خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتادو هفت

رمان پرنسس/پارت هشتادو هفت

 

علی دوباره به فارسی می‌گوید:
_دلان به حرفاش گوش نده اون هیچ کاری به من نداره، اگر من‌رو دوست داری از اینجا برو!
لیزا سرِ اسلحه را بیشتر در گلوی علی فرو می‌برد.
_فقط سه شماره فرصت داری تا جونش‌رو نجات بدی، یک‌…
ضربان قلبم هزاران برابر تندتر می‌زند. فریاد علی به التماس تبدیل می‌شود:
_برو… برو…!
لیزا نگاه شیطانی‌اش را در چشمان بارانی‌ام می‌دوزد:
_دو…
لب به زیر دندان می‌کشم و مردمک‌های لرزانم به روی علیِ بی‌گناهم که بعد از ماه‌ها رنج و عذابم بازگشته می‌رود. علی چشم در چشمانم می‌دوزد و سر به نفی تکان می‌دهد. دانه‌های زلال با سرعت از چشمانم سقوط می ‌کنند.
“نمی‌دانم کار درست کدام است و تنها به نجات جان علی فکر می‌کنم.”
سر می‌چرخانم و به مسیر فرارم نگاه می‌کنم و دوباره چشمان مضطرب و وحشت‌زده‌ام بین لیزا و علی در رفت و آمد است و رو به علی به فارسی می‌گویم:
_نمی‌تونم علی بابا. نمی‌تونم من‌رو ببخش.
لیزا با بی‌رحمی پوزخند می‌زند و با صورتی جمع شده لب‌های سرخش را از هم می‌گشاید.
_سه…
_نه…‌ دست نگه‌دار، میام… میام!
دستانم به تسلیم بالا می‌رود و فریاد از ته دلم حنجره‌ام را می‌خراشد. لیزا قهقهه بلندی سر می‌دهد و به فرانسه چیزی به علی می‌گوید که ناگهان علی با ابروهای درهم کشیده، حرص‌زده اشک می‌ریزد و با لحنی پردرد می‌نالد:
_دلان نه… آخه چرا؟!
لیزا با یک اشاره‌ یکی از آن دو مرد قوی هیکل را سراغم می‌فرستد و اینگونه است که با پای خود مجبور به بازگشت می‌شوم. بازویم را می‌کشد و با خشم به داخل پرتم می‌کند‌، به طرز دردناکی با صورت به زمین می‌خورم. بخاطر علی ناله‌ام را در گلو خفه می‌کنم و لب می‌گزم.
با این حال پژواک فغان ِ نگرانِ علی در اتاق می‌پیچد:
_دلان؟!

 

با این حال پژواک فغان ِ نگرانِ علی در اتاق می‌پیچد:
_دلان؟!
همین‌که سرم را بالا می‌گیرم لیزا وحشیانه به طرفم حمله‌ور می‌شود:
_موشِ کثیف… باید می‌کشتمت!
با اولین ضربه‌ای که به پهلویم می‌زند بی‌اختیار آخم به هوا می‌رود. شدت لگدهایی که با تیزیِ نوک کفشش به تنم می‌کوبد تمام وجودم را غرق در دردی طاقت‌فرسا می کند و نفسم بند می‌آورد. و این جیغ‌های دختر بی‌پناهی‌ست که دیوارها را به لرزه می‌افکند.
سنگینیِ سایه‌ی مرگ را برروی خود احساس می‌کنم. درحالیکه همچون موجودی مفلوک و درهم‌شکسته در خود می‌پیچم نعره‌ی ملتمسانه‌ی علی را می‌شنوم:
_نزنش…! نزنش…! دلان…؟!
لحظه‌ای لای چشمانم باز می‌شود اشک‌هایم می‌چکد، مردی درشت اندام علی را به اسارت گرفته با این وجود می‌بینم که علی چگونه تقلای رهایی برای به کمک شتافتن سوی من را دارد. با صورتی برافروخته می‌غرد:
_ولم کنین آشغالا… لیزا؟! از جون اون دختر چی می‌خوای لعنتی؟! طرف حساب تو منم اگر به دلان آسیبی برسه هیچ‌وقت به چیزی که می‌خوای نمی‌رسی.
لیزا قدمی از تنِ بی‌جانم فاصله می‌گیرد.
_خوبه، پس می‌دونی که دقیقا چی می‌خوام. این حیوون‌رو ببرینش!
قبل از اینکه پلک‌هایم از سرِ بی‌رمقی روی هم بیافتند، جسم نحیفم همچون پَرِکاهی از زمین کَنده می‌شود، کمر و قفسه‌ی سینه‌ام می‌سوزد اما با خیالی آسوده از اینکه به طرف علی برده می‌شوم چشم‌هایم را آرام می‌بندم و سرانجام آغوش علی تنها مأمن و پناهگاهم می‌شود.
کودکی در آغوش پدر! دستان قدرتمندش گهواره‌ای می‌شوند و محافظانه نگهم می‌دارد. حتی توانِ نفس کشیدن را در خود نمی‌بینم.
_دلان؟! دلان جواب بده!
در با صدای بد و دلخراشی بسته می‌شود. با آنکه چیزی نمانده ضجه بزنم تمام سعیم را می‌کنم تا با گفتن کلمه‌ای علی را از این همه آشفتگی رها سازم.
_عَ… لی؟! نترس… من… خوبم.

نوازش‌وار موهای پریشان در صورتم را کنار می‌زند. پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام می‌چسباند.
_طاقت بیار قشنگم، نجاتت می‌دم… نجاتت می‌دم.
ادامه‌ی حرف‌هایش در بغضش گم می‌شود.
_من‌رو ببخش عزیزم… من…
صورتم از دردِ بی‌امان جمع می‌شود. اشک‌هایش پلک‌هایم را خیس می‌کند. نفس می‌گیرد و آب دهانش را فرو می‌دهد.
_دیگه نمی‌ذارم بهت آسیب بزنه، تا از اینجا سالم نری بیرون، چیزی‌رو که می‌خواد بهش نمی‌دم.
نگاهم در سرخی چشمانش دوخته می‌شود. قلبم برای قطره‌قطره اشک‌هایش پاره‌‌پاره می‌شود. سرانگشتانم روی گونه‌اش می‌لغزند، با جان کندن می‌نالم:
_گریه… نکن علی. تو نباید… اون… اون من‌رو… به‌هرحال می‌کُشه ولی… تو… نباید…
بی‌هوا صورتم را در سینه‌اش پنهان می‌کند و با خود تکانم می‌دهد.
_نه، نگو. دیگه اینجوری نگو من باهاش معامله می‌کنم. حق نداری اینجوری بگی.
باز شدن در باعث می‌شود هر دو سکوت کنیم. لیزا با پوزخندی غلیظ بر کنج لب‌هایش بالای سر ما می‌ایستد. از برگه‌هایی که جلوی علی پرت می‌کند حدس می‌زنم چشمش دنبال بدست اوردن چه چیزی می‌تواند باشد. خودنویس را به طرف علی می‌گیرد.
_خب، الان معلوم می‌شه جونِ این دختر چقدر برات ارزش داره؟! انتخاب با خودته فِرا یا دلان؟
علی با احتیاط حلقه‌ی بازوانش را از دورم آزاد می‌کند و خودنویس را می‌گیرد.
_تمومش کن این بازیِ کثیف‌رو. من هر چی لازم باشه امضا می‌کنم ولی زمانیکه دلان از اینجا سالم رفته باشه.
صدای خنده‌ی بلند و تمسخرآمیز لیزا سوهان مغزم می‌شود.
_اینجارو باش، فکر کردی من مثل این دختر سادم که بتونی گولم بزنی!
نگاه سوالی‌ام روی اخم‌های صورت علی منحرف می‌ماند که لیزا سمتم خم می‌شود و چانه‌ام را مشت می‌کند‌ و صورتم را مقابل خود می چرخاند…

نگاه سوالی‌ام روی اخم‌های صورت علی منحرف می‌ماند که لیزا سمتم خم می‌شود و چانه‌ام را مشت می‌کند‌ و صورتم را مقابل خود می‌چرخاند، با لحن چندش‌آوری می‌گوید:
_اوه، طفلکِ بیچاره‌. چرا تعجب کردی؟! یادم نبود که تو هنوز اَلِک‌رو نمی‌شناسی. اون به جز یه مشت دروغ چیز دیگه‌ای بهت نداده‌. فقط من حقیقت‌رو می‌دونم.
علی با عصبانیت می‌توپد:
_دهنت‌رو ببند لیزا. حق نداری ذهن این دختررو با اراجیفت مسموم کنی.
مردد به چهره‌ی گرفته و برافروخته‌ی علی چشم می‌دوزم و دوباره به لیزا که مستانه صدای خنده‌اش را رها می‌کند نیم‌نگاهی می‌اندازم که قدم‌زنان مقابل چشمانم رژه می رود و میان ته‌خنده‌هایش می‌گوید:
_اراجیف یا حقیقت؟ نکنه هنوز بهش نگفتی که پدرخوندگی در کار نبوده و همش یه داستان ساختگی بود برای اینکه…
علی با حرص و کلافگی لحظه‌ای چشم روی هم می‌گذارد و از میان دندان‌های چفت شده با نفرت می‌غرد:
_لیزا!؟
“چه می‌شنوم؟! امکان ندارد!”
شوکه لحظه‌ای نگاهم به سمت علی رفته و بعد ذهنم سعی دارد حرف‌های لیزا را انکار کند اما به یکباره احساس بدی وجودم را فرا می‌گیرد انگار حقیقتا چیزی در خفی وجود دارد. لحظه به لحظه‌ی گذشته پیش نظرم می‌آید، یادآوری روزهایی که علی را به عنوان حامی و پدرخوانده‌ام پذیرفتم مغزم را به چالش می‌کشد.
“حالا چطور باید حرف‌های لیزا را باور کنم؟”
سست و بی‌حال لب‌هایم را تکان می‌دهم:
_علی این زن از چی حرف می‌زنه؟ مگر نگفتی که من دخترخونده تو هستم؟!
علی با عصبانیت رو می‌گیرد و سرش را تکان می‌دهد:
_هیچی، به حرفای این فتنه گوش نکن. می‌دونی که چقدر پست و حسوده.
صدای مطمئن لیزا را از پشت سرمان می‌شنوم:
_از من بپرس! فقط منم که می دونم الک جرات اعتراف به چی‌رو نداره. حقیقت اینه که…
_لیزای عوضی اگر یک کلمه‌ی دیگه بگی..
ادامه‌ی حرفش را می‌خورد و خشمگین‌تر از قبل از کوره در می‌رود:
_لعنتی اصلا دنبال چی‌ هستی؟
گوش‌هایم سوت می‌کشد!
“دلم نمی‌خواهد باور کنم اما هر چه می‌گذرد لحن و واکنش علی بر صحت ادعای لیزا بیشتر دامن می‌زند.”
لیزا نچ‌نچ کنان با قدم‌های کوتاه دور ما چرخی می‌زند و مقابلمان می‌ایستد.
_الک فِرا؟! ببین چطور عصبی شده و بهم ریخته! دیدی بالاخره نقطه‌ ضعفت‌رو پیدا کردم؟
فشاری به مچ دست علی می آورم و نگاه حیرانم چشمانش را هدف می‌گیرد. “چشمانی که هرگز به من دروغ نمی‌گویند.” برای آخرین بار فقط می‌خواهم مطمئن شوم، سوالی و پرتمنا می‌گویم:
_علی؟!
مردمک‌های لرزانم را که می‌کاود اوج ندامت را در چشمانش می‌خوانم.
_دلان باور کن من بهت دروغ نگفتم.
ملتمسانه زمزمه می‌کنم:
_علی فقط بمن بگو، بگو که من دخترتم!
نگاهش را می‌دزدد، خسته و درمانده پوفی می‌کند. آرام لب می‌زند:
_نه!
دستم شُل می‌شود. صدای شکستن قلبم را به وضوح می‌شنوم. شماتت بار و وارفته با ته صدایی مرتعش صدایش می‌زنم و حاضرم به پایش بیفتم تا عشق تازه جان گرفته‌ی این دختر به پدرش را با دستانش زیر خاک نکند.
_علی نه! بگو که دروغ می‌گی!
_خیلی چیزا هست که جرات نکردم بهت بگم. اگر می‌گفتم…
_علی؟!
“چرا نگاهم نمی‌کند؟!”
_ببخشید!
گویی سطلی آب یخ بر سرم می‌ریزند.
“کاش همه چیز یک کابوس باشد. کاش می‌شد چشم و گوشم را ببندم. خدایا ته مانده‌ی جانم به تاراج می‌رود.”
چیزی راه گلویم را بند می‌آورد. گاه تیز است و برنده، گاه سخت است و سنگی. فقط آنقدر بزرگ است که نفس کشیدن را برایم ناممکن می‌کند. ناباورانه بی‌اختیار می‌گویم: _
شوخی نکن، سر بسرم نذار علی!
هیچ نمی‌گوید.

همین بیشتر زیر پایم را خالی می‌کند. چیزی در سرم می‌گوید:
“تو یک بازیچه بودی و امروز قربانی خواهی شد‌.”
‌کم‌کم مشت‌های گره خورده‌ام بالا و بر سینه‌‌ی ستبرش فرود می‌آیند، سد عظیم بغضم در هم می‌شکند و ضجه می‌زنم.
_دروغ می‌گی، همتون دارین دروغ می‌گین. خدا لعنتتون کنه، خودم اون کاغذارو دیدم…
با نوک انگشت به سینه‌ام می‌کوبم.
_من..‌. با چشمای خودم دیدم…
با حالی خراب و داغون دستانم صورتم را می‌پوشاند و کمرم خم می‌شود. پیشانی‌ام را به پاهایم تکه می‌دهم، از ته دل زار می زنم.
“خدا… دیوار تکیه‌گاهم بر سرم آوار شد. من برای دومین بار بی‌پدر شدم!”
_گریه نکن عزیزم. این تمام حقیقت نیست، من می‌خواستم برات توضیح بدم.
بازویم را که می‌گیرد با خشم پسش می‌زنم و بی‌هوا هولش می‌دهم‌.
_به من دست نزن!
سرم را بالا می‌گیرم و موهای پریشانم را از جلوی صورت کنار می‌زنم. خشمگین و عصبانی‌ام. خونم به جوش می‌آید. می‌خواهم هرطور شده عقده‌های دل بازی‌ خورده‌ام را بر سرش خالی کنم تا تسکینِ قلبم شود. میان گریه‌هایم با حرص فریاد زنان دوباره هولش می‌دهم:
_ازت بدم میاد. تو واقعا کی هستی؟!
با اینکه دل و زبانم یکی نیست اما با خشم شیون می‌زنم:
_چی از جونِ من می‌خوای؟! عروسیم بخاطر تو عزا شد. بخاطر دروغای تو! تو من‌رو بازی دادی. اگر دخترت نیستم پس چی‌ام، هان؟! چــــی؟!
از خنده‌ی شیطانی و بی‌پروای لیزا معلوم می‌شود به مقصودش رسیده اما افسوس که علی متهم اصلی است.
_چی بودی براش جز عشقش، یک عشق پنهانی!
اشک درجا در چشمانم می‌خشکد و با نگاهی گشاد به علی خیره می‌مانم. همین حرفِ لیزا کافی‌ است تا علی برزخی شود، برمی‌خیزد و نعره‌زنان به طرف لیزا حمله‌ور می‌شود.
_کثافت… می‌کشمت زنیکه هرزه!

اما بدتر از قبل چشمانم از حدقه بیرون می‌زند، زمانی‌که لیزا اسلحه‌اش را بالا می‌آورد. با اینکه به شدت از علی دلگیر و عصبی‌ام اما خوف می‌کنم از اینکه دوباره برایش اتفاقی غیرقابل جبران بیفتد.
ترسیده آب دهانم را قورت می‌دهم، نمی‌دانم با چه نیرویی ناخواسته بدنبال علی از جایم بلند می‌شوم. نگاه وحشت‌زده‌ام به دستانِ لیزا است و با نشانه رفتن اسلحه‌اش رو به علی، فریادزنان بی‌معطلی خود را سپرِ علی می‌کنم.
_علــــی نــــه!
و همزمان صدای گوشخراشِ شلیک گلوله و جیغ بلندم که گویی گلویم را می‌دَرد، در اتاق می‌پیچد. همه چیز آنقدر سریع اتفاق می‌افتد که نمی‌فهمم دقیقا چه رخ می‌دهد و کاملا گیج می‌شوم.
فقط بازوان تنومندِ علی دور شکمم حلقه شده، از پشت، محکم بدنِ ظریفم را می‌چسبد، مرا با خود به سمت مخالف می‌کشد و باز هم این علی است که سعی در حفاظت از من را دارد.
رعب و وحشت، چهارستون بدنم را می‌لرزاند و قلب پر تکاپویم خود را به سینه‌ام می‌کوبد. به محض اینکه روی پا بند می‌شوم نفس‌نفس‌زنان، مضطرب سمتِ علی می‌چرخم. دیدن چشمانش کافی‌ست ته دل خداروشکر کنم که سالم است.
تمام اینها شاید سه ثانیه هم طول نمی‌کشد. هنوز در آغوشش هستم که ناگهان احساس عجیبِ وارد شدنِ همزمان از کوره‌ای از آتش در کوهی از یخ درونم منتشر می‌شود. سینه‌ام می‌سوزد، داغ می‌شود و یکدفعه نفسم را بند می‌آورد.
سرم را که پایین می‌گیرم دیدنِ لکه‌ی قرمز بر سفیدیِ لباسِ زیبای عروسم که با بی‌رحمی هرلحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌گردد چشمان هراسانم را تا آخرین حد ممکن گشاد می‌کند.
تازه می‌فهمم گلوله به من اصابت کرده. نگاه متوحش و گشاد علی روی بالاتنه‌ام می‌نشیند. شوکه می‌گوید:
_خدای من! دلان؟!

نیروی تحلیل رفته‌ام حتی قدرت ایستادن را از پاهایم سلب می‌کند، بی‌اختیار زانوانم خم می‌شوند و بدن سست و بی‌جانم به سمت زمین سقوط می‌کند اما ناگهان دستان قدرتمند علی جایی میان زمین و هوا نگهم می‌دارد. همراه با خود مرا به آرامی در میان آغوشش بر زمین می‌نشاند و نعره می‌زند:
_دلان…؟! دلان…؟! لیزای کثافت چه غلطی کردی؟!
لیزا به لکنت می‌افتد:
_من… من…
دور شدنِ صدای پاشنه‌هایش می‌‌گوید بی‌درنگ پا به فرار می‌گذارد. صدای آژیر ماشین پلیس و تیراندازی‌های مکرر از بیرون به گوش می‌رسد. علی با تمام وجود داد می‌زند:
_کمک کنیـــــــد! یکی آمبولانس خبر کنـــــــه. کمـــــــک…!
پلک‌هایم تقلای بسته شدن دارند. علی شانه‌هایم را تکان می‌دهد و هول‌زده با ته صدایی که به شدت متزلزل شده می‌خواهد روزنه‌ای از امید را در وجودم روشن کند.
_دلان…؟! هیچی نیست خب؟ آروم باش عزیزم، فقط چشمات‌رو نبند، باشه؟ الان می‌رسونمت بیمارستان، همین‌جا بمون می‌رم کمک بیارم.
وحشت‌زده با ته مانده‌ی جانم انگشتانِ یخ‌ زده‌ام را دور دستش تاب می‌دهم. دَمی زوری از راه دهانم می‌گیرم، گلویم خِس‌خِس می‌کند. احساس پُر شدنِ ریه‌هایم و انتشار طعم و بویِ زننده‌ی خون که به حلقم می‌زند حال بهم‌زن و ترسناک‌تر از چیزی ست که قابل توصیف باشد. خوب می‌دانم اینجا پایان خط است. صدای پر التماسم را به سختی از ته گلویم خارج می‌کنم.
_علی؟!… نرو… من می‌ترسم… نمی‌خوام… نمی‌خوام توی تنهایی‌… بمیرم.
عصبی از حرف‌هایم می‌غرد:
_لعنتی تو چیزیت نمی‌شه، می‌فهمی؟! بذار برم تا فرصت هست کمک بیارم.
فشار دستم را بیشتر می‌کنم و به نفی سر به چپ و راست تکان می‌دهم. اشک‌هایش می‌ریزند و این قلب من است که از دیدن نگاه خیسش چاک‌چاک می‌شود.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

  بی وقفه آب میوه ام رو سرکشیدم و تند تند نفس های عمیق کشیدم.. …

یک نظر

  1. ممنون نویسنده جان رمانت عالیه.گرچه به دلیل شیوه ی نگارشت کمی سخته که متوجه منظورت بشیم ولی واقعا بهت تبریک میگم موفق باشی🙏🌹💖

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *