خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتادو چهار

رمان پرنسس/پارت هشتادو چهار

بی اراده کف دستانم را روی صورتم می گذارم و روی زانو خم می شوم. تهاجم صحنه های عذاب آور شروع به چنگ زدن ذهن پرآشوبم می کند. زیرلب می نالم:
_علی…!؟
شاهین شانه هایم را می گیرد.
_دلان؟!
دلم می خواهد ضجه بزنم.
” من هنوز با عذاب وجدانم کنار نیامده ام! ”
_دلان عزیزم ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم.
پیشانی ام نبض می گیرد. گدازه های آتش از سر و صورتم می بارد. درد بدی در سرم تیر می کشد. انگشتانم را در موهایم فرو می برم و سرم را میان دستانم می فشارم. شاهین مچ دستانم را می گیرد.
_دلان گوش می دی؟ دلان؟! آروم باش! دیگه درموردش حرفی نمی زنم.
سعی می کنم آرام باشم.
_نه تقصیر تو نیست. گذشته و اشتباهاتم دست از سرم برنمی داره.
صورتم را به انحصار دستان قوی و مردانه اش درمی آورد.
_درست می شه. نفس عمیق بکش عزیزم. و بعد ذهنت رو خالی کن! به من نگاه کن دلان! من اینجام نمی ذارم چیزی اذیتت کنه.
با هر بار پلک زدن چهره ی علی پیش چشمانم نزدیک و نزدیک تر می آید.
_می خوای بشینی؟
نگاه آشفته ام به چشمان نگران شاهین که حالا جلوی پایم زانو زده می افتد.
_نه. باهام حرف بزنی حواسم پرت می شه. بقیش رو بگو.
_مطمئنی اذیت نمی شی؟
نفس عمیقی می کشم‌ و راست می ایستم.
_نمی شم‌.
برمی خیزد. چند ثانیه خیره ی چشمانم تامل می کند. هنوز سردردم رفع نشده اما با لبخند کمرنگم خیالش را راحت می کنم. گوشه ی لب هایش به نرمی کش می ایند. دست دور شانه ام می اندازد و دوباره برایم از گذشته می گوید:
_منِ ساده فکر می کردم حتی روح نگین از این موضوع خبر نداره. درصورتیکه علی و نگین از چند ماه قبل پنهانی باهم ارتباط داشتن.
وقتی فهمیدم داشتم دیوونه می شدم. علی نگینِ من رو… خواهر کوچولوی چهارده ساله ی خجالتی من رو که بدون اجازه ی من آب نمی خورد رو سر لجبازیِ بچگانه درگیر بازی خودش کرده بود.

_علی نگینِ من رو… خواهر کوچولوی چهارده ساله ی خجالتی من رو که بدون اجازه ی من آب نمی خورد رو سر لجبازیِ بچگانه درگیر بازی خودش کرده بود. چرا؟ فقط بخاطر اینکه من نگین رو بهتر از هر کسی می شناختم و نمی خواستم آسیب ببینه. اما علی جوری مغز نگین رو شستشو داده بود که انگار من دشمنشونم.
درحالیکه ذهنم مقاومت می کند و با خود می گویم:
” امکان نداره! علی همچین آدمی نیست. ”
بازهم نمی توانم بی تفاوت باشم. ناباورانه می ایستم و به دفاع از علی محکم و جدی جبهه می گیرم:
_آخه تو دو تا عاشق رو از هم دور کرده بودی. معلومه که اونام می خواستن به هم برسن. اصلا تو چطور تونستی دلِ علی رو بشکنی!؟
نگاه از صورت عصبی ام می گیرد و متاسف سر تکان می دهد.
_تو نمی دونی. بعد از رفتنِ علی، نگین دیگه اون دختر سابق نبود. به ظاهر سرش توی کتاباش بود اما تمام فکرش پیش علی بود. با هیچکس حرف نمی زد.
با نوک انگشت به سینه اش نشانه می رود و مغبوض می گوید:
_حتی با من! منی که رازدارش بودم. منی که از همه بهش نزدیکتر بودم. می فهمی؟!
نگاهش که سرخ و نمناک می شود؛ آه پردردی می کشد و می رود. از پشت دور شدنش را نگاه می کنم. به قامت مردی که به صداقتش ایمان دارم. از طرفی دلم برای علی می سوزد. دست خودم نیست.
” علیِ بیچاره ی من… حتی نتوانست به عشقش برسد. بدجوری می سوزم! آخ علی… علی… لعنتی آخه تو چیکار می کردی که حالا طبل رسواییش همه جا به صدا دراومده و حتی نمی تونم سنگت رو به سینه بزنم!؟ ”
چند قدم نرسیده به ماشین برمی گردد و از همان دور صدایش را بالا می برد:
_بیا دیر شد!
متفکر و میخکوب از جایم تکان نمی خورم. تندیِ باد پیراهنم را به تنم می چسباند و طوری موهایم را در صورتم پخش می کند که نفسم را بند می آورد. زوزه هایی که گوش هایم را پُر می کند از وضوح صدای شاهین می کاهد.
چه زیباست رقص علفزارها در دستان قدرتمند باد. آرامش عجیبی احاطه ام می کند. کاش می شد روح و جان و افکارم مانند ذرات این طبیعت آزاد و رها باشد.

کاش می شد روح و جان و افکارم مانند ذرات این طبیعت آزاد و رها باشد. گردن می کشم و به پشت سر به مسیر رفتنِ گله ای که به طرف شرق در حرکت است نگاه می کنم.
در بعضی موارد هر چه تلاش می کنم نمی توانم طرف علی را نگیرم. من با علی زندگی کردم. کار کردم. سفر رفتم. علی برای من اسطوره بود. کسی که وجودش مرا از سیاهی بیرون کشید. دلم نمی خواهد تصورم از علی تخریب شود.
_دلان؟!
به طرف شاهین که پشتم ایستاده می چرخم.
_سخته نه؟! می دونم الان دلت با علیه. خوب می دونم درمورد حرفام چی فکر می کنی. برای منم حقیقت تلخ بود. خیلی چیزا هست که تو نمی دونی و خبر نداری. منم دیگه نمی خوام بخاطر علی بینمون فاصله بیفته. بهتره همینجا تمومش کنیم.
مصرانه لب های به هم چسبیده ام را تکان می دهم.
_نه… می خوام بدونم. لطفا!
برخلاف طرز نگاه مخالفش دستش را سمتم دراز می کند.
_بریم توی ماشین می گم.
با سپردن دستم در دستش محکم نگهم می دارد و می گوید:
_قولت که یادت نرفته! دیگه جایی نمی ری!
” شاهین نمی داند که بیش از او؛ این من هستم که سخت به وجودش محتاجم. ”
فقط با بستن چشمانم دلش را قرص می کنم.
_حالا که به گذشته فکر می کنم می بینم چه روزای سختی رو پشت سرگذاشتیم. مامان بهجت می گفت دخترم مریض شده. نصف دکترای تهران رو بردیمش و همه می گفتن افسردگی گرفته.
اما بعد فهمیدیم ریز به ریز اون رفتارا و ادا اطوارارو علی یادش داده بود. اون بهش گفته بود با هیچکس حرف نزنه. اون یادش داده بود که اگه می خواد بهم برسن رابطش رو با خانوادش سرد کنه. الحق که نگینم شاگرد خوبی براش بود.
تا جایی که می خواست مخفیانه با علی عروسی کنه و باهاش فرار کنه. شانس اوردیم بموقع فهمیدم. علی اگر واقعا نگین رو می خواست باید خودش رو با شرایط نگین وفق می داد.

می دونی مشکل چی بود؟ اینکه علی همه چیزرو با هم می خواست. حاضر نبود یه چیزایی رو فدای عشقش کنه. نمی دونست من از خیلی چیزا باخبر بودم. فکر می کرد من عمدا مانع ازدواجشون شدم درصورتیکه من فقط بفکر خوشبختی و حفاظت از خواهرم بودم. نمی خواستم توی سن کم توی غربت درگیر بدبختی بشه.
ترمز می زند و کنار تایمز ماشین را متوقف می کند. ساعدش را روی فرمان می گذارد و کامل سمتم می چرخد.
_می تونی اینارو درک کنی؟ یا شایدم تو هم من رو مقصر می دونی!؟
لب هایم را روی هم می کشم. مردمک هایم را مستقیم در طلایی هایش معطوف می کنم. با تُن صدایی آرام زمزمه می کنم:
_شاید بزرگترین درسی که از علی گرفتم این بود که هرگز آدمارو قضاوت نکنم.
نگاهم را به پایین، روی انگشتان گره خورده ام می دوزم.
_دلم می خواد یکبارم که شده به خواستش عمل کنم. با این حال می تونم درک کنم که نیت تو خوشبختی و آرامش خواهرت بوده.
سکوت طولانی و سنگینی نگاهش، چشمانم را بالا می کشد.
_ممنونم. علی راست می گفت که تو دختر باهوش و باسیاستی هستی.
برای چندمین بار نیم نگاهی به صفحه ی ساعت مچیِ بندفلزیِ مارکدارش می اندازد. با سر به چرخ و فلک روبرو که در فاصله ی چند متریمان قرار گرفته اشاره می زند.
_بریم سوار بشیم؟
” می داند که عاشق هیجانم. ”
مابین لبخند پهنم ذوق زده می گویم:
_بریم.
بی جهت نیست که به آن چشمِ لندن می گویند. از نزدیک چنان عظمتی دارد که مات و مبهوت براندازش می کنم. حتی لحظه ای نمی توانم نگاه از این چرخ و فلک غول‌ پیکر بگیرم. بعد از صحبت کوتاهِ شاهین با مردی در لباس فرم که بنظر از کارکنان اینجا باشد، به طرفم می آید.
_بریم عزیزم. قبلا هماهنگ شده.

_بریم عزیزم. قبلا هماهنگ شده.
با وجود صف طولانی فقط چند دقیقه معطلی متحمل می شویم و بالاخره همراه با همان مرد جلو می رویم و وارد محفظه ی کپسولی شکلِ بلندترین چرخ و فلک اروپا می شویم.
درها که بسته می شود ذوق و هیجانِ هر چه زودتر ارتفاع گرفتن و دیدن نمایی ۳۶۰ درجه بر روی لندن را دارم. ما دقیقا بالای رودخانه ی تایمز قرار گرفته ایم.
چیزی که توجهم را جلب می کند دیزاین بسیار با سلیقه ی ردیفی از رزهای سفید که کمی بالاتر از نرده ی متصل به دیواره ی شیشه ای تزئین شده اند است.
بی معطلی به طرف گلها می روم و رو به شاهین می گویم:
_اینجارو.
کمی خم می شوم و عطرشان را به مشام می کشم.
_خیلی خوشبو و معطرن.
شاهین غنچه ای نیمه باز را جدا می کند و در موهایم می گذارد.
_از گلها خوشت اومد؟
_خیلی خوشگلن. باید گرون باشن. شاید جزو امکانات ویژه برای توریستاست.
با چرخش ملایم و حرکت ما به طرف بالا متوجه کابین های دیگر می شوم.
_اِ… عجیبه. شاهین ببین ظرفیت بقیه رو! انگار فقط کابین ما دو نفره ست.
شاهین به طرف دیگری که کاملا به سمت دیگر لندن اشراف دارد می رود.
_بی‌خیال. بیا از منظره لذت ببریم. قراره نیم ساعت برفراز لندن باشیم. این خیلی باحاله.
هر چه می گذرد انتشار آدرنالین ناشی از بالاتر رفتنمان از سطح زمین و دیدن مناظر فوق العاده آن هم از این ارتفاع که تا به حال شانس دیدنش نصیبم نشده هیجانی بی نظیر را در سلول به سلولم منتقل می کند. با قلبی ضربان گرفته در کنار شاهین می ایستم و نظاره گر شهر می شوم.
_موزه ی بریتانیا رو ببین!
شاهین با اطلاعاتی کامل تمام مکان هایی که به چشم می خورد کاملا می شناسد و نشانم می دهد و گهگاهی درمورد آنها برایم توضیح می دهد.
آنقدر حرکت چرخ و فلک آهسته است که حتی برای سوار یا پیاده کردن افراد نیازی به توقف ندارد. حدود یک ربع سپری می شود و با حرکت ملایم دیگری دقیقا در حالت حداکثر ارتفاع مستقر می شویم.

صورت هر دویمان کاملا خیس شده. سیبک گلویش بالاپایین می شود. از درون و بیرون تمام تنم می لرزد. کف دستانم را به موازات هم جلوی دهانم می گیرم. شاهین بازدمش را پرصدا فوت می کند.
_این… در واقع این یک خواستگاریِ رسمی از زیباترین دختر در تمام دنیاست.
بعد از سماجت قطره ی دیگری که از چشمهای جذابش جاری می شود، جمله اش را کامل می کند:
_دختری که عاشقانه با بندبند وجودم دوستش دارم.
نفس می گیرد. با کف دستش به تندی اشک هایش را کنار می زند و ادامه می دهد:
_من..‌. شاهینِ آرمان‌.‌‌.. همینجا… در ارتفاع ۱۳۵ متری…
کوتاه می خندد.
_ازت می خوام همسرم بشی. دلان فِرا با من ازدواج می کنی؟
چشمانم را روی هم می فشارم و اشک هایی است که با قدرت یکی پس از دیگری از چانه ام سقوط می کند. چانه و لب هایم می لرزد.
_بله.
برای مقابله با سیل اشک های پایان ناپذیرم بی صدا می خندم و لبم اسیر دندانم می شود‌. بلند و مطمئن تر از قبل می گویم:
_بله.
دست یخ زده ام را می گیرد. همین که حلقه را در انگشتم می اندازد تمام اضطراب و دلنگرانی های پیش از این با هم رخت می بندند و طوری فروکش می کنند که گویی جسمی سنگین از روی سینه ام برداشته می شود و آرامش عجیبی خود را به درون قلبم سرازیر می کند.
بوسه ی نرمی بر پشت دستم می زند و مقابلم می ایستد. با سرانگشتانش اشک هایم را می گیرد. روی صورتم خم می شود.
نگاه های سُرخمان در هم گره می خورند. دستانم را مالکانه میان دستانش نگه می دارد. و کم کم نگاهش را روی لب هایم متوقف می کند.
_اجازه می دی؟
خنده ام می گیرد. در جوابش روی نوک پا خودم را بالا می کشم و دست پشت گردنش می اندازم و برای بوسیدن لب های گرمش پیش قدم می شوم. بوسه ای عمیق و شیرین. ادامه دارد…

در جوابش روی نوک پا خودم را بالا می کشم و دست پشت گردنش می اندازم و برای بوسیدن لب های گرمش پیش قدم می شوم. بوسه ای عمیق و شیرین. خوشحالم که نقشه ی مخالفتم و محدودکردنش برای بوسیدنم جواب داد و زودتر از چیزی که فکرش را می کردم به خواستگاری ختم شد.
شاهین از ورودی پارکینگ داخل می رود و با هم از ماشین پیاده می شویم.
_از اینجا به بعدش باید پیاده بریم. ورودِ ماشین ممنوعه.
خستگی ام را با پوف کلافه ای که می کشم نشان می دهم. چشمانش می خندد.
_می خوای غر بزنی؟
به زور می خندم.
_حتی نای غر زدنم ندارم.
شلیک خنده اش در پارکینگ می پیچد. ماشین را دور می زند و به طرفم می آید و دستم را می کشد. قدم های بلندش تقریبا مجبورم می کند دنبالش بدوم.
_راه بیفت تنبل. هنوز خیلی جاها هست که دلم می خواد نشونت بدم.
چشمان متحیرم گرد می شوند.
_امروز؟!
سربسرم می گذارد.
_اوم… پیشنهاد یه برنامه فشرده هم بد نیست. بهش فکر می کنم.
با آه بی رمقم گردنم کج می شود. خروجمان از پارکینک مصادف می شود با دیدن منظره ی فوق العاده و مبهوت کننده ای از خانه هایی سنگی با سقف های شیروانی خیره کننده. رنگ به رنگ… گرم و چشم ‌نواز.
چیزی که فقط در رویایی‌ترین کارت پستال ها می توان دید. انگار یک خواب است‌. قطعه ای از بهشت برروی زمین. در پوست خود نمی گنجم.
_اینجا خیلی… یعنی یه چیزی بیشتر از خیلی قشنگه.
به راستی که از وصف زیبایی اش زبانم قاصر است.
_تازه اولشه. منم عاشقش شدم.
سر خم می کند و کنار گوشم با لحن اغواگرانه ای نجوا می کند:
_البته بعد از عشق به تو!
تیز است و کاربلد. استادِ بازی با تپش های قلبی که از این حجم عشق، بی قرار می کوبد. منقلب کردنِ دل و جانم عادت این روزهایش شده. برای هزارمین بار قلبم از جا کنده می شود. نگاه مسرورم قابل پنهان نیست. پیداست از غافلگیر کردنم کیفور می شود.
با نفس عمیقم دوباره جان می گیرم و خستگی را از یاد می برم. هوای پاک و مطلوب و البته بسیار مطبوع… قشنگی و شادابی گل ها… حتی سمفونی آوای پرندگان میان صدای رودخانه ای که از زیر پل قدیمی در جریان است.

اینجا همه چیز به طرز شگفت انگیزی متفاوت و جذاب تر از حد معمول است. چنان که از خود بی خود می شوم. جیغ بلندی از سر هیجان می کشم و بالاخره به طرف رودخانه یورش می برم. بی تاب صندل هایم را از پا می کنم و پا در آب خنک می گذارم.
_وای… خیلی سرده. عالیه. تو هم بیا!
طلایی هایش برق می زند. شور و شعف شیطنت های کودکانه ام بیشتر به وجدش می آورد. دست به سینه با لذت تماشایم می کند. بی محابا شلپ شلپ کنان پا در آب می کوبم و بالاپایین می پرم.
_تنبل خان بیا دیگه!
وسوسه کارِ خودش را می کند. کفش هایش را از پا می کَند و پاچه های شلوارش را تا زانو بالا می زند که تلفنش به صدا در می آید. دست در جیب شلوارش می برد.
_وایسا یه لحظه.
نگاهی به صفحه ی گوشی اش می اندازد و جواب می دهد. در آب راه می روم و نزدیک شاهین عمدا با تمام قوا لگد می پرانم تا خیس شود.
یکه خورده تلفن به گوش برمی گردد و اخمی تصنعی می کند. دیدن قیافه اش باعث می شود چشمانم را لوچ کنم و با صدای بلند زیر خنده بزنم.
چشم ریز می کند. لحظه ای از طرز نگاه مرموزانه ی خیره اش ته دلم فرو می ریزد.
” می دانم قبر خودم را کنده ام اما به کیف و لذتش می ارزد. ”
با خونسردی به مخاطب پشت تلفن می گوید:
_بذارش برای بعد. الان باید حساب یه گربه ی چموش رو برسم.
لبخند ژوکوندی تحویلش می دهم و با مشت های پر آبم شاهین را که حالا نگاه معنی دارش روی سر تا پایم بالا پایین می شود هدف می گیرم.
با لوندی دست به کمر، خود را به چپ و راست تکان می دهم و سرتق می گویم:
_نمی ترسم ازت!
به وضوح مشخص است که خنده اش را می خورد. در چشم برهم زدنی تیشرتش را از تن در می آورد و ناگهان سمتم خیز برمی دارد. هجوم یکباره اش به طرفم جیغ بلندم را به هوا می برد.
_که نمی ترسی، آره فسقلی؟!
طوری با یک حرکت روی دست بلندم می کند و کامل در آب می خواباندم که فرصت هیچ عکس العملی نمی دهد.

طوری با یک حرکت روی دست بلندم می کند و کامل در آب می خواباندم که فرصت هیچ عکس العملی نمی دهد. چند مشت آب روی صورت و برهنگیِ قفسه ی سینه ام می ریزد.
_خوب شد؟ آب بازی دوست داری، آره؟
خنکای آب نفسم را بند می آورد و از خنده غش می کنم. سر تا پایم خیس آب می شود. نیم خیز از گردنش آویزان می شوم. می خواهم به تلافی به طرف خود بکشمش که ناگهان پایش سُر می خورد.
باوجودی که بلافاصله دستان قدرتمندش به دور شانه های ظریفم می پیچد، باز هم هر دو با هم کف رودخانه پهن می شویم و لِنگ هایم به هوا می رود.
درد کوچکی در پهلو و بازویم می پیچد. با این وجود همچنان می خندم و سعی می کنم تکانی به خود دهم.
_چهار روز به عروسیم ناقصم کردی!
شاهین خودش را جمع و جور می کند و به سختی بلند می شود.
_حالت خوبه؟
ابرو در هم می کشم. پهلویم را می فشارم.
_آره.
دستم را می گیرد و کمکم می کند برخیزم. لباس های خیس و سنگین شده ام به تنم می چسبد. از موهایم پیوسته آب می چکد. تقریبا هوا معتدل است. اما از نسیم ملایمی که می وزد به خود می لرزم.
بهم خوردن دندان هایم غیرقابل کنترل است. همین که پایم را از رودخانه بیرون می گذارم عطسه ی بلندی می زنم. قهقه می زند:
_بازی اشکنک داره سرشکستنک داره.
خودم را بغل می گیرم. حرصم می گیرد.
_هرهرهر..‌. بچه پررو!
مظلومانه پا بر زمین می کوبم و می نالم:
_من خیلی سردمه.
شاهین تیشرتش را روی شانه ام می اندازد. _اون طرف یه هتل کوچیکه. باید لباسات رو عوض کنی. نزدیک هتل یه فروشگاهم هست، برات لباس می گیرم.
با وجود دوش آب گرم همچنان آب بینی ام راه می افتد. از احساس لرز فکم منقبض می شود. روی مبل زانو به بغل می گیرم و پتو را بیشتر دور خود می پیچانم. شاهین فنجان چای را دستم می دهد و کنارم می نشیند.
_این سومیه، شکمم شده بشکه ی آب.

شاهین فنجان چای را دستم می دهد و کنارم می نشیند.
_این سومیه، شکمم شده بشکه ی آب.
دستانش مالکانه به دورم گره ی محکمی می خورند. چشم می بندم و نفس عمیقی می کشم. سعی دارد حواسم را پرت کند.
_چون نزدیک نهاره می خوام شکمت رو ببندم به آب که از خرج نهار راحت بشم.
خنده ام را می خورم و با جدیت ” عوضی ” کشداری زیر لب می گویم. از تکان های ریز و مکرر سینه اش می فهمم بی صدا می خندد. صورتم را در سینه ی پر حرارتش پنهان می کنم. نق می زنم:
_نخند! سردمه. تازه گرسنمم هست.
_دلان؟
فنجان را روی عسلی کنارم می گذارم.
_هوم؟
_دلت می خواد خونمون رو بیاریم اینجا؟
جفت ابروهایم بالا می پرد.
_اینجا؟!
سرم را که بالا می آورم چشم در چشم می شویم.
_مگه خونه ی خودت چشه؟!
نوک بینی ام را می کشد و موکد می گوید:
_خونه ی خودت نه! خونه ی خودمون.
_اوه، yes. همون. بعدم شاهین اینجا حداقل دو ساعت و نیم تا فِرا فاصله داره. تازه ماشینم که پارکینگ می مونه. کله سحر بیدار شیمم به موقع سر کار نمی رسیم.
اندکی درنگ می کند. گویی حرفی نوک زبانش گیر کرده باشد و سر گفتن و نگفتنش دو به شک است. به مفهوم ” چیه؟ ” سر تکان می دهم.
_خب وقتی بیایم اینجا دیگه لازم نیست هر روز بری فرا.
صاف می نشینم. گیج و متحیر تکرار می کنم:
_لازم نیست هر روز برم فرا؟! پس حرفه و کارم چی میشه؟ مادلینگی، طراحی.
چند ثانیه سکوت می کند. طره ای از موهای کنار شقیقه ام را میان انگشتانش می پیچاند. آرام و خونسرد می گوید:
_ببین دلان، ما داریم با هم ازدواج می کنیم. تو دلت نمی خواد یه خانواده ی کوچیک داشته باشیم؟ اوم… منظورم… اینه که… سه نفره بشیم؟!
از زور تعجب چیزی نمانده چشمانم از حدقه بیرون بزند.
_بچه؟! یعنی بلافاصله بعد از عروسی…
_نه، نه… منظورم به همین زودیا نیست. اما بالاخره که این اتفاق باید بیفته.

_نه، نه… منظورم به همین زودیا نیست. اما بالاخره که این اتفاق باید بیفته.
دستم را میان دستانش می گیرد و با بوسه ای بر پشت دستم می گوید:
_من می خوام تو بیشتر حواست به من و زندگیمون باشه تا فِرا. بعدش صاحب بچه بشیم و خوشیمون رو تکمیل کنیم. یه خانواده واقعی بشیم.
اصلا باورم نمی شود. شنیدن چنین حرف هایی از شاهین بعید است.
_نکنه تو از اون دسته مردایی هستی که با کار کردن زن مخالفه؟!
هول زده خیلی تند جواب می دهد:
_اصلا اینطور نیست.
دلم گواهی بدی می دهد. صدایم می لرزد.
_پس چطوریه؟ تو الان داشتی همینارو می گفتی. من باید خودم رو برای فصل جدید مادلینگ آماده کنم. عوض تشویق کردنته شاهین؟! حالا که تلاشام داره به ثمر می شینه نمی تونم به همین سادگی ازش بگذرم و بشینم توی خونه.
سر شانه ام را می گیرد. انگشت اشاره اش به طرف بیرون هتل نشانه می رود. سعی می کند متقاعدم کند.
_اما من نمی خوام بری اون بالا و با اون لباسای فجیع خودت رو به همه نمایش بدی! اون دلانی که من شناختم اینجوری نبود. واقعا هدف و آرزوی تو اینه؟ اینه راه موفقیتت؟! اینا افکار مزخرف علیه که به خوردت داده…
اینگونه حرف زدن درباره ی علی روانم را بهم می زند. نمی گذارم ادامه دهد.
_لازم نیست پشت سر علی بدگویی کنی!
فقط در سکوت نگاهم می کند. بعد از مکث کوتاهی سعی می کند ملاطفت به خرج بدهد:
_ببین عزیزم تو می تونی به طراحی ادامه بدی و خیلی هم موفق باشی. من خودم همه جوره حمایتت می کنم. هوم؟
صدای شکستن قلب درمانده ام در میان سینه ام طنین می اندازد. وقتی به یاد می آورم چه سختی هایی که برای هدفم به جان خریدم، چقدر علی برایم زحمت کشید و همیشه آرزو داشت بعنوان دخترش در ویکتوریا سکرت بدرخشم و باعث افتخار فِرا شوم،

و حالا بخاطر خواستن و نخواستن، بخاطر طرز فکر و عقاید شاهین باید به تمام آنها پشت پا بزنم و تا آخر عمر حسرت بدل بمانم، دلم می خواهد زار بزنم. سر به زیر می اندازم.
” هیچ تصورش را نمی کردم شاهین با ادامه راهم مخالفت کند. چطور انقدر غرق در عشق شاهین بودم که هیچ‌وقت درباره ی خواسته هایم چیزی نگفته ام؟! ”
از خود می پرسم: ” چرا تابحال درباره ی توقعاتمان از هم حرف نزدیم؟! ”
” حالا احساس تلقین آنچه بر من دیکته می کند خوره ی جانم شده و هر لحظه تضعیف و شکننده ترم می کند. ”
ته دلم خالی می شود و همچنان سکوت می کنم. نگاهش نمی کنم. دستانش را کنار می زنم و پتو را رها می کنم.
_دلان؟!
نمی توانم جواب لحن ملتمسانه اش را بدهم. می ترسم اشک هایم سرازیر شوند.
به خود نهیب می زنم:
” قوی باش دلان، قوی باش! مبادا دوباره مفلوک به نظر برسی! ”
با حالی مغموم و گرفته از جایم برمی خیزم و بی توجه به صدا زدن های مکررش از تک اتاق کوچکِ هتل قدیمی بیرون می روم. پوزخند می زنم:
” پس زندگی در اینجا بهانه ای بود برای گفتن حرف های دلش! ”
عصبی انگشترم را در انگشتم می چرخانم و بالاپایین می برم.
این اولین دعوایمان بعد از عقد ساده در جمع دوستانمان است. مگر نمی گویند دوران نامزدی شیرین ترین لحظات زندگی یک زوج است؟ پس چرا طعم دهانم گس می زند؟! انتظار داشتم ماه ها یا شاید سالیان سال هیچ اتفاق تلخی بین ما نیفتد. تصور می کردم عشق همه چیز را در خود حل می کند و راه ها را هموار. اما انگار این شروع مشکلات جدید من است.
قدم زنان از هتل دور می شوم و به طرف راهی سرسبز می روم. راهی که شاید به جنگل منتهی شود. حسی وادارم می کند برگردم و نگاهی به پشت سر بیندازم و درست زمانی که سرمی چرخانم شاهین را می بینم که از پشت پنجره با نگاهش تعقیبم می کند.

زمانی که سرمی چرخانم شاهین را می بینم که از پشت پنجره با نگاهش تعقیبم می کند. با قهر رو می گیرم و قدم هایم را تندتر می کنم. خشمگینم. بیشتر از دست خودم. زیر لب به خود بدوبیراه می گویم:
_واقعا خیلی احمقی. هم احمقی هم ساده و خنگی. راست می گن عشق آدم رو کور می کنه. اما تو لال بودی و خوش خیال که همون اول سنگات رو باهاش وا نکندی!
مشتم را جلوی دهانم می گیرم و زیرلب حرص زده با خود غر می زنم:
_اِ… اِ… اِ… توروخدا می بینی؟! می گه بشین توی خونه کون شویی بچه بکن!
حرصم را سر سنگ کوچک جلوی پایم خالی می کنم. با لگد محکمم شوت می شود و به تنه ی درخت تنومندی می خورد و گوشه ای پرت می شود. پوزخند صداداری می زنم.
_بچه! اره بدو، حتما که برات قطار کردم، یه دو جین سِتِش رو می زام. خب گاوم دیگه، یه گاوِ نفهم.
_از این طرف.
سرم به سمت صدای پشت سرم می چرخد. لبخند دندان نمای شاهین کفری ترم می کند. برزخی نگاهش می کنم. لب هایش جمع می شود. خودش را لوس می کند.
_قهری یعنی؟
” ایش ” کشدار و پرافاده ای می گویم و با دلخوری رو می گیرم. گوشی اش را بالا می آورد و تلفنش را مقابلم تکان می دهد.
_لباس عروس خوشگله آماده ستا. نمی خوای بریم امتحانش کنی؟
” دروغ چرا! بعد از آن همه وسواس و دربدر دنبال مدل لباس عروس گشتن، حالا که یکی از معروف ترین طراحان لباس ایتالیایی، لباسم را آماده کرده دلم می خواهد از خوشی جیغ بزنم. ”
هر چه در توان دارم بکار می بندم تا همچنان دلخور بنظر برسم، اما چنان قند در دلم آب می شود که لبخند بی اجازه کنج لب هایم جا خوش می کند.
_دیدی خندیدی؟
اخم غلیظی تحویلش می دهم.
_نخیرم. بی خود پسرخاله نشو. عمرا کوتاه نمیام.
قدم هایش سمتم آرام و مرموزانه است.
_من می گم بیا فعلا صلح کنیم، وقت برای دوئل بسیاره. من حاضرم بعدش تسلیم بشم بانوی من.
نزدیک و نزدیک تر می شود. لب هایم را محکم روی هم می فشارم و مقاومت می کنم. صد افسوس که مرد من استاد اغفال کردن است.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم _ ندا یعنی باید …

یک نظر

  1. صحنه پردازی زیبا و مخلوط با رنگ تشبیه که باعث میشه فضا و حتی تلاطوم فضا توی ذهن انسان نقش ببنده و یه صحنه فوق‌العاده ماندگار به جا بزاره. فقط برعکس بعضی نویسنده ها از حاشیه دوری میکنید که افراطی شده و صحنه ها بی سر و ته در ذهن ماندگار میشن و باعث زدگی از رمان میشه.💕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *