خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت نود

رمان پرنسس/پارت نود

_نمی‌خواین بگین چی شده؟
علی نگاهی در صورت شاهین می‌اندازد و رو به من می‌گوید:
_می‌رم یه چایی برای خودم بریزم.
و می‌رود. بُهت‌زده با چشمانم دنبالش می‌کنم.
_این چرا رفت؟!
شاهین پوفی می‌کند و روی کاناپه می‌نشیند و با دست به جای خالی کنارش می‌کوبد.
_بیا عزیزم.
با نگاهی منتظر کنارش می‌نشینم.
_موضوع درباره‌ی مادرته.
اخم‌هایم در هم می‌روند.
_خب؟
کهربایی‌هایش را در مردمک‌های نگرانم می‌دوزد. مردد با مکث ادامه می‌دهد.
_آ… متاسفانه دوباره… یعنی…
قلبم شروع به تند کوبیدن می‌کند.
_متاسفم ولی مادرت زندانه.
فقط چشم روی هم می‌بندم و لب‌هایم را روی هم می‌فشارم. سعی می‌کنم نفس بند آمده‌ام را از بینی بیرون بفرستم.
_خدای من! دوباره؟!
عصبی می‌شوم.
_به من ربطی نداره.
شتابزده از جایم برمی‌خیزم و چند قدم فاصله می‌گیرم.
_دلان؟! ولی مادرت…
سمتش می‌چرخم، درحالیکه دستانم را در هوا تکان می‌دهم صدایم بالا می‌رود.
_به من چه؟ انقدر نگو مادرت؛ اون مادر من نیست! روزی که از خونه بیرونم کرد دخترش نبودم، حالا دخترش شدم؟! اون فقط بلده آبروی من‌رو ببره.
شماتت‌بار صدایم می‌زند.
_دلان؟!
نفسم بالا نمی‌آید، چنگی به گلویم می‌زنم و هر آنچه بر سینه‌ام سنگینی می‌کند به زبان می‌آورم.
_حتی یه کلمه‌ هم ادامه نده. بخاطر اون من‌رو از لندن کشوندی اینجا؟! دیدم تاریخ سالگرد سینا چند ماه دیگه‌ست. دیدم خودسر لباس عروسم‌رو از لندن پُست کردی. چرا؟! شاهین تو خیلی خودخواهی من دلم نمی‌خواد مراسم عروسیم اینجا باشه. نمی‌خوام شادیام‌رو با اون تقسیم کنم. تو قول دادی تمام خانواده من می‌شی و چیزی از گذشته‌م برام تکرار نمی‌شه.

کلافه دستمال‌ِ خونی را داخل سطل زیر میز پرت می‌کند، با فکی منقبض تند و رگباری میان حرفم می‌دود.
_اون اصلا خبر نداره تو اینجایی، چون… توی بیمارستانه و هیچی حالیش نیست! اما قبل از اونم مثل خودت یکدنده و کله شق بود که نذاشت از برادر و مادربزرگت حمایت کنم و الانم خونه‌ی مادربزرگت‌رو مصادره کردن و اونام آواره شدن. خوب شد؟ راحت شدی همه رو فهمیدی!؟
وا می‌روم! مات و متحیر طوری زبانم بند می‌آید که هر چه تلاش می‌کنم چیزی برای گفتن ندارم. نفس عمیقی می‌کشد و بی‌آنکه نگاهم کند با سر به جای خالی کنارش اشاره می‌کند، آرام لب می‌زند:
_بیا بشین.
پاهایم بی‌اراده به حرکت در می‌آیند. روی کاناپه خیره به نقطه‌ای نامعلوم می‌نشینم.
_متاسفم که مجبور شدم این‌همه بهت دروغ بگم ولی اون موقع چاره‌ای نداشتم. دقیقا روزی که بهوش اومدی فهمیدم مادرت دوباره بخاطر بدهی زندانی شده.
وکیل علی خواست بهش کمک کنه ولی مادرت قبول نکرد. ما می‌دونستیم مادربزرگت به زودی خونه‌رو از دست می‌ده. بعدشم که شرط مادرت این بود که خودت‌رو ببینه. می‌دونستم اگر بهت بگم ممکنه قبول نکنی بیای.
سلول به سلولم مورمور می‌شوند.
_تو حق داری ناراحت باشی.
با صدایی ضعیف و ناله‌وار که خودم هم به زور می‌شنوم می‌گویم:
_الان برادر و مادربزرگم کجان؟
_حالشون خوبه. نمی‌خوای بدونی حال مادرت…
_نه!
برمی‌خیزم. گیج و شوکه راه اتاقم را پیش می‌گیرم.
پرده را کنار می‌کشم جلوی در تراس روی صندلی می‌نشینم و نگاهم رو به حیاط بزرگ ویلا است.
مرور حرف‌های شاهین اعصابم را به هم می‌ریزد.
دیگر هیچ احساسی نسبت به مادر ندارم. حتی دلم برایش نمی‌سوزد شاید چون دوباره با حماقت و خودخواهی‌اش خانواده‌اش را هم درگیر کرده.

از شنیدن صدای قدم‌هایی که از پشت نزدیکم می‌شوند پلک روی هم می‌بندم. نفس کشیدنِ عطر مست‌کننده‌اش از همین فاصله‌ی چند متری، ته دلم را بیش‌ از پیش برای خواستنش زیر و رو می‌کند.
نشستن دستان مردانه‌‌ی شاهین دو طرف صورتم چشمانم را باز کرده، اغواگر و پرکشش کنار گوشم نجوا می‌کند:
_عشقم؟
پخش شدنِ حرارت نفس‌هایش پوست گوشم را می‌سوزاند. سر بالا می‌گیرم، با بالاتنه‌ای برهنه پشتم ایستاده، روی صورتم خم می‌شود و با بوسیدنِ عمیق و طولانیِ لب‌هایم آرامش را به بندبند وجودم تزریق می‌کند. بوسه‌ای داغ، از سرِ صبر و حوصله که زمان را برایمان متوقف می‌کند.
تمام وجودم نبض شده و دستانم حریصانه پشت گردنش قلاب می‌شوند، با بوسه‌‌های کوتاهش لب‌هایم را رها می‌کند، نوک بینی‌اش را به بینی‌ام می‌کشد و با قدمی روبرویم می‌آید و دو زانو می‌نشیند.
نگاهم را از عضلات سخت و هوس‌انگیزِ تنش بالا می‌کشم. سر و صورتش را شسته و چسب کوچکی روی ابرویش زده. دستم گونه‌اش را به نوازش می‌گیرد.
_خوبی؟
بوسه‌ی تندش کف دستم را شکار می‌کند.
_خوب.
_چی شد که دعوا کردی؟
طلایی‌هایش منحرف می‌شود، انگار در ذهنش در حال مرور باشد نگاه موشکافانه‌اش در صورتم می‌چرخد.
_می‌دونستی شایان برای خودش مردی شده؟
کنجکاو و البته هیجان‌زده لبخندزنان شش دانگ حواسم را به حرف‌هایش می‌سپارم.
_جدی؟!
لبخند دندان‌نما و جذابش لب‌هایم را بیشتر کش می‌آورد. تند به تایید سرش را بالاپایین می‌کند.
_اوهوم، واقعا امروز من‌رو یاد دوران بچگی خودم انداخت. خیلی عاقل و فهمیده شده. کاملا مشخصه احساس مسئولیت می‌کنه.
چشمانم پر می‌شود. دستی به بینی‌ام می‌کشم.
_خیلی دلم می‌خواد ببینمش.

_نگفتی دعوات سر چی بود؟
خیلی زود اخم‌‌هایش در هم می‌رود. نگاهش بین من و نقطه‌ی نامعلومی به سمت پایین در رفت‌ و آمد است. با حالی گرفته می‌گوید:
_امروز که داشتم با یکی از طلبکارا حرف می‌زدم برای تخلیه خونه مهلت بگیرم همون موقع داشتن اسبابای مادربزرگت‌رو توی کوچه می‌ریختن.
باورش سخته اما شایان مثل یک مرد رفت جلوشون سینه سپر کرد، ولی یکیشون که خیلی عوضی بود بدجوری شایان‌رو هول داد پرت شد روی زمین. منم نتونستم خودم‌رو کنترل کنم حسابی حالش‌رو جا اوردم اما نمی‌دونم یکهو یه دسته اراذل از کجا پیداشون شد که آخرش اینجوری شد‌.
بیشتر از هر وقتی چنان از انتخاب تکیه‌گاهم مطمئن می‌شوم که مغرورانه به خود می‌بالم. نگاه مفتخرم را در مردمک‌هایش می‌دوزم. _
عنی امروز شاهینِ من، فقط بخاطر داداشم دست به یقه شده!؟
پنجه‌هایمان در هم می‌رود، نگاه خاص و پراحساسش قلبم را به وجد می‌آورد‌.
_دلان؟ مردی که روبروت نشسته انقدر عاشقانه دوستت داره که بخاطر تو هر کاری می‌کنه.
لب به زیردندان می‌کشم و زمزمه می‌کنم:
_می‌دونم.
***
_کیه؟
صدای مردد و مضطربِ شایان را از پشت در فلزی می‌شنوم. به سختی خود را کنترل می‌کنم تا سورپرایزم خراب نشود. شاهین صدایش را بلند می‌کند:
_باز کن منم شاهین.
در باز می‌شود و از دیدن قامت کشیده و لاغرِ برادرم دلم ضعف می‌رود. لحظه‌ای شوکه خیره‌ام می‌ماند و یکدفعه خودش را جلو می‌‌اندازد.
_آبجی؟
_شایان؟
خنده و گریه‌ام معلوم نیست، فقط در آغوشش می‌کشم.
_شایان داداشی چقدر بزرگ شدی!
ته صدای متزلزلش اشک مرا هم سرازیر می‌کند.
_آبجی؟
باورم نمی‌شود شایان اینگونه روی شانه‌ام زار می‌زند. شاهین به زور جدایش می‌کند.
_هی بسه دیگه مرد که اینجوری گریه نمی‌کنه، مرد بی‌صدا اشک می‌ریزه.

 

_شایان؟ کی بود در می‌زد؟
صدای مادربزرگ قلبم را در سینه می‌لرزاند. با شیطنت رو به شایان انگشت اشاره‌ام را جلوی بینی‌ام می‌گیرم.
_هیس!
شایان از همین چارچوب در داد می‌زند:
_هیچکی، شاهین اومده.
رو به شایان چشم غره می‌روم و به شوخی گوشش را می‌گیرم.
_هیچکی چیه بی‌ادب، باید بگی شاهین خان! شوهرخواهرته‌ها!
شایان که تقلای آزاد کردن گوشش را دارد چینی به چشم و ابرویش می‌دهد.
_آی‌آی! آبجی یه ساله گوشم نپیچوندی خشک شده.
هر سه زیر خنده می‌زنیم.
_خب مادر تعارفشون کن بیان تو دَمِ در…
دستم از گوش شایان شل می‌شود. وا رفته چادر سورمه‌ایِ گلدارش را روی سر می‌کشد‌. هر دو میخ یکدیگر سر جا خشکمان می‌زند. تکان ریز گوشه‌ی لب‌هایم و اشکی که به سرعت باد خود را به پشت پلک می‌رساند اولین واکنش من از دیدن مهربان‌ترین مادربزرگِ دنیا است.
لرزش تنش به وضوح به چشم می‌آید. حتی یک لحظه تعلل هم جایز نیست. کافی ست نامم را بخواند تا با آغوشی باز به سویش پَر کشم و بوسه بارانش کنم.
_قربون تو برم من مادرجون، من همش دعا می‌کردم یکبار دیگه بیای ببینمت.
یک صدا فغان می‌زنیم، پر درد، از ته دل و از سر شوق، دمی عمیق از عطر تن منحصربفردش می‌گیرم.
_مادرجون.
صدایم می‌گیرد:
_قربونت برم من دلم برات تنگ شده بود.
_کافیه دیگه ناراحتشون نکن.
گرمای دستِ نوازشگرِ شاهین بر تیره‌ی پشتم از آغوش مادربزرگ جدایم می‌کند. اشک‌هایم را از پای چشمانم کنار می‌زنم و دوباره صورت مادربزرگ را می‌بوسم.
از دیدن چانه و لب‌ لرزانش قلبم تکه‌تکه می‌شود. چقدر پیر و افتاده شده.

 

به شاهین خوش‌آمد می‌گوید.
_بریم تو مامان جان ببخشید از راه اومدید اشکتون‌رو دراوردم.
و جلوتر راه می‌افتد. بی‌صدا هق می‌زنم، شاهین دست دور کمرم می‌اندازد و آرام پایین گوشم زمزمه می‌کند:
_هیس.‌.. اون بیچاره خودش به اندازه کافی غصه داره.
دماغم را بالا می‌کشم.
_چقدر شکسته شده.
_سنی ازش گذشته چهارده ساله که نیست.
روی تک قالیِ گوشه‌ی پذیرایی نشسته‌ایم. مادربزرگ هنوز وسایلش را نچیده اما سعی می‌کند مانند گذشته به بهترین نحو پذیرایی کند. درد و دل‌هایش تمامی ندارد‌. سیر تا پیاز خرابکاری‌های مادر را برایم تعریف می‌کند. آه می‌کشد:
_خلاصه… هر چی بهش گفتم نکن مادر جان به گوشش نرفت که نرفت. میوه بفرمایید آقا شاهین.
شاهین زیرلب تشکر می‌کند.
_ممنون صرف شده.
سقلمه‌ای به پهلویش می‌زنم و از میان دندان‌های چفت شده تقلب می‌رسانم:
_بردار دلش می‌شکنه.
شاهین “چشم” بلندی می‌گوید و کارد و سیب لبنانی را از بشقاب برمی‌دارد. شایان خودش را بیشتر به من می‌چسباند.
_آبجی مامان‌رو برمی‌گردونی خونه؟
جاخورده از نگاه پرالتماسش در جواب هیچ حرفی برای گفتن ندارم. نگاه بی‌حسم به صورت شاهین کشیده می‌شود. شاهین آرام کنار گوشم می‌گوید:
_دلت میاد دل این بچه‌رو بشکنی؟
لب روی هم می‌فشارم.
_دوباره شروع نکن.
چیزی قلبم را می‌فشارد که باعث می‌شود خیلی ناگهانی از جایم برخیزم.
_من یه کاری برام پیش اومده باید حتما برم.
شایان و مادربزرگ هر چه اصرار به ماندنم می‌کنند نمی‌پذیرم. شایان با گریه قهر می‌کند و پشت اسباب‌های اتاق خواب پناه می‌گیرد.

 

_خیلی لجبازی دلان. من نمی‌گم بخاطر مادرت، می‌گم برای اون بچه یه کاری باید بکنی.
نگاه از نیم‌رخ شاهین می‌گیرم و از شیشه‌ی سمت راستم به ماشین‌هایی که با سرعت پشت سر می‌گذاریم چشم می‌دوزم.
_اگر بخاطر شایان باشه که همون بهتر همچین مادر بی‌فکری بالا سرش نباشه، اون بچه‌ هم توی این سن فکر و خیالِ آزادی مادرش، بزرگترین دلمشغولیِ اولِ نوجوانیش نشه.
سرعتش بیشتر می‌شود‌.
_اشتباهت همینجاست دیگه. خودسر برای بقیه نسخه می‌پیچی. یعنی اون بچه الان مادر نمی‌خواد؟
چنگی به دستگیره‌ی بالای سرم می‌زنم و به مسیر روبرو اشاره می‌زنم.
_یواش‌تر! جلوت رو نگاه کن.
با سرعت داخل خیابان اصلی می‌پیچد و محکم و جدی تکرار می‌کند:
_تو جواب من‌رو بده مادر می‌خواد یا نه؟
خودم را به صندلی می‌چسبانم.
_اون بچه مادر می‌خواد ولی نه مادری که یه پاش زندانه یه پاش بیرون. بهرحال من حاضر نیستم برم ملاقاتش.
نگه می‌دارد، از در ملاطفت وارد می‌شود.
_چرا نمی‌خوای ببخشیش و ازش بگذری؟ پشیمون می‌شی ببین کی بهت گفتم یه روزی می‌رسه که خیلی دیره.
سر می‌چرخانم و نگاهم با بیمارستانی که آن طرفِ خیابان است تلاقی پیدا می‌کند. دستانم مشت می‌شود تا از کوره در نروم. نگاه حرصی‌ام را در کهربایی‌های ملتمسش گره می‌زنم‌ که می‌گوید:
_فقط دو دقیقه، بخاطر من!
“نمی‌دانم چرا هنوز با گذشته و تلخی آخرین دیدارم با مادر کنار نیامده‌ام!”
سر به زیر، لب پایینم را به دهان می‌کشم. جام نگاهم پر می‌شود و اولین قطره سقوط می‌کند. پوف کلافه‌ای می‌کند، پایش را روی گاز می‌گذارد و راه می‌افتد. بی‌هوا مچ دستش را می‌چسبم.
_وایسا.

 

تمام دو دقیقه‌هایی که از پشت شیشه به جسم بی‌جان و درخواب فرو رفته‌ی روبرویم نگاه می‌کنم در ذهنم آخرین جملاتش را از ذهن می‌گذرانم. شاهین به همراه مرد جاافتاده‌ی قد بلندی به طرفم می‌آید و رو به من اشاره می‌زند:
_دلان دخترِ علی.
متعجب نگاهم بین آنها می‌چرخد. “چرا مرا با اسم کوچک معرفی می‌کند؟!”
فقط با لبخندی تصنعی منتظرم مرا از قضیه باخبر کنند. مرد طوری نگاهم می‌کند که انگار سالهاست مرا می‌شناسد.
_آ… دلان!
شاهین با لبخند معرفی می‌کند.
_ایشونم آقای شریعتی وکیلِ علی.
هیجان زده ابروهایم بالا می‌رود.
_آقای شریعتی؟
دستم را جلو می‌برم.
_چقدر مشتاق دیدارتون بودم. من خیلی به شما مدیونم، اصلا فکرش‌رو نمی‌کردم یه روز از نزدیک ببینمتون.
دستم را به گرمی می فشارد.
_منم دخترم. خوشحالم به وطنت برگشتی هر چند برخلاف میل علی هست.
لبخند می‌زنم.
_علی همیشه سازش ناکوکه اما ما کار زیادی اینجا نداریم خیلی زود برمی‌گردیم لندن.
آقای شریعتی مردد نگاه خاصی به شاهین می‌اندازد و دهانش را باز و بسته می‌کند تا چیزی بگوید:
_اما…
شاهین به میان حرفش می‌دود.
_جناب شریعتی لطف کردن ترتیب کارارو دادن تا بتونی با مادرت ملاقات داشته باشی.
“باید خوشحال باشم؟! حتی اگر بخواهم نمی‌توانم نقش بازی کنم.”
با چهره‌ای خنثی فقط تشکر می‌کنم. با ورودم به اتاق اولین چیزی که در ذهنم می‌رسد لحظات سختِ ملاقات‌هایم با علی است، کسی که پدری را در حقم تمام کرد. بی‌اراده مادر را با علی قیاس می‌کنم. اگر علی نبود قطعا الان من هم با شایان و مادربزرگ آواره‌ و بی‌خانمان می‌بودم.

 

نگاهم به صفحه مانیتورینگ علائم حیاتی می‌افتد وقتی تا این حد نحیف و بی‌دفاع می‌بینمش پوزخند زنان سعی می‌کنم به خود تلقین کنم این زن دیگر آدمِ سابق نیست.
قدم‌های آرام و کوتاهم فاصله را تا تختش کم می‌کند. دم می‌گیرم و آرام زیر لب زمزمه می‌کنم.
_بخشیدمت، دیگه با هم بی‌حسابیم. حتما منم یه جاهایی مقصر بودم تو هم من‌رو ببخش تا خوشبخت بشم.
***
_شهربانو چمدونای من‌رو کجا گذاشتی؟
شهربانو جارو به دست از آشپزخانه بیرون می‌آید. دست‌پاچه لبخند نیمه جانی می‌زند.
_چمدونارو که جابجا کردیم توی کمدای طبقه‌‌ی پایین. چطور مگه؟
در حالی‌که به طرف پله‌ها می‌روم می‌گویم:
_بعدا بیارشون بالا، کم‌کم باید وسایلمون‌رو جمع کنم.
_کدوم وسایل عزیزم؟
به سمت شاهین می‌چرخم.
_وسایلمون دیگه، توروخدا شاهین خودت‌رو به کوچه علی چپ نزن، خودت می‌دونی علی اونجا از تنهایی دق می‌کنه. الان یک ماهه اینجاییم، علی هم بخاطر ما مونده وگرنه من خبر دارم چقدر از برنامه‌هاش برای فِرا عقب افتاده‌.
شاهین با لبخند ملیحی دست به سینه فقط نگاهم می‌کند‌. کاملا با این اخلاق خاصش آشنا هستم. دست پیش می‌گیرم و تقریبا جیغ می‌زنم.
_چیه؟ انگار دارم جُک می‌گم. دارم جدی باهات حرف می‌زنم‌.
ته گلو می‌خندد. جلو می‌آید و با حلقه‌ی دستش دور شانه‌هایم مرا به خود می‌چسباند و هم قدم از پله‌ها بالا می‌رویم.
_گوش کن عزیزم خودت می‌بینی که هنوز وضعیت مادرت مشخص نیست، علی هم لابد دلیلی داره که تا الان ایران مونده.
_خامم نکن، داری می‌پیچونی! خودت گفتی کارا ردیف بشه می‌ریم. تو که هر کاری از دستت براومد کردی، آقای شریعتی‌ام که هست پس دیگه بهانه نیار.
نگاهم را مظلوم می‌کنم.
_فردا برو دنبال تیکتا.

 

آهش را با نفس پرصدایی بیرون می‌فرستد. خسته و بی‌حال می‌گوید:
_خب ظاهرا چاره‌ای نیست تو فکر همه جاش رو کردی.
جلوی در اتاق دست به کمر ژست طلبکارانه‌ای به خود می‌گیرم.
_دیدی آخرشم من بردم، فقط نمی‌دونم چرا الکی انقدر مقاومت می‌کردی؟
می‌خندد و زیرلب با خود تکرار می‌کند:
_مقاومت.
وارد اتاق می‌شویم. سوئیچ و گوشی‌اش را روی میز می‌گذارد‌، کتش را بیرون می‌آورد و به اتاق لباس‌هایش می‌رود و آویزان می‌کند.
_اما من نگفتم باشه.
اوفی می‌کنم و غرغرکنان پا بر زمین می‌کوبم.
_داری جرزنی می‌کنی.
از حرص خوردنم ته گلو می‌خندد. ساعت بند فلزی‌اش را روی میز می‌گذارد و دکمه‌های بلوز سفیدش را یکی‌یکی باز می‌کند.
_می‌دونی عزیزم شاید باید از اول بهت می‌گفتم که…
صدای زنگِ بی‌موقعِ گوشی‌اش مانع ادامه حرفش می‌شود. با نگاهی به صفحه‌‌‌ی تلفنش اخم کمرنگی می‌کند.
_ببخشید یه لحظه.
گوشی را بیخ گوشش می‌گذارد.
_جانم؟… باشه… آره.
مردمک‌هایش سمتم می‌چرخد، به طرف پنجره می‌رود. با کنارزدن پرده نور بیشتری اتاق را روشن می‌کند. پنجره را باز کرده و با سکوت طولانی‌اش پشت تلفن دلشوره‌ای به جانم می‌اندازد که جلوی پنجره می‌ایستم تا نفسم بالا بیاید.
_باشه ممنون تماس می‌گیرم.
بی‌طاقت می‌پرسم:
_کی بود؟
تمام حالت صورتش به وضوح تغییر می‌کند، دوباره به اتاق لباس‌هایش می‌رود و از داخل کمد یک بلوز مشکی بیرون می‌کشد. با این حرکتش قلبم درجا می‌ایستد.
دهانم همچون کویری خشک و بی‌آب می‌شود، ناباور زیر لب می‌گویم:
_نه!
_متاسفم عزیزدلم.

 

دستانم را جلوی دهانم می‌گیرم و دلم به حال برادر کوچکم می‌سوزد.
_نه… شایان!
بازوانش را دور تنم می‌پیچاند و سرم را به سینه‌ی ستبرش می‌چسباند.
_تسلیت می‌گم عزیزم غم آخرت باشه.
با این حرفش گرمای اشک را روی صورتم احساس می‌کنم. پلک روی هم می‌فشارم، میان آغوشش آرام و بی‌صدا اشک می‌ریزم و دستان حمایتگرش بین دو کتفم را ماساژ می‌دهد.
_هیش، زنِ بیچاره داشت درد می‌کشید، واقعا راحت شد.
همین‌که کمی آرام می‌شوم سر بالا می‌گیرم و با صدایی گرفته زمزمه می‌کنم:
_بریم خونه‌ی مامان‌بزرگ.
***
شانه‌هایم سنگین است آنقدر که گویی کوله‌باری از سنگ را با خود می‌کشم.
_مامان‌بزرگ خوابید؟
نگاه محزون و بی‌جوابم را به شاهین می‌دوزم. سر تکان می‌دهد و زیرلب زمزمه می‌کند.
_ببخشید سوال مسخره‌ای بود.
از پنجره شایان را می‌بینم که در ظلمات، زیر نور مهتاب روی پله‌ها نشسته. لبخند تلخی روی لب‌هایم نقش می‌بندد. از پله‌ها پایین می‌روم و کنارش می‌نشینم.
_شایان، نمی‌خوای بخوابی؟
مردمک‌های لرزانش را در چشمانم می‌دوزد.
_آبجی یعنی واقعا مامان دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده؟
بی‌درنگ در آغوشش می‌کشم.
_مامان همیشه پیشته عزیزدلم.
پشت دستم را پای چشمان خیسم می‌کشم.
_حتی بیشتر از قبل.
از بغض ته صدایش می‌لرزد، التماس خفته در کلامش آتش جانم می‌شود.
_آبجی می‌شه دیگه هیچ‌وقت نری؟ می‌شه همین‌جا بمونی؟ من دلم نمی‌خواد از پیشمون بری.
شانه‌هایم می لرزند. مسلما از این پس وابستگیِ شایان به من چند برابر خواهد شد.
_هان آبجی؟ بگو که تو هم مثل مامان…
تاب نمی‌آورد و هر دو پا به پای هم زار می‌زنیم.

 

_بنظرت می‌تونیم شایان‌رو با خودمون ببریم؟
شاهین تیشرتش را با یک حرکت درمی‌آورد و روی تخت می‌نشیند.
_چی می‌گی دلان؟ بابا یه کم مهلت بده، خیلی عجولی.
بُرس را روی میزتوالت می‌گذارم.
_من فقط سوال پرسیدم.
بالشت را پشتش صاف می‌کند و لم می‌دهد. کتاب کوچکش را باز می‌کند و ورق می‌زند.
_واقعا خواسته‌ی تو اینه؟ به تنهاییِ مادربزرگت فکر کردی؟
پوست خشک دست‌هایم را کرم می‌زنم و از روی صندلی بلند می‌شوم، همینطور که بند لباس‌خوابم را روی شانه‌ام صاف می‌کنم می‌گویم:
_مامان‌بزرگ همیشه تنها بوده، اون به تنهایی عادت داره. من باید بفکر آینده‌ی شایان باشم‌.
ملافه را کنار می‌زنم و خودم را از زیر بازویش رد می‌کنم، سرم را روی شانه‌اش می‌گذارم.
_از اون گذشته وقتی ما لندن باشیم اگر برای مادربزرگ اتفاقی بیفته و نتونیم به موقع برگردیم ایران، معلوم نیست چه بلایی سر شایان میاد تنها و بی‌کس چیکار کنه.
صاف می‌نشیند طوریکه از آغوشش بیرون می‌آیم.
_ما نمی‌تونیم برگردیم لندن، البته فعلا تا زمانیکه شریعتی همه‌چیزرو درست کنه.
با گیجی اخم ریزی می‌کنم.
_یعنی چی که ما نمی‌تونیم برگردیم؟ من کلی کار عقب مونده دارم.
پوف کلافه‌ای می‌کند. پشت انگشتانش را نوازش‌گونه از روی شانه تا برهنگی روی بازویم سُر می‌دهد.
_گفتم که فعلا. بعدم بهتره تا وقتی کارا درست می‌شه خودت رو اینجا مشغول کنی، معلوم نیست چند ماه یا چند سال.‌‌..
_شاهین توروخدا داری سربسرم می‌ذاری؟ بخدا خیلی مسخره‌ای اگر.‌‌..

 

دستانش صورتم را قاب می‌گیرند، طلایی‌های نافذش چشمان بی‌قرارم را هدف گرفته و با ملایمت سعی بر قانع کردنم دارد.
_عزیزدلم هیچ دروغی درکار نیست، موضوع اینه که خروجت از ایران، از همون اولم قانونی نبوده و نه فقط شریعتی بلکه خودِ علی هم معتقده که الان برای خروجت نباید اقدام کنیم.
قلبم فرو می‌ریزد.
“لبه‌ی پرتگاهم و در یک قدمیِ سقوط در دره‌ی مخوفِ پیش رویم.”
با ناباوری سر به نفی تکان می‌دهم. انگشتانش لای به لای موهایم می‌لغزند.
_عشقِ من گوش کن تو باید بپذیری همه چیز به اون‌طرف ختم نمی‌شه، تو اگر بخوای اینجام می‌تونی خوشبخت باشی. شاید دیگه هیچ‌وقت نتونی از ایران خارج بشی پس باید…
خدای من فشارم می‌افتد. انگار تیشه به ریشه‌های درونم می‌زنند. کم‌کم صدای شاهین برایم مبهم می‌شود طوری که گویی داخل حبابی گیر افتاده باشم.
حس می‌کنم اینجا پایان خط است و می‌خواهند تمام آن زندگیِ رویایی، شهرت و آرزوها و موفقیت‌هایم را از منی که برای گوشه‌گوشه‌اش از جانم مایه گذاشتم بگیرند.
_می‌شنوی؟ عادت می‌کنی سخت نیست عزیزم. عوضش اینجا من هستم، برادر و مادربزرگت هستن. کم‌کم خانوادمون کامل می‌شه.
آتش درونم شعله می‌افکند و خونِ در رگ‌هایم را به غلیان درمی‌آورد. ناگهان با ضرب دستانش را پس می‌زنم و فریاد می‌زنم:
_نه نمی‌خوام عادت کنم. من تسلیم نمی‌شم هر طور شده باید برگردم. من… بچه… نیستم! اینا همش نقشه‌ست، تو از اولم می‌خواستی برگردیم.
یکه خورده از رفتارم بازویم را می‌گیرد.
_دلان؟!
اشک در چشمانم حلقه می‌زند:
_شاهین، چطور دلت میاد خونمون‌رو که با اون‌همه عشق و علاقه پیدا کردیم، با اون همه وسواس وسایلش‌رو چیدیم رها کنی؟ مگر خود تو نبودی که برای موفقیتم توی فِرا تشویقم می‌کردی؟ به همین زودی یادت رفت تو دلت نمی‌خواد توی رفاه و آرامش…

 

آباژور سمت راستش را خاموش می‌کند و حالا اتاق با نور ضعیف یک آباژور روشن است.
_دلان بفهم برگشتنمون دست من نیست.
کوتاه نمی‌آیم، داد می‌زنم:
_پس چرا من‌رو اوردی توی این خراب شده لعنتی؟!
اشک‌هایم می‌ریزد‌.
_تو که می‌دونستی این اومدن بازگشتی نداره چرا من‌رو تا اینجا کشوندی؟
حق به جانب دستانش را از هم باز می‌کند و در هوا تکان می‌دهد.
_بخاطر خانوادت‌، بخاطر مادرت… بخاطر برادرت… مادربزرگت.‌‌..
با عصبانیت از جایم برمی‌خیزنم و ضجه می‌زنم:
_من هیچ خانواده‌ای اینجا ندارم، خانواده‌ی من علیه می‌فهمی؟ اون پدر منه، خانواده‌ای که باعث بدبختی و خراب شدن زندگیم و آیندم بشه بدردم نمی‌خوره.
کهربایی‌های مبهوتش چند ثانیه در چشمان بارانی‌ام زل می‌زند، متاسف سر تکان می‌دهد، انگار پیش رویش موجودی منفور و رقت‌انگیز ایستاده.
_متاسفم برات تو خیلی عوض شدی، ظاهرا از اون دختر مهربون و ساده چیزی باقی نمونده.
لب‌هایم به هم دوخته می‌شوند. “خراب کردم! قسم می‌خورم در عالم عصبانیت زبانم در اختیار خودم نبود که آنگونه بی‌رحمانه در یک لحظه چشم برروی تمام دارایی‌هایم بستم و بی‌فکر هرآنچه که نباید، برزبان آوردم.”
خیره به پایین نگاه می‌دزدد. مغبوض است، ته صدای محزونش به وضوح می‌لرزد. لب تر می‌کند.
_باشه اگر انقدر برات مهم و حیاتیه که بری، می‌تونی برگردی اما این‌رو بدون ممکنه هیچ‌وقت…
نفس می‌گیرد و نگاهم می‌کند.
_هیچ‌وقت نتونی به وطن خودت برگردی و من ترجیح می‌دم فعلا اینجا بمونم.
و این همان لحظه‌ی سقوط من است.

 

احساس می‌کنم راه بازگشتی ندارم. برای اینکه به رفتارم مسلط شوم با نفس عمیق نامحسوسم دستی به پشت گردنم می‌کشم. تمام وجودم از درون متزلزل است.
ذهن آشفته‌ام مدام در جستجوی کلماتی ست تا قبل از اینکه دیر شود به شاهین بفهمانم تمام خوشی‌های دنیا بدون او برایم هیچ ارزشی ندارد.
اما درست زمانی‌که از بسته شدن صدای در سر بالا می‌گیرم و به خود می‌آیم و با تختِ خالی روبرو می‌شوم بند دلم از عمق فاجعه‌ی رخ داده پاره می‌شود.
می‌فهمم با هیچ جمله‌ای نمی‌توان این حفره‌ را پر کرد، چرا که شاهین این ساعت شب اتاق خوابمان را ترک کرده و این یعنی به‌طرز غیرقابل تصوری خشمگین است و شک ندارم کارم سخت‌تر می‌شود.
علی عکس‌های روی لپ‌ تاپ را رد می‌کند.
_خب نظرت چیه؟
نیم‌نگاهی به شاهین می‌اندازم که با سردی‌اش شور و نشاطم را از درون خفه می‌کند. کاش می‌شد ذهنش را بخوانم. بدون اینکه دستم را از زیر چانه‌ام بردارم لب‌هایم را تکان می‌دهم.
_پروژه‌ی خوبیه منتها اینجا نه.
علی خنده‌ی نصفه نیمه‌ای می‌کند.
_خوبه ولی اینجا نه؟! خب تو کجارو در نظر داری؟
شاهین پوزخند صداداری می‌زند و سر تکان می‌دهد.
_بفرما علی آقا تحویل بگیر! این آشیه که خودت پختی، زنِ من‌رو هوایی کردی حالا دیگه هیچی‌رو توی خاک خودش قبول نداره.
علی دستش را به معنی سکوت بالا می‌برد.
_شلوغش نکن لطفا شاهین. دلان بابا بگو دقیقا چی می‌خوای عزیزم؟
ثانیه‌ای مردمک‌هایم سمت چهره‌ی برافروخته‌ی شاهین منحرف می‌شوند و مجددا جانبِ علی بازمی‌گردند.
“می‌ترسم چیزی بگویم و دوباره به مذاق آقا خوش نیاید.”
علی منتظر سر تکان می‌دهد‌.
_تو اصلا به شوهرت نگاه نکن هر چی دلت می‌خواد بگو.

 

لب روی هم می‌فشارم.
_من می‌گم مد و مادلینگ اینجا برای دخترا جای پیشرفت نداره، بسته‌ست، آزادیِ عمل نیست…
شاهین با بالابردن بی‌هوای صدایش حرفم را قطع می‌کند.
_بله، بسته‌ست چون اجازه نمی‌دن دخترا لخت وسط جمعیت راه برن! من چی گفتم بهت علی؟ حالا می‌بینی چی ازش ساختی؟ یه ذهن مسموم.
سرتق می‌گویم:
_نخیرم، منظور من این نیست.
تک خنده‌ی حرص‌دربیاریش را عمدا بلندتر از حد معمول می‌زند، در این لحظه فقط دلم می‌خواهد موهایش را بِکَنم تا دلم خنک شود!
_بس کنید، با هر دوتونم! خجالت نمی‌کشید مثل بچه‌ها افتادین به جون همدیگه؟!
سر به زیر انگشتانم را در هم می‌پیچانم.
_دلان؟
خیره در چشمان علی می‌نالم:
_علی من می‌خوام برگردم، این خواسته‌ی زیادیه؟
علی سرمی‌چرخاند و نگاهی در صورت سرخ و پرغصبِ شاهین می‌اندازد و دوباره در چشمانم زل می‌زند.
_نه، فقط باید یه کم صبر کنی.
انگار برخلاف تصورم همه چیز به خوبی پیش می‌رود. با صورتی هیجان‌زده می‌پرسم:
_چقدر باید صبر کنم؟
با خود دودوتا چهارتا می‌کند.
_اوم… حدود سه ماه.
از فرطِ خوشحالی از گردنش آویزان می‌شوم.
_قربونت برم علی‌بابا.
شاهین خشمگین می‌غرد:
_علی؟!
دستانم از شانه‌های علی شل و وارفته به پایین سقوط می‌کند. علی سمتش قدمی برمی‌دارد.
_دِ… بزور که نمی‌تونی نگهش داری، من می‌فهمم این دختر ته دلش چی می‌گذره چون خودمم تجربش‌رو دارم.
شاهین با کلافگی چنگی به موهایش می‌زند.
_من می‌گم…
_می‌دونم چی می‌گی، اجازه بده دو دقیقه.
و سمتم می‌چرخد و انگشت اشاره‌اش را بالا می‌برد.
_ولی شرط داره!

 

خمیازه‌ای می‌کشم، خسته و کلافه طرحی که ساعت‌ها برایش وقت گذاشته‌ام را مچاله می‌کنم و داخل سطل زباله زیر میز تحریرم پرت می‌کنم.
عصبی‌ام! به طراحی‌های قبلم نگاهی می‌اندازم، با وسواس یکی‌یکی بررسی می‌کنم و ناگهان با خشم تمام آنها را پاره می‌کنم.
_لعنتی… عوضی… همش آشغال و بدرد نخوره… هیچ‌کدوم خوب نیست… هیچ‌کدوم!
روی میز و زمین از حاصل زحمت‌های این یک‌ماهه اخیرم پُر می‌شود. دستانِ لرزانم را روی میز تکیه‌گاه پیشانی‌ام می‌کنم و از ته دل زار می‌زنم.
نمی‌دانم چرا از روزی که برخلاف میل شاهین شرط علی را پذیرفتم و پشت این میز نشستم علی‌رغم اینکه هرروز خبرهای خوش از علی و آقای شریعتی دریافت می‌کنم و به لحظه‌ی خروجم از ایران نزدیک می‌شوم اما باز هم حفره‌ای در عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبم احساس می‌کنم که با هیچ خبر خوشی پر نمی‌شود و احساس گنگ و گیجِ خلاء هرروز بیش از پیش مرا به زانو درمی‌آورد.
_دلان خانم جان؟
سر بالا می‌گیرم، زیر نور چراغ مطالعه منتظر با نگاه بارانی‌ام به صورت خسته‌ی شهربانو که کنار میز ایستاده خیره می‌مانم.
_ای وای خدا من‌رو بُکشه که شما اینجوری اشک می‌ریزین خانم جان.
چند تکه از کاغذ پاره‌ها را برمی‌دارد.
_نقاشیتون خراب شد فدای سرتون دوباره می‌کشید اینکه اینهمه اشک و زاری نداره. دور از جون فکر کردم عزیزتون مُرده.
با این حرفش احساس تنهایی درونم ریشه می‌دواند و گریه از سر می‌گیرم. شهربانو بغلم می‌کند.
_توروخدا گریه نکنید خانم خوشگل جان.
شانه‌هایم می لرزد. از احساس سوزش کف دستانم آب دهانم را قورت می‌دهم و از آغوشش فاصله می‌گیرم. چند بریدگیِ کوچک کف دست و کنار انگشتانم دستانم را به خون می‌کشد.

شهربانو با چشمانی گرد به صورتش سیلی می‌زند.
_یا پیغمبر، خون!
به جعبه‌ی دستمال روی میز عسلی اشاره می‌زنم.
_یه چند تا دستمال کاغذی بده شهربانو، چیزی نیست از کاغذ بریده.
با دو برایم دستمال می‌آورد‌.
_برم چسب بیارم.
دستمال‌ها را محکم مشت می‌کنم، پشت آرنجم را روی چشمان تار و خسته‌ام می‌کشم.
_نمی‌خواد الکی شلوغش نکن. تو چیکار داشتی اومدی؟
من‌من کنان دستپاچه می‌شود.
_شا… یعنی هی‌‌‌… هیچی همینجوری.
متعجب در صورتش که مشخص است سعی در پنهان کردن چیزی دارد نگاهم را می‌چرخانم.
_همینجوری؟! همینجوری ساعت دوازده شب بیداری توی خونه می‌چرخی؟!
خنده تصنعی می‌کند‌.
_قهوه بیارم؟
یاد آخرین باری که با شاهین قهوه خوردم می‌افتم. لبخندی تلخ کنج لب‌هایم را تکان می‌دهد. به شهربانو اشاره می‌زنم تا گوشش را جلو بیاورد، آرام پچ می‌زنم:
_شاهینم بیداره؟
بغض می‌کند.
_بله خانم جان. اتفاقا خود شاهین خان سفارش کردن حواسم بهتون باشه، تنهاتون نذارم اگر یه وقت چیزی خواستین…
بی‌اختیار پوزخند می‌زنم و سر تکان می‌دهم.
“چقدر بدبختم که با وجود همسرم تنهایی‌ام را باید خدمتکار خانه‌ام پر کند!”
صدایش را پایین می‌آورد.
_البته توروخدا یه وقت به گوش شاهین‌خان نرسه‌ها.
مغموم و دل شکسته آه می‌کشم.
_برو بخواب شهربانو، دیگه لازم نیست مراقب من باشی.
ساکت می‌شود و کمی فکر می‌کند.
_یعنی دیگه نمی‌خواین من بهتون…
_نه برو لطفا. اون درم پشت سرت ببند.
با رفتن شهربانو سیل اشک‌هایم بر صورتم جاری می شود.

 

دلتنگ شاهینی هستم که چند وقتی‌ست با کم‌محلی و بی‌اعتنایی می‌خواهد تصمیم و خواسته‌ی یک طرفه‌اش را به کرسی بنشاند و از طرفی شهربانو را مامور مراقبت از من می‌گذارد.
***
وسایلم را مرتب سرجایشان داخل کیفم می‌گذارم، بعد از بیرون رفتنِ شاگردان مقنعه‌ام را جلو می‌کشم و از کلاس بیرون می‌زنم.
_استاد ببخشید؟
به طرف صدا برمی‌گردم. یکی از خوش‌چهره‌ترین شاگردانم، پسری که با توجه به استعداد، توانایی‌ها و البته استایل فوق‌العاده‌اش برایش آینده‌ای درخشان تصور می‌کنم.
با توجه به توصیه‌هایم در جلسات گذشته می‌بینم که همه را مو به‌مو در طرز پوششِ خود رعایت کرده‌. با جدیت مقابلش می‌ایستم.
_بله آقای جامعی؟
طرح‌هایش را جلو می‌آورد‌. با نگاهی کلی بر دورو برم موقعیتم را می‌سنجم. چند دختر جوان که یکی از آنها را شناسایی می‌کنم، دو نفر از اساتیدِ آقا که به طرف بخش آموزش می‌روند و حراست که در حال قدم زدن در انتهای سالن است‌، پس ظاهرا ایستادن جایز نیست.
_می‌خواستم اگر امکانش هست اینارو سرِ فرصت یه نگاهی بندازید و…
خیلی سریع طرح‌ها را از دستش چنگ می‌زنم.
_باشه حتما ببخشید من دیرم شده.
دهانِ پسرِ بیچاره نصفه باز می‌ماند و من با قدم‌های بلند به طرف پارکینگِ آموزشگاه می‌روم. ریموتِ ماشینم را می‌زنم.
_استاد ببخشید، خاطرخواه نمی‌خواین؟
لب‌هایم به خنده باز می شوند.
_بی‌مزه!
علی از خنده منفجر می‌شود.
_مگر دروغ می‌گم؟ طبق آمار دخترِ اینجانب تا حالا کلی تلفات داده.
می‌داند بعد از شش ساعت تدریس خسته‌ام و می‌خواهد مرا سرحالم بیاورد. بی‌حوصله لبخند می‌زنم و به زحمت درِ عقبِ ماشین را باز می‌کنم.
دستانش جلو می‌آید‌.
_بذار کمکت کنم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم _ ندا یعنی باید …

3 نظر

  1. به نویسنده بگید ادامه بده
    رمان خیلی قشنگیه
    ممنونم

  2. سلام.من قبلا هم براتون پیام فرستادم. من نویسنده ی این رمان هستم و ازتون خواهش کردم از روی سایتتون برش دارید .نمی دونم چه جوری پخش شده و از کانال تلگرامم برداشته شده اما کار درستی نیست .لطفا توی هر سایتیتون گذاشتینش برداریدش .ممنون میشم

  3. سلام جناب حسینی…درسته که شما زحمت زیادی برای این رمان کشیدین ولی ما مدت زیادیه داریم دنبالش میکنیم و پارت گذاری با فاصله زیاد به حد کافی اذیتمون کرده دیگه اگه از سایت هم برش دارن دیوونمون میکنع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *