خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتاد و پنج

رمان پرنسس/پارت هشتاد و پنج

خنده ی شاهین لحظه ای بریده می شود و بعد از چند ثانیه سکوت هر دوباهم چنان زیر خنده می زنند که این طرف، در اتاق پرو، من و رویا نگاه معنی داری در صورت هم می اندازیم و ریزریز می خندیم. بیخ گوش رویا نجوا می کنم:
_باز محمد بی تربیت شد.
لب های قلوه ای رویا به لبخندی پهن و زیبایی مزین می شوند. شاهین با ته مایه ی خنده صدایش را بلند می کند:
_تموم نشد؟ نکنه دارین لباس رو می شکافین از نو می دوزین؟ بیاین دیگه!
آرام زیر لب طوری که رویا هم بشنود می گویم:
_به همین خیال باش آقا، بشین تا بیام!
اینبار این من و رویا هستیم که صدای خنده هایمان را به گوش آنها می رسانیم. رویا تاج را بالای سرم می گذارد. نگاه تحسین برانگیزش در آیینه سر تا پایم را از نظر می گذراند. برای هزارمین بار با مهربانی می گوید:
_خیلی خوشگل شدی. چقدر لباست بهت میاد. واقعا شیک و باکلاسه.
تشکر می کنم و گونه اش را می بوسم.
_ایشالا لباس عروس تو هم به همین قشنگی می شه.
به کمک رویا لباس را از تنم درمی آورم و به طرف سالن انتظارِ بزرگترین مزون لباس عروس لندن می رویم. برای آرامش و راحتیمان بخاطر مزاحمت های پاپاراتزی های فرصت طلب درهای مزون را بسته اند تا با خیالی آسوده و به دور از استرس لباسم را پرو کنم.
قبل از اینکه از پشت ده ها لباس عروس در تن مانکن ها روبروی شاهین و محمد قرار بگیرم احتمالا از پیچیدن صدای پاشنه ی کفش هایم است که شاهین آرام می گوید:
_بالاخره اومدن.
به محض اینکه مقابل چشمانشان ظاهر می شوم هر دو هاج و ماج به سرتاپایم زل می زنند و تا حدودی می توان گفت شوکه شده اند.
_پس لباست کو؟!
وقت تلافی است. چشم باریک می کنم، لبخند خبیثانه ای رو به شاهین می زنم.
_سر جاش.
محمد زودتر می گوید:
_ای بابا ما گفتیم الان یه عروس واقعی توی لباس عروس می بینیم. لباس مشکلی داشت؟
نوچی می کنم. گوشه ابرویی بالا می اندازم و با لحن حرص دربیاری می گویم:
_اوهو باید تا روز عروسی صبر کنید. قبل از عروسی، داماد نباید عروس رو توی لباس عروس ببینه.
شاهین که انگار هنوز باورش نشده با قیافه ای بُهت زده می گوید:
_شوخی نکن!
بیخیال شانه ای بالا می اندازم.
_والا.
شلیک خنده ی محمد اخم های شاهین را بیشتر درهم می کشد. محمد که چیزی نمانده از خنده پس بیفتد به زور نفس تازه می کند و بالاخره می گوید:
_پاشو داداش، پاشو که کاسب نیستی. عجالتا این چند روزم برو توی آب نمک بخواب تا روز عروسیت فرا برسه. خدا عالمه چه سورپرایزایی که برای شب عروسیت تدارک دیده نشده.
شاهین که حسابی حالش گرفته شده پوفی می کند و مظلومانه از جایش برمی خیزد. دیدن آن شاهین مغرور با لب های آویزان احساساتم‌ را به قلیان درمی آورد. برای بدست آوردن دلش محمد را قربانی می کنم. کیفم را با ضرب میان دو کتفش می کوبم.
_تو خفه! به آقایِ من نخندا.
با آخ بلندی فریاد می زند.
_عجب گیری کردیما. ای خائن هنوز هیچی نشده به خانوادت پشت کردی‌، چسبیدی به شوهرت.
زیرچشمی عکس العمل شاهین را می پایم که با لبخند خاصی برگشته و مارا نظاره می کند. انگار دلش خنک شده که دستش را دور شانه ام می اندازد و می گوید:
_حقته. تا تو باشی که توی مسائل زناشویی من و عشقم پابرهنه نَدویی.
محمد اطوارگونه با عشوه رو می گیرد و با لحنی زنانه می گوید:
_ایش… گم شید بابا! زن و شوهر هیچ کدوم تعادل ندارن.
از حرکت خنده دارش مزون روی هوا می رود. قهقه هایمان در سالن می پیچد و به طرف در خروجی می رویم.

محمد شنا کنان خود را به لبه ی استخر می رساند و از پله ها بالا می آید. قطرات رقصانِ آب از سر و صورتش بر روی عضلات هیکل ورزیده اش پیچ و تاب می خورند. نفسی تازه می کند و می گوید:
_می خوام برات یه بادبزن بخرم هر وقت غذات رو سوزوندی بادش بزنی بوش از پنجره بره بیرون…
و خنده ی بلند موذیانه اش در سالن استخر اکو می شود. به شوخی از میان دندان های کلید شده می غرم:
_زهرمار.
شاهین از پشت پس گردنی به محمد می زند و کنارم می نشیند.
_انقدر سر بسر نامزد من نذار!
شانه های محمد از خنده ی بی صدایش تکان می خورند. در حالیکه گردنش را می مالد می گوید:
_عروس به این پررویی نوبره. آخه کدوم دختری قبل عروسیش آمار کادوهارو درمیاره؟
رویا ریزریز می خندد و جام آبجو را مقابلم می گیرد. همزمان با گرفتن جام کریستالی، مچ دستش را می گیرم و به طرف خود می کشمش. سرم را نزدیک گوشش می برم و پچ می زنم:
_تو خبر داری محمد کادوی عروسی چی می خواد بده؟
محمد همینطور که با گوشی اش تایپ می کند و حوله بدست به طرف ما می آید از انتهای سالن داد می زند:
_بیخود به خودت زحمت نده، نمی تونی رویارو تخلیه اطلاعاتی کنی‌، دهنش چفت و بست داره.
با دهن کجی صندلی ام را به صندلی شاهین می چسبانم و تقریبا خودم را روی شاهین ولو می کنم، مجله ی آخرین طراحی دکوراسیون داخلی خانه های رویایی را از روی میز برمی دارم و ورق می زنم.
_شاهین این خوبه؟
شاهین به عکس های طراحی اتاق خواب با دقت نگاه می کند.
_هر چی تو انتخاب کنی خوبه عزیزم.
عکسی با تم کرم طلایی را جلوی چشمانش بالا می گیرم.
_این چی؟
صدای فرو دادن نوشیدنی از گلویش را کنار گوشم می شنوم.
_قشنگه عزیزم. انقدر حساس نباش. هنوز کلی کار داریم.
صدای پشت همِ دینگ گوشی محمد خبر از ارسال پیامک هایش می دهد. موشکافانه مردمک هایم را به طرفش منحرف می کنم.

صدای پشت همِ دینگ گوشی محمد خبر از ارسال پیامک هایش می دهد. موشکافانه مردمک هایم را به طرفش منحرف می کنم. بنظر این روزها مشکوک شده.
” رویا که اینجاست پس دلیل اینهمه مشغولی با گوشی اش چه می تواند باشد؟! ”
ذهن درگیرم پی جواب سورپرایز ویژه ی محمد است. پیدا کردن جوابش خود، جایزه دارد! از سطح توقع بالایم آگاه است و وعده ی غافلگیر کردنم را داده.
کلافه مجله را روی میز می اندازم و برمی خیزم. پا برهنه کنار استخر قدم می زنم و سعی دارم موهایم را بالای سرم جمع کنم. نیم نگاهی به شاهین می اندازم که حواسش پی همان مجله ی طراحی دکوراسیون است.
بلوز مردانه ای که به اصرار شاهین روی مایو پوشیده ام را در می آورم و کنار استخر می اندازم. از حواس پرتی اش سوءاستفاده می کنم و در یک حرکت درون استخر شیرجه می زنم. نامم را با تشر می خواند.
اوفی می گویم و ته دلم غر می زنم: ” باز به رگ غیرت آقا برخورد! خب پس من رو برای چی اوردی استخر؟ برای تماشا؟! ”
سرم را تا گردن از زیر آب بالا می آورم و نفس می گیرم. دستی به صورتم می کشم و با نوک انگشتانم چشمانم را می مالم و جواب آن طلایی های طغیان گر و معترض را می دهم.
_محمد رفته حموم. الان که نیستش.
براستی که برزخی در چشمانش به پا می شود. صندلی را عقب می کشد و وقتی از جایش برمی خیزد ترس بی هوا در دلم رخنه می کند. اما همچنان در پوسته ی خونسردی خود فرو می روم.
بلافاصله در آب شیرجه می زند و در کسری از ثانیه خود را به من می رساند و با حلقه ی دستانش کاملا محاصره ام می کند. نمی توانم خنده ام را کنترل کنم و می خواهم فرار کنم.
_کجا در می ری ماهی کوچولو؟ باهات کار دارم.
اخم غلیظ، جذابیت صورتش را صدچندان می کند. آب دهانم را قورت می دهم و مردمک هایم را سمت رویا می چرخانم که ما را دید می زند. نگاه ملتمسم دوباره به صورت شاهین بازمی گردد تا شاید بخاطر حضور رویا آبروداری کند.

نگاه ملتمسم دوباره به صورت شاهین بازمی گردد تا شاید بخاطر حضور رویا آبروداری کند. کهربایی های خشمگین اما تبدارش را از برهنگی های بالاتنه ام بالا می کشد تا به صورتم می رسد.
مادامی که نگاهش بین چشمان و لب هایم در رفت و آمد است، از خشونت خاصی که سرانگشتانش مهره های کمر تا پشت گردنم را طی می کند، قلب بیچاره ام خود را محکم تر به سینه ام می کوبد و می فهمم تاوان رد کردن خط قرمزش باید سخت باشد.
انگشتانش که لابلای موهای پس سرم فرو می رود، دست دیگرش چانه ام را اسیر مشتش می کند، روی صورتم خم می شود و به محض اینکه با ولع به جان لب های لرزانم می افتد مرا با خود به زیرآب می کشد.
از شوکِ حرکت ناگهانی اش چشمان بسته ام تا اخرین حد ممکن گشاد می شوند. تپش های بی وقفه و مستاصلم، هیجان، استرس و نگرانی از ترسِ رسیدنِ محمد، لذت هایم را سرکوب می کند. با تمام قوا فشاری به سینه اش می آورم و سعی می کنم از خود دورش کنم که اختیار دستم را به چنگالش می گیرد و مانع تکان خوردنم می شود.
نفسم رو به پایان است، احساس می کنم الان است که خفه شوم. بالاخره به سختی عقب می کشم و هر دو نفس زنان سر از آب بیرون می آوریم. سرفه زنان مشتی حواله ی شکم سفت و سنگی اش می کنم.
_دیوونه.
نیشخند خبیثانه ای تحویلم می دهد و دستانش دو سمت صورتم را قاب می گیرند. اینبار از طرز نگاهش خیلی زود دستش را می خوانم.
_زده به سرت؟ این چه کاریه؟ الان محمد میاد، زشته!
مرا به خود می چسباند و مایوی تنم مرز بین ما می شود. صدای دورگه از عصبانیتش را پایین گوشم نجوا می کند.
_جداً؟! با این مایو و این تیپی که وجب به وجب تا کجاهات مشخصه پیش محمد زشت نیست؟! خجالت نمی کشی!؟ ولی اگر من دو دقیقه با زنم خلوت کنم خجالت داره آره؟

لحظه ای از شرم تا بنا گوش سرخ می شوم. سر به زیر می اندازم.
_بهت گفتم تا وقتی محمد اینجاست شنا ممنوعه! برای چی بلوزت رو دراوردی؟ تو مگه بی صاحبی؟!
گوشه لبم را می جوم و خودم را به مظلومیت می زنم.
_خب محمد رفته حموم. منم که زیر آبم.
پوزخند می زند.
_آفرین عجب توجیه قانع کننده ای! اصلا یادم نبود محمد قراره تا ابد زیر دوش بمونه. لابد آبم گل آلوده، چیزی از اون بالا پیدا نیست؟
از کنایه اش ابرو درهم می کشم و رو می گیرم.
_چقدر گفتم ناموسم برام مهمه؟! گفتم اینکه چی بپوشی و چی نپوشی رو من تشخیص می دم! گفتم نمی خوام مثل اون زنیکه…
جمله اش را می بُرد و کلافه نفسش را پرصدا فوت می کند. سرم داغ می شود. حرص زده چشمانم را ریز می کنم.
_وایسا ببینم، تو الان من رو با کلاریس مقایسه کردی؟
می غرد:
_اسم اون عوضی رو پیش من نیار!
تمام تنم از درون به رعشه می افتد. ته صدایم می لرزد اما جملات تند و یک نفس پشت هم قطار می شوند.
_اسمش رو نیارم؟ گفتی عقد کنیم، گفتم کلاریس، گفتی تو به اون کاری نداشته باش همه چی حله بعد برات توضیح می دم. قرار بود قبل از عروسی همه چی مشخص بشه، پس کی اسمش رو بیارم؟
اخطار می دهد:
_دلان!
_دلان چی؟ من نباید تکلیف اون زن رو توی زندگی تو بدونم؟
سعی می کند از در ملایمت وارد شود.
_خواهش می کنم تمومش کن!
با لجاجت سر حرفم می مانم.
_اول باید همه چی درباره کلاریس روشن بشه بعد عروسی می گیریم.
ناگهان صدای فریادش استخر را به لرزه می اندازد:
_کلاریس مُرده!
وا می روم. ناباورانه روی چهره ی سرخ از عصبانیتش با آن رگ های برجسته ی گردن و پیشانی اش چشم می چرخانم.
_تو چی گفتی؟!

_تو چی گفتی؟!
دستانش را لبه استخر می گذارد، تمام عضلات بازوانش منقبض و برجسته می شوند. درحالیکه خودش را بالا می کشد و از آب بیرون می رود با صدایی تحلیل رفته می گوید:
_کلاریس… خودکشی کرد!
شوک زده بدون هیچ حرکتی به او که به طرف رختکن می رود نگاه می کنم. آنقدر برایم غیر منتظره بود که احساس می کنم مغزم تبدیل به صفحه ای سفید شده و قدرت تجزیه ی حرف هایش را ندارد.
لای در اتاق شاهین باز است از اینکه به اتاق خودش پناه آورده حس می کنم شاید نیاز دارد تنها باشد. به طرف اتاق مشترکمان می روم. خسته و کلافه ام. با کلاه حوله ام کمی از خیسی موهایم را می گیرم.
جلوی میز آینه ام دستانم را تکیه گاه تنم می کنم. قطره ای که از نوک موهایم بر روی میز می افتد را با سرانگشتانم پاک می کنم. نگاهم به چهره ی بدون آرایشِ درهم و گرفته ام در آئینه گره می خورد.
به محض اینکه چشم می بندم چهره ی کلاریس در ذهنم نقش می بندد. یادم می آید با تمام وجود از او متنفر بودم اما حالا با شنیدن خبر خودکشی اش هیچ حسی ندارم، حتی دیگر ذره ای از آن همه انزجار وجود ندارد.
” پس چه چیزی سوهان روح و ذهن و قلبم شده؟ از چه چیزی تا این حد کلافه و بی قرارم؟ ”
از خود می پرسم: ” چه چیزی خوره ی مغز ناآرامم شده؟ ”
انگار در دلم رخت می شویند. نمی توانم آرام بگیرم. پاهایی را که هزاران بار عزم رفتن به طرف اتاق شاهین می کنند را به سختی منصرف می کنم و به خود وعده می دهم، جو زندگی ام به سابق باز می گردد.
بعد از ساعت ها انتظار، با غروب خورشید و فرو رفتن اتاقم در تاریکی مطلق بالاخره کلید آباژور روی پاتختی را می زنم. حدود سه ساعت گذشته اما نه تنها دلم آرام نگرفته که بدتر از قبل به هم ریخته ام.

گره ی کمر حوله ام را محکم می کنم. مانند تمام این ساعت ها بدون کوچکترین صدایی، از ترس هایم به زیر پتوی نازک می گریزم. ترسی که ندا می دهد، شاهین هنوز هم به کلاریس فکر می کند و چه بسی با خودکشی اش حس دلسوزی شاهین را برانگیخته باشد!
نمی دانم این انتظار چقدر طول می کشد فقط می دانم تا خودش نخواهد نمی توانم پا در حریم شخصی اش بگذارم. کامل روی پهلو دراز می کشم و گوشی ام را برمی دارم، سعی می کنم قبل از اینکه کارم به جنون کشد افکارم را منحرف کنم.
به پوشه ی گالری می روم. دیدن عکس های دونفره مان لبخندی هر چند کم رنگ روی لب هایم می نشاند. حتی یک عکس تک نفره نداریم، این قراری است که با هم گذاشتیم.
با رد کردن هر عکس خاطره ها زنده می شوند. از لمس تصادفی انگشتم با یکی از فیلم ها، درجا پلی می شود و قبل از اینکه بتوانم مانع پخشش شوم صدای بلند خنده هایمان در فضای اتاق منعکس می شود.
همین کافی است تا دلتنگ شوم. دلم هوای آغوش همسرم را می کند، لحظه ای اشک تا پشت پلک می آید و با نفس و آه عمیقم بازمی گردد.
فیلم را که استپ می کنم از صدای چرخیدن در روی پاشنه سرمی گردانم. شاهین با صورتی مغموم اما لب هایی که بالاجبار سعی دارند کش بیایند به طرفم می آید.
_اینجایی؟
اعتراف می کنم هنوز هم دیدنش ضربان قلبم را بی تاب می کند. در دل قربان صدقه ی قد و بالایش می روم. می آید و نشستنش لبه ی تخت در کنارم مسکن وجودم می شود. نفس عمیقش را با صدا بیرون می دهد. با شیطنت با دستش ضربه ای به ماتحتم می زند.
_یه چیزی می پوشیدی آتیش پاره.
و دست دیگرش گوشی را با زیرکی از دستم می قاپد. صدای خفه ای از ته گلویم بلند می شود.
_ببینم داشتی چی نگاه می کردی؟

_ببینم داشتی چی نگاه می کردی؟
ته گلو با نفسم می خندم. روی یکی از عکس ها متوقف می شود و بدون اینکه نگاهم کند می خندد.
_اینو..‌. کیک شکلاتیه یادته خرابش کردی؟
اخم تصنعی بین ابروهایم جان می گیرد. از حالت شوخ طبع چهره اش کاملا پیداست قصد اذیت کردنم را دارد.
_عجب رویی داریا! همش تقصیر خودت شد، بیخود گردن من ننداز‌.
چندین بار نامحسوس سر تکان می دهد. نگاهش می خندد.
_اوهوم‌، yes… پرروام دیگه.
خنده کنان دستم را زیر لپم می زنم و ساعدم را حائل سرم می کنم، ریز به ریز واکنش های صورتش را تحت نظر می گیرم. گاهی چشم ریز می کند و طلایی هایش با دقت بیشتری در صفحه گردش می کنند، گاهی می خندد و سَرسری رد می شود. کمی بعد گوشی را خاموش می کند و کنار می گذارد.
_عکسات رو دیدم حالا پاشو بیا که می خوام یه چیزی نشونت بدم.
از خدا خواسته دست دور بازویش می اندازم و چسبیده به آغوشش شانه به شانه تا اتاقش می رویم. کشوی میزش را باز می کند و یک کیف چرم کتی اش را بیرون می کشد. با نگاهم حرکاتش را دنبال می کنم.
کمی جیب های کیف را زیر و رو می کند تا بالاخره قطعه عکس کوچکی را بیرون می آورد. قبل از اینکه بیشتر سرک بکشم، عکس را کف دستش پنهان می کند.
_اگه گفتی این عکس کیه؟
فکر پلیدم تنها یک پاسخ به ذهنم می رساند و ترس از حقیقت داشتنش دهانم را چوب می کند. زبانم به سقف دهانم می چسبد و لب هایم به هم دوخته می شوند.
مادامی که به خود امید می دهم ” کلاریس نیست! اون انقدر بی رحم نیست که بخواد با عکس عشق سابقش تورو به چالش بکشه! ”
انقدر تیز است که ذهنم را می خواند و خودش زودتر می گوید:
_چیزی که بخاطرش اینجوری ماتت برده نیست.

کف دستش را پیش رویم باز می کند‌. گیج و مبهوت به عکس سیاه سفیدِ خودم، کاملا محجبه با مقنعه ای که بر سر دارم می نگرم. نفس مملوء از آرامشم سر جایش بازمی گردد، کم کم لبخندم جاری می شود. هیجان و تعجب جای دلواپسی لحظات پیش را می گیرد. عکس را می گیرم.
_این از کجا؟!
هنوز سرم پایین است که با هر دو دستش موهایم را از دو سمت پشت گوش هایم می زند و کف دستانش گونه هایم را می پوشاند.
_روزی که از شرکت اخراجت کردم یادته؟ وقتی رفتی، از لای پروندت روی زمین افتاده بود. من کارمند بی انظباطم رو اخراج کرده بودم اما نمی دونم چرا وقتی عکست رو از کف اتاقم پیدا کردم بجای اینکه بندازمش سطل آشغال گذاشتمش توی جیبم.
متعجب سر بالا می گیرم و با ابروهایی بالا پریده متحیر نگاهش می کنم. ذوق می کنم:
_نگهش داشتی؟!
دستانش تا بازوهایم سُر می خورند. سرش را جایی نزدیک گوشم خم می کند. حرارت و داغی بازدمش مومورم می کند. دلنشین پچ می زند:
_شاید بخاطر اینکه خیلی وقت بود که دیگه هیچ زنی توی قلبم جا نداشت. شایدم بخاطر اینکه پشیمون شدم اون دختر به ظاهر مظلوم که خیلی وقتا شاهد شیطنتاش بودم رو اخراج کردم. شایدم…
مکث می کند. صدای نفس هایش نجوای قلبم می شود و شیرینی حرفهایش قند در دلم آب می کند.
_تمام اینارو می گم که بدونی خیلی وقته که تنها عشقِ زندگیِ یک مرد تنها و زخم خورده شدی. احتمالا از لحظه ای که صدات رو پای تلفن شنیدم.
همون شبی که برای استخدام پرستاریِ مامان بهجت زنگ زدی و اسم و فامیلت رو گفتی، اونجا بود که دلم می خواست برگردی و فقط به یک فرصت دوباره برای شاد شدنم فکر می کردم. می دونی چرا؟
دستانم دور کمرش زنجیر و سینه ی ستبرش آرامگاه نیم رخم می شود.

وقتی در آغوشش گم می شوم آرام و بی صدا همراه با سرازیر شدن اشک هایم سر تا پا گوش می شوم تا او بگوید و من جان دهم برای تک تک لحظات با هم بودنمان.
از احساس تپش های قلبش، بوسه ای بر پهنای سینه اش می کوبم و سرم را کمی جابجا می کنم تا صدای جریان زندگی ام را بهتر بشنوم. پنجه در میان موهایم می برد و به خود می فشاردم.
_از این به بعدش مهمه دلان‌‌. چیزی که تو ازش خبر نداری.
از لحنش ته دلم خالی می شود و اشک هایم بند می آیند، هوشیار می شوم.
_شاید دیگه وقتش شده همه چیزرو بدونی. باید بگم که عشقِ تو یه بیمار افسرده ی حاد رو به زندگی امیدوار کرد. منظورم از افسرده اون چیزی نیست که تو تصور می کنی!
بازدمش را محکم و به یکباره از دهان رها می کند.
_درواقع خیلی خیلی فجیع تر از اون. حتی یه مدت بستری بودم.
همین کافی است تا چانه ام را به سینه اش تکیه دهم و گنگ و گیج به صورتش نگاه کنم.
_شاهین؟!
تلخ می خندد:
_آره، هنوزم گاهی دارو مصرف می کنم. ولی نه مثل سابق، چون دارم بخاطر زندگیم می جنگم، بخاطر تو. خیلی طول کشید دوباره سرپا شم.
پرسیدی چرا اون‌همه وقت به عشقم اعتراف نکردم و دیر اومدم سراغت!؟ چون دکترم می گفت هنوز آمادگی واردشدن توی یک رابطه ی احساسی جدید رو ندارم.
تنفر از کلاریس وجودم رو پر کرده بود ولی مجبور بودم تحملش کنم. از طرفی دلم براش می سوخت، می ترسیدم کاری کنم که قلب و روحت ضربه ببینه. من تکه ای از قلبم رو از دست داده بودم. از دست دادن بچه درد نیست مرگه! واقعا دیگه توان یک باخت دیگه رو نداشتم.
یادمه اون روزا تو ازم فرار می کردی اما من تمام تلاشم رو می کردم تا به هر بهانه ای تورو نزدیک خودم نگه دارم در واقع می خواستم کمی زمان بخرم تا همه چیز آماده بشه تا اینکه کلاریس اون بلارو سرِ صورتت اورد.

بی اراده صورتم جمع می شود.
” حتی یاداوری اش دردآور است. هنوز هم گاهی کابوس آن شب ترسناک گریبان گیرم می شود. ”
_اون وحشیانه بهم حمله کرد چون فکر می کرد ما با هم رابطه داریم.
_می دونم عزیزم.
دستش بند چانه ام می شود و بالاپایین شدن نوازش وارِ انگشت شستش پوست لطیف گونه ام را به آتش می کشد. انگار با هر بار پلک زدن به گذشته فلش بک می زند.
_چقدر نگران بودم که بخاطر خودخواهی خودم مدیونِ زیبایی تو بشم. نمی دونی چقدر عذاب وجدان داشتم که نتونستم ازت محافظت کنم.
مچش را می گیرم و کف دستش را می بوسم.
_ولی به لطف علی خیلی زود خوب شدم. پس دیگه بخاطرش خودت رو سرزنش نکن.
در جواب بوسه ملایمی بر پیشانی ام می زند.
_شبی که برگشتم ویلا می خواستم همه چیزرو بهت بگم و ازت خواستگاری کنم اما تو رفته بودی اون موقع بود که دوباره زندگیم روی سرم آوار شد. همش از خودم می پرسیدم چرا رفتی؟!
خدا می دونه کجاها که دنبالت نگشتم و دیگه امیدی برای پیدا کردنت نداشتم برای همین ادامه ی درمانم هم برام مهم نبود و رهاش کردم. در واقع با خودم لج کرده بودم، فکر می کردم اینجوری زودتر از شر اون زندگی کوفتی خلاص می شم. تا اینکه فهمیدم تو همراه علی لندن اومدی.
پوزخند می زند و با حرصی مهارشده می گوید:
_علی! من ازش کمک خواسته بودم، اون لعنتی می دونست دارم دنبالت می گردم و داشت با مخفی کردنِ تو من رو شکنجه می داد. می خواست ماجرای نگین رو تلافی کنه!
تمام ذهنیتم از ذات علی بهم می ریزد.
” هنوز هم نمی خواهم باور کنم علی عمدا مرا از شاهین دور کرد تا به منافع خودش برسد! ”
اما با تمام این تفاسیر به خود نهیب می زنم: ” فراموش نکن که خودت باهاش معامله کردی و هنوز هم مدیونش هستی. ”

قصد طرفداری ندارم بیشتر سعی دارم شاهین را تسکین دهم.
_شاهین خودت رو بخاطرش ناراحت نکن. عزیزم علی هر نیتی هم داشته این من بودم که ازش کمک خواستم. علی تمام بدهی های مادرم رو صاف کرد.
من باهاش معامله کردم بهش مدیونم… آخه علی دیگه بین ما نیست. توروخدا هر چی ته دلت هست فراموش کن، نمی خوام روحش عذاب ببینه.
کف دستش را روی صورتش می کشد.
_بی‌خیال عزیزم! اصلا نمی خواستم حرف علی رو پیش بکشم. خودمم نمی دونم چی شد به اینجا کشیده شد.
از غمی که در طلایی های اندکی نمدار و سرخش می بینم تمام وجودم به یکباره درهم کشیده می شود. عادت کشیدن مداوم لبهایش روی هم را خوب می شناسم و می دانم مرد من مراقب اشک هایش است تا غرورش بیش از این آسیب نبیند. چه با درد و پرسوز آه می کشد.
_توی اون شرایط وقتی سینارو از دست دادیم خیلی مبارزه کردم. من مردی نبودم که به سادگی بشکنم و وا بدم اما کلاریس با جنایتی که در حق من کرد، آخرین ضربه رو طوری بهم زد که دیگه نتونستم بلند بشم.
اون کاری کرد که برای همیشه دورش رو خط بکشم. ترس بی هوا ته دلم را به تزلزل وامی دارد.
از حرف هایش سر در نمی آورم.
_جنایت؟! منظورت چیه؟!
چندین بار دهانش باز و بسته می شود طوری که انگار در گفتن حرف هایش مردد باشد‌. مِن من کنان می گوید:
_می خوام بدونی تا حالا چند بار سعی کردم همه چی رو بهت بگم اما خیلی برام سخت بود. گوش کن شاید نظرت درمورد من عوض بشه اما بهتر از اینه که بعدا خودت بفهمی با کی ازدواج کردی!
عضلاتم سست می شوند. نگران و بی طاقت می پرسم:
_چی می گی شاهین؟ اینجوری حرف می زنی من رو می ترسونی. مگه چیه که این‌همه براش صغری کبری می چینی؟

نگاهش جدی و عریان از هر حسی می شود.
_دلان تو انقدر برام ارزش داری که حاضرم هر کاری کنم پیشم بمونی. اگرم تا حالا سکوت کردم فقط بخاطر این بود که نمی خواستم از دستت بدم، نمی خوام اذیت بشی اما…
خون در سر انگشتانم یخ می بندد و از زور دلهره تپش قلب می گیرم.
_اما چی؟!
سیبک گلویش بالاپایین می شود.
_باید بدونی تو دومین زنی نیستی که با من همخواب می شه.
بهت زده فقط نگاهش می کنم و بی اراده زیر لب تکرار می کنم:
” من دومین زن نیستم؟! ”
مشت هایم گره می خورند.
_خسته شدی بریم بشینیم.
دست پشت کمرم می گذارد و لبه ی تخت کنار هم می نشینیم. بی تاب منتظر ادامه ی حرفایش می گویم:
_توروخدا لفتش نده دیگه، هر چی هست زودتر بگو!
انگشتانش را در هم قلاب می کند و خودش را کمی رو به جلو می کشد. در حالیکه نگاهش به زمین است می گوید:
_بعد از سینا، کلاریس از همه چی بریده بود و دنبال هر جور خوش گذرونی می رفت تا خودش رو نجات بده. با خودم گفتم سر بسرش نذارم یه مدت بگذره خودش درست می شه.
اما یه روز چشمام رو باز کردم و دیدم کلاریس تا خرخره توی لجن فرو رفته. با اینکه خودم شرایط بدی رو می گذروندم و اصلا حال روحی خوبی نداشتم، تصمیم گرفتم هر طور شده جلوش رو بگیرم.
بالاخره زنم بود، یه روزی عشقم بود. با دعوا، بازبون خوش یا هر راهی که فکرش رو بکنی، از هر دری وارد شدم، قَسَمش دادم..‌. التماسش رو کردم، گفتم بیا از نو شروع کنیم ولی می دونی چیه؟ وقتی کسی نخواد تغییر کنه چطور می شه کمکش کرد؟
یه شب که گیج و مست اومد خونه از قیافش پیدا بود یه گندی بالا اورده. آخه بدسابقه شده بود. دیگه خوب می شناختمش. هر چی می پرسیدم چی شده جواب نمی داد تا اینکه دیدم جلوی نگهبانی سر و صداست. کلاریس التماس می کرد بیرون نرم. ولی مگه می شد بی خیال باشم!

_کلاریس التماس می کرد بیرون نرم. ولی مگه می شد بی خیال باشم! رفتم دیدم دو تا زن با چه قیافه هایی اومدن دم در دنبال کلاریس. باورم نمی شد زنم با همچین زنایی که سر تا پاشون داد می زد هرزه و بی آبرو هستن، می گرده. زنایی که کثافت ازشون می بارید.
سرش را بالا می گیرد، کلافه چنگی به موهایش می زند و پلک روی هم می فشارد. سمتم می چرخد، عمیق و متفکرانه نگاهم می کند و ادامه می دهد:
_من که مَردم چندشم می شد بهشون نگاه کنم. یه حرفایی می زدن که سر در نمی اوردم، می گفتن کلاریس باخته و اومدن سهمشون رو بگیرن، ازش چک دارن و شکایت می کنن.
کلاریسم که از بدبختیش قایم شده بود.
اخرش کاشف به عمل اومد که بله… خانما قماربازای حرفه ای تشریف دارن. زنِ احمقِ منم ششصد میلیون چک بی زبون بهشون داده بود، اما کثیف ترین قسمتش می دونی چی بود؟
چشمانم گرد می شود.
_ششصد میلیون؟!
نیشخند می زند.
_تازه قسمتای خوبش مونده! وقتی فهمیدم کلاریس با وجودی که می دونسته بازم می بازه برای اینکه چکاش رو پس بگیره پای میز قمار نشسته بود. و چون چیزی برای از دست دادن نداشته از من مایه گذاشته بود.
مکث می کند. دیگر طلایی هایش برق نمی زنند. در سکوت به چشمان هم خیره می مانیم. درد عمیقی در پس نگاهش پنهان است. مستأصل سر تکان می دهد و می گوید:
_کلاریس من رو توی قمار باخته بود!
از روی ناباوری بی اختیار دهانم باز می ماند. پوزخند می زند.
_تعجب نکن، یک شب همخوابگی با دو تا زن فاسد در برابر پس گرفتن چکای کلاریس! اولش زیر بار نمی رفتم اصلا برام مهم نبود چه بلایی سر اون عفریته میاد اما بعدش فقط برای انتقام ازش، برای اینکه آتیشش بزنم قبول کردم. می دونستم بعدا مثل یک سگ پشیمون می شه و به پام میفته.

صبح کردن یک شب با اون زنا برام جهنم بود. یک زخم تازه به زخمای گذشته اضافه شد. یک مرد افسرده ی زخمی، تنها و بی کس که حتی عشقشم بهش رحم نکرد!
شاید اگه هر مردی جای من بود به فکر لذت خودش می بود اما من… واقعا داشتم از همبستری با اونا بالا می اوردم. از فردای اون شبِ نفرت انگیز برای همیشه اتاقم از اتاق کلاریس جدا شد. بدبختی اینجا بود شرایط طلاق دادنش رو نداشتم. من..‌.
بغض می کند، سکوت می کند و لب به زیر دندان می کشد. دلم برای مظلومیت گرگ زخمی ام تکه تکه می شود. با دستانم صورت محزونش را قاب می گیرم.
درحالیکه مردمک هایمان دودوزنان یکدیگر را دنبال می کنند حلقه ی اشک، خود را سخاوتمندانه روی گونه هایش رها می کند. نمی توانم بی تفاوت باشم و به سببش ناخوداگاه من هم اشک هایم سرازیر می شود. پیشانی هایمان تکیه گاه هم می شوند. تمام احساسم در کلامم سرازیر شده و زمزمه وار می گویم:
_می فهمم! لازم نیست بقیش رو ادامه بدی. من همین شاهینی رو که اینجا کنارم نشسته رو دوست دارم دیگه گذشته هیچ اهمیتی نداره. مهم اینه که من الان یک مرد قوی و محکم رو برای خودم دارم که حاضر نیستم با تمام دنیا عوضش کنم.
صورتش را نوازش وار با ملایمت روی نیم رخم می کشد، تک بوسه ای نرم بر لب هایم می زند. دستش که بند کمر حوله ی تنپوشم می رود، قلبم بی طاقت شروع به محکم کوبیدن می کند.
دم عمیقی می گیرم و از نشر گرمای نفس هایش همراه با عطر فوق العاده ی تنش روی لب ها و داخل دهان و بینی ام تمام تنم به یکباره منقبض می شود و لرز خفیفی تک تک اندامم را که حالا نبض شده به چالش می کشد.
زیرلب زمزمه می کند:
_می پرستمت عشقم.
“عشقم” را آنقدر شیرین و دلچسب می گوید که حقیقتا نمی توان بی جوابش گذاشت اما قبل اینکه به دوست داشتنم اعتراف کنم…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو نه

  با خستگی گردنشو کج کرد و نگاهم کرد: _پدرم و در اوردی بچه. تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *