانه است که حقارتم را بر فرق سرم می کوباند.
محمد بازدمش را با کلافگی فوت می کند.
” حال من شبیه مرده ای است که بی جهت نفس می کشد. ”
برایم صندلی پیش می کشد. از بازویم می گیرد.
_دلان؟ بشین اینجا!
” اما چطور نمی داند هیچ مُرده ای قادر نیست از جایش تکان بخورد!؟ ”

از بازویم می گیرد.
_دلان؟ بشین اینجا!
” اما چطور نمی داند هیچ مُرده ای قادر نیست از جایش تکان بخورد!؟ ”
_دلان؟ می گم بشین! رنگت پریده الانه که بخوری زمین!
با فشاری که بر شانه ها و بازویم می آورد همچون رباتی وادارم می کند بنشینم. برایم آب قند می آورد. چند قاشق در دهانم می گذارد و دستان منجمدم را ماساژ می دهد.
اما مردمک های قفل شده ام لحظه ای از جای خالی شاهین منحرف نمی شوند. هیچ حسی در قلبم وجود ندارد. نه غمگینم نه خوشحال. انگار در خلائی عمیق و بی انتها می چرخم و به سمت نقطه ای نامعلوم کشیده می شوم. بی‌رمق از جایم برمی خیزم.
_کجا می ری؟
بی حرف به اتاقم می روم و همین‌که در اتاق را که می بندم پشتم را به در تکیه می دهم و چشمانم را می بندم.
” باید گریه کنم؟ به راستی که ذهنم پر از خالی ست. هیچ تصویر یا صدا و حتی اسمی بهانه نمی شود که بخاطرش غدد اشکی ام تحریک شود! ”
سه روز می گذرد. حکایت من و شاهین، حکایت جن و بسم الله شده. نمی دانم این منم که فقط از او فرار می کنم یا شاهین هم همین راه را پیش گرفته که حتی ثانیه ای سر راه هم سبز نمی شویم.
بعد از حادثه ی آتش سوزی تمام وظایفم را ادوارد متحمل شده. من نقش عروسک کوکی را دارم که فقط صندلی خالی ام را در فِرا پر می کنم. در اتاقم کامل باز می شود و منشی از میان چارچوب در با لبخند ملیحی می گوید:
_معذرت می خوام خانم فرا آقای…
قبل از پایان جمله ی نیمه کاره اش اِدوارد تقریبا خودش را به داخل می اندازد.
_صبح بخیر. من اومدم.
سرحال و قبراق لبخند پهنی بر لب دارد. مواجه شدن با چهره ی خالی از هر نوع حسم ساکتش می کند. منشی که در اتاقم را می بندد. ادوارد مات و متحیر می پرسد:
_حالت خوبه؟
نفس عمیقی می کشم.
_خوبم. کاری داشتی؟

چند پوشه در دست دارد. خودش می فهمد که نباید بیش از این پیگیر حالم باشد. انرژی اش کمی تحلیل می رود. پوشه را جلوی دستم باز می کند.
_باید یه نگاه به اینا بندازی.
پوشه ای دیگر را کنارش می گذارد.
_اینارم امضا کن لطفا.
بعد از بررسی دقیق و کاملی نگاهم را به صورتش می دوزم.
_مشکلی وجود داره؟
تلخی لبخندم صورتم را درگیر خود می کند. به نفی سرتکان می دهم.
_نه. فقط…
دو به شک از تصمیمی که این چند روز برای خود تحلیلش کرده ام می گویم:
_می خوام یه پیشنهاد جدید بهت بدم.
شکاف بین دو ابرویش عمیق می شود. عکس العملش نشان می دهد که روی حرف هایم متمرکز می شود.
_می دونی که محمد امروز عصر به ایران می ره. می خوام تا بازگشتش تو مدیریت اینجارو به عهده بگیری.
دهانش باز می مانم.
_آ… شوخی می کنی!
با خستگی از جایم برمی خیزم.
_نه. فقط می خواستم اول از طرف تو مطمئن بشم و بعد این موضوع رو با محمد درمیون بذارم. بهرحال اینجا من تصمیم نهایی رو می گیرم.
مسئولیت سنگینی است. همانگونه که انتظار داشتم سعی می کند منصرفم کند.
_گوش کن من متوجه شدم که تو از شب آتیش سوزی و اون اتفاقا کاملا روحیت رو از دست دادی. اما همگی قوی تر از قبل، داریم خودمون رو برای دوره ی بعدی آماده می کنیم. اینجا هیچ‌کس ناامید نمی شه تا زمانی که تو خودت رو نبازی. هیچ فکر کردی اگر الان جا بزنی چه بلایی سر فِرا و کارمنداش میاد؟
در دل پوزخند می زنم. ” نمی داند از کجا و چگونه ضربه ای خورده ام که دیگر نمی توانم از جایم برخیزم و روی پا بند شوم! ”
با طمأنینه قدم های آرامم را به طرف پنجره برمی دارم.
” این روزها ساعت های زیادی را پشت این پنجره های قدی، از این ارتفاع لندن را زیر پاهایم رصد می کنم. لندنی که بعد از علی برایم جهنم شده. ”
دست در جیب مقابلم می ایستد و شانه اش را به شیشه تکیه می زند.

دست در جیب مقابلم می ایستد و شانه اش را به شیشه تکیه می زند.
_ببین من حاضرم تا وقتی‌که تو دوباره به وضعیت عادیت برگردی توی خیلی از کارها کمکت کنم اما…
_حالا که اینقدر خوب از حال و روزم باخبری لطفا تا بازگشت محمد پیشنهادم رو قبول کن. منم مثل هر رئیسی نیاز به تعطیلات دارم. مگه نه؟!
چند ثانیه بی حرف نگاهم می کند. پوشه را سمتم می گیرد.
_لطفا امضاش کن!
پوشه را که می گیرم می رود. بدون اینکه برگردم با صدای بلند می گویم:
_فقط تا ساعت چهار وقت داری فکر کنیا.
از توی شیشه تصویر نه چندان واضحش را می بینم که دستش را به علامت ” باشه ” بالا می برد. حدود یک ربع بعد در اتاقم با ضرب باز می شود.
از صدای بلند و ناگهانی اش از جا می پرم و هراسان روی پاشنه می چرخم. محمد با چهره ای برافروخته داخل می آید. اما این منم که در کسری از ثانیه به خود مسلط می شوم و با خونسردی چشم در چشمان به خون نشسته اش می دوزم.
و تنها لحظه ای نگاهم به منشی ام می افتد که زبانش بند آمده و می توانم از قیافه اش ذهنش را بخوانم که با خود می گوید: ” احتمالا فِرا تبدیل به دارالمجانین شده! ”
محمد با عصبانیت سمتم هجوم می آورد.
_دیوونه شدی؟! منظورت از پیشنهادی که به ادوارد دادی چیه؟
در چند سانتی ام پوزخند صداداری می زند:
_تعطیلات!
گوشه ی پوشه ی در دستم را با کشیدن ناخن شستم به بازی می گیرم. وقتی با سکوتم مواجه می شود آمرانه انگشت اشاره اش را جلوی صورتم می گیرد:
_فراموشش کن! فهمیدی؟ تا وقتی برگردم اینجا می مونی!
میان لب هایم فاصله می افتد اما دریغ از کلمه ای! و او بدون اینکه منتظر جوابم بماند عزم رفتن می کند. لب روی هم می فشارم. قبل از خروجش با یکدندگی می گویم:
_من می رم!
محکم و جدی داد می زند:
_اگه تونستی به سلامت!
از طرز بیانش می فهمم تا نخواهد نمی توانم قدم از قدم بردارم. از طرفی به خود نهیب می زنم:
” اگر از این در بیرون برود قطعا می بازم! “

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی …

2 نظر

  1. همه رمانا اولش مث این طولانی ان
    ارزش کم پارتی و هیجان بعد اش رو نداره

  2. ببخشید من پارت چهل و هفت و خوندم بعد یکدفعه اومد پارت هشتاد اشتباه تایپی هست یا واقعا پارت هایی که نیست رو حذف کردین اگه جواب بدین ممنون میشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *