خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتادو سه

رمان پرنسس/پارت هشتادو سه

کنترل جفت چشمانم را محکم بدست می گیرم تا از طلایی های معرکه اش پایین تر نرود. تای ابرویش را بالا می فرستد.
_خب داشتین می فرمودین بانو! انگار دنبال یه چیزایی می گشتین!
به لکنت می افتم.
_خب لیوان… لیوان می خواستم.
برای چند ثانیه نگاه شیطنت آمیزش را در صورتم به گردش درمی آورد.
” لعنتی مگر شاهین قبل از خواب به خودش عطر می زند که بوی تنش اینگونه مستم می کند و هوش از سرم می برد!؟ ”
نوک بینی ام را می کشد. پشت انگشتش را به نرمی روی صورتم می لغزاند و با تُن صدایی آرام لب می زند:
_می دونستی وقتی دروغ می گی اولش لپات گل می ندازه و…
دستش را به چانه ام بند می کند و خیره ی لب هایم ادامه می دهد:
_بعدش از ترست لبات رو گاز می گیری؟
شمارش معکوس کوبش ضربان تند قلبم آغاز می شود لحظه ای که انگشت شستش را روی لب پایینم می کشد و مقابل صورتم سر کج می کند و زمزمه وار می گوید:
_جوری که آدم دلش می خواد یه دور دیگه طعمشون رو امتحان کنه! ولی با یه فانتزی جدید.
از لحن هوس انگیزش به ثانیه نکشیده سر تا پایم کوره ای از آتش می شود‌. طرز نگاه خاصش وحشت را در دلم سرازیر می کند.
آب دهانم را پر صدا قورت می دهم و بی اختیار سرم را عقب تر می برم که متقابلا با همان نگاه روی صورتم خم می شود. آنقدر که نفس های داغش به پوستم می خورد‌. به زور صدایش را می شنوم.
_اما منکه اینهمه صبر کردم.
چشمکی می زند:
_هر چیزی باشه به وقتش!
سرش را تا کنار گوشم جلو می آورد و پچ می زند:
_خوب بخوابی عزیزم.
و گونه ام را به نرمی می بوسد و می رود.
دیگر نه چیزی از گلویم پایین می رود و نه می توانم بخوابم. بیسکویت را در بشقاب می اندازم و بالش را پشتم صاف می کنم‌ و تکیه می دهم.
” منظور شاهین از فانتزی جدید چی می تونه باشه؟ ”
تلفنم را برمی دارم و درموردش سرچ می کنم. دیدن تصاویر باورنکردنی چشمانم را باز می کند.
” هوم! پس فانتزی به این می گن! ”
حتی تصورش با شاهین نفس هایم را به شماره می اندازد.

” هوم! پس فانتزی به این می گن! ”
حتی تصورش با شاهین نفس هایم را به شماره می اندازد. زبانم را روی لبم می کشم. نگاه از صفحه ی گوشی ام می گیرم و به در اتاقم چشم می دوزم. مشتاقانه منتظر برنامه ی شاهین هستم. احساسم می گوید قرار است هیجان جدیدی را با چشم گرگی تجربه کنم.
انگشتانم را درهم قلاب می کنم و خمیازه می کشم. شلوار جینم را از پایم در می آورم و کنار تخت می اندازم و به زیر ملافه می خزم. بالشتی بغلم می گیرم و با رویاهایم به خواب می روم. رویاهایی که تنها یک قدم تا واقعیت فاصله دارند.
صدایی از دوردست ها پلک هایم را می لرزاند. کسی سرخوشانه سوت می زند.
_دلان…؟ بیداری عزیزم؟
و چند ضربه که به در می خورند.
_عزیزم؟
تکان های بازو و شانه ام آرام تر از آن است که از خواب عمیق و شیرینم دل بکَنم. بوی خوش شامپویش را به مشام می کشم.
_دلان؟!… پاشو نزدیک ظهره. باید بریم بیرون.
لحظه ای در عالم خواب و بیداری لای پلکم باز می شود و با چهره ی سرحال شاهین روبرو می شوم.
از نوک موهای خیسِ ریخته در پیشانی اش قطرات آب می چکد. چقدر جذاب و خواستنی تر شده!
_صبح بخیر دلان.
دلم برای لبخند اغواگرانه اش می رود. نفس عمیقی می کشم و با تکان دادن کنج لب هایم سعی می کنم خوش اخلاق باشم.
_صبح بخیر.
_اگر خواستی دوش بگیری برات حوله و لباس گذاشتم.
بی خیال غلت می زنم و در اوج خوابالودگی با گفتنِ ” باشه ” ای سر و تهش را هم می آورم.
_پس من می رم خودت بیا.
چشمانم را می بندم.
_اوهوم.
و به خوابم ادامه می دهم. نمی دانم چقدر می گذرد. شاید اندازه ی یک چرت کوتاه اما از صدای بلند و ناگهانی شاهین به زور چشمانم باز می شود.
_دلان…؟! تو هنوز خوابیدی!
بالای تخت ایستاده. ناله کنان اخم هایم درهم می رود. کفری می شوم و به تندی ملافه را روی سرم می کشم. با خود غر می زنم:
_ای خدا… باز جنّی شد!
و ته دلم می گویم:
” خدا بیامرزدت علی تو در برابر این جواهر بودی! حداقل کله صبحی عین کلاغ قارقار نمی کردی! ”

ته دلم می گویم:
” خدا بیامرزدت علی تو در برابر این جواهر بودی! حداقل کله صبحی عین کلاغ قارقار نمی کردی! ”
_دلان.‌..؟ می شنوی؟! پاشو باید بریم جایی دختر!
” نخیر! انگار قراره مِن بعد با شگفتانه ی چسبناک آقا روزم رو آغاز کنم! ”
_چی با خودت غرغر می کنی؟
قبل از اینکه تکانی بخورم ملافه را با یه حرکت از رویم می کشد. روی ساعد نیم خیز می شوم و جیغم به هوا می رود:
_ای بابا شاهین!؟ جان جدت بذار…
از میان موهای پریشان در صورتم چهره ی مات و متحیرش را می بینم که خیره ی پاهای عریانم مانده اما قبل از کوچکترین عکس العملم ناگهان… بمب…!
با اخم غلیظی صورتش کاملا سرخ می شود! بدون اینکه نگاهم کند با عصبانیت کف دستش را روی صورتش می کشد و داد می زند:
_دلان…؟ خدای من این چه سر و وضعیه؟! از کِی تا حالا شب این ریختی می خوابی!؟ خوب برای خودت وِلِنگ و باز شدی!
کامل می نشینم و دستانم را حایل پاهایم می کنم.
_من از کجا باید می دونستم اول صبحی آمپر می چسبونی میفتی به جون من!؟
خم می شود و شلوارم را از روی زمین برمی دارد‌ و دقیقا توی صورتم پرتش می کند.
_زود بپوشش! دیگه این ریختی نبینمت که کلاهمون توی هم می ره.
و به سرعتِ باد غیب می شود. مبهوت مسیر رفتنش می مانم. همانجا روی تخت شلوارم را می پوشم و با خود فکر می کنم:
” این چرا یکهو قاطی کرد؟! عجب آدمیه ها! الکی گیر می ده فقط! عمرا اینجا نمی مونم وگرنه دو روزه دیوونه می شم سر از تیمارستان در میارم. ”
بیخیال به سمت حمام می روم. یادم می افتد گفته بود برایم حوله و لباس گذاشته.
” اولین چیزی که شاهین برایم با سلیقه ی خود انتخاب کرده باید دیدنی باشد! ”
حتی فکرش را هم نمی کردم ولی وقتی که با ذوق حوله ی سفید و نرم را برمی دارم، دیدنِ ستِ لباس زیر توری مشکی با آن تاب و شلوارک ساده ی سفیدمشکی قند در دلم آب می کند.

چیزی که بعد از چک کردنش بیشتر شگفت زده ام می کند سایز لباس زیر است! و بلافاصله از حدس دقیقش چنان خون به زیر پوست صورتم می دود که داغ می شوم.
لب پایینم را به زیر دندان می کشم و شرمزده دستم را جلوی دهانم می گیرم. شانه ای بالا می اندازم و جست و خیزکنان به داخل حمام می پرم.
با آهنگی که ته گلویم زمزمه می کنم لباس هایم را از تن درمی آورم که صدای شاهین را از پشت در حمام می شنوم. با نوک انگشت چند ضربه ی کوتاه به در می زند.
_دلان…؟ اون تویی؟
در جوابش به تلافیِ عصبانیت چند دقیقه قبلش گلوله ی لباس هایم را طوری از لای در با تمام قوا سمتش شوت می کنم که صدای بلند دادش لب هایم را به خنده ی پیروزمندانه ای باز می کند. و به سرعت در را می بندم.
ته صدایش شوخی و خنده ی خاص خودش را پنهان دارد. دوباره به در می زند.
_باشه خودت خواستی! تو میای بیرون دیگه!؟
مستقیم به زیر دوش می روم. نوچ بلندی می گویم و صدایم در حمام می پیچد:
_جام رو امشب توی حموم پهن می کنم کنار صابونا.
آرام می خندد.
_کم آتیش بسوزون. می رم بیرون برمی گردم. دختر خوبی باشی. چیزی لازم نداری؟
با یادآوری لباس زیر توری شیطنتم گل می کند.
_نه همونا که خریدی کافیه.
و بعد باخود بی صدا می خندم و کمی از شامپو کف دستم می ریزم. می شنوم که انگار با خود صحبت می کند:
_دیوونم نکنی خیلیه!
چند دقیقه بعد جلوی میز آینه ی اتاق شاهین در حالیکه حوله را دور موهایم پیچانده ام از همان عطر فوق العاده اش به زیرگردنم می زنم. کمی از مرطوب کننده روی صورت و دست هایم می مالم‌.
قبل از اینکه از آئینه دل بکنم با تنها رژ لب داخل کیفم اول کمی روی لب هایم می کشم و بعد گوشه ی آئینه به تقلید از دست خطِ علی ” I Love You ” می نویسم و کنارش قلب می کشم.

قبل از اینکه از آئینه دل بکنم با تنها رژ لب داخل کیفم اول کمی روی لب هایم می کشم و بعد گوشه ی آئینه به تقلید از دست خط علی I Love You می نویسم و کنارش قلب می کشم. لب هایم را آرام کنار قلبم مهر می کنم تا جای بوسه ام روی آئینه باقی بماند.
صبحانه را با اشتها می خورم و آخرین لقمه را برمی دارم و با کنجکاوی چرخی در خانه می زنم. جلوتر از اتاق شاهین دو در دیگر است. آرام دستگیره ی یکی از اتاق ها را می کشم و به محض روبرو شدن با دیواری از کتاب حیرت زده نگاهم را بالاپایین می کنم. از کف تا سقف!
” خدای من چقدر کتاب! ”
قدمی به داخل اتاق تمام چوب برمی دارم و در را پشت سرم می بندم. سرازیر شدنِ انرژی مثبت و حسی لذت بخش در سینه ام قدم هایم را راغب می کند تا جلو بروم.
انگشتانم را روی جلد کتاب ها می کشم و نامشان را به سرعت از نظر می گذرانم. چیدمان بسیار دقیق و منظم براساس موضوعشان ابروهایم را بالا می برد. چندین کتاب هم روی میز تحریر چوبی بزرگ قرار دارد. دلم می خواهد با علائق شاهین بیشتر آشنا شوم.
کنار میز می ایستم و کتابِ باز مانده را برمی دارم و ورق می زنم. گوشه ابرویی بالا می فرستم و روی مطالبش متمرکز می شوم. یک کتاب با مضمون روانشناسی.
کتاب را سرجایش می گذارم و نگاه کلی به بقیه کتاب های روی میز می اندازم. کتاب راز… چند جلد نمایشنامه به زبان اصلی و حافظ! طراحی جلد شکیل و ابعاد کوچک حافظ به طور وسوسه انگیزی دستانم را سمت خود می کشد.
در حال ورق زدن حافظ هستم که چند عکس از لابلایش بیرون می افتد. عکس ها را از روی زمین جمع و یکی یکی نگاهشان می کنم. عکس های نسبتا قدیمی که حدس می زنم از جمع دوستانه ثبت شده باشد.
در تمام عکس ها با اولین نگاه لبخندزنان چهره ی جوان شاهین را شناسایی می کنم و در دل قربان صدقه اش می روم. تا به یک عکس خاص می رسم. یک عکس خانوادگی و البته کمی قدیمی. دنبال شاهین می گردم. شاید حدود بیست ساله باشد.

دیدنش در این سن کم احساس عجیبی دارد. زیر لب می گویم:
_چقدر جوان و کم سن! و البته بسیار جذاب!
جالب تر از آن علی و محمد هستند. باورم نمی شود علی اینقدر تغییر کرده باشد. بسیار ساده بنظر می رسد. یکدفعه نگاهم باریک می شود.
کنار شاهین دختری کم سن و سال تر ایستاده. یک دختر حدود چهارده ساله. دستش را صمیمانه دور شانه ی شاهین آویخته. چهره ی دختر خیلی آشناست.
دستم را روی پیشانی ام می گذارم و چشم می بندم. در ذهن خود جستجو می کنم مطمئنم قبلا دیدمش. خیلی ناگهانی بیاد می آورم.
” خدایا این عکس دقیقا همانی است که در هتل منچستر از جیب علی بیرون افتاد! حساسیت و تعصب آن لحظه ی علی روی این عکس برایم جای تعجب داشت! ”
دوباره نگاهش می کنم.
” درست است شک ندارم این همان دختر است. ”
صدای مضطرب شاهین را از بیرون اتاق می شنوم.
_دلان…؟!
و بلافاصله کشیده شدنِ یکباره و با ضربِ دستگیره ی درِ اتاق باعث می شود قدمی به عقب بردارم.
_تو اینجایی؟!
_ببخشید نمی خواستم…
قدم سمتم تند می کند و بی معطلی حصار دستانش را دور تنم درهم می پیچاند. نفسی از سر آسودگی می کشد و به آرامی زمزمه می کند:
_فکر کردم که تو…
ته گلو می خندم.
_فکر کردی رفتم؟ دیگه هیچوقت این اتفاق نمیفته!
قفل دستانش را تنگ تر می کند و سرش را عقب می برد. گردش نگاه پر عطش و داغش در اجزای صورتم و هجوم یکباره اش سمت لب هایم چنان غافلگیرم می کند که بی اختیار عکس ها از دستم رها می شوند و چنگی به کتفش می زنم.‌
با یه حرکت حوله را از روی موهایم پایین می کشد و حریصانه انگشتانش را میان موهای خیسم فرو می برد.
تپش های سرسام آور قلبم از درون متزلزم می کند طوریکه تمام وجودم نبض می گیرد. مهارت بی نظیرش در به آتش کشیدن تنم وسوسه ی همراهی کردنش را به جانم می اندازد.

مهارت بی نظیرش در به آتش کشیدن تنم وسوسه ی همراهی کردنش را به جانم می اندازد. درست لحظه ای که با نابلدی شروع به چشیدن طعم لب های خیس فوق العاده اش می کنم برای ثانیه ای متوقف می شود.
همین که چشم باز می کنم با کهربایی های خندانش مواجه می شوم. می خواهم با شرم عقب بکشم که با فشار آرامی به پس سرم مانعم می شود. از گاز کوچک و کشیده شدنِ لب پایینم ناله ای خفیف از ته گلویم بلند می شود.
به محض جداشدنش با صورتی گُر گرفته نگاه به زیر می اندازم. بالاپایین شدن بی توقف قفسه سینه هایمان بیشتر خجالت زده ام می کند. میان نفس های مکررش می گوید:
_می دونی؟… تو مثل آبِ شور می مونی… هر چی بیشتر مزت می کنم تشنه تر می شم!
بینی اش را در موهایم فرو می برد و دم عمیقی می گیرد. گرمای بازدمش پوست گردنم را مورمور می کند.
_تو فوق العاده ای.
بوسه ای به زیر گلویم می زند و دستانش را دوطرف صورتم می گذارد.
” نمی دانم چرا!؟ اما خیلی ناگهانی تمام آن لذت تبدیل به احساسی مشمئزکننده می شود و درونم را درهم می کشد. از اینکه هر لحظه توسط شاهین اینگونه بوسیده شوم حتی تصور ادامه دادن این شرایط برایم سخت است.
دقیقا از چیزی که همیشه برای یک دختر بد می دانستم بر سر خودم آمده! حس می کنم در رابطه ای بی سروته از جنسیتم سواستفاده می شود. ”
_لطفا نگام کن دلان!
دستم را روی سینه اش می گذارم و سر بالا می گیرم. با برخورد نگاه های معنی دارمان گوشه ی لب سوزانم را می گزم. هزار بار سرخ و سفید می شوم و رنگ عوض می کنم تا بالاخره با تته پته می گویم:
_شاهین؟! من.‌.. اینجوری نمی تونم…
_از چی خجالت می کشی دلان؟ چرا ما با هم غریبه ایم وقتی عشقمون اینقدر عمیقه؟!
” عشقمون!؟ پس تعریف شاهین از عشق همین است؟! ”
_اما این مدل همخونگی اذیتم می کنه‌.
جا خورده ابروهایش بالا می پرد.
_ببینم ناراحت شدی که بوسیدمت؟!
سرم را پایین می گیرم.
_اوه. خب می تونی همه بوسارو پس بدی تا راحت بشی!

جا خورده ابروهایش بالا می پرد.
_ببینم ناراحت شدی که بوسیدمت؟!
سرم را پایین می گیرم.
_اوه. خب می تونی همه بوسارو پس بدی تا راحت بشی!
با اخم سمتش چشم غره می روم.
_لوس! شوخی نکن!
صورتش را جلوتر می آورد.
_اما من جدی گفتم عزیزم.
با حرص مشتی به بازوی سفت و سنگی اش می زنم.
_خیلی پررویی!
خنده اش را جمع می کند.
_باشه. بیا جدی باشیم. گوش کن. قرار نیست تو اذیت بشی. قول می دم از این به بعد همه چی همونطور که تو دوست داری پیش می ره.
مردمک هایم به دنبال صداقت حرف هایش طلایی هایش را می کاوند.
_دارم بهت قول می دم! با شناختی که ازت دارم الان دقیقا می دونم چی می خوای. راضیت می کنم.
در حالیکه عرق شرم از تیره ی پشتم راه می گیرد حسی شیرین سلول به سلولم را دلگرم می کند. دسته ای از موهایم را مشت می کند.
_از موهات داره آب می چکه. باید خشکشون کنی.
به سرعت دستم را می کشد و تا اتاقش با خود همراهم می کند. سشوار را از کشوی میزآیینه بیرون می کشد و دستم می دهد.
_تا تو آماده می شی من یه دوش می گیرم و میام. بعدش می ریم بیرون.
بدون مهلتِ هیچ حرفی به طرف حمام می رود. چشمانم گرد می شود.
_تو که یه ساعت پیش حموم بودی! مگه چند بار در روز حموم می ری؟!
از همان دَم در صدایش را بلند می کند:
_بعدا می فهمی بچه!
از رفتار عجیبش با تاسف سر تکان می دهم و شروع به خشک کردن موهایم می کنم که یکدفعه آه از نهادم بلند می شود.
” من هیچ لباس مناسبی برای بیرون رفتن ندارم! ”
چند دقیقه بعد حوله به کمر بیرون می آید.
_آماده ای؟!
سشوار را روی میز می گذارم.
” باز این لخت راه افتاد توی خونه! ”
احتمالا این دومین مشکل همخانه شدن با چشم گرگی باشد. اصلا نمی فهمم چرا دیدن بالاتنه ی برهنه اش تا این حد نفس هایم را سنگین می کند؟! سعی می کنم نگاهم را بدزدم و افکار منفی را کنار بزنم. غرغرکنان پشت سرش راه می افتم.
_چی رو آماده ای؟! من باید برم خونه ی خودم و وسایلم رو بردارم.
برمی گردد. انگشتش را سمتم نشانه می رود و با جدیت می گوید:
_هِی!؟ تو دیگه به اون خونه برنمی گردی!

انگشتش را سمتم نشانه می رود و با جدیت می گوید:
_هِی!؟ تو دیگه به اون خونه برنمی گردی!
و به طرف در دیگری می رود. خودم را جلو می اندازم و پشت به در، سد راهش می شوم. با صدایی که ته مایه ای از کلافگی در آن موج می زند می گویم:
_یعنی چی؟! اونجا خونمه! جوری حرف می زنی که انگار به جز من کسی دیگه ای اونجاست! من امروز باید برم خونم.
با یک حرکتِ تند دستش را پشت کمرم می اندازد و طوری مرا سمت خود می کشد که فاصله را به صفر می رساند. روی صورتم خم می شود و چشمان گرگیِ وحشیش را بین نگاه مضطربم جابجا می کند.
_یک حرف رو یکبار می زنم. گفتم خونه ی تو اینجاست! چطوری حالیت کنم نمی خوام ازم دور بشی؟!
نفس داغش را در صورتم رها می کند.
_هر چی لازم داری می ریم می خریم. ببینم بازم بهانه برای فرار داری؟
دستش که از گودی کمرم جدا می شود نمی توانم جلوی زبانم را بگیرم.
_فرار نیست، نیازه!
چند ثانیه بی حرکت، در سکوت، تمام صورتم را مرموزانه رصد می کند تا بالاخره لبخند پرغروری می زند و با اطمینان می گوید:
_خیلی زود خودت می فهمی که نیازِ تو منم!
حتی مغروریتش هم بی قرارم می کند. نفس پر حرصی می کشم.
_نیازِ تو چی؟
چانه ام را اسیر دستش می کند و با شست برجستگی لب پایینم را به بازی می گیرد.
_خودت چی فکر می کنی؟
می بازم! دل می بازم به دلی که دلم را برده است و حرف حساب جواب ندارد!
_جای تو بودم زودتر آماده می شدم.
از کنارم می گذرد و داخل اتاق می رود. حالم گرفته شده و تلاشم برای بازگشت به خانه بی نتیجه مانده. بدنبالش پا تند می کنم. تابم را می کشم و به نق زدن ادامه می دهم.
_پس چی بپوشم؟ با این لباسا بیام؟!
پوزخند بلندی می زنم:
_عمرا لباس کثیفای دیروزم رو نمی…
از دیدن صحنه ی روبرو حیرت زده کاملا زبانم بند می آید. نگاه از رگال لباس های زنانه می گیرم و به صورت شاهین که با لبخند مغرورانه ای دست به سینه خیره ام مانده چشم می دوزم.

نگاه از رگال لباس های زنانه می گیرم و به صورت شاهین که با لبخند مغرورانه ای دست به سینه خیره ام مانده چشم می دوزم.
” ای بدجنس پس تمام مدت با روانم بازی می کرد! ”
تقریبا قدرت بستن دهان نیم بازم را ندارم.
_اینا از کجا؟!
دستش را روی گودی کمرم می گذارد.
_مطمئن بودم یک روز وارد این اتاق می شی.
با فشار کوتاهی رو به جلو هدایتم می کند.
_چرا معطلی؟ فقط کافیه بری و انتخاب کنی.
” اوه خدای من! شاهین فکر همه جاش رو کرده! ”
باید اعتراف کنم سلیقه ی این مرد بی اندازه تحسین برانگیز است. انتخاب رنگ، جنس و مدل لباس های مارکدارِ گران قیمت؛ همه چیز عالی و بی نقص بنظر می رسد.
چیزی که توجهم را جلب می کند ترجیح هوشمندانه اش در مدل لباس هاست. اکثر لباس ها به طور قابل توجهی پوشیده هستند. سرمی چرخانم تا آنگونه که شایسته است تشکر کنم ولی انگار زیادی محو لباس ها بوده ام که از اتاق بیرون رفته.
سادگی را ترجیح می دهم و تنها موهایم را روی شانه هایم رها می کنم. دستی به پیراهن آستین حلقه ای لیمویی رنگم می کشم که به زیبایی بر تنم نشسته و به طرف سالن نشیمن می روم.
آماده شدنم زودتر از چیزی هست که شاهین انتظارش را داشت. این را از صورت متعجبش وقتی حاضر و آماده سمتش می روم می فهمم. بی شک تیپ اسپرت دوست داشتنی اش آنقدر خوشتیپش کرده که ته دل هر دختری را بی اراده بلرزاند چه برسد به منی که این مرد را عاشقانه می خواهم.
بعد از مدتها برای شاهین فقط بخاطر دلبری صدچندان از عشقم خود را آماده کرده ام. حقیقتا هول می کنم. اما با وجود لرزش مهار نشدنی زانوانم پیش نگاه متحیرش چرخی می زنم و چین های دامن نیمه کلوش پیراهنم از هم باز می شوند‌‌.
_چطوره؟
دستی به چانه اش می کشد‌ و قیافه ای متفکرانه به خود می گیرد.
_ای… بدک نیست! ولی انگار توی تن مانکنِ بهتر بود!
نگاهم گرد می شود.
_بدک نیست؟!
خنده اش را می خورد.
_اِ… ناراحت شدی؟! ولی من سعی کردم ازت تعریف کنم!

چشمانم را ریز می کنم و به آرامی پای چپم را بالا می آورم.
_خب… پس برای اینکه توی ذوقم نخوره سعی کردی ازم تعریف کنی!
لب هایش را رو به جلو می کشد. دستش را در جیب شلوارش فرو می برد.
_نه واقعا چیزای تعریفی هم داری! ام… مثلا…؟
کمی طولش می دهد و با بدجنسی می گوید:
_الان یادم نیست. ولی قول می دم اگر یادم اومد حتما بگم.
سعی می کنم خونسرد بنظر برسم. دستم را به صندلِ لژدارم می رسانم و گوشه ابرویی بالا می فرستم.
_که یادت نیست…؟!
نگاهش را از صندل تا چشمان حرصی ام بالا می کشد و لبخند پهن موذیانه‌ای می زند و قدمی عقب می رود.
_نه متاسفانه. اگر خوشگل بودی بی تعارف می گفتم. ولی خب نمی شه که دروغ بگم!
” دست روی نقطه ضعفم می گذارد‌! ”
لب روی هم می فشارم و همین که صندل را از پایم بیرون می آورم یک به دو نرسیده عین جت پا به فرار می گذارد.
_نزنیا!
داد می زنم:
_نشونت می دم کی زشته!
عمدا مستانه با صدای بلند می خندد تا کفری ترم کند. لنگ لنگان با یک لنگه صندل در پای راستم دنبالش می روم و لنگه ی دیگر در دستم را سمتش پرت می کنم که جای خالی می دهد‌ و با صدای بدی به مبل می خورد.
_آخه چرا می زنی؟
حرصی فریاد می زنم.
_وایسا تا بهت بگم چشم گرگیِ پررو.
میان راه می ایستم صندلم را می پوشم و دوباره سمتش می دوم. قهقه می زند و ایستادن ناگهانی اش باعث می شود با سر داخل سینه اش بروم. تا می خواهم به خودم بیایم بازوهای تنومندش را دور اندام ظریفم حلقه می زند.
قلبم در سینه فرو می ریزد لحظه ای که پاهایم از زمین کَنده می شوند. خنده کنان با خود می چرخاندم. موهایم در هوا پریشان می شود و تمام خانه دور سرم می چرخد. دستانم را پشت گردنش گره می زنم و چشمانم را با ترس می بندم. جیغ می کشم و از خنده غش می کنم.

دستانم را پشت گردنش گره می زنم و چشمانم را با ترس می بندم. جیغ می کشم و از خنده غش می کنم. بی درنگ زیرگلویم را بوسه باران می کند و آنقدر می چرخاندم تا خسته می شود و سرانجام می ایستد. نفس عمیقی می کشد.
_آخیش…!
صدای خنده هایم به هفت آسمان می رسد. هنوز زمینم نگذاشته که در آغوشش وول می خورم. صورت هایمان دقیقا مقابل هم است.
_خیلی فرصت طلبی!
سر جلو می کشد و گونه ام را عمیق می بوسد و مخمور چشمانم لب می زند:
_نمی دونی که چقدر خوردنی شدی! فکر کردی از همچین لقمه ی چرب و نرمی همینجوری می گذرم؟
به محض اینکه پایینم می گذارد بلافاصله دستم را می کشد و با عجله به سمت در خروج همراهم می کند.
_آی… چی شد یکهویی؟!
_بدو بریم بیرون یه هوایی به سرمون بخوره تا کار دست جفتمون ندادم.
***
هیجان زده از حس و حال خوش غیرقابل توصیفم دستم را باز می کنم. با تکان آرام بندبند انگشتانم گردش باد را لابلایشان لمس می کنم.
غرق در اعماق طبیعت چشم‌نواز و شگفت انگیز جاده چند ثانیه به نیمرخ جدیِ شاهین که با سرعت می راند خیره می مانم. سقف ماشینش را جمع کرده و زیر نور مستقیم آفتاب به جایی که قرار است سوپرایز باشد می رویم.
قلبم برای لمس برجستگی رگ های ساق دستش که فرمان را مشت کرده پا برزمین می کوبد. از لحظه ای که سوار ماشین شدیم مسکوت مانده و مطمئنم فکرش جایی گیر است. می خواهم سر صحبت را باز کنم اما هربار به خود نهیب می زنم:
” راحتش بگذار و دست نگه دار تا خودش بخواهد! ”
از لبه ی در می گیرم و برای جلب توجهش نیم خیز می شوم تا سر جا بایستم. دستان قدرتمند باد موها و دستمال گردن حریر سبز رنگ رقصانم را با خود به عقب می راند. شاهین ضربه ی آرامی به ران پایم می زند.
_بشین دختر انقدر آتیش نسوزون! حواسم پرت می شه!
پیروز از نتیجه ی دلخواهم ته دلم هورای بلندی می کشم.

_بشین دختر انقدر آتیش نسوزون! حواسم پرت می شه!
پیروز از نتیجه ی دلخواهم ته دلم هورای بلندی می کشم.
با به زیر دندان کشیدن لب پایینم خنده ام را می خورم و سرجایم می نشینم. مردد خود را بیشتر سمتش می کشم و بی هوا گونه اش را می بوسم. متحیر اول ابروهایش بالا می پرند و بلافاصله جایش را به یک لبخند پر محبت می دهد.
یک دستش به فرمان است و دست دیگرش را از پشتم می گذراند و برایم آغوش باز می کند. مشتاقانه خود را به بغلش می چسبانم و سر روی شانه اش می گذارم. بوسه ی پرمهری روی موهایم می کارد و حلقه ی دستش تنگ تر می شود. مشتم که روی سینه اش بالا می آید کنار گوشم نجوا می کند:
_شیطون!
ریزریز می خندم و نفس عمیقم را به آرامی بیرون می دهم. کمی بعد شگفت زده از دیدن گله ی چند صدتایی گاوهای یک دست قهوه ای خودم را از بغلش بیرون می کشم. با دست نشان می دهم.
_وای اونجارو!
سرعت ماشین را کم می کند. با شور و هیجان بالاپایین می پرم.
_بچه هاشون رو ببین شاهین! چه نازن.
جای مناسبی کنار می زند و من از شوق دیدن گوساله های بسیار کوچک زودتر از او از ماشین بیرون می پرم و با دو به طرف آنها می دوم.
صدای ” مراقب باشِ ” شاهین را از پشت سرم می شنوم و چه کودکانه، جست و خیزکنان همچون آهویی میان نسیم و عطر دلنشین علفزارها و گل های وحشی، از تپه پایین می روم تا بالاخره به گله ی عظیمِ در حال حرکت می رسم.
روی دوزانو کنار ظریف ترین و کوچک ترین گوساله می نشینم و نوازشش می کنم.
_سلام کوچولو. تو چقدر خوشگلی.
چهار مرد قوی هیکلِ محلیِ سوار بر اسب، گله را هدایت می کنند. شاهین جلو می رود و با یکی از آنها خوش و بش می کند و کمی بعد بازمی گردد و او هم روی دو زانو کنارم می نشیند.
_فکر نمی کردم انقدر به حیوانات علاقمند باشی!
سر حیوان بینوا را به آغوش می گیرم.
_آخه این فسقلی خیلی بامزه ست.
_پس احتمالا روز تولدت با یه گوساله بیام خونه.

_پس احتمالا روز تولدت با یه گوساله بیام خونه.
از خنده ی بی محابایم سرم به عقب می رود.
_آره می ذاریمش توی کتابخونه ی تو! اونجا غذا براش فراوونه.
اینبار قهقهه او است که مرا بیشتر به خنده وامی دارد. دوشادوش قدم زنان به طرف ماشین بازمی گردیم. وقتش رسیده به جوابِ سوالی که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده برسم.
_شاهین؟
_هوم؟
دستم را بالای چشمانم سایبان می کنم و راحت تر به سه رخش می نگرم.
_می گم من یه عکس توی کتابخونه دیدم که توش تو و علی و محمدم بودین با یه دختر کم سن و سال. می دونی کدوم رو می گم؟ همونی که…
خیره در چشمانم لبخندی محو بر صورتش نقش می بندد.
_یادمه. یادش بخیر. اون تقریبا مال چهارده پونزده سال پیشه. دیدی چقدر خوشتیپ بودم؟
مشت آرامی به بازویش می زنم.
_آره! فقط اعتماد بنفست سقف آسمون رو سوراخ کرده.
سعی می کند قیافه ی جدی به خود بگیرد.
_معلومه که خیلی خوبم. تازه از تو هم جذاب ترم.
قبل از واکنشم انگشت اشاره اش را به تهدید سمتم می گیرد.
_زشت… خودتیا!
نقاب بی خیالی به صورتم می زنم و با لبخند موذیانه ای می گویم:
_عیب نداره که مرد یه کم زشت و عبوس باشه.
پشت چشم نازک می کنم و شانه بالا می اندازم.
_مهم منم که خدا از زیبایی هیچی برام کم نذاشته.
دانه ای عرق از کنار شقیقه ی صورت سرخ از خنده اش راه می گیرد.
_چیه؟ حالا نترکی از خنده. بابا شُل کن دُکی جون. بذار هر چی ته دلت هست بریزه بیرون. اینجا منم و خودت و یه آسمون و چند صد تا گاو نفهم که بوی گاز معدشون درست وسط حقایق زندگیمون داره خفمون می کنه.
لحظه ای از تصور چرخش همزمان سر گاوها از شدت خنده ی انفجاری شاهین اختیار از کف می دهم و پا به پای شاهین می خندم. دیگر نفسی برایم باقی نمانده.

نم پای چشمانم را پاک می کنم و بالاخره ادامه ی حرف هایم را از سر می گیرم.
_آهان راستی تا یادم نرفته؛ می گم خوشتیپ حالا که اون عکس رو خوب یادته اون دختره که موهاش رو دوتایی بافته بود و کنارت وایساده بود کی بود؟
بی درنگ می گوید:
_نگین رو می گی؟
چشمانم گرد می شود.
_شوخی نکن! اون نگین بود؟!
خم می شود و گل بابونه ی جلوی پایش را می کَند و جلوی بینی اش می گیرد. خونسرد می گوید:
_آره. نگین اون موقع تازه پونزده سالش شده بود و اتفاقا اون عکس رو روز تولدش گرفتیم.
جفت ابرویم بالا می رود.
_آهان… پس اون عکسِ نگین بود!
کمر راست می کند و گل را سمتم می گیرد.
_آره.
با وجود هجوم یکباره ی هزاران سوال در مغزم سعی می کنم لبخند زنان گل را بگیرم و تشکر کنم.
” خدای من! چی باعث می شه علی عکس نگین رو با خودش همه جا داشته باشه؟! یعنی باید باور کنم ماجرایی بین علی و نگین اتفاق افتاده که… ”
تمام احتمالاتی که از سرم می گذرد کنار می زنم و بی معطلی می گویم:
_شاهین؟ بین علی و نگین چیزی بوده؟
به وضوح خشکش می زند. نگاه پرسشگرش را با اخمی که لحظه به لحظه غلیظ تر می شود در صورتم می چرخاند.
_تو از کجا خبر داری؟!
_من از چیزی خبر ندارم. فقط دارم سوال می پرسم.
انگار خیلی برایش غیرمنتظره است.
_و دلیل این کنجکاوی چیه؟
_من قبلا عکس جدا شده ی نگین، منظورم دقیقا همون عکس نگین که گفتم کنارت بود رو دیدم. یه روز اتفاقی از جیب علی افتاد.
چند ثانیه ماتش می برد و بعد گویی به خودش می آید که می گوید:
_پس فراموشش نکرده بود!
رفتارش بر سوالات ذهن درگیرم بیشتر دامن می زند.
_چی می گی؟ توروخدا یه جوری حرف بزن منم بفهمم.
زهرخند می زند.
_علی عاشق نگین شده بود و اینطور که معلومه بعد از اون همه سال نتونسته بی‌خیالش بشه.

رسما دهانم از تعجب باز می ماند.
_تو… تو الان چی گفتی؟! علی عاشق نگین بود؟!
دست روی گودی کمرم می گذارد تا به قدم زدن ادامه دهیم. نگاهش رو به جلو است.
_اوهوم.
از شدت هیجان روی پا بند نیستم.
_خب بعدش چی شد؟ وای تو چقدر خونسردی شاهین! جونم رو به لبم رسوندی. بگو دیگه!
نفسش را پرصدا رها می کند. از نیم نگاه مغموم و گرفته اش به صورت منتظرم تمام شور و شوقم به یکباره فروکش می کند. گوشه ی لبش تکان ریزی می خورد و قدم هایش آرام و کوتاه می شود.
_همین دیگه. وقتی فهمیدم علی به نگین علاقمند شده؛ براش شرط گذاشتم که حق نداره نگین رو از خانوادش دور کنه. گفتم اگر واقعا ادعای عاشقیت می شه باید توی تهران بمونی. نمی ذارم جون خواهرم رو به خطر بندازی.
می دونستم علی قاطیِ یه سری کارایی که نباید، شده! اونم که تازه کار و زندگیش توی لندن جا افتاده بود سر دو راهی گیر کرده بود. گفت نمی تونه کارش رو رها کنه. آخرش به ظاهر بین لندن و نگین… لندن رو انتخاب کرد.
مکث می کند‌.
_بی‌خیال! بهتره درموردش حرف نزنیم.
گیج و بی طاقت می پرسم:
_مگه علی چیکار می کرد که جون نگین به خطر میفتاد؟
دستی به پشت گردنش می کشد. نه از تلخیِ پوزخندش بلکه از لحن بیانش ته دلم درهم مچاله می شود. طوری که گویی جامی زهر سرکشیده باشم.
_طاقت شنیدن حقیقت رو داری؟ دونستن از زندگی آدمای پیچیده ای مثل علی به نفع هیچکس نیست! اما از خودت بپرس. بنظرت زندگیش عادی بود؟! یک زندگی پرخطر و پراسترس!
چرا باید برات محافظ می گرفت؟! هر کسی که باهاش بود به نحوی ضربه خورد. یکیش خودِ تو. اون به ظاهر کاراش قانونی بود ولی پشت پرده چیزایی بود که…

ابرو در هم می کشم و به نفی سر تکان می دهم‌ و از کوره در می روم.
_بسه دیگه! داری علی رو خراب می کنی! من جز خوبی از علی چیزی ندیدم. اونا همش اتفاق بود. علی مُرده. حق نداری حالا که نیست و نمی تونه از خودش دفاع کنه پشت سرش حرفایی بزنی که حقیقت نداره.
رنگ رخسارش به سرخی می زند. با مشت هایی گره خورده تندی می کند:
_گفتم که شنیدنِ حقیقت طاقت می خواد! منم اصراری ندارم درموردش حرف بزنم. جواب سوالی که پرسیدی رو دادم‌.
چشم بر آتش برپا شده در کهربایی هایش می بندم و زبان بر دهان می گیرم. چیزی که وادار به سکوتم می کند و باعث می شود بیش از این کشش ندهم قیاسِ حرف های شاهین با شواهد گذشته و آنچه به چشم دیده بودم است!
به خود نهیب می زنم: ” چرا بی جهت بر سر واقعیت آشکار با شاهین بحث کنم؟! مگر نه اینکه پیش از این‌ بر رفتارهای علی مشکوک شده بودم و حالا می دانم تا حدودی حق با شاهین است! ”
با هر قدمم در سکوت به حرف هایش فکر می کنم.
” خدا می داند که علی چه رازهایی که از من مخفی کرده بود و با مردنش همه چیز سربسته باقی ماند! بخدا که درد دارد! یادآوری آخرین لحظات در منچستر باز هم تیشه بر ریشه ام می زند. نزاع و جنجالی که در هتل اتفاق افتاد و التماس های آن روز علی. ”
برای هزارمین بار خود را شماتت می کنم:
” ای کاش بجای بحث و پافشاری بر لجبازی ام به هشدارهای علی گوش داده بودم تا مسبب آن حادثه ی دل‌خراش نمی شدم. ”
مرور آن روز سوهان روحم می شود. همه و همه مانند چکشی که بر سرم می کوبد. شوکی می شود و مغزم را هدف می گیرد و شکنجه ام می دهد.
بی اراده کف دستانم را روی صورتم می گذارم و روی زانو خم می شوم. تهاجم صحنه های عذاب آور شروع به چنگ زدن ذهن پرآشوبم می کند.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *