خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتادو نه

رمان پرنسس/پارت هشتادو نه

کم‌کم لب‌های کوچکش به خنده‌ی گشادی باز می‌شوند و بلافاصله از بغل شاهین بیرون می‌آید و با آن قد کوچکش دست دور کمرم می‌اندازد‌.
_سلام خاله دلان برگشتی؟ کجا بودی؟ دلم برات تنگ شده بود.
حیرت‌زده از این حجم احساساتِ این پسربچه‌ ابتدا کمی دهانم باز می‌‌ماند. روی زانو مقابلش می‌نشینم و با مهربانی جثه‌ی کوچکش را در آغوشم می‌گیرم.
_منم دلم برات تنگ شده بود. تو خودت کجا بودی؟
برایم شیرین زبانی می‌کند:
_مگه از لباس فُرمم مشخص نیست؟ من مدرسه بودم دلان. اون روزی که تو رفتی من گریه کردم مامانم گفت میادش.
نگین تشر می‌زند:
_دلان نه! از امروز باید بگی زندایی جون.
سامیار متعجب نگاهم می‌کند:
_اِ…! پس یعنی دیگه خاله نیستی؟! چجوری یکدفعه زندایی شدی؟!
به دنبال جوابی ساده برای سوالش دهان باز می‌کنم که سر سمت نگین می‌چرخاند:
_مامان، خاله چجوری زندایی شد؟
همگی زیر خنده می‌زنیم.
_خب با دایی عروسی کردن دیگه بابایی.
از شنیدن صدای وحید برمی‌گردم و می‌بینم که از در اصلی درحالیکه کیف مدرسه‌ی سامیار را در دستش گرفته وارد می‌شود. به همگی سلام می‌کند و درحال روبوسی با شاهین می‌گوید:
_به‌به‌‌‌به… شاه‌داماد این طرفا؟ چه عجب بالاخره از زن بورای خوشگل لندن‌ دل‌ کندی اومدی؟ یادی…
طرف دیگر گونه‌ی شاهین را ماچ پرصدایی می‌کند.
_از… فقیرفقرا کردی برادرزن‌ جان.
شاهین میان خنده جوابش را می‌دهد:
_مخلصیم. یه دونه از خوشگلاش‌رو دزدیدم اوردم.
با چشمکی که رو به من می‌زند خنده‌ی ته گلویی می‌کنم. وحید بعد از سلام و احوالپرسی با من پیوندمان را تبریک می‌گوید. دیدن شخصیتی متفاوت از آن وحیدِ آرام و سربه زیر برایم تازگی دارد، بنظر کمی بازیگوش شده. نگین با اخمی تصنعی نیشگونی از بازوی وحید می‌گیرد:
_حالا دیگه زن‌بورای خوشگلِ لندن آره؟

وحید با “آخی” بازویش را می‌مالد.
_بابا بخدا منظورم زنبوره، همون حشرات زحمتکش، نه زنِ بور!
قهقهه‌ی هر چهار نفر در سالن می‌پیچد. نگین رو به من و شاهین می‌گوید:
_حالا چرا سرپا ایستادین بیاین بریم بشینیم.
تا می‌خواهم تشکر کنم و از کف پاهای سوزانم بگویم سامیار سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید:
_زن‌دایی می‌شه امشب بغلت بخوابم؟
“جان؟!”
از تعجب ابروهایم تقریبا به پس سرم می‌چسبند. شاهین زودتر جواب می‌دهد:
_تف به روح پدرت! ببین چجوری یه وجب بچه از راه نرسیده جای من‌رو می‌خواد تصاحب کنه! نخیر نمی‌شه من سهمم‌رو با کسی تقسیم نمی‌کنم.
سامیار بی درنگ با قیافه‌ای مبهوت و سوالی می پرسد:
_بغل زن‌دایی سهمِ توِ دایی؟!
اینبار صدای خنده‌‌های ته گلویی است که قطع نمی‌‌شود، تمام چهره‌ها سرخ و در مرز انفجار هستند. اما این وسط این من هستم که همینطور عرق شرم می‌ریزم و حتی بی‌خیال خندیدن می‌شوم.
نگین لب می‌گزد و ضربه‌ای به پهلوی شاهین می‌زند:
_اینا چیه به بچه‌ی من یاد می دی؟!
شاهین مردانه می‌خندد و طلبکار می‌شود.
_اِ… والا این خودش گودزیلاست، مگر نمی‌بینی از راه نرسیده می‌خواد نون من‌رو آجر کنه؟
هزار بار سرخ و سفید می‌شوم و نامحسوس پشتِ آستین شاهین را می‌کشم تا از خوش‌ و بش وسط پذیرایی دست بکشد. نگین با ترفندی زیرکانه حواس سامیار را پرت می‌کند و دستش را می‌گیرد و با خود می‌برد.
_بیا بریم پسرگلم دفترت‌رو نشونم بده ببینم خانم معلم امروز چی یادت داده.
و خداروشکر که از میان راه صدایش را بلند می‌کند:
_وحید جان کیف سامیاررو بیار عزیزم.
با رفتن وحید نفس راحتی می‌کشم و نِق‌زنان به طرف پله‌ها می‌روم.
_وای دیگه یک قدمم نمی‌تونم راه برم، دارم از بی‌خوابی می‌میرم.
شاهین پشت سرم می‌آید.
_تو که همش خواب بودی، گفته باشم الان وقتِ خواب نیستا!

با ابروهای درهم خمیازه می‌کشم‌.
_ولی من سه‌چهار ساعت باید بخوابم تا…
همین‌که پایم که به پله‌ی آخر می‌رسد ناگهان ساق پایم را می‌گیرد و با یه حرکت تنِ ظریفم را روی کولش می‌اندازد، در یک لحظه دنیا سَر و ته می‌شود. جیغ کوتاهی می‌کشم، ضربه‌ی آرامی به ماتحتم می‌زند:
_هیس خدمتکارا پایین می‌شنون.
خنده‌کنان محکم لباسش را چنگ می‌زنم.
_دیوونه بذارم زمین آبروم رفت.
بی‌اعتنا به راهش ادامه می‌دهد وسط راهرو شالم از سرم می‌افتد.
_شالم!
_اون که سالمه، باید نگرانِ بقیه لباسات باشی عشقم.
لب به زیر دندان می‌کشم و ریزریز می‌خندم.
_می‌خندی؟! باید خون گریه کنی.
دستگیره در را می‌کشد و با پا می‌بندد.
ناباور به لباس‌های پاره روی زمین نگاه می‌کنم. هیچ‌کدام دیگر بدرد نمی‌خورند. شوخی‌شوخی هر ترفندی دلش خواست پیاده کرد! انگشتم را روی کبودی‌ بالای سینه‌‌های سفیدم می‌کشم.
_بمیری کبودم کردی.
توی گلو می‌خندد و قفل پایش دور پاهای خوش‌تراشم سفت‌تر می‌شود. موهای ریخته روی بازو و صورتم را کنار می‌زند، سرانگشتانش نوازش‌گونه پوستم را به بازی می‌گیرند.
_تازه ملاحظت‌رو کردم، اوم… ولی بنظرم قرمزی روی گردنت قشنگ‌تره‌‌.
هین بلندی می‌کشم و با چشمان گرد شده می‌گویم.
_دروغ نگو! بخدا کشتمت.
قهقهه حرص‌دربیاری می‌زند. خودم را از حصار پاهایش آزاد می‌کنم، ملافه را دور بدن عریانم می‌پیچم و عین فنر از روی تخت به جلوی آیینه می‌پرم.
از دیدن جای خون‌مردگیِ دایره‌های کوچک و بزرگ روی جاهای مختلف گردنم جیغ می‌کشم.
_وحشی حالا یقه اسکی از کجام بیارم؟ قشنگ آبروم می‌ره.
خنده‌کنان با خونسردی به پهلو می‌چرخد و دستش را تکیه‌گاه سرش می‌کند.

هنوز هم نگاه تحسین‌برانگیزش روی برهنگی‌هایی که با سماجت از زیر ملافه کنار رفته‌اند می‌چرخد‌.
_نخند عوضی ببین از راه نرسیده پیش فامیل شوهر چه بساطی درست کردی!
برمی‌خیزد شلوارکش را می‌پوشد، جانبم می‌آید و پشت سرم می‌ایستد. از پشت دستانش را جایی دقیقا از زیر سینه‌ام دور تنم می‌پیچاند. نفسم بند می‌رود از درون به خود می‌لرزم و مردمک‌هایم بالا می‌روند و نگاه مشکوکی ابتدا از گوشه‌ی چشم و بعد در آیینه به او که بینی‌اش را در موهای درهم گره خورده‌ام فرو می‌برد می‌اندازم.
دم عمیقی می‌گیرد. با نفس اغواگرانه‌تر از همیشه نجوا می‌کند:
_اینجوری نگام نکن، سیرم، کاریت ندارم.
از این حد پررویی‌ و رُک گویی‌اش گوشه‌ی لبم را می‌گزم و لبخندی محو روی لب‌هایم می‌نشیند. طوری آرام و با ملاحظه خیسیِ لب‌هایش را روی کبودیِ گردنم می‌کشد که بی‌اراده تابی به گردنم می‌دهم.
_عزیزدلم تورو باید پرستید.
چشم روی هم می‌بندم و دستان پر تمنایم بالا می‌روند و نوازش‌گرانه سر و گردنش را لمس می‌کنند.
_دلان؟!
_هوم؟
کف دستم را می‌بوسد. سرم را تکیه‌گاه چانه‌اش می‌کند، نگاه سرخش مستقیم از آیینه در چشمانم گره می‌خورد.
_می‌خوای فردا یه سر بریم خونه‌ی مادربزرگت؟
خیلی سریع جبهه می‌گیرم، با اخم سمتش می‌چرخم.
_نه، واسه چی؟!
عصبی می‌شوم:
_شاهین تو هم می‌شینی با خودت فکر می‌کنیا.
_عزیزم دلم می خواد با خانواده همسرم آشنا بشم. این ایرادش چیه؟
محکم و شماتت بار صدایش می‌زنم:
_شاهین؟!
بدون اینکه منتظر جوابش بمانم سمت تخت برمی‌گردم و ملافه را تا زیر گردنم بالا می‌کشم.

سعی می‌کنم چشم به زیر بیندازم تا کشش ندهد. سنگینی نگاهش را روی خود احساس می‌کنم‌. پوفی می‌کشد و به حمام می‌رود.
***
سردرد بدی گرفتارم کرده و امانم را بریده. نیم ساعتی می‌شود که نفس‌های آرام و منظم شاهین خبر از خواب عمیقش می‌دهد. حتی نگاه کردن در صورت معصومِ غرق در خوابش برایم لذت بخش است.
برای چندمین بار نیم‌خیز می‌شوم. بالاخره ملافه را کنار می‌‌زنم و محتاطانه تخت را ترک می‌کنم. روی صورت شاهین خم می‌شوم و با دقت پلک‌هایش را می‌نگرم بیدار نباشد. برای محکم‌کاری شالم را از روی تاج تخت برمی‌دارم و روی سر و گردنم را می‌پوشانم و پاهایم بی‌اجازه عزم رفتن می‌کنند.
می‌دانم دردم چیست از لحظه‌ای که دوباره پا در ویلا گذاشتم و چشمم به در اتاقش خورد ناآرام شدم. آنقدر لفتش دادم تا همه به خواب بروند و موجب آزارِ شاهین و اهالی خانه نشوم. جلوی در که می‌رسم بی‌اختیار راه گلویم طوری بسته می‌شود که با هر بار قورت دادنِ آب دهانم گویی سنگی سخت و بُرنده تیزی‌اش را در جانم فرو می‌کند.
دستگیره را می‌کشم و کلید چراغ را می‌زنم. با دیدن جای خالی‌اش اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. از شنیدن صدای “تیک” نامفهومی بلافاصله چراغ را خاموش می‌کنم و به طرف تخت خالی می‌روم.
به محض اینکه کنار تخت جای همیشگی‌ام می‌نشینم صدایش در گوشم می‌پیچد: “فایده‌ای نداره دخترجون این پاها دیگه مثل روز اولش نمی‌شه‌” دستم را روی بالشت می‌کشم و لب می‌زنم:
_بهجت خانم. کاش…
مگر اشک‌های لعنتی مجال می‌دهند! بالشت را در آغوشم می‌گیرم هنوز هم عطر مخصوص خودش را دارد. صورتم را روی آن می‌گذارم و هق‌هقم را در میانش خفه می‌کنم.

دلتنگش می‌شوم و زار می‌زنم. بهجت خانم مانند یک مادر دلسوز کنارم بود. وقتی همه‌ی اهل ویلا به من شک کردند و تنهایم گذاشتند تنها همدم و غمخوارم بهجت خانم بود‌. با روشن شدن ناگهانی اتاق هراسان از جایم می‌پرم.
_یا بسم‌الله… دلان خانم جان شمایی؟
دستم را روی قلب ضربان گرفته‌ام می‌گذارم.
_ترسیدم شهربانو‌.
ترس و وحشت حالت صورتش را دستخوشِ تغییر می کند. می‌آید و کنارم می‌نشیند.
_الله‌اکبر خدا من‌رو بُکشه شمارو ترسوندم. زبونم لال یه وقت حامله‌ای چیزی که نیستید؟
تعجب بی‌درنگم باعث می‌شود با همان چشمان بارانی زیرخنده بزنم.
_بچه؟! وای شهربانو ما که هنوز عروسی نکردیم بعدم مگه چه خبره؟
_راستش دروغ چرا دلان خانم جان. ما خبر عروسی شمارو چند وقت پیش شنیدیم.
انگشتانم را بر خیسی پای چشمانم می‌کشم و دم عمیقی می‌گیرم.
_آهان… نه. مشکلی پیش اومد و نتونستیم مراسم بگیریم.
آه می‌کشد.
_هِی… یادش بخیر چقدر بهجت خانم دلش می‌خواست عروسی شمارو ببینه.
چشمانم گرد می‌شوند.
_عروسی مارو؟!
با حرکت سر کم‌کم لحنش گرفته‌‌تر می‌شود.
_بله. اون زمان همه می‌دونستن شاهین خان یک دل نه هزار دل عاشق شما شده‌. بهجت خانمم می‌دونست.
حرف‌هایش انقدر برایم غیرقابل باور هستند که متعجب می‌پرسم:
_مطمئنی؟! اینایی که می‌گی درمورد من بود؟
کوتاه می‌خندد.
_بله پس چی که درمورد شما بود. شاهین خان و بهجت خانم خیلی درمورد شما حرف می‌زدن. حتی بهجت‌خانم راضی شده بود شاهین‌خان ازکلاریس جدا بشه و با شما ازدواج کنه اما با اون بلایی که سَرِ صورتتون اومد همه چی بهم ریخت.

ته دلم خالی می شود‌. احساس می‌کنم چقدر همه چیز برایم غریبه هستند و چه چیزهایی که به من مربوط می‌شوند و درمورد آنها اطلاعی ندارم. اگر آن روزها فقط ذره‌ای از این حرف‌ها به گوشم رسیده بود چقدر تقدیرم تغییر می‌کرد و حتی باعث آن همه دردسر برای علی نمی‌شدم.
ولی افسوس که با تصمیم عجولانه و ترس‌های ناگهانی‌ام در ترک این ویلا سرنوشت زندگی دشواری را برایم رقم زد و ماه‌ها از عشق شاهین محروم بودم. دستان شهربانو را می‌گیرم.
_دیگه چی؟ دیگه چی بود که من خبر ندارم؟شهربانو متحیر از واکنش غیرمعمولم کمی مکث می‌کند و بعد در فکر فرو می‌رود، مردد می‌گوید: _نمی‌دونم فقط بهجت خانمِ خدابیامرز چشمش به در خشک شد که یکبار دیگه شمارو ببینه. بنده‌ی خدا خیلی به شما علاقه داشت.
با تمام وجود منقلب می‌شوم. آه پر سوزی می‌کشم.
_بیچاره شاهین اول سینا بعدم مادرش. مراسم سالگرد سینارو می‌خواین توی همین ویلا برگزار کنید؟
ابرو در هم گره می‌زند و متفکر می‌گوید:
_مراسم؟! حالا کو تا دو سه ماه دیگه.
از تعجب با ابروهایی که تا آخرین حد ممکن بالا می‌پرند صدایم بلند می‌شود.
_دو سه ماه؟! از کجا می‌دونی؟
محزون می‌شود و ته صدای مغبوضش می‌لرزد.
_خب برای اینکه اون موقع اواخر تابستون بود.
انقدر شوکه می‌شوم که شک می‌کنم شهربانو درست بگوید.
“شاهین چرا باید از الان مرا برای مراسم سه ماه دیگر به ایران بکشاند؟!”
سوالی ست که اگر کمی روی آن تمرکز کنم به بدترین جواب ممکن می‌رسم.
_اگر بدونید ما چقدر خوشحالیم که دوباره همه دور هم جمع می‌شیم. دوباره یک خانواده می‌شیم.

طرز صحبت شهربانو کمی شَکَم را برمی‌انگیزد. مدام از خود می‌پرسم “من برای چی الان ایران هستم؟”
_زیاد دلت‌رو خوش نکن شهربانو چون ما به زودی برمی‌گردیم لندن.
_ولی شاهین‌خان خودشون گفتن برای همیشه اومدین بمونید.
خدای من مخم سوت می‌کشد! با چشمانی از حدقه بیرون زده صدایم بلندتر می‌شود:
_بمونیم؟!
هیستریک می‌خندم.
_نه، لابد دستت انداخته‌. امکان نداره؛ من کار و زندگیم لندنه الانم فقط بخاطر سالگرد سینا اومدم.
در جوابم، تنها ناله‌ی خفه‌ای از گلویش بیرون می‌آید اما سکوت می‌کند و واضح است جلوی زبانش را می‌گیرد.
_شهربانو تو کاملا مطمئنی الان سالگردِ سینا نیست؟
_بله دلان خانم جان اتفاقا چند روز پیش که کمدای طبقه پایین‌رو جمع و جور می‌کردم چند تا کارت از مراسم پارسال پیدا کردم شاهین خان مهمون دعوت کرده بودن، کارتا اضافه اومده بود می‌خواین برم بیارم؟
“انگار ته دلم را چنگ می‌زنند! مدرک علیه شاهین؟! یعنی شاهین برای اینکه مرا به ایران بازگرداند دروغ گفت و با احساساتم بازی کرد؟! به طرز عجیبی حالم دگرگون می‌شود. دلهره‌ آرامشم را مختل می‌کند، هر چه بیشتر فکر می‌کنم این شک و بددلی است که خوره‌ای می‌شود و مغزم را سوراخ می‌‌کند. نمی‌خواهم باور کنم اولین دروغ مردِ من اینگونه باشد!”
با دلی چرکین و گرفته به شاهین که آرام خوابیده نگاه می‌کنم، کاش آن حرف‌ها را از شهربانو نشنیده بودم. اولین بار است که هیچ میل و رغبتی برای خوابیدن کنار عشقم در خود نمی‌بینم.
حتی دلم می‌خواهد همین حالا بیدارش کنم و اعتراف بگیرم تا خیالم را راحت کند که تمام آن اشک‌هایی که برای برگزاری مراسم فرزندش می‌ریخت تا به ایران بیاییم دروغ و کلک نبوده.
سعی می‌کنم خود را قانع کنم، به خود نهیب می‌زنم؛ مرد من اهل نقش بازی کردن نیست، همسر من انقدر بزدل و ترسو نیست که پشت نقاب دروغ پنهان شود.

با این افکار ذره‌ای از امید و اعتماد از دست رفته‌ام را در خود بیدار می‌کنم و کنار چشم گرگی دراز می‌کشم. انگار تکان خوردن تخت هوشیارش می‌کند که نفس عمیق و پرصدایی می‌کشد.
سنگینی بازویش را دور شکمم می‌اندازد و مرا که پشت به او خوابیده‌ام به خود می‌چسباند، همراه با بوسه‌ای که بر برهنگی سرشانه‌ام می‌زند عطرش بینی‌ام را پر می‌کند و دوباره به خواب می‌رود.‌
سر و صدای میمنت و شهربانو در گوشم بیدارم می‌کند. برای منی که بعد از مدتها اولین شب را در این ویلا آن هم در اتاق شاهین صبح کرده‌ام در ابتدا کمی گیج کننده است. همین که پلک‌هایم می‌لرزند نگاه سوالی‌ام به دور و برم می‌افتد و از خود می‌پرسم اینجا کجاست؟
به آفتابی که در اتاق پهن شده می‌نگرم بیاد نمی‌آورم تا بحال این موقع از روز از خواب بیدار شده باشم. ساعت روی دیوار دوازده و ربع را نشان می‌دهد.
و همین‌که نگاهم روی پوستر عکس شاهین بر روی دیوار مقابلم می‌افتد تازه متوجه زمان و مکان می‌شوم. سر جایم غلت می‌زنم و با جای خالی شاهین مواجه می‌شوم که اصلا تعجب‌آور نیست.
_ببر از اون‌بر… ای بابا… آبجی میمنت جان قربونت برم تو بچرخ اون‌بر دیگه.
سر و صدای بلند شهربانو سوهانی می‌شود و روی اعصابم خط می‌اندازد.
“اوفی” می‌کنم و از اتاق بیرون می‌روم‌ و کلافه دست به کمر می‌گویم:
_وای چه خبره بابا، سرم رفت.
لحظه‌ای شهربانو و آبجی میمنت هاج و واج خیره‌ام بی‌حرکت می‌مانند. پیش قدم شدنِ هر دو آنها در سلام کردن خجالت زده‌ام می‌کند.
_علیک سلام، می‌شه بگین چیکار می‌کنید؟
شهربانو با لبخند همیشگی‌اش می‌گوید:
_ببخشید دلان خانم جان بیدارتون کردیم. اینارو شاهین خان گفتن بیاریم بالا.
از دیدن جعبه‌های بزرگ در راهرو می‌گویم:
_این جعبه‌ها چیه؟

آبجی میمینت در حالیکه یکی از جعبه‌ها را از سر راه برمی‌دارد می‌گوید:
_لباس عروستونه، چند روز پیش از خارج اوردن خانم.
بی‌درنگ در جعبه‌ را باز می‌کنم و شوکه به لباس عروس فوق‌العاده زیبایم چشم می‌دوزم. بالاتنه و آستین‌های سنگ‌دوزی شده‌اش به طرز عجیبی می‌درخشد‌. شهربانو ذوق زده چشمانش برق می‌زند:
_وای ماشالله، هزار الله اکبر چه لباس عروس قشنگی ایشالله سفید بخت بشین دلان خانم جان.
آبجی میمنت “الهی آمین” آرامی زیر لب نجوا می‌کند و می‌گوید:
_یه سری دیگه از وسایلتون توی این جعبه‌هاست.
آه از نهادم بلند می‌شود. همین را کم داشتم! هیچ از کارهای شاهین سر درنمی‌آورم و همین مرا از درون بهم می‌ریزد. ظاهرا فقط من هستم که در دل عزا می‌گیرم. انقدر عصبی هستم که هر چه سعی می‌کنم خوددار باشم تا به بی‌خبری‌ام پی نبرند بدتر می‌شود. لبخند مسخره‌ای می‌زنم و لباس را به جعبه‌اش باز می‌گردانم.
_باشه مرسی، بی‌زحمت جابجاشون کنید. خودش کجاست؟ شاهین‌رو می‌گم.
شهربانو زودتر جواب می‌دهد:
_صبح زود رفتن بیرون.
چوب‌خطش پر شده، فقط یک پله‌ی دیگر باقی مانده تا با دستان خودم خفه‌اش کنم. به طرف اتاق خوابمان پا تند کرده و در‌حالیکه حرص زده طول اتاق را قدم‌زنان طی می‌کنم شماره‌ی شاهین را می‌گیرم. پیش خود زیر لب خط و نشان می‌کشم:
_من یه حالی از تو بگیرم چشم گرگی، برای خودت می‌بُری و می‌دوزی دیگه آره؟!
“مشترک موردنظر در دسترس…”
کفرم را بر سر گوشی‌ام خالی می‌کنم و دوباره و دوباره شماره را می‌گیرم اما بی‌فایده است. سعی می‌کنم به خود مسلط باشم انگار کنترل همه چیز از دستم خارج شده‌‌. واضح است در عمل انجام شده قرار گرفته‌ام.
با هر بار غافلگیر شدنم احساس می‌‌کنم از آرزوهایم دور و دورتر می‌شوم. چیزی که ظاهرا برای شاهین بی‌ارزش است. تمام قول‌ و‌ قرارهایمان، مراسم عروسی در لوکس‌ترین هتل لندن، آماده شدنم برای شرکت در ویکتوریا سکرت، تدریسم در بزرگترین شرکت طراحی لباس نیویورک همه و همه قرار است دود شوند.

بیشتر از چهار ساعت می‌گذرد، گرسنه و تشنه روی تخت چمباتمه زده‌ام. دیگری نیازی به نقش بازی کردن نیست شهربانو متوجه حال خرابم شده. کنارم می‌نشیند و سینی غذا را روی زانو می‌گذارد.
_دلان خانم جان نگران نباشید، شاهین خان که بچه نیستن بالاخره میان دیگه، توروخدا یه لقمه غذا بخورید.
کلافه ابرو درهم می‌کشم.
_تو نمی‌دونی کجا رفته؟ با تلفنی چیزی حرف نزد؟
_نه والا فقط گفتن ظهر بسته‌های پستی‌رو جابجا کنیم.
کم‌کم دلشوره در دلم راه پیدا می‌کند.. “شاهین و این همه بی‌خیالی و بی‌مسئولیتی؟! امکان ندارد.”
از استرس و فشار زیاد قفسه‌ی سینه‌ام تیر می‌کشد.
_شهربانو آب، برام آب بیار.
_چشم خانم.
بسته‌ی داروهایم را از داخل کشو بیرون می‌کشم و دوباره چنگی به تلفنم می‌زنم و ایستاده شماره‌ی شاهین را می‌گیرم.
“دستگاه مشترک مورد نظر خاموش…‌”
نعره‌زنان گوشی را بروی تخت پرت می‌کنم و مستاصل لبه‌ی تخت می‌نشینم. کمر خم می‌کنم و سرم را پایین می‌گیرم. بغض کرده زیر لب می‌گویم:
_شاهین معلوم هست چیکار می‌کنی؟ لعنتی آخه کجایی؟
اشک در چشمانم حلقه می‌زند. دلم می‌خواهد یک دل سیر زار بزنم. “مثلا من تازه عروس این خانه هستم و از روز اول باید تنها بمانم.” بیخیال دارو می‌شوم، در یک تصمیم آنی لباس‌هایم را می‌پوشم و شالم را روی سر می‌اندازم. شهربانو با لیوان آب سر راهم سبز می‌شود.
_اِ..‌. کجا خانم؟
کیفم را روی شانه می‌اندازم و شارژ گوشی‌ام را چک می‌کنم.
_می‌رم یه کم هوا بخورم.
_دلان خانم قربونت برم من، شاهین خان تاکید کردن از خونه بیرون نرین. توروخدا شر درست می‌شه.
بند صندل‌های لژدارم را می‌بندم. آنقدر عصبی هستم که دنبال بهانه‌ای برای داد زدن باشم.
_من هر وقت، هر جا دلم بخواد می‌رم این‌رو به اربابتم بگو!

بیچاره شهربانو با رنگ پریده تقریبا لال می‌شود. قبل از اینکه از در بیرون بروم روی پاشنه می‌چرخم و بالاخره شجاعت به خرج می‌‌دهم و چیزی که از صبح خوره‌‌ی مغزم شده را با تردید به زبان می‌آورم.
_اون… کارت دعوتی که گفتی برای مراسم سینا دَم دسته؟
مستاصل با صورتی گرفته زمزمه می‌کند:
_بله خانم الان براتون میارم.
گرمم می‌شود، با آشفتگی چند لحظه‌ منتظرش می‌مانم تا بازمی‌گردد.
_بفرمائید فقط…
مهلت نمی‌دهم و بی‌درنگ کارت را از دستش چنگ می‌زنم و مردمک‌هایم به سرعت روی نوشته‌ها می‌لغزد:
“مراسم یادبود… سیناآرمان… از شما دعوت… ۵/۲۷… از ساعتِ..‌.”
چند بار با دقت تاریخ را می‌خوانم و اتاق دور سرم می‌چرخد. زیرلب تکرار می‌کنم:
_۵/۲۷! شاهین چرا؟!
نمی‌خواهم باور کنم اما وقتی با حقیقت روبرو می‌شوم جوری غصه‌ام می‌گیرد که تمام حرصم را بر سر کارت خالی می‌کنم و با خشمی که بمب درونم را هر ثانیه به نقطه‌ی انفجار نزدیک می‌کند در یک حرکت کارت را مچاله کرده، برروی زمین پرت می‌کنم و با قدم‌های بلند از اتاق بیرون می‌زنم. شهربانو دنبالم می‌آید.
_دلان خانم، تورومرگ من اینجوری نرید. شما شاهین‌خان رو نمی‌شناسید اگر بیاد ببینه رفتین…
ناگهان سر جا می‌ایستم. نگاهی در صورتش می‌اندازم و به حماقتم پوزخند می‌زنم “راست می‌گوید من شاهین را نمی‌شناسم!”
ساعت روی گوشی‌ام پنج و نیم عصر را نشان می‌دهد، متاسف سر تکان می‌دهم کنارش می‌زنم و بی‌توجه به عز و چز کردن‌هایش خشمگین از پله‌ها سرازیر می‌شوم.
نگهبان جلوی در با دیدنم از جایش برمی‌خیزد و به طرفم می‌آید مودبانه سلام می‌کند اما در جوابش تنها با سکوت قبل از اینکه بمن برسد تقریبا پا به فرار می‌گذارم.
_صبر کنید من باید…
“برو بابای” زیر لبی می‌گویم و از ویلا بیرون می‌زنم…

قاشق یکبارمصرف را در کاسه‌ی آش می‌زنم و بازی‌کنان محتویاتش را زیر و رو می‌کنم. بیرون آمدن و پَرسه زدن در خیابان‌ها دردهایم را دو چندان کرد، از دیدن دختر و پسرهای جوان که سرخوشانه دست در دست هم، شانه به شانه می‌روند غصه‌ام می‌گیرد و حقیقتا حس حسادتم را برمی‌انگیزد. دلم همان شاهینِ لندن را می‌خواهد.
بچه گربه‌ی چموشی به امید اینکه چیزی عایدش شود میومیوکنان دور پایم می‌چرخد، برایش چند قاشق آش در گوشه‌ی باغچه می‌ریزم، جلو می‌آید و بو می‌کشد و بالاخره می‌رود.
خنده‌کنان ته مانده‌ی ظرفم را داخل سطل زباله‌ی فلزی روبروی مغازه می‌ریزم که صدای دینگ گوشی‌ام بلند می‌شود. به امید خبری از شاهین به سرعت صفحه‌اش را نگاه می‌کنم.
_چه استقبال گرمی، دخترم دخترای قدیم.
بی‌درنگ دکمه‌ی تماس را می‌زنم و با بوق اول صدای علی در گوشی می‌پیچد.
_سلام چه عجب.
کوتاه می‌خندم و دست پیش می‌گیرم.
_عوضی‌رو باشا، مگه نگفتی هفته‌ی دیگه میای
قهقهه‌اش حالم را جا می‌آورد.
_می‌خوای برگردم؟
دور لبم را با دستمال پاک می‌کنم.
_پول تیکتت‌رو من نمی‌دما. بعدم نیای یه هفته خونه‌ی من چتر بشی، از این به بعدش خودت باید مراقب خودت باشی… کمی صدایم را نازک می‌کنم و با عشوه سر تکان می‌دهم:
_آخه می‌دونی؟ من دیگه متاهلم.
_بیا انقدر زحمت بکش بچه بزرگ کن آخرشم می‌گه برو سالمندان.
از خنده‌ی انفجاری‌ام چند نفر از پسرانِ عابرین پیاده‌رو سمتم سر می‌چرخانند و یکی از آنها لبخند معنی‌داری می‌زند.
_اتفاقا الان پشت در ویلام. بدو بیا استقبال بابات که بهم برمی‌خوره‌ها.
یکه خورده ابرو بالا می‌اندازم و لبخند پهنی می‌زنم.
_جدی؟ من بیرونم، تو برو توی خونه، نزدیکم الان میام.
“باشه” ای می‌گوید. همین‌که تماس را قطع می‌کنم برای اولین تاکسی دست تکان می‌دهم.
_مستقیم؟
دیدن علی بعد از یک روز پراسترس و پرغم آنقدر برایم غافلگیرکننده است که بی‌اراده بغض می‌کنم.

علی سر بسرم می‌گذارد.
_بــــه… تو هم یه چیزیت می‌شه‌ها. گریه‌هات‌رو نگه داشتی برای من؟
همراه با لبخند تلخم جام چشمانم پر می‌شود. خودش را روی مبل به طرفم می‌کشد. آرام نجوا می‌کند:
_چیزی شده؟ نکنه با شاهین…. به تندی به چپ و راست سر تکان می‌دهم. بازدمم را پر درد بیرون می‌فرستم.
_نه هنوز…
_اوه‌اوه، پس الان آرامشِ قبل از طوفانه!
محزون آرنجم را روی دسته‌ی مبل می‌گذارم و تکیه‌گاه پیشانی‌ام می‌کنم، انگشتانم را در موهایم فرو می‌برم.
_دلان؟ می‌خوای بهم بگی چی‌ شده؟
با تکان سرم جواب مثبتم را اعلام می‌کنم. بغضم را با آب دهانم فرو می‌دهم تا نفسم بالا بیاید.
_همش نقشه بود، برای اینکه من‌رو بیاره ایران. برای اینکه نمی‌خواست من لندن باشم، مدل باشم، کار کنم، پیشرفت کنم، مستقل باشم، برای خودم…
_صبر کن… صبر کن. تو مطمئنی؟
چهره‌ی دلخور و ماتم زده‌ام را مقابلش می‌گیرم، با یک حرکت شانه‌‌وار با انگشتانم موهایم را به بالا می‌فرستم.
_نه ولی می‌دونم دروغ گفت و دلیل دروغ گفتنش…
توجهش جلب می‌شود.
_چه دروغی؟
دوباره سنگینیِ بغض، ته صدایم را متزلزل می‌کند.
_همین‌که الان سالگرد سینا نیست.
انگشتانش را در هم گره می‌زند و تنش را جلو می‌کشد.
_گوش کن بنظر من پیش‌داوری نکن‌. اصلا چرا ازش دلیل دروغش‌رو نمی‌پرسی تا این‌همه خودخوری نکنی، هوم؟
از شنیدن صحبت شهربانو گوش‌هایم تیز می‌شود.
_داخل سالن نشستن دارن حرف می‌زنن…
به سرعت از جایم می‌پرم و به سالن انتظار می‌روم. ناگهان وحشت‌زده هین بلندی می‌کشم، دستم را جلوی دهانم می‌گیرم.
_شاهین؟!
با اخم به شهربانو می‌توپد:
_گفتم یواش حرف بزن تا برم سر و وضعم‌رو درست کنم.

 

شهربانو ببخشید زیرلبی می‌گوید و می‌رود.
_خدایا، چی شده!؟ با کی دعوات افتاده؟
_دلان آروم لطفا!
با خونسردی گوشی و ساعت بندفلزی‌اش را روی میز تلفن می‌گذارد. دست و پایم سِر می‌شود. ترسیده جلو می‌روم و فقط داد می‌زنم:
_علی؟
_بابا نترس حالم خوبه عزیزم.
صورتم از دیدن سر و صورت کبود و خونی‌اش جمع می‌شود. نگاهم که به شکاف کوچک کنار ابرویش می خورد چیزی نمانده پس بیفتم. صدای علی از پشت سرم می‌آید‌.
_چه خبره؟
ملتمسانه می‌گویم:
_علی توروخدا ببرش بیمارستان ابروش بخیه می‌خواد.
علی جلو می‌آید، چانه‌ی شاهین را می‌گیرد و چشمانش روی صورتش می‌چرخد. شاهین زودتر می‌گوید:
_شلوغش نکنید چند تا خراش سطحیه.
_اوف داداش چیکار کردی با خودت؟ نگفتم دعوا نکن؟!
شاهین اشاره‌ی نامحسوسی می‌زند که از دیدم پنهان نمی‌ماند. نگاه مشکوکم اول روی شاهین و بعد به علی باز می‌گردد.
_علی مگر تو خبر داشتی که…
هر دو فقط به یکدیگر زل می‌زنند. ته دلم خالی می‌شود.
_شماها چی‌رو دارین از من مخفی می‌کنید؟
شاهین “نوچ” ی می‌کند.
_چی‌رو دلان؟
از اینکه ساده فرضم کنند حرصم می‌گیرد. خیلی بر خود فشار می‌اورم تا از عصبانیت هوار نکشم. لب روی هم می‌فشارم و نفس‌های خشمگینم پره‌های بینی‌ام را باز و بسته می‌کند.
_شاهین خان، با تو بعدا مفصل حرف می‌زنم. فعلا با علی برید بیمارستان انقدرم سعی نکنید منو خر فرض کنید‌
شاهین با دستمالِ در مشتش خون جاری کنار شقیقه‌اش را پاک می‌کند.
_یا ابوالفضل! چی داری می‌گی؟! دلان عزیزم می‌گم چیزی نیست، نگران نباش.
فشارم می‌افتد.
_از صبح رفتی حالا با یقه‌ی پاره و سر تا پا خونی اومدی نگران نباشم؟

 

دیگر نمی‌توانم روی پا بند بمانم. با احساس حالت تهوع روی نزدیک‌ترین صندلی می‌نشینم.
_یکی می‌خواد به خودت برسه، صورتت عین گچ شده.
صدایش را بلند می‌کند:
_شهربانو، میمنت یکی یه لیوان آب‌قند بده دست دلان الان زنم از دستم می‌ره.
از دلرحمی‌ام عصبانیتم فروکش می‌کند اما همچنان دلخور می‌گویم:
_مزه نریز شاهین! می‌بینی علی؟ عین خیالش نیست! اقا از صبح گوشیش در دسترس نیست خودشم یه زنگ نمی‌زنه.
شهربانو لیوان آب قند را سمت شاهین می‌گیرد.
_بفرمائید آقا.
شاهین با چشم و ابرو اشاره‌ای به من می‌زند:
_بده دلان بخوره شاید از تلخی دربیاد.
شهربانو شانه‌ام را ماساژ می‌دهد.
_خدا مرگم بده، خیلی رنگ و روتون پریده دلان خانم جان.
لیوان آب قند را سرمی‌کشم.
_حداقل به محمد بگین بیاد چهارتا بخیه بزنه.
علی دست در جیب گوشی‌اش را چک می‌کند و در حالی‌که به طرف سالن می‌رود می‌گوید:
_اون ایران نیست. خودم الان میبرمش بیمارستان.
پوفی می‌کشم که بعد از چند ثانیه صدای آمدن پیامک به تلفن شاهین توجهم را جلب می‌کند.
اما راه افتادنِ شاهین به طرف سالن حس شَکم را برمی‌انگیزد. محتاطانه تا در پذیرایی دنبالش می‌روم. شاهین چیزی را از گوشی‌اش به علی نشان می‌دهد.
حالا دیگر مطمئنم چیزی را از من مخفی می‌کنند.‌
_از کی تاحالا دو نفر که بیخ گوش هم هستن با پیامک با هم حرف می زنن!؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *