خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشتادو دو

رمان پرنسس/پارت هشتادو دو

میخ کفش های شیک و براقش لب هایم از هم باز می شوند:
_نه…!
پوزخند صدادارش عمدی است.
_نه! درسته. نه! اگر واقعا حق با تو هست ثابت کن!
کارت پرواز را در دستش مچاله می کند و حرص زده به زمین می اندازد و زیر پایش لِه می کند. با درماندگی معترض می شوم:
_چیکار کردی؟ کارتم! اون کارت پروازمه. شاهین توروخدا!
دستم را می گیرد. انگشتانش را بین انگشتان ظریفم جای می دهد.
_بسه دلان! دیوونم کردی! پس داشتی از من فرار می کردی آره؟! اونم وقتی که به من بدهکاری. اول باید بدهیت رو صاف کنی!
مبهوت در ذهنم دنبال بدهی ام می گردم که می بینم مرا همراه خود می کند. پاهایم در اختیار خودم نیست‌. بی اراده دنبالش کشیده می شوم. باورم نمی شود درست وقتی که ساعتی تا پروازم باقی نمانده همه چیز خراب می شود.
_من… پروازم! باید برم. چمدونم اونجاست!
خشم و عصبانیت در ته صدایش بیداد می کند.
_ساکت شو فقط! نذار از راه دیگه ای وارد بشم!
مغزم از کار می افتد. این پاها، پاهای من نیست. پاهای قلب و دل بی سروسامان و وحشت زده ای است که افسارش را به دست شاهین سپرده و هر طرف که می خواهد با خود می کشد. درِ جلوی ماشینش را باز می کند.
_بشین و کمربندتم ببند!
چاره ای نیست. مطابق فرمانش می نشینم چون دلم می خواهد این بازی مسخره زودتر تمام شود. از نگاه به صورت کبود از خشمش می هراسم اما باز هم نمی توانم مسکوت بمانم. خودم را به در می چسبانم.
_من چه بدهی به تو دارم؟
مچ دستم را محکم می گیرد و پایش را روی پدال گاز می فشارد.
_آروم بشین! وقتی برسیم می فهمی.
” نمی فهمم در سرش چه می گذرد! شاهین از کدام بدهی می گوید؟! رعب و وحشت از اینکه نکند ندانسته اشتباهی مرتکب شده باشم و برای تقاص گرفتن تا فرودگاه دنبالم آمده به دلم رخنه می کند! ”
_کجا می ریم؟
_خونه ی من.

خودم را به صندلی می چسبانم.
_من نمیام! نگه دار!
دستم را به دستگیره می رسانم.
_نگه دار تا خودم رو پرت نکردم!
قفل کودک را می زند.
_گفتم آروم بشین!
کم مانده گریه ام بگیرد. سراسر وجودم را حس خوفناکی فرا می گیرد. بی اراده با لکنت می گویم:
_من… ازت… می ترسم. می گم نگه دار!
در اثر ترمز ناگهانی اش به جلو پرت می شوم.
_از من می ترسی؟!
جمله اش مملوء از تعجبی انکار نشدنی است. شکاف بین دو ابرویش عمیق تر می شود. چشمانش را ریز می کند.
_من رو ببین!
فریادش لرز به تنم می اندازد و برعکس چانه ام بیشتر در یقه ام فرو می رود.
_تو شب با محمد توی یه خونه زیر یه سقف تک و تنها خوابیدی نترسیدی؛ اون‌وقت از من می ترسی؟!
آب دهانم را پرصدا قورت می دهم. در خود جمع می شوم. حتی لب هایم می لرزند.
_ازم چی می خوای؟ من چه بدهی بهت دارم؟
در گلو می خندد.
_پس از این ترسیدی! بدهیت سنگینه خانم فِرا.
با انگشت به بیرون اشاره می زند.
_اون برج رو می بینی؟
نگاهم روی آسمان خراش باشکوه و حیرت انگیز سمت چپ بالاپایین می شود. انقدر با عظمت است که نمی توانم چشم از معماری بی نظیرش بگیرم.
_یا به من اعتماد می کنی و همراهم میای تا بفهمی بدهیت چیه؟ یا اعتماد نمی کنی و همه چیز برای همیشه تموم می شه و هیچ‌وقت همدیگررو نمی بینیم. انتخاب با خودته.
سکوت می کنم. جمله اش را مرور می کنم. جزء به جزئش برایم هزار مفهوم دارد انقدر که گیج و سرگردانم می کند. اما دیگر احساس ترس ندارم.
_هوم؟ تصمیمت رو گرفتی؟
آرام چشم به نیم رخ جذابش می دوزم. متوجه سنگینی نگاهم می شود و کامل سمتم می چرخد.
_دلان خانم من منتظرما.
حس عجیبی از برخوردش دارم. مهربانتر شده. خواستنی تر. خیره در کهربایی هایش لب می زنم:
_میام.

خیره در کهربایی هایش لب می زنم:
_میام.
دستم را می گیرد و به لب هایش می رساند. جای بوسه اش پشت دستم را می سوزاند و گرمایش را به قلبم می رساند.
_آفرین دختر خوب. بزن بریم!
نمی دانم کارم درست است یا غلط اما در برابر ندای قلبم سر خم می کنم تا آخرین فرصت که شاهین برایم مهیا کرده را امتحان کنم. بهرحال کنجکاوم بدانم نقشه اش چیست و هنوز فکرم درگیر بدهی ام است.
هوم! واحدش لوکس و بسیار بزرگ است. البته که به طرز شگفت انگیزی شیک طراحی شده. آرام و با طمانیه در سالن بی انتهای پذیرایی قدم می زنم.
اولین چیزی که توجهم را جلب می کند پنجره های قدی و منظره ی چشم نوازی از لندن است. میلیونها چراغ سوسوزنان از این بالا جذابیت لندن را صدچندان می کند.
_از اینجا خوشت میاد؟
برمی گردم. دو جام در دست دارد.
_فکر کردم شاید تشنه باشی.
با دودلی به طرفش می روم. دست دراز می کنم و یکی از جام ها را می گیرم.
_ممنونم.
صدای هواپیمایی که از بالای برج می گذرد توجهم را سمت آسمان جلب می کند. لحظه ای آرزو می کنم ” ای کاش من هم مسافر همان پرواز بودم! ” می نالم:
_اون هواپیما… پروازِ منه که…
_پرید! هواپیمایی که مقصد نیویورک داشت پرید و تو اینجایی. پیش من. پشیمون نباش…
مکث کوتاهی می کند. قدمی سمتم برمی دارد. نشستن دستش روی گونه ام هول زده ام می کند. ادامه می دهد:
_لطفا!
لحن عاجزانه اش، رفتار و برخورد عجیبش دوباره دلنگرانم می کند‌. می ترسم. از خیالبافی های احمقانه ام وحشت دارم. نمی خواهم با ساخته ی ذهن منحرفم دوباره به باد تحقیر گرفته شوم.
به بهانه ی دیدن پیانوی سفید رنگ و فوق العاده ای که گوشه ی سالن جا خوش کرده از زیردستش پا به فرار می گذارم. قدم به قدم نزدیکش می شوم. همانطور ایستاده دست دراز می کنم و تک تک کلیدهای سیاه و سفید را با مکث می فشارم.

_بلدی بزنی؟
سرمی چرخانم. دقیقا پشت سرم ایستاده.‌
_نه. لابد تو بلدی که همچین چیز گرونی رو خریدی.
_از چهار سالگی پیانو می زنم.
بالارفتن ابرویم غیرارادی است. نگاهش می کنم. لبخند مغرورانه ای می زند و روی صندلی مقابل پیانو می نشیند و برای چند ثانیه قطعه ی کوتاهی را می نوازد. بی توجه به نگاه های خیره ی شاهین، غرق در لذت موسیقی آرامش بخش لبخندی محو روی لبانم می نشیند.
_دوست داری یاد بگیری؟
با هیجان می گویم:
_آره. خیلی.
از جایش برمی خیزد و به صندلی اشاره می زند:
_پس بشین!
خجالت زده دستانم را در هم قفل می کنم.
_وای نه! نمی شه که من بشینم تو وایستی. بشین من راحتم.
جستجوگرانه در سالن چشم می چرخانم.
” یعنی خونه به این بزرگی یه صندلی مناسب پیدا نمی شه! ”
سر کج می کند و خودش روی صندلی می نشیند و با بدجنسی می گوید:
_شرمنده همین یه صندلی رو باید شریکی بشینیم. تو که مشکلی نداری؟
زبانم بند می آید و دربرابر جدیتش قدرت ” نه ” گفتن ندارم. مردمک هایم بین زانو و نگاه منتظر و دستی که به طرفم دراز شده می چرخد. وقتی عکس العملی از من نمی بیند نیم خیز می شود. دستانش را دو طرف کمرم می گذارد و با ملایمت روی پای خود می نشاندم.
فرو ریختن قلبم در سینه لرز خفیفی درونم بپا می کند. و تپش های جنون آمیز قلبم با نهایتِ سرعت کمر می بندد تا پیش شاهین رسوایم کنند. انگار یادش رفته که باید دستش را از روی شکمم بردارد.
چند ثانیه اول هر دو سکوت می کنیم. نفس در سینه ام حبس می شود. احساس می کنم او هم لحظه ای نفس کشیدن را بیخیال می شود. بالارفتن حرارت تن هردویمان ملموسانه است.

بالارفتن حرارت تن هردویمان ملموسانه است. موهایم را از سرشانه ی برهنه ام کنار می زند و سمت دیگر شانه ام می ریزد و ” ببخشیدی ” زیرلب می گوید.
از مستقر شدن چانه اش بالای شانه ام چشم می بندم و نامحسوس گوشه ی لب به زیردندان می کشم. دستان منجمدم را می گیرد و روی کلیدهای پیانو می گذارد.
همین که شروع به توضیح دادن می کند برخورد نفس های گرمش پوست صورتم را قلقلک می دهد. او با حوصله برایم شرح می دهد و من…! اعتراف می کنم تمام حواسم پِی آغوشی ست که به انحصارش درآمده ام.
غرق در شرم خود هستم که صدای اولین کلید پیانو با فشار مشترک انگشتان من و شاهین در فضای سالن اکو شده و قلبم از جا کنده می شود.
” نمی دانم شاهین چطور می تواند تا این حد خوددار باشد! ”
و شنیدن هیجان انگیز آوای نُت های پیوسته آغاز می شود. نجوایش کنار گوشم منقلبم می کند:
_بعدش نوبت خودته ها. ازت می پرسم. اگر بلد نباشی می دونی که چقدر تنبیهام سخته! پس حواست رو جمع کن. تا اینجا یاد گرفتی؟
سکوتم از ترس لورفتن حال درونم است. ناگهان ته دلم خالی می شود. رعب و وحشت از اینکه نکند تمام اینها نقشه ی شاهین بوده. حتی همین پشت پیانو نشستن دو نفره ی ما. همین از خود بی خود کردن من. فکر می کنم قرار است دوباره خُرد شوم!
_دلان…؟ حواست کجاست؟
با این افکار تمام حس های بیدارشده ام به یکباره خاموش می شوند و بغض گلویم را گره می زند.
_دلان…؟
لب از لب باز می کنم. لرزش چانه ام عصبی ام می کند. تارهای صوتی مرتعشم را بکار می بندم و سکوت طولانی ام را می شکنم.
_نمی خوای بگی بدهیم بهت بابت چیه؟
با بازدم عمیقش تکان سینه اش را پشتم لمس می کنم. هیچ نمی گوید. بعد از لحظه ای مکث، ظرافت حرکت انگشتانش از روی ساق دستم تا بازو تمام تنم را مورمور می کند. تا می خواهم از روی پایش بلند شوم دستش روی شکمم جای می گیرد و پهلویم را چنگ می زند؛

تا می خواهم از روی پایش بلند شوم دستش روی شکمم جای می گیرد و پهلویم را چنگ می زند؛
حس نرمیِ لب های گرم و خیسش بر سرشانه ی برهنه ام برق سه فازی می شود و سلول به سلولم را درجا خشک می کند. چنان که نفسم را می برد. از بُهت دهانم باز می ماند. با نفسش اسمم را بیخ گوشم ملتمسانه صدا می زند.
_دلان…؟
” مطمئنم دارم دیوونه می شم! این نمی تونه حقیقت داشته باشه! ”
چانه ام را می گیرد و صورتم را سمت خود می چرخاند. نگاه عمیقش را در چشمان بهت زده ام می دوزد و تا روی لب هایم پایین می کشد. روی صورتم خم می شود و بوسه ی گرم دیگری به زیرچانه ام می کارد‌‌ که بی اراده پلک هایم روی هم بسته می شوند. تمام عضلاتم منقبض می شوند. تنها صدای خفه ای از ته گلویم خارج می شود و می نالم:
_نکن شاهین!
محکم تر تنم را به خود می چسباند و نگهم می دارد.
_هیس! دیگه خیلی دیر شده!
بی توجه به اعتراضم نه یکبار بلکه ده ها بوسه ی کوتاه از چانه ام شروع می کند تا بالاخره لب هایم را میان آتش لب هایش ذوب می کند. گرم و عمیق! عمیق و طولانی! آنقدر که عمرم تمام می شود و این بوسه جریان دارد!
مانند آبی زلال تمام مرا در خود حل می کند. قسم می خورم چنان شوکه شده ام که سر تا پا مفلوجم کرده. هیچ حرکت و اراده و مقاومتی از خود ندارم. قلبم هزاران بار کوبنده تر از لحظه ای پیش می زند.
انگشتانش را به آرامی میان موهایم سُر می دهد و حرکت لب هایش را با مهارت پیش می برد. دیگر تاب این کمبود هوا را ندارم. قبل از اینکه خودم عقب بکشم نفس زنان لب هایم را رها می کند.
ناباورانه با چشمان گرد صورت گُر گرفته ام را عقب تر می برم و به تقلای ذره ای هوا از راه دهان می افتم.
” خدایا چه اتفاقی بین من و شاهین رخ داد!؟ شاهین من رو بوسید؟! ”
انگشتانم را روی لب های داغ، نبض گرفته و متورمم می کشم. تازه از خواب غفلت بیدار می شوم.

” خدایا چه اتفاقی بین من و شاهین رخ داد!؟ شاهین من رو بوسید؟! ”
انگشتانم را روی لب های داغ، نبض گرفته و متورمم می کشم. تازه از خواب غفلت بیدار می شوم. دستم را می گیرد و روی قلب تپنده اش می گذارد. باورم نمی شود اما ضربان قلب اون تندتر از من می زند. مردمک های بی تابش را قفل نگاه متحیرم می کند.
_بِدهیت… به اینجاست. به قلبم.
تمام احساسش را در چشمانش می ریزد.
_تو به قلبم بدهکاری!
نوک بینی اش را به بینی ام می کشد و زمزمه می کند:
_بیشتر از یک ساله. از روزی که پا توی زندگیم گذاشتی و دلم رو اسیر خودت کردی تا… اخر عمر!
” بیشتر از یک ساله؟! ”
از اعترافش چنان ماتم می برد که نمی توانم لب هایم را روی هم کیپ کنم. ” باید باور کنم که شاهین این همه وقت احساساتش رو مخفی می کرده؟! تمام مدت باعث رنج و عذابم شد و حتی یک بار از حسش به من چیزی نگفت! ”
نگاه مبهوتم را از کهربایی هایش می گیرم و گیج و سردرگم سرانگشتانم را روی سینه اش پایین می کشم. از روی پایش برمی خیزم و راهی که نمی دانم به کجاست را پیش می گیرم.
تکرار صدای شاهین در ذهنم بیشتر آشفته ام می کند: ” بیشتر از یک ساله! ”
سلانه سلانه تا انتهای سالن می روم و دست چپ می پیچم. دلم گوشه ای دنج می خواهد تا تنها باشم و فکر کنم. به گذشته. به امروز. به همین چند لحظه پیش! به عجیب ترین های زندگی ام. به آخرین بوسه ی شاهین! کدام را باید باور کنم؟ همه چیز مانند کلافی درهم پیچیده می ماند.
چشمم به اتاقی می افتد که درش باز است. نیم نگاهی به پشت سرم می اندازم و مطمئن از نبودن شاهین داخل می روم. شاید بتوانم چند دقیقه ای در این اتاق خلوت کنم.
اتاق شاهین! پوستر بزرگ عکسش لبخند روی لبانم می آورد. مردمک هایم که از طلایی های براقش روی لب های خوش فرمش سُر می خورد بی اراده لب های دردناکم را لمس می کنم.
جلوی میز آئینه می ایستم. در چشمان دختر توی آئینه زل می زنم و از خود می پرسم:
” تو چی هستی؟ یه بازیچه؟ یا عروسک خیمه شب بازی؟ ”
هیچ جوابی به ذهن سرگردانم نمی رسد.

نگاهم که بالاتر می رود دست دراز می کنم و عکس پسربچه ی شیرین و دوست داشتنی گوشه ی بالای آیینه را برمی دارم. انگشتم را روی چهره ی معصوم سینا می کشم. زیرلب با بغض زمزمه می کنم:
_طفلک بیچاره! تو هم مثل من خیر ندیدی.
بازدمم را با آه پردردی بیرون می فرستم. قطره اشکم که روی عکس می افتد را به تندی پاک می کنم. دلم شکسته.
اگر حرف های شاهین راست باشد که می دانم حقیقت دارد پس یکسال خودخوری و جنون و حتی خودکشی ام گردن شاهین است! دلم برای خودم می سوزد.
” چرا؟! چرا شاهین این همه وقت عذابم داد؟! شاید انقدر که باید دوستم نداشته! ”
اما یادآوری آن همه شور و عطش هنگام بوسه های آتشینش، آن نوازش ها و اعتراف غافلگیرکننده اش خط قرمزی می شود بر تصوارتم.
عکس را سرجایش بازمی گردانم و شیشه های عطر روی میزش را از نظر می گذرانم. دستم سمت یکی از عطرها می رود. درش را باز می کنم و نزدیک بینی ام می برم. به محض تحریک پرزهای بینی ام ناگهان در پستوی ذهنم جرقه ای می زند! تحیر نگاهم را در آئینه می بینم.
” خدای من! قسم می خورم همان عطر است. مدتها بود بدنبال صاحب این بو می گشتم. زمانی که خودکشی کرده بودم. وقتی هنوز در عالم نیمه بیهوشی به سر می بردم؛
کسی که با بوسه های داغش هوشیارم کرد و برای همیشه علامت سوالی در ذهنم باقی مانده بود، من به خوبی عطرش را می شناسم. قسم می خورم همان است! ”
پس شاهین اون موقع…
و این بر حقیقت حرف های شاهین دامن می زند. اما همچنان ذهنم درگیر بقیه ی رفتارهایش است. مخصوصا آخرین بار پیش محمد بدجوری خرد شدم!
” دهنت رو ببند محمد. چیزی برای گفتن وجود نداره! ”
جمله ای که هر لحظه یادآوری اش قلبم را تکه تکه کرد و بی صدا در خود شکستم!

دستانم را تکیه گاه تنم روی میز می کنم و همچون موجودی مفلوک اشک هایم روی میز می چکد و به خود می لرزم.
” چرا؟! چرا تمام زندگی ام با رنج گذشت؟! حتی بخاطر عشقم باید این همه درد را تحمل می کردم! ”
بینی ام را بالا می کشم.
_داری گریه می کنی؟!
فورا دستم را پای چشمان نمناکم می کشم و سعی می کنم با پایین گرفتن سرم صورتم را از دیدش پنهان کنم.
_چی رو مخفی می کنی؟ دیدم گریه می کردی!
از لمس بازویم در خود جمع می شوم و به ملایمت کنار می کشم. با آرام ترین لحن ممکن با قلبی گرفته می گویم:
_لطفا شاهین! ترجیح می دم با هم حرف بزنیم!
سرمای رفتار غیرمنتظره ام در طلایی های کدر و یکه خورده اش موج می زند.
_یعنی نمی شه هم دستت رو بگیرم هم حرف بزنم؟ هوم دلان؟
” لعنتی می خواهد جادویم کند! بدجوری بلد کار است. استاد رام کردن قلب های سرکش! ”
باز هم لحنش قلبم را به تزلزل می کشاند. اما اینبار به خود قول داده ام تا حقم را نگیرم وا ندهم!
آب دهانم را پرصدا قورت می دهم و با جدیت نگاه سرخم را در صورت متحیر و محزونش می دوزم.
_خواهش می کنم اینجوری صدام نکن!
_آخه تو چته؟ نگو که حالا که به اینجا رسیدیم پشیمونی! مگه این همون چیزی نبود که هردومون می خواستیم؟!
از یادآوری آرزوهایم چشمه ی اشکم جوشیدنش را از سر می گیرد. لب برمی چینم.
_چرا؟
قدمی جلو می گذارد.
_چرا چی عزیزم؟
_چرا این همه وقت از احساساتت هیچی نگفتی؟ تو چطور به خودت اجازه می دی هر طور دلت می خواد باهام برخورد کنی و من رو به ساز خودت برقصونی؟!
کلافه موهایش را چنگ می زند و دستی به صورتش می کشد.
_دلان باور کن اینجوری که فکر می کنی نیست! من می دونم توی سرت چی می گذره ولی الان وقتش نیست ارزشی نداره که اعصابت رو براش خورد کنی.
پوزخند می زنم‌‌‌.

_مهم نیست؟! من اینهمه وقت از غصه دق کردم مهم نیست؟! من از تنهایی شبا تا صبح اشک ریختم مهم نیست؟! من بخاطر عشق یکطرفم به تو کلی درد کشیدم… داشتم می مُردم مهم نیست؟!
دستش را تا نزدیک بازویم می آورد اما ناگهان پشیمان شده عقب می کشد و خیره در چشمان تار و پراشکم با لحنی منقلب کننده و آرامبخش زمزمه می کند:
_چرا عزیزدلم مهمه‌. خیلی هم مهمه. اصلا هر چی تو بگی مهمه. توروخدا اینجوری اشک نریز دلان!
_پس بمن بگو چرا باید بعد یکسال این حرفارو ازت بشنوم؟! هزار بار فرصت گفتنش رو داشتی و به روم نیوردی! تو که می دونستی من دوستت دارم برای همین اومدی لندن درسته؟
متحیر ابرو درهم می کشد‌.
_محمد همه چیزرو بهم گفت!
” لعنتی ” زیرلب می گوید.
پوزخند می زنم و لحظه ای چشمانم را روی هم می بندم.
_انقدر مغروری که دل من رو فدای غرورت کردی؟!
_نه.‌‌..!
مردمک هایمان دودوزنان در هم قفل می شوند.
_پس چی!؟
مردد نگاهم می کند. چندین بار دهانش باز و بسته می‌شود و چند ثانیه هیچ نمی گوید. نگاه منتظرم را که می بیند می گوید:
_الان زمان مناسبی برای حرف زدن نیست.
ناباور سر تکان می دهم.
” حتی ارزش یک توضیح ساده هم ندارم! ”
حرصی لب روی هم می فشارم‌. با عصبانیت کیفم را از روی تخت برمی دارم.
_باشه. مثل اینکه بهتره من برم.
مچ دستم را می گیرد.
_بس کن دلان! کجا می خوای بری؟
تندخو می شوم:
_جایی که ارزشم حفظ بشه!
_نرو دلان! همه چی رو خراب نکن!
دستم را آزاد می کنم.
_ولم کن شاهین! دیگه اجازه نمی دم بیشتر از این تحقیرم کنی! برمی گردم خونم.
جلوی چارچوب در را می گیرد‌.
_برو کنار! تمومش کن! می خوام برم خونه ی خودم. دیگه اینجا راحت نیستم.
یکدفعه همان جا جلوی در زانو می زند و به پایم می افتد. سر جا خشک می شوم! مچ دستم را می گیرد‌ و سربه زیر می گوید:
_آخه لعنتی خونه ی تو اینجاست! بمن بگو کجا می خوای بذاری بری؟!

_آخه لعنتی خونه ی تو اینجاست! بمن بگو کجا می خوای بذاری بری؟!
” گفت خونه ی تو! ”
چیزی ته قلبم را تکان می دهد. حسی جدید. احساس دوست داشته شدن! از رفتار و حرف هایش وا رفته نگاهش می کنم. کف دست سست شده ام را روی لب هایش می گذارد و بوسه می زند.
_بهم فرصت بده! لطفا تنهام نذار!
کاملا شوکه لب هایم را تکان می دهم:
_شاهین؟!
به آرامی دستم را تا روی چشمش بالا می کشد. احساس خیسی روی سرانگشتانم قلبم را چنگ می زند. تعجب از باران اشک های بی وقفه اش باعث می شود خودم را فراموش کنم.
_شاهین…؟! من… من نمی خواستم..‌.
زبانم هیچ جوره برای تسکینش نمی چرخد! دلسوزانه مقابلش زانو می زنم. دستانم را دو طرف صورتش می گذارم.
_باور کن نمی خواستم اینجوری ناراحتت کنم‌. من فقط دنبال حقیقت بودم.
سرش پایین است. چقدر دلم برایش می سوزد. پیشانی ام را به پیشانی اش می چسبانم.
_گوش می دی به حرفام؟
فقط به تایید سر تکان می دهد. شاهینی که مقابلم نشسته آن مرد مغرور و جدی همیشگی نیست. من پسر بچه ای دلشکسته و تنها را می بینم که نیاز به آغوشی پرمهر دارد. کهربایی های ملتمس و بی قرارش را در چشمان نادمم ثابت می کند.
_می مونی؟
از دیدن نگاه سرخ و خیسش اختیار از کف می دهم و ناخودآگاه با تمام وجود پسرک معصوم را در آغوشم می کشم.
_معلومه که می مونم.
روانه شدن دانه هایی بلورین از چشمان بسته ام بر گونه هایم، آبی می شود بر آتش قلب سوخته ام. کنجکاوم از اصل ماجرا سر در بیاورم. حالا که شاهین با آن همه ابهت برای نگه داشتنم غرورش را اینگونه زیر پا گذاشته، نسبت به دوست داشتنم خیالم راحت می شود.
***
هیچ صدایی جز تیک تاک ساعت در اتاقم به گوش نمی رسد. نمی دانم شاهین خوابیده یا نه اما فکر کردن به او خواب را از چشمانم فراری می کند.
پاهایم را از تخت دو نفره آویزان می کنم و به طرف تراس می روم. پرده ی اتاق را کامل کنار می زنم تا نور مستقیم مهتاب اتاق را از تاریکی مطلق نجات دهد.

پرده ی اتاق را کامل کنار می زنم تا نور مستقیم مهتاب اتاق را از تاریکی مطلق نجات دهد. شانه ام را به دیوار کنار پنجره تکیه می دهم و خیره به جریان زندگی شبانه روزی در لندن، همه چیز به سرعت فیلمی از پیش نگاهم می گذرد.
عجب روز پرماجرایی را پشت سر گذاشتم. تلخی و شیرینی هر لحظه اش دلم را زیرو رو می کند.
آه پرحسرتی می کشم که ای کاش تمام این اعترافات سال گذشته همان شب در اتاق شاهین گفته شده بود و محکوم به این همه رنج و بدبختی نمی شدم. شاید اگر پایم به زندگی علی باز نمی شد الان او هم زنده بود.
دستم را روی معده ی دردناکم می گذارم. سر و صدای شکمم بلند می شود و دلم ضعف می رود. بعد از آن همه جنجال دیگر اشتهایی برایمان باقی نمانده بود و هیچ کدام میلی به شام خوردن نداشتیم. سراغ گوشی ام می روم و با فشردن دکمه اش ساعت را چک می کنم.
” یک ربع به دوازده شب. ”
و دو تماس بی پاسخ از ادوارد. احتمالا قصد داشته از سالم رسیدنم به نیویورک خیالش راحت شود. زهرخند می زنم. نیویورک! چقدر خوب که شاهین مانع رفتنم شد. سوزش معده ام غیرقابل تحمل است.
قبل از اینکه فراموش کنم به سرعت پیامکی برای ادوارد می فرستم و می گویم حالم خوب است و جای نگرانی نیست‌.
” اما واقعا مطمئن نیستم بعد از این همه چی خوب باشد! ”
دستگیره ی در را به آرامی پایین می کشم. جلوی در می ایستم و چندین بار پشت هم پلک می زنم تا چشمانم به تاریکی عادت کند. همین که پا از اتاقم بیرون می گذارم گردن کج می کنم. نامطمئن ابرو در هم می کشم.
” درست می بینم شاهین درِ اتاقش را چهارطاق باز گذاشته است. ”
دلم هوای دیدن صورت غرقِ خوابش را می کند. پاورچین به طرفش می روم. دستم را به چهارچوبِ در می گیرم و بی اختیار لبخندی محو گوشه ی لب هایم را کش می آورد؛ وقتی می بینم روی تختش طاق باز خوابیده و ساعدش را حایل چشمانش کرده.

دستم را به چهارچوبِ در می گیرم و بی اختیار لبخندی محو گوشه ی لب هایم را کش می آورد؛ وقتی می بینم روی تختش طاق باز خوابیده و ساعدش را حایل چشمانش کرده.
محو تماشایش هستم که همزمان با نفس عمیقش روی شانه می چرخد و لای پلک هایش کمی باز می شود. ته گلویم ” هین ” ضعیفی می کشم و هول زده جلوی دهانم را می چسبم و روی نوک پا به سمت آشپزخانه فرار می کنم.
وقتی به آشپزخانه می رسم نفس راحتی می کشم. از شیطنتم با خود ریزریز می خندم و به دنبال یخچال سرمی چرخانم.
” پس یخچالش کو؟ ”
نور گوشی ام را روشن می کنم تا بهتر ببینم. یکدفعه چراغ آشپزخانه روشن می شود و هراسان یک متر از جا می پرم. بی اختیار دستم را روی قلب پرتکاپویم می گذارم.
_دنبال چیزی می گردی کوچولو؟
با ابروهای بالا پریده سمت شاهین می چرخم‌. طوری چشمانم از دیدن سر و وضعش گرد می شوند که مطمئنم لو می روم.
” خدای من! عجب هیکل ورزیده ای! اولین و آخرین باری که با بالاتنه ی برهنه دیده بودمش سال گذشته در ویلا، درست شبی که بهجت خانم را به بیمارستان بردیم بود. ”
بلافاصله نگاه هیزم را جمع می کنم و عمدا به سمت یکی از کابینت های بالا می روم و درش را باز می کنم.
_ترسیدم! تو مگه خواب نبودی؟!
صدایش نزدیک می شود.
_خواب که… والا تازه اومدم بخوابم که یه گربه ی چموش خوابم رو پروند.
از خنده های یواشکی ام شانه هایم تکان می خورد.
_داری چیکار می کنی دقیقا؟
_دنبال یخچال می گردم.
می خندد.
_توی کابینت دنبال یخچال می گردی؟!
دلم می خواهد موهایم را از ریشه بکَنم!
” واقعا که خیلی کودنم! ”
همین که می چرخم بازویم به بدنش برخورد می کند و به سرعت به کابینت پشت سرم می چسبم. بازویم را می گیرد.
_چه سردی تو؟! تو چرا همیشه می لرزی!؟
دست و پایم را گم می کنم.
_نخیرم! خودت می لرزی! بعدم من…
لال می شوم! به طرز ماهرانه ای خراب کردم! دیدن صورت سرخ از خنده ای که به زور کنترلش می کند زبانم را بند می آورد.
لبخند موذیانه ی پهنی می زند و دست به سینه می ایستد. کنترل جفت چشمانم را محکم بدست می گیرم تا از طلایی های معرکه اش پایین تر نرود.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی …

یک نظر

  1. 😘💖دوست دارم نویسنده جان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *