خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتادو هشت

رمان پرنسس/پارت هشتادو هشت

 

“پشیمانم؛ کاش بیشتر قدر بودنش را می‌دانستم. کاش اینقدر نسبت‌هایمان برایم ارزشمند نمی‌شد. چه فرقی می‌کرد علی پدرم باشد یا بهترین دوست و دلسوز زندگی‌ام و یا…!”
_علی؟!
با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند.
_جانم، هیچی نگو فقط طاقت بیار دلان.
“حالا مفهوم درد طاقت‌فرسایی که درونم را به آتش می‌کشاند با تمام وجود لمس می‌کنم.”
با عجز لب‌های خشکیده‌ام را به زحمت تکان می‌دهم.
_علی… برای آخرین بار… یه چیزی بهم بگو تا… بدونم… من‌رو بخشیدی.
سرخی نگاهش را در مردمک‌های لرزانم می‌دوزد. بوسه‌ای نرم بر پیشانی‌ام می‌زند و پایین گوشم نجوا می‌کند:
_دوست دارم دخترم.
نمی‌دانم چیست اما حسی قلبم را به لرزش می‌اندازد. نمی‌دانم چرا اما دلم می‌خواهد بگویم “منم علی‌بابا”.
بالا اوردن خون از دهانم مانع از گفتن آخرین حرف‌هایم می‌شود. پلک‌هایم روی هم می‌افتند و با ضرب باز شدنِ در، اخرین چیزی‌ست که در خاطرم حک می‌شود.
***
_وضعیتش تغییری نکرده اما امیدواریم زودتر بهوش بیاد. همونطور که قبلام گفتم پیشنهاد می‌کنم بیشتر باهاش حرف بزنید یا براش کتابِ موردِ علاقش‌رو بخونید یا موسیقی که باهاش خاطره داره رو براش پخش کنید.
_ممنون. باشه، حتما آقای دکتر.
تمام صداها برایم ملموس است. از بین صداها و رفت و آمدها صدای آشنای علی را تشخیص می‌دهم. حضور علی را نزدیکم حس می‌کنم. و بلافاصله جسمی کاغذی که در دستم قرار می‌گیرد.
_دلان؟! می‌شنوی؟ دخترم بالاخره تموم شد. این کاغذا می‌گه تو قانونا تا ابد…
بعد از سکوتی کوتاه با لحنی آمیخته با بغض ادامه می‌دهد:
_تو دیگه دختر من هستی. همون چیزی که می‌خواستی. عزیزم فقط یک بار دیگه چشمات‌رو باز کن تا ثابت کنم بهت دروغ نگفتم.

 

صدای خشدار و مرتعشش از درون دگرگون و محزونم می‌کند. دلم می‌خواهد برخیزم و بگویم:
_من می‌شنوم، من حضور تو را می‌فهمم، من بوسه‌های شاهین را با تمام وجود احساس می‌کنم. علی‌بابا دیگر بالای سرم اینگونه اشک نریز، چرا که هیچ دردی بدتر از دردِ آمیخته در هق‌هق‌های تو مرا نمی‌رنجاند.
با آهی که می‌کشد دستم را در گرمای دستش پنهان می‌کند.
_می‌خوام برات یه داستان بگم، یه داستانِ واقعی. قصه‌ی مردی که از همون بچگی در فقر و تنهایی بزرگ شد. خیلی زحمت کشید، اون همه‌ جور سختی‌رو به جون خرید تا آدمِ بزرگی بشه، بزرگ و ثروتمند! اما…
اما هر چی می‌گذشت تنهاتر می‌شد. می‌دونی چرا؟! چون اطرافیانش‌رو بهتر می‌شناخت. می‌دونست که هیچ‌کس واقعی دوستش نداره و همه بخاطر پولش به‌ طرفش میان. همین باعث شد اون یه آدم گوشه‌گیر که نسبت به همه بی‌اعتماد شده، بشه.
تا اینکه یک روز ورق برگشت و خدا یه فرشته‌ی پاک و مهربون‌رو سر راهش گذاشت. یه دختر شیطون و زبون‌دراز که هیچکی حریفش نمی‌شد.
ته گلو آرام می‌خندد.
_فرشته، مرد رو از حصار تنهاییاش بیرون کشید و شادی‌رو به دنیاش اورد. مرد کم‌کم به فرشته وابسته شد تا جایی که هر کاری کرد تا اون‌رو پیش خودش نگه‌داره. ترسِ رفتنش همیشه همراهش بود. حتی..‌.
دم عمیق و پرصدایی می‌گیرد.
_حتی برای مدت کوتاهی اون‌رو دختر خودش کرد تا دختر با خیال راحت پیشش بمونه اما وقتی دید با اینکار جونِ اون دختر به خطر میفته مجبور شد…
سکوت می‌کند. پشت دستم را نوازش‌وار به بازی می‌گیرد که صدای کشیده شدنِ دستگیره و قدم‌های محکمی توجهم را جلب می‌کند.

 

_اینجایی؟! دو ساعته دنبالت می‌گردم چرا گوشیت‌رو جواب نمی‌دی؟!
_قبل از ورودم گذاشتمش روی ویبره داداش.
نزدیک شدن قدم‌هایش بی‌اختیار قلبم را به تکاپو وامی‌دارد. از پایین رفتنِ لبه‌ی تخت می‌فهمم کنارم نشسته. نجوای آرام و اغواگرانه‌اش بیخ گوشم که می‌گوید:
_عشقم.
و بدنبالش قرار گرفتن دستش روی گونه‌ام و بوسه‌‌های نرمش کنار شقیقه‌ و لب‌هایم از درون منقلبم می‌کند.
_خدایی اینهمه آبغوره‌رو از کجا میاری؟ کم‌کم دارم بهت ایمان میارم که یک پدر نمونه روبروم نشسته. چیه؟ چرا اینجوری نگام می‌کنی؟!
_هوی… من هنوز اینجاما! حداقل بذار پام‌رو از این در بیرون بذارم بعد دست‌ بکار شو!
خنده‌های شاهین دلم را آب می‌کند.
_زنمه، تو چشات‌رو درویش کن. برای من ادا پدرزنای غیرتیم در نیارا.
_طوری شده برگشتی شاهین؟
_اوه… خوب شد گفتی علی! اتفاق بدی افتاده.
لحن علی نگران می‌شود:
_چی شده؟ زَهره تَرَک شدم.
_بهتره بریم بیرون حرف بزنیم.
شاهین بوسه‌ی دیگری بر پیشانی‌‌ام می‌زند و با عجله می‌گوید:
_الان برمی‌گردم عزیزم.
از رفتنشان قلبم می‌گیرد. دلم نفسی عمیق می‌خواهد، همین‌که شانه‌ی چپم تکان ریزی می‌خورد در یک لحظه همه چیز از ذهنم پاک می‌شود. انگشت اشاره‌ام را خم می‌کنم و پلک‌هایم می‌لرزند.
مردمک‌های حساس به نورم تقلا می‌کنند تا چشمانم را باز نگه دارم. سقف سفید بالای سرم و انبوه گل‌های روبرویم اولین چیزهایی هستند که می‌بینم. درحالیکه سعی می‌کنم بخاطر بیاورم “اینجا کجاست؟!”
از خود می‌پرسم: “چه اتفاقی افتاده؟ چرا چیزی یادم نمی‌آید؟”

 

دستِ خشکیده‌ام را با مشقت بالا می‌آورم که ملافه از روی بالا تنه‌ی نیمه برهنه‌ام کنار می‌رود و نگاهِ متعجبم به قسمتِ باندپیچی شده کشیده می‌شود.
“این دیگه چیه؟! من چرا لختم؟ چه بلایی سرم اومده!؟”
فقط چند سانت نیم‌خیز می‌شوم و بلافاصله از دردِ شدیدی که تا مغز استخوانم را می‌سوزاند در خود می‌پیچم و داد بلندی سر می‌دهم. و با ضرب خود را برروی تخت پرت می‌کنم.
_آخ…!
نفسم می‌بُرد، چشمانم از حجم باورنکردنیِ درد طاقت‌فرسا نمناک می‌شوند. میان نفس‌نفس‌ زدن‌هایم که بیشتر شبیه به جان دادن است درِ اتاق باز می‌شود.
مردی جوان سوت‌زنان، دست در جیب و سر به زیر با لباس فُرمِ سپید داخل می‌آید. سر که بالا می‌گیرد یکدفعه چهره‌ی بی‌خیالش در هیجانی عظیم فرو می‌رود.
_اوه، خدای من! این… این یه معجزه‌ست. تو برگشتی!
بلندتر می‌گوید:
_برگشتی! اوه راستی به زندگی خوش‌آومدی.
هم هول کرده و هم از شادی در پوست خود نمی‌گنجد، به سرعت اتاق را ترک می‌کند.
نگاهِ گِردم که روی در نیمه باز اتاق قفل می‌ماند در چشم برهم زدنی تمامِ آن روز دلخراش مانند فیلمی از پیش نظرم می‌گذرد.
“آرایش چشمانِ افسونگرم، حلقه‌های ازدواج، پوشیدنِ لباسِ عروسِ رویایی‌ام، ربوده شدنم توسط لیزا، سیلی‌هایی که خوردم، پیدا شدنِ ناگهانیِ علی و… شلیک گلوله‌ای که ممکن بود دوباره علی را از من بگیرد و در عوض به من اصابت کرد. خون‌.‌.. درد… اشک، چیزی نمانده مغزم از هجوم یکباره‌ی افکاری درهم پیچیده منفجر شود!”
صدای آخرین حرف‌های پای تلفنیِ شاهین در گوشم زنگ می‌زند: “مراقب خودت باش!”
چشمانم از درد روی هم فشرده می‌شوند. اشک از گوشه‌ی چشمم خود را با سماجت به کنار گوشم می‌رساند. لب‌هایم را می‌جنبانم و تقریبا ناله‌ای خفیف از گلویم خارج می‌شود:
_شاهین؟!

لب‌هایم را محکم روی هم می‌بندم و صورتم را برمی‌گردانم، نق می‌زنم.
_دیگه نمی‌تونم، دارم بالا میارم!
شاهین قاشق را در کاسه‌ی سوپ می‌اندازد و پوف کلافه‌ای می‌کند:
_بخدا از یه بچه‌ی سه ساله لجبازتری. هنوز چهار قاشق نخورده می‌گه بالا میارم. بعد انتظار داری ببرمت خونه؟!
دستم را جلوی دهانم می‌گیرم.
_آخه خیلی بدمزه‌ست. همش تقصیر علیه، این دستورا مال اونه. نمی‌دونم جولیا این‌رو با چی درست کرده؟ خودت یه قاشق بخور تا بفهمی چی می‌گم.
کاسه را روی میز می‌گذارد. لبه‌ی تخت خودش را کمی بیشتر سمتم می‌کشد و بعد از اینکه موهایم را پشت گوشم می‌زند نوک انگشت سبابه‌اش را از روی گردنم تا برهنگی بالاتنه‌ام دقیقا جایی میان سینه‌های خوش‌فرم و سفیدم به آرامی سُر می‌دهد.
_دِ… نشد دیگه! به مرد گرسنه که سوپ تعارف نمی‌کنن عزیزم.
با گیجی بی‌توجه به لرزی که درونم برپا می‌شود ابروهایم بالا می‌پرد.
_پس چی می‌دن؟!
پنجه‌‌هایش را به نرمی پشت سرم فرو می‌برد و کم‌کم صورتش را آنقدر جلو می‌آورد که داغی نفس‌هایش روی لب‌هایم پخش می‌شود. جابجایی نگاهش بین مردمک‌ها و لب‌هایم دستش را رو می‌کند. طرز نگاهش تپش‌های قلبم را بی‌تاب می‌کند.
_خیلی چیزا، مثلا…
و بلافاصله لب‌هایم را با ولع به دهان می‌کشد. قبل از آنکه دیر شود سرم را عقب می‌کشم و با حرکتِ سر هشدارگونه به بالا، سه کنج دیوار اشاره می‌زنم:
_دوربین!
شیطنت از کهربایی‌هایش می‌بارد.
_دکتر خودش گفت باید کمک کنم حالت خوب بشه. علی‌الحساب لب‌رو بده بیاد تا بقیه مراحلش‌رو کتبی در منزل برات شرح بدم.
هنوز هم از پررویی‌اش گونه‌هایم رنگ می‌گیرند. سرم را کج و با عشوه برایش دلبری می‌کنم:
_جدا…؟ دکتر نگفت همراهِ بیمار برای کمک پیش بیماره، نه اینکه نصف شب جوری به جون لباش بیفتی که دو متر باد کنه؟!
چقدر دلم برای این مدل از ته دل خندیدن‌هایش تنگ شده بود.
_حیف که هنوز زخمت کامل خوب نشده وگرنه خودم همینجا جلوی همین دوربین زبونت‌رو کوتاه می‌کردم.

حتی تصورش از درون منقلبم می‌کند. با صورتی گُر گرفته لب به زیر دندان می‌کشم و سرزنش‌گر با چشمانی گرد شده اسمش را کشیده و پرناز زمزمه می‌کنم:
_شاهیــــــن!
_ای جان لپاش‌رو! خجالتی هم که شدی.
لب‌های مرطوبش را بر گردنِ نبض‌ گرفته‌ام می‌زند.
_شوخی کردم عشقم، شاهین هنوز انقدر بی‌غیرت نشده که ناموسش‌رو جلو چشم بقیه لخت کنه.
چشمکی می‌زند:
_چه می‌شه کرد مجبورم بسوزم و بسازم دیگه. خداروشکر فردا مرخصی، حالا یک شب جلوتر که به جایی برنمی‌خوره، مگه نه؟
گیج از منظورش خیره نگاهش می‌کنم. برمی‌خیزد و چراغ را خاموش می‌کند و برمی‌گردد. ملافه را کنار می‌زند و خودش را مقابل نگاه مات و مبهوتم کنارم جا می‌دهد. هنوز کامل دراز نکشیده که ناباورانه لب می‌زنم:
_شاهین چیکار می‌کنی؟!
_هیس! کاری نمی‌کنم بابا. مطمئن باش این موقع شب خود پرسنلم الان مشغولن.
ته گلو ریزریز می‌خندم و برایش جا باز می‌کنم. وقتی روی پهلو مقابل هم می‌خوابیم کف دستم را بر گونه‌اش می‌گذارم و انگشتم را از گوشه‌ی چشم بر پشت پلکش می‌کشم.
_چشم گرگیِ شیطون.
چشم که می‌گشاید طلایی‌هایش زیر نور کم‌جانِ مهتاب برق می‌زند. لب‌هایم به خنده باز می‌شوند که کامل خودش را به تنم می‌چسباند و با هجوم غافلگیرانه‌اش صدای خنده‌هایم در دهانش گم می‌شود.
مهارتش در بوسیدنم کافی‌ست تا تمام وجودم را به یکباره سست کند و آتشی درونم شعله‌ور سازد که مشتاقانه دستِ آزادم را نوازش‌وار پشت گردنش به حرکت دربیاورم و همراهی‌اش کنم.
نفس‌های کشدارمان وسوسه‌ به جانمان می‌اندازد تا پا فراتر بگذاریم. هردو بیشتر می‌خواهیم. چشم بسته غرق در بوسیدنِ هم هستیم و انگشتانمان در هم قفل می‌شود. حرارت دستش از پشت کمر تا روی شکمم را می‌سوزاند و نفس در سینه‌ام گره می‌خورد لحظه‌ای که صدای باز کردن کمربندش را می‌شنوم.

 

با صدای زنگ گوشیِ شاهین ذوق زده به هوای شنیدنِ خبرهای خوش از آشپزخانه پاورچین خود را به پشت درِ اتاقش می‌رسانم و گوش می‌ایستم. برخلاف تصورم انگار عصبی است.
_یعنی انقدر طول می‌کشه؟… نه نمی‌خوام اینجوری بهش بگم… خودم یه کاریش می‌کنم…
صدایش که آرام‌تر می‌شود لبخند روی لب‌هایم می‌ماسد، ناخوداگاه دلشوره‌ای درونم را درهم می‌پیچاند و بی‌اختیار پا در اتاقش می‌گذارم.
رو به تراس ایستاده و طبق عادت همیشگی‌اش گوشی را با انگشت سبابه کنار گوشش نگه داشته. انقدر تیز است که با احساس حضورم روی پاشنه سمتم برمی‌گردد، با دیدنم سری برایم تکان می‌دهد و دستش را سمتم دراز می‌کند تا به طرفش بروم.
واضح است سعی دارد عادی باشد، بلند و رسا می‌گوید:
_اِ… دلانم خوبه سلام می‌رسونه. باشه بهش می‌گم داداش… فعلا.
گوشی را قطع می‌کند.
_علی سفارش کرد امروز عصر پیش اون طراحه بری.
همین طرز بیانش، جوری که انگار نقش بازی می‌کند احساس بدی درونم به وجود می‌آورد. از طرفی از اصرار علی حرصم می‌گیرد.
_عجبا! گفتم دیگه نمی‌خوام اون یارو لباسِ عروسم‌رو طراحی کنه. دستش برام سنگین بود لباس عروسم، لباسِ خون شد. نمی‌دونم علی چرا انقدر گیر داده!
از قهقه‌ی بلندش صورتش سرخ می‌شود و متاسف سر تکان می‌دهد.
_ای خرافاتی.
دریافتِ برچسبِ خرافاتی، توسط شاهین دلخورم می‌کند، با اخم نگاهم را می‌دزدم. ظاهرا خودش متوجه می‌شود که فاصله را کم می‌کند و حلقه‌ی بازویش پشت کمرم حصاری می‌شود و در آغوشش فرو می‌روم. برهنگیِ شکمم به پهلویش می‌چسبد. دستش را به زیر تاپ کوتاهم سُر می‌دهد و بوسه‌ای سریع بر کنار لب‌هایم می‌زند.
_عشقِ من چطوره؟
قلقلکم می‌آید و بدنم میان دستانش تاب می‌خورد. طولی نمی‌کشد که آرامشِ همین چند وجب جا مرهمِ دلواپسی‌هایم می‌شود. لبخندی ملیح لب‌هایم را کش می‌آورد.
نیم‌رخم را به سینه‌ی ستبرش می‌چسبانم. با ناز و دلبرانه صدایش می‌زنم تا به مقصودم برسم:
_شاهین؟!

 

سرش را روی سرم می‌گذارد و زمزمه می‌کند:
_عشقِ شاهین؟
دلم ضعف می‌رود برای جنسِ نابِ عاشقانه‌اش. بوسه‌ای بر بالاتنه‌اش می‌زنم و سر بالا می‌گیرم، عضلاتِ سینه‌اش تکیه‌گاهِ چانه‌ام می‌شود.
_چی‌رو باید بهم بگی؟
جا خورده و بی‌حرف نگاهم می‌کند، تا به خودش بیاید چند ثانیه‌ای طول می‌کشد. از عکس‌العملش مشخص است بین گفتن و نگفتنش مانده که بالاخره مِن‌مِن کنان دنبال کلمات می‌گردد.
_اِ… دلان، تو‌… دلت برای ایران تنگ نشده؟
اولین بار است چنین سوالی می‌پرسد و همین حس تعجب و کنجکاوی‌ام را برمی‌انگیزد. نیمچه لبخندِ مرددی می‌زنم و با اخمی ظریفی سوالی سر تکان می‌دهم.
_چی می‌خوای بگی؟!
_می‌خوام بگم چرا مراسمِ ازدواجمون ایران نباشه؟
کاملا وا می‌روم و البته دلشوره سرِ جایش باز می‌گردد. طوری بهم می‌ریزم که مستاصل قدمی از بغلش فاصله می‌گیرم.
_شاهین چیزی شده؟!
لبخند تلخی تحولم می‌دهد. نگاهش روی زمین می‌چرخد، فرورفته در خودش غرورش را حفظ می‌کند تا وا ندهد اما باز هم لرزش ته صدایش قلبم را از جا می‌کَند.
_راستش سالگردِ سینا نزدیکه و این اولین ساله که من… غیر از اون…
“به راستی که منقلب می‌شوم وقتی حتی نمی‌تواند جمله‌اش را تمام کند. من پدر و مادرم را از دست داده‌ام و او پاره‌ی تنش را، تکه‌ای از قلبش را! هر دو زخم‌ خورده‌ایم. نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم.”
_شاهین؟!
بی‌معطلی برای درآغوش کشیدنش پیش قدم می‌شوم.
_غصه نخور عزیزم.
دستانِ پرنیازش دور دو کتفم می‌پیچد.
_درد تو، درد منم هست. امسالم مثل هر سال براش مراسم می‌گیریم.
شانه‌هایش که تکان می‌خورند بی‌مهابا از ته دل زار می‌زند آنگونه که انگار به تازگی چراغِ چشمش را از دست داده باشد. آرام که می‌شود با دم عمیقی نفس تازه می‌کند، عقب می‌کشد. کهربایی‌هایش دو کاسه خون است و چهره‌اش سرخ.

دستانم صورتش را قاب می‌گیرند و با شستم خیسیِ پای چشمانش را می‌گیرم. دلش قرص نیست که اینگونه منتظر ادامه‌ی حرفم می‌ماند. پیشانی بر پیشانی‌اش می‌چسبانم، نجواگونه به گوشش می‌رسانم:
_برای عروسی هنوز مطمئن نیستم اما برای سالگرد می‌ریم ایران.
جستجوگرانه خیره‌ی چشمانم مردمک‌هایش دودو می‌زنند.
_تو مطمئنی؟
به تایید چشم می‌بندم.
_مطمئنم.
همه چیز سریع‌تر از آنکه فکرش را می‌کردم اتفاق می‌افتد. بارها خواستم بهانه‌ای جور کنم تا مراسم سینا را در لندن برگزار کنیم اما هر بار با چشمان محزون شاهین مواجه شدم به طرز عجیبی زبانم بند آمد. حتی تا لحظه‌ای که وارد فرودگاه شدیم باور نمی‌کردم که مقصدمان ایران باشد. اما حالا من اینجا هستم.
آنقدر بدنم کوفته است که تقریبا آویزانِ شاهین می‌شوم تا بتوانم روی پا بند بمانم. راننده چمدان‌ها را داخل صندوق عقب می‌گذارد، دست در دست شاهین سوار تاکسی می‌شوم. با راه افتادن ماشین با صورتی عبوس بیرون را دید می‌زنم.
همه چیز سر جایش است. همان شب‌های پرزرق و برق، همان خیابان‌ها، همان ترافیک و شلوغی و همان آلودگی و هوای گرفته. تنها چیزی که سر جایش نیست عقل من است که نمی‌دانم چرا از تصمیمم پشیمانم.
باور نمی‌کنم دوباره به خانه‌ی اول بازگشتم. شاهین دستم را روی زانویش می‌فشارد. چشم از خیابان می‌گیرم و سرم سمتش می‌چرخد.
_حالت خوبه؟
انگار لب‌هایم بر هم مُهر شده فقط به تایید سر تکان می‌دهم. دستش را نوازش‌وار از پیشانی‌ تا گونه‌ام می‌کشد.
_ولی بنظر مریض میای. از وقتی نشستیم یه کلمه حرف نزدی.
درست می‌گوید، از لحظه‌ای که پا در خاک ایران گذاشتیم غم عجیبی در دلم لانه کرده.
_خوبم.
اشاره‌ای به موهای ریخته روی شانه‌هایم می‌زند.
_اینارو جمع و جور کن شالتم درست بنداز روی سرت نمی‌خوام برات مشکل‌ساز بشه.

بدنبال کلیپس دست در کیفم می‌چرخانم. شال را کامل از روی سرم برمی‌دارم و روی شانه‌هایم می‌اندازم تا موهایم را ببندم. راننده که مردی نسبتا جا افتاده‌ و بنظر متدینی می‌زند از آیینه نیم‌نگاهی در صورتم می‌اندازد و به سرعت نگاهش را به جلو منحرف می‌کند. صدای بمش در ماشین می‌پیچد:
_خواهرم قبل از چهارراه حجابتون‌رو رعایت کنید پلیس وایساده جریمه می‌کنه.
با خود پوفی می‌کنم.
“باز پام رسید به ایران، دوباره شروع شد! مردیکه هیزِ چشم چرون، اصلا به تو چه!”
دلم می‌خواهد چند تِکه‌ی دانه درشت بارش کنم اما با حرص لب روی هم می‌فشارم و شالم را روی سرم مرتب می‌کنم.
_نگه دارین پیاده می‌شیم‌.
بُهت زده صورتم را کامل رو به شاهین که با جدیت تیزیِ نگاهش را در صورت راننده دوخته، می‌چرخانم.
_شاهین؟!
راننده متعجب‌تر از من همینطور که نگاه هراسانش از آیینه شاهین را هدف گرفته نامطمئن می‌پرسد:
_بله قربان؟!
_جمله‌م واضح بود. عرض کردم نگه دارید.
_من که چیز بدی نگفتم، گفتم خواهرمون..‌.
شاهین از کوره در می‌رود و جملات را تند و یک‌نفس ردیف می‌کند.
_ایشون همسر من هستن و یک خانمِ محترم، عاقل و فهمیده، بنده هم انقدر شعور و غیرت دارم که نیازی به مداخله‌ی بقیه نباشه. شمام بفرمائید همون مسافرای باب میلتون‌رو سوار کنید یه وقت جریمه نشید.
قلبم شروع به تند تپیدن می‌کند. آستینش را می‌کشم و مچ دستش را با دو دست مشت می‌کنم.
_شاهین جان توروخدا آروم باش.
تقریبا صورتش از عصبانیت سرخ می‌شود و رگ‌های پیشانی و گردنش بیرون می‌زند.
_چیزی نیست عزیزم. هیچکس حق نداره به خانم من امر و نهی کنه. منم توی همین آب و خاک زندگی کردم ولی هیچ‌وقت به ناموس مردم نگفتم چیکار بکنن چیکار نکنن. خدا به همه عقل و منطق داده، هر کس خودش قدرت انتخاب داره، خودش خوب و بدرو تشخیص می‌ده، درک داره.
با اینکه می‌ترسم بحثش به جنجال بدتری منجر شود اما از حمایت و پشتیبانی‌اش کیفور می‌شوم، دروغ چرا؛ تقریبا انگشت به دهان می‌مانم. صدای راننده رفته‌رفته تحلیل می‌رود.
_بله شما درست می‌فرمائید من معذرت می‌خوام.
لب پایینم را به دهان می‌کشم و دست بزرگ و مردانه‌ی شاهین را میان دو دست سردم می‌گیرم، وقتی نگاه عمیقمش در جام چشمانم گره می‌خورد لبخندزنان نگاه تشکرآمیزم را در کهربایی‌هایش می‌دوزم. کم‌کم طوفان ِطلایی‌هایش آرام می‌شود.
بیخ گوشم زمزمه می‌کند:
_ترسیدی؟
پشت دستم را به لب‌هایش می‌رساند‌‌ و بعد از بوسه‌ی گرمی کنار گوشم با آهنگی دلنشین نجوا می‌کند:
_دوست دارم‌ همسرم.

“این است مرد من! برای هزارمین بار بابت انتخاب درستم خداروشکر می‌کنم. و برای هزارمین بار پیش خود اعتراف می‌کنم؛ من با یک مرد واقعی همراه هستم مردی که مردانگی دارد و تحت هر شرایطی برای همسرش ارزش قائل می‌شود. نه صرفا مردی که در عوضِ مرام و معرفت واقعی، تنها ظاهر و جنسیت مردانه را یدک می‌کشد.”
ادامه‌ی راه با خستگی سرم را روی شانه‌‌اش می‌گذارم و چشم می‌بندم.
***
آبجی میمنت روی سرمان نقل می‌ریزد و شهربانو با صدای بلند کِل می‌کشد و اسپند دود می‌کند‌، میان اشک و لبخند با ریتم می‌گوید:
_نه چَک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه.
در چشم برهم زدنی خون در زیر پوستم می‌جهد، صورتِ غرق در شرمم را که از داغی حتم دارم لبو شده آنقدر پایین می‌گیرم که چانه‌ام بندِ یقه‌ام می‌شود.
نگین خواهرانه در آغوشم می‌کشد و با ذوق و مهربانی می‌گوید:
_خوش‌اومدی عروس خانم.
چیزی نمانده از خجالت آب شوم. لبخندزنان تشکر زیرلبی می‌کنم و بیشتر به شاهین می‌چسبم. حقیقتا اگر امکانش بود پشتش پنهان می‌شدم تا کمی از خجالتم بریزد. شاهین که متوجه معذب بودنم می‌شود می‌گوید:
_خب دیگه ما خیلی خسته‌ایم باید استراحت کنیم. شهربانو؟!
شهربانو به همان فرز و چابکی سابق قبل از اینکه شاهین لب، تر کنَد تند و سریع چمدان‌‌ها را سمت پله‌ها می‌برد و می‌گوید:
_بله شاهین خان؟ اتاقتون آماده ست، دقیقا همونطوری که گفته بودید همه…
شاهین حرفش را قطع می‌کند:
_باشه ممنون.
هنوز به پله‌ها نرسیده‌ایم که صدای بلند سامیار از دم در به گوش می‌رسد.
_دایی شاهین.
در باز می‌شود و با دو به طرف ما می‌دود‌. شاهین برایش آغوش باز می‌کند و چند ماچ آبدار به گونه‌اش می‌چسباند.
_چطوری پدرسوخته‌ی دایی؟
سامیار از خنده ریسه می‌رود.
_خوبم.
و لحظه‌ای که متوجه حضور من می‌شود ابتدا کمی مردد خیره‌ام می‌ماند. لبخند پرمهری به رویش می‌زنم:
_سلام آقا سامیار من‌رو می‌شناسی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

  بی وقفه آب میوه ام رو سرکشیدم و تند تند نفس های عمیق کشیدم.. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *