خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتادو یک

رمان پرنسس/پارت هشتادو یک


از طرفی به خود نهیب می زنم:
” اگر از این در بیرون برود قطعا می بازم! ”
پژواک صدای تند پاشنه های بلند کفش هایم در اتاق متوقفش می کند. حرص زده دنبالش می دوم و بازویش را می چسبم.
_چی از جون من می خوای؟
همین که سمتم می چرخد نگاهم رنگ التماس می گیرد.
_توروخدا بذار برم! تورو به خاک علی اذیتم نکن!
دستم بند گلویم می شود و با عجز می نالم:
_دارم خفه می شم! من اینجا می میرم بذار برم! تو که بری من می مونم و این شرکت و… شاهین!
آرام است. دیگر اثری از آن همه خشم و جدال نیست! برعکس او عصبی ام! شرم آور است؛ آنقدر ضعیف شده ام که با کوچکترین تنشی تمام تنم به رعشه می افتد. دستم به نرمی از بازویش پایین می آید. عینکش را روی چشمانش بالا می دهد.
_تحمل داشته باش! بهت خبر می دم. بمون تا برگردم!
نور ضعیفی رقصان از ته دلم می گذرد و آرامش را به درونم سرازیر می کند. به خود امید می دهم: ” محمد است برادر علی؛ همانی که بدجوری حرفش سند بود! ”
فقط سه ساعت تا پرواز محمد باقی مانده و هیچ خبری نشده. از لحظه ای که از این اتاق رفت و در را پشت سرش بست، هزاران بار اتاقم را چپ و راست کردم. انقدر که کف پاهایم به سوزش افتاده.
دلشوره امانم را بریده. جرات ندارم با گوشی اش تماس بگیرم. می ترسم از تصمیمش منصرف شود.‌ برای چندمین بار جمله ی آخرش را به یاد می آورم. ” بمون تا برگردم! ”
و دوباره همان سوال مسخره: ” اگر منظورش تا بازگشتش از ایران باشه چی!؟ ”
هرچه بیشتر به مفهومش فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که نباید اعتماد می کردم. ساعت چهار می شود و دیگر مطمئن می شوم رَکَب خورده ام. از نوک زبان تا ته گلویم چوب می شود. آخرین رفتار و نگاه های شاهین پیش چشمانم رژه می رود.

از همین حالا ماتم می گیرم و به بخت سیاه خود لعنت می فرستم. چرا که می دانم هر چه می گذرد دیوار بین من و شاهین قطورتر می شود و روبرو شدن دوباره را برایم سخت تر می کند. فکر و خیالاتی که روانم را شکنجه می دهند لحظه ای آسوده ام نمی گذارند.
کابوس اینکه حتی نگاهم نکند و پست تر از اینی که هستم شوم، خوره ی مغزم می شود. انقدر که سرم به دوران می افتد و دنیایم سیاه و تاریک می شود.
از ترسِ زمین خوردن همان جا روی مبل می نشینم و صورتم را با کف دستانم می پوشانم. سرم را به پشتی تکیه می دهم و چشم می بندم که در اتاق باز می شود و از لای پلک هایم به تاری می بینم که منشی می گوید:
_خانم فِرا آقای آنتوان بیلز می خوان شمارو ببینن.
به ذهنم فشار می آورم ” من امروز با این وکیل قرار ملاقات داشتم؟ ”
به مشقت خود را جمع و جور می کنم.
_بیان داخل.
به طرف صندلی گردانم می روم و به احترام ورود آقای وکیل سرپا می ایستم. آنتوان بیلز وارد می شود و پشت بندش ورود محمد غافلگیرم می کند. نمی دانم تصمیم محمد چیست اما از آمدنش حس خوبی دارم‌.
***
آنتوان با انگشت اشاره می زند.
_و اینجا لطفا.
آخرین امضا را که می زنم ناخودآگاه احساس سبکی می کنم. انگار بار سنگینی از دوش هایم زمین می گذارم. از لبخند جدی آنتوان متعجب می مانم.
_بسیار خب تموم شد. همانطور که گفتم حساب بانکی شما به وضعیت سابق برمی گرده. به اضافه ی خونه، ماشین و سایر امکاناتی که اینجا قید شده. سوالی نیست خانم فرا؟
متقابلا لبخند می زنم:
_نه ممنون.
آنتوان درِ خودنویسش را می بندد و پوشه ای از داخل کیفش بیرون می کشد. نگاه متعجبم دنبال کاغذهایی که مرتب می کند و داخل کیفش می گذارد می دَود. سرجا خود را روی مبل دونفره سمت محمد می کشم و پچ می زنم:
_تو چرا امضا نکردی؟!

د می کشم و پچ می زنم:
_تو چرا امضا نکردی؟!
قبل از محمد آنتوان زودتر پاسخ می دهد:
_کارهای لازم قبلا انجام شده خانم فِرا. جای نگرانی نیست.
از تیزی گوش هایش نگاهم گشاد می شود و به محمد نگاه می کنم و هردو ریزریز می خندیم. نفسی عمیق از سر راحتی می کشم و لبخندی پهن و از ته دل، حالم را خوش تر می کند. همین که آنتوان می رود از شدت خوشحالی بی هوا محمد را در آغوش می کشم.
_ممنون. حالا دیگه آزادم.
محمد با ملایمت عقب می کشد. سری از روی تاسف تکان می دهد و می خندد.
_زده به سرت بخدا. آخه چی بگم بهت که حرف تو گوشت نمی ره! حالا می خوای چیکار کنی؟
دستانم را می کشم. طوریکه بنظر می رسد قصد دارم خستگی و استرس های این چند ماه را به یکباره از تنم خارج کنم. محمد از حرکاتم خنده اش می گیرد.
_نگاش کن‌. انگار کوه کنده.
خنده ام می گیرد. با عشوه سرتکان می دهم و گوشه ابرویی بالا می فرستم.
_تازه یه برنامه توپ دارم.
موشکافانه نگاهم می کند و به علامت ” باشه ” سر کج می کند.
_خوددانی فقط خیلی مراقب باش! منم سعی می کنم هر چه زودتر برگردم.
بلافاصله انگشت اشاره اش را به تاکید کنار صورتش بالا می برد و ادامه می دهد.
_البته با رویا.
از اینکه انقدر عاشقانه اسم رویا را به زبان می آورد خوشحال می شوم و می دانم بهترین انتخاب را کرده. به طرف میزم می روم و کشو را باز می کنم.
جعبه ی کوچک هدیه ای که از قبل آماده کرده ام را برمی دارم و میان دو دستم نگه می دارم. چشمان محمد برق می زند و تمام مدت با لبخند خاصی نگاهم می کند.
_الکی دلت رو صابون نزن! این رو برای رویا گرفتم.
از رک گویی ام نگاهش گرد می شود و با صدای بلند قهقهه می زند.
_وای یعنی با خاک یکسانم کردی دختر‌.
بعد از چند ماه هنوز هم وقتی می خواهم نام علی را برلب بیاورم بی اختیار راه گلویم با جسمی سنگی مسدود می شود.

لب هایم را روی هم می کشم و تلخ می خندم.
_می دونم اگر علی هم بود قطعا همین کار رو می کرد. من به عنوان دخترش این هدیه رو به نامزد برادرش می دم.
نگاه عمیقی در چشمان نمناکم می اندازد. دستی به زیر بینی ام می کشم و سرم را پایین می گیرم. جعبه را روی میز سمتش هول می دهم.
_لطفا بهش بگو که این از طرف من و علیه.
بی وقفه و پشت هم پلک می زنم تا از ریزش اشک هایم جلوگیری کنم اما همینکه محمد میز را دور می زند و میان حصار دستانش بغلم می کند چشمانم را محکم می بندم تا اشک هایم رها شود. هق می زنم.
_تو هم که بری خیلی تنها می شم. حالا دیگه هر لحظه نبودن علی رو حس می کنم.
بین دو کتم را ماساژ می دهد.
_هیش…! نگران نباش تا چشم روی هم بذاری من رفتم و برگشتم. سعی کن وقتت رو پر کنی.
آب دهانم را به سختی فرو می دهم و پیشانی ام را از سینه ی ستبرش جدا می کنم. مردمک هایم دودوزنان برای آخرین بار چشمانش را می کاود و با آرامش عجیبی که بعد از مدتها در ذرات وجودم منتشر می شود به آرامی می گویم:
_به رویا خیلی سلام برسون!
بوسه بر رستنگاه موهایم می زند.
_حتما.
به طرف در می رود. دستش را روی دستگیره در می گذارد و قبل از اینکه دستگیره را بکشد برمی گردد. گوشه ی لبم بالا می رود.
_چیزی شده؟
مردد نگاهم می کند.
_یه سوال بپرسم؟
برایم غیرمنتظره است. هزاران فکر در ذهنم رسوخ می کند.
_بپرس!
_تو واقعا علی رو به عنوان پدر قبول کردی؟
بی تردید با حرکت سر جواب می دهم:
_آره.
_پس چرا هیچ‌وقت بهش نگفتی بابا؟!
از شقیقه تا چانه ام را به نرمی چنگ می زنم. با حسرت زمزمه می کنم:
_اون خیلی برای این لقب جَوون بود. خب منم اشتباه کردم. وقتی که علی رو از دست دادم شبا که عکسش رو بغل می کردم تا احساس تنهایی نکنم…

_اون خیلی برای این لقب جَوون بود. خب منم اشتباه کردم. وقتی که علی رو از دست دادم شبا که عکسش رو بغل می کردم تا احساس تنهایی نکنم…
نفسم را بیرون می دهم. تن صدایم هر لحظه بیشتر تحلیل می رود.
_بهش می گفتم شب بخیر بابا علی. اما افسوس که خیلی دیر شده بود. خیلی!
***
روی چمدان بزرگ و بادکرده ام می نشینم و به زور دو سمت زیپش را به هم می رسانم تا بالاخره با تلاش در چمدان بسته می شود. لپ هایم از خستگی تمام نشدنی امروزم پر و خالی می شود.
مدارک شناسایی ام را از روی پیشخوان جمع می کنم و گهگاهی از دور نیم نگاهی به صفحه ی تلویزیون می اندازم و گاهی فقط به گوش دادن فیلم درام مورد علاقه ام اکتفا می کنم.
عقربه های ساعت باعجله چنان بدنبال یکدیگر می دوند که اضطرابم را صد چندان می کنند. عین برق از جایم می پرم.
ظرف های کثیف روی میزعسلی را روی هم تلمبار می کنم. می خواهم سمت ظرفشویی بروم که بی اراده صدای بوسه های حین معاشقه ی صحنه ی روبرویم وسوسه به جانم می اندازد و سر جا میخکوبم می کند.
بازیگر مرد روی دختر زیبا خیمه می زند و درحالیکه نگاهش از لب های دختر کَنده نمی شود مابین نفس های تندش می گوید:
_تو خیلی زیبا و فریبنده هستی جِسی. حاضرم هر چی دارم بدم تا برای همیشه بدنت رو به تصاحب دربیارم.
دختر لبخند پرعشوه ای می زند. انگشتان ظریفش را میان موهای مرد نوازش وار فرو می برد و با طنازی می گوید:
_و بعدش…
مرد سرش را جلو می برد و معاشقه اش را از سر می گیرد. نمی دانم چرا از دیدن ادامه اش احساس می کنم الان است که بالا بیاورم! بدتر از همه صدای ناله و التماس های دختر عصبی ام می کند.
کنترل را برمی دارم و تلویزیون را با نفرت خاموش می کنم.
_خفه شو بابا!
و با ضرب روی کاناپه پرتش می کنم. نمی دانم چه می شود که یک دختر به این نقطه می رسد و حاضر می شود تمام وجود و پاکی اش را تقدیم به یک مرد غریبه با خوی وحشیانه کند.

برایم چندش آور و در عین حال رقت انگیز است. شاید این آخرین صلاح دخترها برای اسیرکردن و نگه داشتن مرد مورد علاقه شان باشد و احتمالا برعکس این اولین خواسته ی هوس انگیز مردها برای تن دادن به بودن در کنار دختری که دوستش ندارند باشد!
از خود می پرسم: ” یعنی هیچ مردی رابطه را آخرین راه برای اثبات عشق نمی داند؟! ”
گیج به تلویزیون خاموش خیره می مانم و به شخصیت مردهای اطرافم فکر می کنم. ظرف ها را با احتیاط برمی دارم و با گذر از آشپزخانه ی بهم ریخته ام زیر لب غر می زنم:
_هنوز کلی کار مونده! از صبح فقط دارم دور خودم می چرخم.
بی‌حوصله در یخچال را باز می کنم و هر نوع خوراکی که احتمال می دهم در نبودم فاسد شود را بیرون می آورم و همه را داخل یک کیسه ی بزرگ می ریزم و کنار کابینت می گذارم. یادداشتی برای جولیا می نویسم تا امروز عصر ترتیبش را بدهد.
همینطور که طره ای از موهایم را از جلوی چشمانم پشت گوش می زنم دوباره نگاهی به لیست کارهایی که قرار است انجام دهم می اندازم. و ناخودآگاه زهرخندی می زنم.
_چقدر علی حرص خورد تا یاد بگیرم قبل از سفر باید یه لیست این مدلی آماده کنم. ولی حالا که نیست…
آه عمیقی می کشم. به یاد آخرین روزهای با هم بودنمان می افتم. روزهایی که در منچستر کنار هم گذراندیم. سلفی گرفتیم. نودل خوردیم و تمام منچستر را گشتیم. صدای زنگِ در از دنیای رویاهایم خارجم می کند.
عمدا آرام و بی خیال قدم برمی دارم تا هر که هست برود. قبل از اینکه به در برسم چند ضربه پشت هم به در می خورد و صدای بلند ادوارد باعث می شود دو قدم آخر را تندتر بردارم.
_دلان…؟
در را باز می کنم.
_فکر کردم خونه نیستی.
_فکر کردم خونه نیستی.
_اتفاقی افتاده؟
مانند همیشه بدون دعوت وارد می شود. روی نزدیکترین کاناپه می نشیند.
_آره یه موضوع مهمه که حتما باید بدونی.
زیپ کیف لپ تاپش را می کشد.
_قهوه؟
همینطور که لپ تاپ را روی میز می گذارد می گوید:
_با شکر لطفا.
یک ماگ برمی دارم و از قهوه ی تازه ام تا نصفه برایش می ریزم. صدای بلندش را از سالن نشیمن می شنوم.
_جایی داری می ری؟
دو قاشق شکر می ریزم و با قاشق ظریف و کوچکی همش می زنم. همینطور که به طرفش می روم می گویم:
_دارم می رم نیویورک.
سرش پایین است و روی لپ تاپش خودش را جلو کشیده. با ابروهای بالاپریده از تعجب صورتش را بالا می گیرد.
_واقعا؟ دقیقا کِی؟
ماگ را روی عسلی کمی جلوتر از دستش می گذارم.
_اوهوم. دقیقا برای هشت امشب تیکت دارم.
یِکه می خورد.
_اما تو قرار بود…
_آره ولی واقعا لازمه چند وقتی از فِرا دور باشم. از اون گذشته تو خیلی بهتر از من فِرارو مدیریت می کنی نیازی به حضور من نیست.
کنارش می نشینم.
_ادوارد یادت باشه من فقط یک سهامدارم نه مدیر.
کامل سمتم می چرخد. ناباورانه سر به چپ و راست تکان می دهد.
_اما موضوع فقط این نیست! اونجا همه به تو نیاز دارن. تو بودی که توی طراحی های فِرا انقلاب کردی. همه قبولت دارن. تو الان یه سوپر مدلی که هرجا بری اسم فِرارو با خودت یدک می کشی.
اینارو اَلِکم می گفت. حتی الان شانست برای ویکتوریا سکرت چند برابر شده. حالا که همه چی داره خوب پیش می ره‌ واقعا دلیل رفتنت رو نمی فهمم.
تعاریفش دلخوشی ام را بازمی گرداند. و گرد و غبار پیش چشمانم را کنار می زند. هر آنچه که نمی دیدیم… اعتمادبنفس از دست رفته ام را برایم زنده می کند و کم کم وسوسه ی ماندن را به جانم می اندازد.

_اما من می خوام برم نیویورک. اَلک می گفت یک سوپرمدل باید از هر نظر کامل باشه. اصلا اون بود که نیویورک رو توی برنامه های پیشرفت کاریم قرار داد. چیزایی که می تونم پیش اساتیدِ اونجا یاد بگیرم من رو از هر نظر آماده می کنه. وقتی برگردم می تونم هر چی یاد گرفتم رو در اختیار کاراموزای فِرا قرار بدم.
به پشتی کاناپه تکیه می دهد و دستانش را پشت سرش قلاب می کند.
_نمی دونم چی بگم. اینطور که معلومه تو خیلی وقته تصمیمت رو گرفتی. راستش اصلا فکرشم نمی کردم اینقدر برای رفتن جدی باشی.
دست دراز می کنم. ماگ را برمی دارم و مقابلش می گیرم.
_تو چی می خواستی بگی؟
انگار تازه یادش می افتد برای چه آمده.
_آهان. یه چیزی رو باید ببینی.
ماگ را از دستم می گیرد و کمی لپ تاپش را سمتم می چرخاند. ویدیو را پلی می کند. دهانم باز می ماند.
_اینکه…
_درسته. این فیلم دوربین مدار بسته از در ورودی سالن فشن شورو نشون می ده.
با انگشت به گوشه ی فیلم اشاره می زند.
_تاریخ و ساعتش رو ببین! دقیقا شبی که آتیش سوزی اتفاق افتاد.
فیلم را روی دور تند می زند و دوباره پلی می کند.
_حالا اینجارو خوب نگاه کن!
با دقت به افرادی که در رفت و آمد هستند نگاه می کنم. ابرو در هم می کشم و شانه بالا می اندازم.
_خب؟ منظور؟ این اصلا چیزی توش معلوم نیست.
فیلم را کمی عقب می برد.
_دوباره نگاه کن! این دو نفررو. اونی که یه کیف دستی کوچیک دستشه.
سرم را جلو می برم.
_تا حالا اینارو توی سالن ندیدم.
استُپ را می زند.
_درسته. نه فقط تو من از نگهبانی و کارمندا پرسیدم‌. هیچ‌کس نمی شناختشون. مطمئنم آتیش سوزی عمدی بوده.
قهوه اش را مزه می کند.
_خب از دوربینای داخل سالن…
ناامیدانه سر تکان می دهد. خونم به جوش می آید. قبول این همه بی رحمی برایم ناممکن است.
_هیچی پیدا نکردم. عین یک روح وارد ساختمون شدن. عجیب تر اینه که دقیقا توی تایم آتیش سوزی دوربینای اتاق لباسا از کار افتادن.

” چطور ممکن است؟! این حد ظلم و سنگدلی چطور امکان دارد؟! چرا در حق من!؟ ”
غصه ام می گیرد. گوشه ی لب هایم پایین کشیده می شود.
_این یعنی هدف اصلیشون سوزوندن لباسا بوده. چقدر پَست و نامردن! شاید کار رقیبامون بوده.
ادوارد نفس عمیقی از روی خشم و ناراحتی می کشد. از میان دندان های چفت شده می غرد:
_نمی دونم. اما بالاخره گیر میفتن.
***
ته دلم غوغای عجیبی بپاست! دسته ی چمدان را مشت می کنم و چرخهایش را کف زمین های سالن فرودگاه می کشم. هزاران حس درهم وجودم را در برمی گیرند.
هیجان و خوشحالی ناشی از آزادی و رهایی به کنار اما ترس از سونامی و خراب شدن شادی هایم دائما در ته قلبم بالاپایین می پرد و استرسم را تشدید می کند.
من همان گرگ باران دیده ای هستم که تا به حال پشتبند هر نسیم ملایم و نوازشگری طوفانی خانه ی رویاهایم را آوار کرده.
_اجازه بده برات میارم!
دستی به موهای پریشانم می کشم و از بالای عینک آفتابی بزرگم نگاهش می کنم. عجیب نیست که از این حجم دل‌مشغولی حضور تئودور را از یاد برده بودم.
_ممنونم.
دسته ی چمدان را به تئودور می سپارم و به طرف گیت می روم. تئودور با فاصله از صف می ایستد. کمی زمان می برد تا بالاخره نوبتم می رسد.
_لطفا عینکتون رو بردارید!
” ببخشید ” ی زیرلب می گویم و عینکم را از روی صورتم برمی دارم تا چهره ام مشخص شود. پاسپورتم را تحویل می گیرم. برای اینکه کم تر جلوی دید باشم دوباره عینک آفتابی ام را می زنم. تکانی به تن یخ زده ام می دهم و از صف خارج می شوم.
_صبر کنید!
از صدای مامور چک این ” check_in ” چنان لرزی به جانم می افتد که شک ندارم رنگ از رخم می دود. خودم هم دلیل دل‌نگرانی بی موردم را نمی فهمم. آتشِ سوزانی به سرعت سلول به سلول صورتم را دربر می گیرد.

” لعنتی آروم باش! این لحظه ی آخری شَر درست نکن! ”
سعی می کنم عادی بنظر برسم. با لبخندی تصنعی برمی گردم.
_بله؟
مامور با جدیت می گوید:
_کارت پروازتون رو جا گذاشتید… اوم خانمِ…
نیم نگاهی به کارت می اندازد و ادامه می دهد:
_دلان فِرا.
به محض اینکه کارتم را می گیرم، سنگینی تهاجمی نگاه های اطرافیانم را روی خود حس می کنم. صدای پچ پچ ها شروع می شود. خودم هم نمی فهمم چه اتفاقی می افتد اما از هجوم چند نفر سمتم برای عکس و امضاء دست و پایم را گم می کنم.
بغلم می کنند. دست دور شانه ام می اندازند و سلفی می گیرند. همه چیز بهم می ریزد. گیج می شوم. در حال خود نیستم.
دلم تئودور را می خواهد. خوشبختانه به موقع اطرافم را خلوت و از فشار مردم خلاصم می کند. مدتها بود که اینگونه در اماکن عمومی ظاهر نشده بودم. و حالا احساس خفگی می کنم. تئودور کمکم می کند تا به سرعت به گوشه ای خلوت بروم.
_حالت خوبه؟
با تکان سر خیالش را راحت می کنم.
_هنوز بیشتر از دو ساعت وقت داریم. می خوای یه چیزی بخوری؟
تا می خواهم بگویم ” نه ممنون. ” ناگهان از دیدن چیزی که از دور می بینم نگاهم گشاد می شود.
با خود می نالم: ” خدایا پس اون همه دلهره بی دلیل نبود! ”
تقریبا تئودور را سپر خود می کنم. هول زده می گویم:
_کدوم رستوران؟
_از این طرف لطفا.
قسم می خورم الان است که تپش های دیوانه کننده ی قلبم سینه ام را بِدَرد. تئودور خیلی زرنگ تر از چیزی ست که تصور می کردم.
_برای فرار کردن از شاهین رستوران آخرین گزینه می تونست باشه!
لبه ی میز را چنگ می زنم و با عجز می نالم:
_کمکم کن! نمی دونم چرا اینجاست ولی اصلا دلم نمی خواد من رو ببینه.
همان لحظه شاهین را می بینم که با قدم های بلند از ما دور می شود. طوری که واضح است درجستجوی چیزی باشد.

همان لحظه شاهین را می بینم که با قدم های بلند از ما دور می شود. طوری که واضح است درجستجوی چیزی باشد. هراسان خم می شوم و سرم را می دزدم. در دل خداروشکر می کنم که مرا ندید.
_اوکی. بنظرم بهتره با آرامش بری سرویس و یه کم طولش بدی. منم سعی می کنم بفهمم برای چی اینجاست.
بیشتر از ده دقیقه است جلوی آئینه علاف و سرگردان ایستاده ام. دستانم را به لبه ی روشویی تکیه گاه تن خسته ام می کنم و به صورت زرد و رنگ پریده ام زل می زنم‌‌.
زبان تلخ حقیقت طعنه می زند: ” از چی می ترسی؟ روبرو شدن باهاش انقدر سخته که به این حال و روز افتادی؟! نهایت یک لحظه از کنارش رد می شی!
تو از دیدنش می ترسی چون همین مرد آخرین بار قلبت رو زیر پاهاش له کرد درسته؟ نمی خوای ببینیش چون اگه اینبارم محلت نذاره و تحقیرت کنه؛ می میری مگه نه؟ ”
سر به نفی تکان می دهم و خیره در چشمان پر آبم زیرلب می نالم:
_نه…!
” چرا همینطوره! اصلا کار و آموزش توی نیویورک بهانه ست! بهانه ی فرار از شاهین وگرنه کدوم آدم عاقلی بهترین موقعیت کاری توی لندن رو‌‌.‌‌.‌. اون خونه و پول و ثروت رو ول می کنه و خودش رو آواره ی غربت می کنه؟ ”
از خوره ی افکارم به ستوه می آیم. حقایقی که بی رحمانه در مغزم جولان می اندازند. وحشیانه خود را به در و دیوار سرم می کوبند و مرا با خودِ واقعی رو در رو می کنند.
سرم را میان دستانم می فشارم و با ضعف و ناتوانی فغان می کنم:
_نه…! خفه شو! نمی خوام صدات رو بشنوم!
با درماندگی زار می زنم و روی شیر روشویی خم می شوم. در سرویس باز می شود. صدای زنی می گوید:
_حالتون خوبه؟
بازوهای تن نحیف و شکسته ام را می گیرد. صورتم را با دستانم می پوشانم و با صدایی نامعلوم می گویم:
_ممنون. می خوام تنها باشم.
_باشه عزیزم. اگر کاری داشتی من بیرونم.
وقتی که از رفتنش مطمئن می شوم سرم را بالا می گیرم و چهره ی دختری شکست خورده در مقابلم بیشتر عذابم می دهد. حالا می فهمم چرا علی می گفت هیچ‌وقت جلوی آئینه گریه نکنم!

دستی به پای چشمان سرخ و به خون نشسته ام می کشم.
” کاش علی اینجا بود! ”
صورتم را می شورم و با دستمال خشک می کنم. تصمیم می گیرم خود را جمع و جور کنم.
” اگر قرار بر ملاقاتش آن هم بعد از آن همه عذاب باشد نمی گذارم ظاهرم رسوایم کند. نمی گذارم با یک دختر افسرده و خفت کشیده روبرو شود. نباید بویی ببرد که تحریم دیدارش بر قلب بی تابم، چقدر سخت و زجرآور گذشته و چه به روزگارم آورده که با هزار بهانه ی کذایی راهیِ غربتم کرده! ”
وسواس به جانم می افتد. باید رنگ و لعابم را بیشتر کنم. بدنبال رژ لب دست در کیفم می چرخانم و بالاخره میان انگشتان سردم مشتش می کنم. سرخی اش را روی لب های سفید شده ام می لغزانم و لب هایم را چندین بار روی هم می کشم.
” حالا بهتر شد! ”
ساعت گوشی ام را چک می کنم. ” شانزده دقیقه گذشت! ”
شماره ی تئودور را می گیرم. ” در حال حاضر… ” کلافه گوشی را قطع می کنم و داخل کیفم پرتش می کنم.
_لعنتی!
کلمه ای است که در این شانزده دقیقه صدها بار با خود تکرار کرده ام!
با خود فکر می کنم ” نکند تئودور با من تماس گرفته باشد و… ”
بی درنگ از سرویس بهداشتی بیرون می زنم و داخل رستوران چشم می گردانم. رستوران شلوغ است و افراد زیادی در رفت و آمد هستند. ولی نه اثری از تئودور است و نه شاهین!
بیش از این نمی توانم دست روی دست بگذارم. بی قرار به بیرون از رستوران می روم. بی توجه به نگاه های خیره ی اطرافیانم قدم زنان شماره ی تئودور را می گیرم.
بعد از مکث کوتاهی شنیدن اولین بوقِ آزاد دلگرم و آرامم می کند. چشم روی هم می بندم و نفسم را رها می کنم.
_بردار لطفا!
بوق دوم.
_بردار… بردار!
از کشیده شدن مچ دستم از پشت وحشت زده یک متر از جایم می پرم اما بلافاصله حدس می زنم باید تئودور باشد.

از کشیده شدن مچ دستم از پشت وحشت زده یک متر از جایم می پرم اما بلافاصله حدس می زنم باید تئودور باشد. با لبخند روی پاشنه می چرخم و می گویم:
_ترسوندیم! چی شُ…
تنها مواجه شدن با چشمانِ گرگی می تواند موجب ماسیدن لبخند روی لبانم شود.
_دلان…؟
کشیده و پر تمنا اسمم را می خواند. ناباورانه با مردمک هایی لرزان قدمی به عقب برمی دارم. از چشمانش نگویم که چلچراغی برپاست! جلو می آید‌ و فاصله را به صفر می رساند.
_دلان..‌.؟
” لعنت بر آهنگ دلنواز صدایت! ”
سرم را به چپ و راست تکان می دهم. ماتِ طرز نگاه دلفریبش می مانم. بی هوا در آغوشم می کشد. سینه اش از بازدم عمیقش بالاپایین می شود. محکم و مالکانه به خود می فشاردم!
شوکه و بی حرکت می مانم. تنفسم متوقف می شود. تمام علائم حیاتی ام ایست می کنند. و زمان از حرکت باز می ایستد. رفت و آمد نرم و پراحساس دستانش بر پشت کمر و بین دو کتفم از درون به آتشم می کشاندم.
_بالاخره پیدات کردم.
” نمی فهممش! ”
بیزارم از سرمای عطر اغواگرانه ی تنش! خودم را عقب می کشم. گیج و متحیر می پرسم:
_چی می خوای؟
کارت پروازم را از دستم می کشد و همینطور که بررسی اش می کند با پوزخند می گوید:
_نیویورک!
نگاه مغمومش را از روی کارت تا چشمانم بالا می کشد.
_داشتی می رفتی؟ اونم بی خداحافظی؟ بی خبر؟ یواشکی؟ درست مثل پارسال مگه نه؟ انگار برات عادت شده سالی یکبار همه چیزرو بهم بریزی و بعدم غیبت بزنه! خیلی با معرفتی!
از کنایه اش خجالت زده سرم را پایین می اندازم. لب می زنم:
_نه…!
صدایش می لرزد؟ چرا باید صدایش بلرزد؟!
_نه؟! کِی می خواستی بهم بگی؟ وقتی کیلومترها ازم دور شده بودی؟ یا شاید هیچ‌وقت نباید می فهمیدم کجایی؟! هان؟ فکر می کنی نفهمیدم چند وقته ازم فرار می کنی؟!
بی انصاف دست روی نقطه ی ضعفم می گذارد. پلک می زنم و دانه ای زلال بی اجازه پایین می افتد. میخ کفش های شیک و براقش لب هایم از هم باز می شوند:
_نه…!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *