خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتادو شش

رمان پرنسس/پارت هشتادو شش

“عشقم” را آنقدر شیرین و دلچسب می گوید که حقیقتا نمی توان بی جوابش گذاشت اما قبل اینکه به دوست داشتنم اعتراف کنم لب هایم به اسارت آتش لب هایش درآمده و با یک حرکت بر رویم خیمه می زند. و این شیرین ترین اسارت دنیاست.
***
تاج ظریف مملوء از نگین های ریز برلیان در زیر نورهای سالن چنان می درخشد که ناخودآگاه برقش توجه همه را به خود معطوف می کند. انتخاب شاهین است و به قول خودش امشب من ملکه اش می شوم.
وقتی میکاپ آرتیست تاج را روی موهایم ثابت می کند، طره ای نسبتا بزرگ از موهای تازه هایلایت شده ام را که با ظرافت تاب داده اند از پشت روی شانه ام می اندازد و لبخندی از سر رضایت می زند.
_خوشتون میاد؟
راضی از سبک آرایش اروپایی ام لب های سرخ مخملینم را روی هم می کشم، لبخند دندان نمایی می زنم و به تایید سر تکان می‌دهم.
_ممنون.
با ناز و طمانینه در حالیکه دامن لباسم را بالا می‌گیرم از جایم برمی‌خیزم. حس عجیبی دارم. دروغ نگویم بر روی ابرها سیر می‌کنم. بالاخره لحظه ی موعود نزدیک می‌شود و این ثانیه ها هستند که شتابان مرا به سمت عشق ابدی ام هول می‌دهند.
“مگر دل در دلم بند می‌ماند؟!” برای دیدن شاهین لحظه شماری می‌کنم و هر دقیقه در تصوراتم عکس العملش را درست در لحظه ای که مرا در لباس باشکوه عروسی ببیند مجسم می‌کنم.
گردنبند و گوشواره هایم را آویزان می کنم. زیباترین جواهراتی که در عمرم دیده ام براستی که بسیار خیره کننده و چشم‌نواز هستند. از آیینه رویا را می‌بینم که در رفت و آمد است.
او هم به عنوان نوعروسِ محمد، در لباس دنباله دار طلایی رنگش همچون شاه ماهی، بسیار زیبا و جذاب تر شده. خوب که دقت می‌کنم متوجه آشفتگی در صورت معصومش می‌شوم. مضطرب به نظر می‌رسد. سر تکان می‌دهم و ابروهایم به هم نزدیک می‌شوند.

‼️دوستان گلم قرار نیست پارتا پاک بشه خیالتون راحت، پس کپی نکنید‼️

_خوبی تو؟
با آن پاشنه های بلند به سختی راه می رود. با این‌حال با پریشانی قدم های بلندش را سمتم تند می‌کند، انگشتان ظریف و کشیده اش را میان دست دیگرش می‌فشارد.
_حلقه ها…!
قلبم در گلویم می زند.
_انگشترا چی؟!
مستاصل دستانش را در هوا تکان می‌دهد.
_نیست!
جولیا از آن طرف هین بلندی می‌کشد و با چشمانش گرد شده با آب و تاب می‌گوید:
_اصلا نشانه ی خوبی نیست. میگن بدشانسی میاره.
بی توجه به خرافه گویی اش سعی می‌کنم آرام باشم.
_خوب گشتی؟ توی کیف و وسایلت!
رنگ به رخسار ندارد. بی تاب دور خودش می‌چرخد و کیفش را می‌آورد.
_بیا خودت ببین!
پوفی می‌کنم و گوشی را برمی‌دارم.
_خیلی خب آروم باش، بذار یه زنگ به شاهین بزنم.
تماس که برقرار می‌شود صدای سرخوشانه اش در گوشی می‌پیچد:
_به‌به‌… عروس خانم.
_الو شاهین؟!
مهلت نمی دهد.
_ای آتیش پاره حالا دیگه تماس تصویری نمی گیری که نبینمت آره؟ می خوای دل من رو آب کنی بچه؟ من‌که یه ساعت دیگه می‌بینمت عشقم.
دلم می‌خواهد موهایم را بکَنم. تقریبا فریادزنان هول زده وسط حرفش می‌پرم.
_شاهین..‌‌. شاهین؟! یه اتفاق خیلی بد افتاده. تو الان کجایی؟
_من کجام؟ توی لباسام.
هم خنده ام می‌گیرد هم از عصبانیت دلم می‌خواهد جیغ بزنم.
_مسخره، توروخدا مزه نریز. حلقه ها گم شده.
متعجب تکرار می‌کند:
_حلقه ها گم شده؟! چجوری گم شده؟
بلافاصله صدای محمد را از پشت تلفن می‌شنوم که با صدای بلندی می‌گوید:
_حلقه ها پیش منه، سکته نکن عمو جون.
نفس راحتی می‌کشم، گوشی را کمی از دهانم دور نگه می‌دارم و با اشاره به رویا می‌گویم:
_دست محمده.
رویا ذوق زده “خداروشکرِ” از ته دلی می گوید و بالاپایین می پرد.

رویا ذوق زده “خداروشکر” از ته دلی می گوید و بالاپایین می پرد. صدای پاشنه‌هایش که در سالن می‌پیچد خنده‌ام می‌گیرد و با چشم و ابرو اشاره می‌زنم مواظب باشد سُر نخورد.
برایم بوسی در هوا می‌فرستد و با حرکات موزون قر می‌دهد و می‌رود. گوشی را به گوشم می‌چسبانم و به شاهین می‌گویم:
_بگو زهرمار عمو جون! با رویا سکته رو زدیم.
شاهین به روش خودش پیغامم را به محمد انتقال می‌دهد.
_می‌گه زهرمار! رویا مُرد داداش تسلیت.
محمد به شوخی می‌گوید:
_بمیری عوضی از خودت مایه بذار گوسفند.
از صدای “آخِ” بلند شاهین و انتشار خنده های بلند آنها استرسم فراموشم می‌شود و عصبانیتم فروکش می‌کند. از این طرف سعی می‌کنم صدایم را به گوش محمد برسانم:
_اوی عمو شوهر من رو نکشی! بذار یه امشب بگذره؛ بعد‌.
صدای ضعیف و کمی مبهم شاهین را از میان قهقهه‌هایش به زور می‌شنوم. طوری که گویی گوشی را به دهانش چسبانده باشد.
_انگار تو بیشتر از من برای امشب عجله داریا.
از شرم به سرعت گونه هایم داغ می‌شوند. سرزنش‌گر می‌گویم:
_ای وای شاهین؟! دیوونه محمد می‌شنوه.
_ای جونم، خانمم چه با‌حیا شده. نترس عشقم بزغاله رفته علف بخوره. حالا یه عکس بده از خودت ببینم مادموازل چی ساخته برام؟
می‌خندم.
_عمرا، برو روت رو کم کن.
رویا از چهارچوب در سرش را داخل می‌آورد و اشاره می‌زند که وقت رفتن است.
_خب دیگه عشقم، اومدن دنبالم خیلی زود میام اونجا تصویر زندم رو می‌بینی.
_اِ… چه زود اومدن دنبالت! این محمدم هیچ‌چیش به آدم نرفته ها. آخرش با این سورپرایزش دیوونمون می‌کنه.
با خنده به تایید می‌گویم:
_آی گفتیا، این بشر دقیقا یه تختش کمه.
و هر دو زیر خنده می‌زنیم. با شیطنت و لحنی کشیده داد می‌زنم:
_فعلا… خدافظ.

_باشه عزیزم مراقب خودت باش فقط گوشیت رو فراموش نکنی، من بهت‌‌‌‌‌‌ زنگ می‌زنم بعدش…
رویا که حالا وارد اتاق شده تقریبا بال بال می‌زند تا عجله کنم. بدون اینکه جمله‌ی آخر شاهین را بفهمم با خداحافظی‌ام گوشی را قطع می‌کنم.
_چی می‌گی آخه؟ اومدم دیگه.
نگاهش را که دنبال می‌کنم می‌بینم دو مرد قوی هیکل و بسیار شیک، رسمی، کت و شلوار پوشیده و کراوات زده داخل می‌آیند.
چهره‌هایشان خشن نیست اما از جبروت خاصی برخوردارند. یکی از آنها که چشمان عسلی روشنی دارد و بالای ابرویش جای شکستگی و بخیه به وضوح به چشم می‌خورد جلو می‌آید و خیلی جدی می‌گوید:
_خانم فِرا، لطفا همراه ما بیاین.
هیجان، بطور ناگهانی در کل تنم به جریان می‌افتد زیرا که می‌دانم شمارش معکوس برای کشف سورپرایز محمد نزدیک است. دامن لباسم را بالا می‌گیرم، قبل از رفتن، باری دیگر رویا درآغوشم می‌کشد و دلنشین می‌گوید:
_عزیزدلم واقعا مثل پرنسسا شدی بازم برات آرزوی خوشبختی می‌کنم.
گونه‌ام را که می‌بوسد چشمکی به‌رویش می‌زنم. _می‌بینمت.
همراه دو مرد وارد آسانسور شده و از در پشتی خارج می‌شویم. نمی‌دانم این حجم از هیجان عادی است که منجربه سرد و انقباض سرانگشتانم می‌شود!
به طرف پارکینگ می‌رویم. مردی کنار درِ ماشین لیموزین مشکی رنگِ لوکسِ گران‌قیمتی در انتظار ما ایستاده، با دیدنمان در ماشین را باز می‌کند و سوار می‌شویم. به محض اینکه در ماشین بسته می‌شود مردی که کنارم نشسته چشم‌بندی به دستم می‌دهد.
_لطفا این رو روی چشماتون ببندین.
گیج می‌شوم و کمی مضطرب!
_این کار لازمه؟!
لبخند ملیحش بیشتر شبیه به پوزخند است.
_بله لطفا.
“ته دلم فحش کشداری حواله‌ی محمد می‌کنم.” اولین تپش‌های مستاصل قلبم شروع به کوبیدن می‌کند. نگاهم سمت مرد دیگری که روبرویم نشسته می‌رود.

نگاهم سمت مرد دیگری که روبرویم نشسته می‌رود. از صورت خنثی و خالی از هر نوع واکنشش هیچ چیز نمی توان خواند. به خود دلداری می‌دهم:
“اینا از طرف محمد اومدن دنبالت، پس نگران نباش هیچ خطری تهدیدت نمی‌کنه، یالا دیگه چشم‌بندرو ببند با فکرای منحرفت سورپرایزرو خراب نکن!”
با این وجود باز هم تکاپوی قلبم آرام نمی‌گیرد و من با شک و تردید چشم‌بند را می‌بندم. تازه ماشین راه می‌افتد که صدای زنگ گوشی‌ام از داخل کیف دستی کوچکم بلند می‌شود.
_صدای گوشی منه.
ناگهان کسی کیف را از دستم چنگ می‌زند، جیغ کوتاهم فضای ماشین را پر می‌کند.
_چیکار می‌کنید؟!
چنان وحشت می‌کنم که درجا از نوک زبان تا ته گلویم خشک می‌شود. قبل از اینکه دستم به طرف چشم‌بندم برود، دستی محکم دو دستم را مشت می‌کند. جیغ دومم تبدیل به فریادی معترض می‌شود.
_ولم کنید، شما کی هستین؟!
پیچیدن چسب دور مچ دستم همچون تاری که طعمه را به دام انداخته اجازه ی هر نوع حرکتی را از من ساقط می‌کند. سرجا تکان می‌خورم و داد و هوار راه می‌اندازم. نیم‌خیز می‌شوم.
_عوضیا شماها کی هستین؟! از طرف کی اومدین؟
بازویم وحشیانه به عقب کشیده می‌شود و فریاد خشمگینِ مرد پرده ی گوشم را هدف می‌گیرد:
_بشین سر جات!
نه فقط چانه و صدایم بلکه تمام تنم به طرز واضحی متزلزل می‌شود طوری‌که انگار تمامم بیچارگی‌ام را فریاد می‌زند. با احساس جسمی کنار پهلویم می‌فهمم که کارم تمام است.
_اگر می‌خوای زنده بمونی پس خفه شو.
آب دهانم را پر صدا قورت می‌دهم و اشک چشمانم را پر می‌کند. به التماس می‌افتم: _خواهش می‌کنم! باور کنید شما من‌رو اشتباه گرفتین، من امروز عروسیمه، توروخدا رحم کنید هرچقدر پول بخواین بهتون می‌دم توروخدا ولم کنید.

دیگر نمی‌توانم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم و شیون می‌زنم:
_ولم کنید.
دو مرد به فرانسوی با هم حرف می‌زنند و با گیجی سرم به سمت صداها می‌چرخد. تا زمانی‌که در ماشین هستیم آنقدر ضجه می‌زنم و التماس می‌کنم که حس می‌کنم گلویم پاره می‌شود اما بی‌فایده است حتی دیگر تهدیدم هم نمی‌کنند گویی همه گوش‌ها بسته شده باشد.
کم‌کم سعی می‌کنم هوش و حواسم را جمع کنم تا راهی بیابم ولی داغون‌تر از آن هستم که مغز مفلوجم کار کند. مسیر طولانی را طی می‌کنیم و تمام مدت به بخت سیاه خود لعنت می‌فرستم، به یاد حرف جولیا می‌افتم که گفت: “گم شدن حلقه‌ها نشانه‌ی خوبی نیست!”
بعد یاد محمد می‌افتم که سورپرایزش را به رخم می‌کشید، مدام از خود می‌پرسم “محمد چرا باید با من اینکار را بکند؟!”
بعد با ناباوری در ذهنم به خود تلقین می‌کنم
“کار محمد نیست! محمد نمی‌تونه انقدر پست باشه.”
به محض اینکه ماشین متوقف می‌شود دستی به دور بازویم حلقه شده و همینطور که کشان‌کشان از ماشین پیاده‌ام می‌کند دست دیگری از پشت چنان هولم می‌دهد که لباس عروسی که با هزار امید و آرزو برای خود انتخاب کرده‌ بودم زیر پایم می‌آید و به طرز بدی سکندری خورده و با زانو به زمین می‌خورم.
آخ بلندم به هوا می‌رود. سر زانویم می‌سوزد و با درد نبض می‌گیرد. اینبار دو دست زیر بغلم را گرفته و با یه حرکت از زمین جدایم می‌کنند.
_راه بیفت!
رفتار سخت و خشنش فلاکتم را بیشتر بر سرم می‌کوباند. درد دارم، نمی‌توانم زانویم را راست کنم. من همان دختری هستم که برای کوچکترین چیزها آنقدر شاهین نازم را می‌کشید و بوسه‌ بارانم می‌کرد تا به هدفش می‌رسید.

چشمانم را محکم روی هم می‌فشارم و چشمه‌ی اشکم بیشتر و بیشتر می‌جوشد. با قلبی آکنده از درد و به خون نشسته به شاهین فکر می‌کنم، به عشقی که ناکام ماند و به فنا رفت، به طلایی‌های چشم گرگی‌ام که می‌دانم هم‌اکنون به راهِ رفتنم خشک خواهد شد و شاید تا ابد در آرزوی دیدار دوباره‌ی یکدیگر بمانیم.
اشک‌هایم بی‌وقفه می‌ریزند و هق می‌زنم. انگار راه گلویم را گره زده‌اند که نفسم بالا نمی‌آید.
“نمی‌دانم قرار است چه بلایی سرم بیاورند، هر لحظه منتظر اتفاق بدی هستم‌. فقط دعا می‌کنم و از خدا می‌خواهم اگر قرار است مورد تجاوز قرار بگیرم پیش از آن بمیرم.”
از باد سردی که تورِ بلند روی موهایم را با خود به حرکت درمی‌آورد حس می‌کنم احتمالا در محوطه‌ای باز باشیم. تمام ذهنم درگیر فرصتی برای فرار است و مطمئنم اگر در فضای بسته‌ای زندانی‌ شوم دیگر راه نجاتی نیست.
شش دانگ حواسم را معطوف صداهای اطرافم می‌کنم. قدم‌هایی که پابه‌پایم برداشته می‌شوند. کمی که می‌رویم بالاخره می‌ایستیم. با سرکشی خود را تکان می‌دهم.
_اینجا کجاست؟ من‌رو کجا اوردین لعنتیا؟!
اما فقط سکوت است و سکوت؛ خوفناک و دلهره‌آور! کمی بعد صدای کفش‌هایی سکوت را درهم می‌شکند، صدای پاشنه‌ی کفش‌هایی زنانه که تا نزدیکم می‌آید.
حضور یک زن را در مقابلم احساس می‌کنم. پیچیدن عطر زنانه‌اش در مجاری تنفسی‌ام شَکم را به یقین تبدیل می‌کند.
سرم را که بالا می‌گیرم چنان کشیده‌ای سمت چپ صورتم را به آتش می‌کشاند که شیری که از مادر خورده‌ام را پس می‌آورم. شوریِ خون دهانم را پُر می‌کند اما مغرورانه دستانم را مشت می‌کنم و هیچ نمی‌گویم و به جای آن آب دهانم را با حرص و با تمام قدرت به امید اینکه صورتش را به گند بکشد بیرون می‌اندازم.

هیچ نمی‌گویم و به جای آن آب دهانم را با حرص و با تمام قدرت به امید اینکه صورتش را به گند بکشد بیرون می‌اندازم. همین کفری‌اش می‌کند که سیلی دوم را محکم‌تر می‌زند، و سوم را و چهارم را.‌‌..
بی وقفه و پشت سر هم بر صورتم می‌کوبد و هر بار صدای ناله ام بلندتر می‌شود. با اینکه بازوانم را محکم چسبیده‌اند و مانع حرکتم هستند باز هم با افسارگسیختگی تقلا می‌کنم تا به این زن حمله کنم. آن خوی وحشی‌ام بیدار می‌شود و حالا دیگر ماده گرگِ زخمی هستم که با خشم فریاد می‌زند:
_ای هرزه‌ی ترسو اگر جرات داری دستام‌رو باز کن تا بهت نشون بدم با کی طرفی!
تمام سر و صورتم داغ است و پوستم به سوزش می‌افتد اما برایم مهم است در برابر همجنسِ خود مقاومت کنم. جاری شدن خون از بینی و کنار لبم را روی صورتم حس می‌کنم. خنده‌ی مستانه و شیطانی‌اش جَری‌ترم می‌کند.
_دستات‌رو باز کنم چیکار می‌کنی مثلا؟ با قیچی بهم حمله می‌کنی؟
دوزاری‌ام می‌افتد! در چشم برهم زدنی تمام تکه‌های پازل ذهن بهم ریخته‌‌ام کنار هم چیده می‌شوند و حالا به پاسخ بخش بزرگی از سوالاتم می‌رسم. صدایش را به خوبی تشخیص می‌دهم و همین باعث می‌شود از تعجب شاخ دربیاورم!
“آخر یک زن تا چه حد می‌تواند پَست و رذل باشد؟!”
از میان دندان‌های چفت شده با خشم و نفرت داد می‌زنم:
_لیزای عوضی! پس بالاخره از توی آخورت بیرون اومدی و داری پارس می‌کنی ترسو؟ حالا فهمیدم توی بیمارستانم تو بودی که اومدی سراغم، قاتل روانی!
از حرص خوردنم لذت می‌برد و بلندتر می‌خندد، ناگهان چشم‌بند از روی چشمانم برداشته می‌شود. همین که پلک می‌گشایم با چهره‌ی جدیدی از لیزا مواجه می‌شوم.
صورتی برنز و موهای مشکی پرکلاغی که حدس می‌زنم کلاهگیس باشد، حتی چشمانش را لنز مشکی گذاشته. اینبار این من هستم که عمدا میان خنده‌ی حرص‌دربیارم می‌گویم:
_چقدر چهره‌ی جدیدت بهت میاد، دقیقا به شخصیت اصلیت نزدیک شدی.

چشمانش بازتر شده و گوشه‌ی ابرویش مغرورانه بالا می‌رود، یکدفعه با انزجار کلامم را به زبان می‌آورم و سرتاپایش را به لجن می‌کشم.
_حالا دیگه… یک… میمونِ به تمام معنی شدی!
و بدنبالش از قهقه‌ام سرم به عقب می‌رود که ناگهان به طرفم حمله می‌کند و گلویم را با فشار به چنگال می‌گیرد.
_خفه… شو…! تیکه‌تیکت می‌کنم تا بفهمی پیش من زبون‌درازی نکنی.
نفسم بالا نمی‌آید! از فشار بدی که روی سرم حس می‌کنم انگار سرم را زیر سنگ بزرگی گذاشته باشند. عضلاتم منقبض می‌شوند و بعد تمام تنم سست و بی‌حس طوریکه توانایی همان حرکات و تقلاهای قبل را هم از دست می‌دهم‌ و خون در رگ‌هایم یخ می‌بندد با ضرب به عقب پرتم می‌کند. نفس‌های عمیقم ریه‌هایم را پر می‌کنند و آنقدر سرفه می‌زنم که تا مرز پارگی گلویم می‌روم.
_قبل از اینکه بمیری باید زجرکش بشی تا تقاص اون زخم قیچی‌رو پس بدی! ببرینش!
نفرت کلامش ریشه‌های ترس را درونم می‌دواند و می‌دانم این زن رحم ندارد! شدت سرفه‌هایم به قدری است که جانِ قدم برداشتن را از پاهایم صلب می‌کند.
حتی چشمانم تار شده و انگار دیگر قادر به دیدن نیستم، فقط تنِ بی‌جانم را می‌کشند و با خود می‌برند. وقتی هوش و حواسم بازمی‌گردد خود را روی صندلی با دست و پاهای بسته می‌یابم. و یک اتاق بزرگ و کاملا خالی.
در باز می‌شود و لیزا گوشی به دست داخل می‌شود. عصبی است و صورتش سرخ. همین‌که نگاهش را در مردمک‌هایم قفل می‌کند قسم می‌خورم خود شیطان روبرویم ایستاده، شیطانی که از چشمانش خون می‌بارد. فریادش در اتاق می‌پیچد:
_بهتره پیدات بشه اگر می‌خوای قبل از مردنش ببینیش!
چند ثانیه بعد گوشی را جلوی دهانم می‌گیرد و وحشیانه موهایم را از پشت چنگ می‌زند.
_حرف بزن!

_حرف بزن!
صورتم از درد ناگهانی جمع می‌شود اما ناله‌ام را در گلو خفه می‌کنم، با ابروهایی درهم گره خورده چشمانم را می‌بندم و همین‌که لای پلکم باز فاصله می‌افتد نگاهم روی خالکوبی مچ دستش می‌نشیند و از حرص در خود می‌سوزم. “خالکوبی لعنتی‌اش!”
حالا یادم می‌آید، روزی که برای خالکوبی رفته بودیم لیزا همین طرح را انتخاب کرده بود، اما چون فرصت نبود، قرار شد بعد انجامش دهد به همین دلیل نتوانستم این زن پلید را از روی خالکوبی مچ دستش در بیمارستان شناسایی کنم. با شدت بیشتری موهایم را می‌کشد، داد می‌زند:
_دِ حرف بزن دیگه!
جیغ می‌کشم، احساس می‌کنم پوست سرم کَنده شده. از درد اشک در چشمانم جمع می‌شود. نمی‌دانم دقیقا مخاطب پشت تلفن چه کسی است فقط می‌نالم:
_شاهین…؟! محمد…؟!
و ناگهان سدِ عظیم بغضم از بدبختی‌ام درهم می‌شکند و نمی‌توانم بگویم که “هرگز سراغم نیایید” زیرا نمی‌خواهم به تنها عشق زندگی‌ام آسیبی برسد! رهایم می‌کند و گوشی را کنار گوشش می‌گیرد.
_حالا باورت شد؟!
نگاه شرورانه‌اش را ریز می‌کند:
_قسم می‌خورم اگر فقط احساس کنم پای پلیس‌رو وسط کشیدی سرش‌رو برات کادو می‌فرستم.
تنم می‌لرزد می‌دانم که این کار را می‌کند اما خودم را برای مرگ آماده می‌کنم. تلفن را قطع می‌کند و چانه‌ام را مشت می‌کند. لبخند چندشی می زند:
_می‌دونستم که به دردم می‌خوری.
حرصم می‌گیرد اما سعی می‌کنم به خود مسلط باشم نمی‌خواهم تا آخرین لحظه ناامید شوم. قبل از اینکه برود می‌پرسم:
_کارِ تو بود درسته؟ آتیش‌سوزی سالن فشن‌شورو می‌گم.
با لبخند خاصی سر کج می‌کند و تای ابرو بالا می‌اندازد.
_نه…! خوشم اومد. حق با الک بود، تو دختر باهوشی هستی. اما می‌دونی ایرادش چیه؟

جلو می‌آید و کمر خم می‌کند طوریکه صورتش مماس با صورتم قرار گیرد. چنگی به یقه‌ی حریرِگیپوردوزی شده‌‌ام می‌زند و تنم را بالا می‌کشد، قلبم از طرز نگاهش مضطرب می‌کوبد! هر کلمه را محکم و پرنفرت در صورتم بر زبان می‌آورد.
_ایرادش اینه که… من اصلا از آدمای باهوش و موفق خوشم نمیاد!
دندان روی هم می‌سایم، نفس‌های پرحرص و عصبی‌ام سینه‌ام را بالاپایین می‌برد! با خشمی که در وجودم همچون آتشفشانِ رو به انفجاری مهیب است می‌غرم:
_پست! حسودِ بدخت! تو نه تنها یه دزدِ کلاهبرداری بلکه یه موجودِ کثیفی!
پژواک خنده‌های شیطانی‌اش همه جا منتشر می‌شود. از عصبانیت تنم به رعشه می‌افتد. فریاد می‌زنم:
_چی از جون من می‌خوای؟!
_جونت‌رو!
و ناغافل با زانو چنان ضربه‌ی محکمی به شکمم می‌زند که گویی تمام دل و روده‌ام در دهانم می‌ریزد. فریاد مظلومانه‌ی پررنجم به گوش فلک می‌رسد،
اما قبل از اینکه رهایم کند با تمام قدرت با اسلحه‌‌ی در دستش به شقیقه‌ام می‌کوبد، صدای بدی در سرم می‌پیچد و قبل از اینکه دردی که در سرتا پایم نشسته را هضم کنم چند متر آن‌ طرف‌تر بر زمین سرد با ضرب پرت می‌شوم.
با احساس حرکت ملایم و گرمای مایعی روی پیشانی و بینی‌ام می‌فهمم شقیقه‌ام شکاف بدی برداشته که اینگونه خون بر صورتم جاری است.
از پشت پرده‌ی دیدگان تارم کفش‌های لیزا را می‌بینم که به طرف در دور می‌شوند. گیج و داغون‌تر از آنم که بتوانم در مقابل افتادن بی‌اراده‌ی پلک‌هایم روی هم مقاومت کنم.
_دلان…؟! دلان…؟!
این صدای آشنایی است که در میان عالم نیمه‌هوشیارم مدام می‌شنوم و دلم می‌خواهد از خود، واکنشی نشان دهم اما خیلی بی‌رمقم. دستانم از بند آزاد می‌شود، پاهایم هم همینطور. پایین گوشم پچ می‌زند و بارها و بارها تنِ سستم را تکان می‌دهد و نامم را می‌خواند.

_دلان…؟! صدام‌رو می‌شنوی؟ خدای من… اون حیوون چه بلایی سرت اورده؟! توروخدا چشمات‌رو باز کن!
چند ضربه به صورتم کار خودش را می‌کند و کم‌کم پلک‌های سنگینم باز می‌شوند. در نگاه اول همه جا زیادی گنگ و تاریک است.
_بیدار شو زودباش دختر وقت نداریم.
همین‌‌که مردمک‌هایم تا روی صورتش بالا می‌آید وحشت‌زده با چشمان گشاد “هین” بلندی می‌کشم و تا یک قدمیِ مرزِ سکته می‌روم، از چیزی که می‌بینم چنان می‌هراسم که درجا دهانم چوب می‌شود، بی‌اراده خود را عقب می‌کشم و می‌خواهم تا جان دارم فقط جیغ بزنم که دستش دهانم را سفت می‌چسبد. کنار گوشم نجوا می‌کند:
_هیس…! منم بابا… نترس روح ندیدی، باید گردنِ اون محمد بیشعور رو بشکنم با این سورپرایزِ احمقانش. یه وقت جیغ نزنی که جفتمون بدبخت می‌شیم.
همچنان شوکه با نگاهی از حدقه بیرون زده فقط خیره‌ی صورتش می‌مانم. صدای قلب به تکاپو افتاده‌ام در گوش‌هایم می‌پیچد.
“خدایا یعنی واقعا من بیهوشم و دارم خواب می‌بینم؟”
اتاق تاریک است اما انعکاسِ نور از نورگیرِ سقف آنقدری هست که بتوانم فرق بین خواب و بیداری یا تفاوت روح و انسانِ زنده را تشخیص دهم. ناباورانه مچ دستش را می‌گیرم و از جلوی دهانم پایین می‌کشم.
با لب‌های نیمه باز خوب و دقیق براندازش می‌کنم. عجب احساسات درهم‌پیچیده‌ی مزخرفی؛ ترس و وحشت، تعجب و ناباوری و…‌ اشک و شادی! کم‌کم مغزم فرمان بر تحریک غدد اشکی‌ام می‌دهد. بازور، نامطمئن بالاخره اسمش را بر زبانم جاری می‌کنم.
_عَ…لی!؟
مردد سر به چپ و راست تکان می‌دهم، هنوز هم تصور می‌کنم غرق در رویاهایم هستم. اما انگار او ماه‌ها منتظر این لحظه بوده که با همین یک کلمه اشک‌هایش را رها می‌کند.
_آره، منم علی!

اما انگار او ماه‌ها منتظر این لحظه بوده که با همین یک کلمه اشک‌هایش را رها می‌کند.
_آره، منم علی! همون نامردی که مجبور شد تنهات بذاره. خدا می‌دونه که چقدر دلم برات تنگ شده بود بچّه!
بی‌هوا در آغوشم می‌کشد و حصار دستانش را تنگ می‌کند.
“بچّه!” زهرخندی گوشه‌ی لبم را کش می‌آورد، بغض کرده مانند گذشته سربسرش می‌گذارم:
_علی بابا؟!
از بغلش جدایم می‌کند و با دستانش صورتم را قاب می‌گیرند.
_بذار خوب نگاهت کنم سرتقِ بابا.
دو سمت تور روی موهایم را در دست می‌گیرد.
_یه فرشته‌ی پاک توی لباس عروس. همیشه می‌دونستم توی لباس عروس خیلی زیبا می‌شی.
جامِ چشمان پرآبمان در هم گره می‌خورند و با زبان اشکِ خود از زخم‌ها و دلتنگی‌هایمان برای هم می‌گوییم. آنقدر اشک می‌ریزم که نفسم بالا نمی‌آید بی‌اراده هوا را از راه دهان می‌بلعم.
تا لمسش نکنم آرام نمی‌گیرم. دستم را به گونه‌اش می‌کشم‌. “خدای من، واقعی است! این مرد نه روح است، نه خواب، و نه توهم. این خودِ علی است.”
به شیرینیِ گذشته آرام می‌خندد.
_باورت شد؟
_چطور ممکنه؟! به‌من گفتن تو‌…
“چه اهمیتی دارد؟! انقدر آن روزها تلخ بود که نمی‌خواهم ادامه‌اش را برزبان بیاورم.”
_می‌گم برات، فعلا باید تا نیومدن از اینجا بریم.
و دنباله‌ی بلندِ دامنم را دور کمرم گره می‌زند.
_آخه چطوری؟! لیزا اسلحه داره، معلوم نیست اون بیرون چند تا نره‌غول نگهبانی می‌دن.
نیم‌خیز شده، شانه‌هایم را می‌گیرد.
_به من اعتماد کن. من اینجارو عین کف دستم بلدم. اون بیرونم به زودی همه چی حل می‌شه.
دماغم را بالا می‌کشم.
_علی؟! آخه چرا اومدی اینجا!؟ اگر خدایی نکرده اتفاقی برات بیفته ایندفعه دیگه من می‌میرم.
_هیس…! دیگه این حرفارو نزن خب؟ می‌برمت، هر طور شده نجاتت می‌دم حتی اگر به قیمت جونِ خودم تموم بشه نمی‌ذارم بهت آسیب برسه. با هم از اینجا می‌ریم و قول می‌دم همه چی درست می‌شه.

 

_علی؟! آخه چرا اومدی اینجا!؟ اگر خدایی نکرده اتفاقی برات بیفته ایندفعه دیگه من می‌میرم.
_هیس…! دیگه این حرفارو نزن خب؟ می‌برمت، هر طور شده نجاتت می‌دم حتی اگر به قیمت جونِ خودم تموم بشه نمی‌ذارم بهت آسیب برسه. با هم از اینجا می‌ریم و قول می‌دم همه چی درست می‌شه.
کمکم می‌کند از جایم برخیزم.
_می‌تونی راه بری؟ هوم؟
به تندی سرم را به معنی “آره” بالاپایین می‌کنم. دستم را می‌کشد، جانبِ نورگیر سقف می‌رویم.
_زود باش، عجله کن دلان.
مستاصل به ارتفاع بلند سقف نگاه می‌کنم.
_نمی‌شه، من نمی‌تونم!
زیر نورگیر می‌ایستیم. سعی دارد هر طور شده قانعم کند تا استرس را از خود دور کنم.
_خیلی خب، گوش کن تو می‌تونی یعنی باید بتونی می‌فهمی؟ ما شانس دیگه‌ای نداریم.
اشک‌هایم مجال نمی‌دهد. سرم را به سینه می‌گیرد، چندین بوسه بر پیشانی و صورتم می‌زند.
_گریه نکن عزیزم، من مواظبتم. مثل همیشه نمی‌ذارم برات اتفاقی بیفته فقط به حرفام گوش بده.
میان هق هقم سرم را بالا می‌گیرم.
_علی؟!
_هیس! به پایین نگاه نکن، من برات قلاب می‌گیرم تو باید مثل پله بری بالا، یک پات‌رو بذاری روی شونم و از لبه‌ی نورگیر بگیری و خودت‌رو بالا بکشی. فهمیدی؟ فقط وقتی اون بالا رسیدی یه لحظه‌م معطل نکن باید فرار کنی گوش می‌دی؟
با دلشوره و استرس عجیبی که از لحنش به جانم می‌افتد دلم گواهی بدی می‌دهد. کف دستانش را در هم قفل می‌کند و برایم قلاب می‌گیرد.
_پس تو چی می‌شی؟ چجوری میای بالا؟
_نگران نباش، اون با من کاری نداره فعلا می‌خواد از طریق تو اذیتم کنه.‌
نگاهم گشاد و نگران می‌شود‌. دستش را می‌چسبم. نفس می‌گیرم. چانه‌ام متزلزل و صدایم از ته گلویم می‌شکند.
_تو می‌خوای اینجا بمونی!؟ گفتی که با هم می‌ریم، من دیگه بدون تو جایی نمی‌رم.
کلافه دستی بر پشت گردنش می‌کشد و با لحنی پرالتماس می‌گوید:
_محض رضای خدا یکبارم بدون بحث به حرف من گوش بده و کاری که ازت می‌خوام‌رو انجام بده. عجله کن نمی‌خوام برات اتفاقی بیفته!

 

چیزی در چشمانش می‌بینم که به ناچار کفش‌هایم را از پا می‌کَنم. بالاخره با هزار جون کَندن و کمکِ علی دستانم را به نورگیر می‌رسانم‌، پاهایم می‌لرزند.
علی کمرم را نگه می‌دارد و مرا به طرف بالا هول می‌دهد. فشار تمام وزنم را روی شانه‌هایش تحمل می‌کند و با آخرین تلاشش موفق می‌شوم از آن زندان فرار کنم.
_آفرین دخترِخوب چیزی نمونده.
همین‌که خود را به روی پشت بام می‌رسانم سردرگم به دور خود می‌چرخم. این بالا در دلِ تاریکی شب همه چیز در سکوت مطلق و وَهم‌انگیزی فرو رفته.
تا چشم کار می‌کند جنگل است و در فاصله‌ی خیلی دوری چند خانه دیده می‌شود. از سرما پنجه‌های مشت شده‌ام را زیرِ بغل می‌زنم، سرم را پایین می‌برم.
_علی؟!
کمی بیشتر خم می‌شوم و زانو می‌‌زنم.
_علی کجایی؟
“خدای من! نه می‌بینمش نه صدایش را می‌شنوم.”
صدایم را بلندتر می‌کنم و تا نیم‌تنه خودم را داخل می‌کشم.
_علی توروخدا جواب بده دارم می‌ترسم.
ناگهان اتاق روشن می‌شود. صدای لیزا در اتاق می‌پیچد.
_راه بیفت!
بی‌اختیار جیغ می‌کشم:
_علی؟!
و وحشت‌زده از نورگیر فاصله می‌گیرم طوریکه فقط تا حدودی می‌توانم داخل را ببینم. دیدنِ اسلحه‌ای که زیر گلوی علی را نشانه رفته بند دلم را پاره می‌کند. تنم کوره‌ای از آتش و عرق سرد بر تیره‌ی پشتم سرازیر می‌شود. علی به فارسی فریاد می‌زند:
_دلان فرار کن دختر، فرار کن!
لیزا یقه‌ی علی را مشت کرده و در تیرراس دیدم با صدای بلند تهدید می‌کند:
_گم‌شو پایین، حالا…! وگرنه جلوی چشمات می‌کشمش!
با درد ضجه می‌زنم:
_نه…! توروخدا کاریش نداشته باش!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو نه

  با خستگی گردنشو کج کرد و نگاهم کرد: _پدرم و در اوردی بچه. تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *