خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت نودو یک

رمان پرنسس/پارت نودو یک

با سر‌ به کیف مزاحمم اشاره می‌زنم.
_نه تو کیفم‌رو بگیر علی.
_تو اون پوشه‌هارو بده کاریت نباشه‌.
از یکدندگی‌اش “اوف”ی می‌گویم.
_بابا کیفم‌رو بگیری بقیش‌رو می‌ذارم صندلی عقب.
به زور پوشه‌ها را می‌گیرد.
_بده من، بگو چشم.
بند دلم پاره می‌شود.
_نه، علی؟!
انقدر سماجت به خرج می‌دهد که ناگهان تمام پوشه‌ها از دستم سُر می‌خورد، و کاغذهای سفید و طراحی‌هایی است که کف پارکینگ پخش می‌شوند.
آه از نهادم بلند می‌شود. پا بر زمین می‌کوبم و ضربه‌ای بر پیشانی‌ام می‌زنم‌، می‌نالم:
_ای وای علی ببین چه بدبختی سرم اوردی؟! خدا جون حالا چجوری جمعشون کنم؟
علی مردانه می‌خندد.
_داری آبغوره می‌گیری بچّه؟! برو بشین توی ماشین خودم جمعشون می‌کنم.
از خدا خواسته فقط ژست تعارف به خود می‌گیرم.
_نه نمی‌خواد…
_بشین فیلم بازی نکن بچّه.
“چقدر تیزبین و زرنگ است.”
میان خنده‌های یواشکی‌ام با تاکید می‌گویم:
_پس زیر ماشین و پشت چرخارم نگاه کنی…
در حالیکه مشغول جمع کردن کاغذهاست می‌گوید:
_برو بشین روت‌رو کم کن دختر!
با شیطنت می‌خندم و پشت فرمان می‌نشینم. چند دقیقه بعد پوشه‌ها را روی صندلی عقب می‌گذارد. در جلو را باز می‌کند و کنارم می‌نشیند.
_اِ… مگر تو ماشین نَیور…
از دیدن پرتره‌ام دقیقا با همین مقنعه حرف در دهانم می‌ماسد، با لذت کمی نگاهش می‌کنم.
_این‌که منم، از کجا؟!
سر کج می‌کند و با اشاره به امضای پای پرتره می‌گوید:
_خودت ببین!
زیرلب نجوا می‌کنم:
_حامی جامعی.
متعجب ابرویم بالا می‌پرد.
_اِ…!
_نگفتم طرف خاطرخواهت شده! شاهین بفهمه پوستش کَنده‌ست.
“دروغ چرا، ته دلم چیزی تکان می‌خورد!”
لب می‌گزم و با لبخندی کنترل شده می‌گویم:
_ولی کارش حرف نداره‌ها.

 

علی عصبی است.
_بله، وقتی فردا توبیخ شد بهترم می‌شه.
شماتت‌بار می‌خوانمش:
_علی!؟
چشم ریز می‌کند.
_مثل اینکه خیلیم بدت نیومده!
پرتره را می‌گیرم و روی صندلی عقب می‌اندازم، درحالیکه از پارکینگ خارج می‌شوم آه می‌کشم و می‌گویم:
_حامی مقصر نیست، ایراد کار جای دیگه‌ست.
کمربندش را می‌بندد.
_فکر نمی‌کنی داری ازش طرفداری می‌کنی؟
آیینه بالا را تنظیم کرده و بالاخره بعد از هفته‌ها عقده‌گشایی می‌کنم.
_وقتی توی این یک ماه شوهرم یکبار به خودش زحمت نداد بیاد دنبال زنش که همه بدونن بی‌صاحب نیستم نتیجش این می‌شه.
_دلان اون…
فرصت ادامه‌ی حرفش را نمی‌دهم. از فشارِ درد عمیق بر قلبم فرمان میان انگشتانم مشت می‌شود.
_اجازه بده! وقتی با غرورش خدمتکار خونه‌رو سراغم می‌فرسته، با سردیش بهم کم‌‌محلی می‌کنه، به جبر و زور واسطه می‌شه و یه دیوار شیشه‌ای بینمون ساخته، می‌شم یکی مثل خودش.
نفس پرحرصی می‌کشد‌.
_چرا اینارو زودتر نگفتی؟
بغض گلویم را چنگ می‌اندازد، چانه‌ام می‌لرزد.
_فکر نمی‌کردم به اینجا برسم.
با سرانگشتان متزلزلم اشک گوشه‌ی چشمم را می‌گیرم.
_لطفا به شاهین چیزی نگو باشه؟
_اینجوری نمی‌شه دلان. قرارمون این نبود..‌.
نفس می‌گیرم و دلگیر زمزمه می‌‌کنم:
_تو هم مقصری!
یکه خورده صدایش بلند می‌شود:
_من؟!
من‌که همش طرف توام.
_وقتی دوتایی با شاهین می‌بُرین و می‌دوزین که تنِ من بیچاره کنید همین می‌شه دیگه. تو برای چی سر خود با شاهین قراری می‌ذاری که بهش پایبند نیست؟!

 

_یعنی من آدم نیستم که برای زندگیِ خودم تصمیم بگیرم؟
از فرط برزخی که درونم شعله می‌افکند هر لحظه صدایم بالاتر می‌رود و حنجره‌ام به سوزش می‌افتد. کفری با نوک انگشت به قفسه سینه‌ام می‌زنم.
_علی به من بگو چرا، چرا باید اون استادِ عوضی ازم خواستگاری کنه وقتی که این انگشترِ کوفتی توی دستمه؟ اگر من یه زنِ شوهردارم پس کـــــــو، چرا هیچ‌کدوم از همکارام ندیدنش؟!
با خشم می‌غرد:
_غلط کردن کی همچین جراتی کرده؟ صبر کن فقط؛ فردا پرتش می‌کنم بیرون!
مشتم روی فرمان فرود می‌آید.
_بس کن! این‌رو توبیخ می‌کنم… اون‌رو اخراج می‌کنم! شما مردا فقط همین چیزارو بلدین. نری گند بزنی به حیثیت منا! اون بیچاره خودش کلی ازم عذرخواهی کرد.
پوف کلافه‌ای می‌کند، انگشتش را دور لبش می‌کشد و به روبرو اشاره می‌زند.
_کجا می‌ری؟! از اون مسیره.
چینی بین دو ابرویم می‌اندازم و با درماندگی زیرلب می‌نالم:
_ویلا نمی‌رم. دیگه حال و حوصله اخم و تَخمای شاهین و نگاه‌های سوالیِ نگین و نویدرو ندارم، آبروم رفته یه جوری برخورد می‌کنن انگار من مقصرم.
شیشه‌ را پایین می‌کشد و آرنجش را لبه‌‌اش تکیه می‌دهد.
_ولی باید با شاهین حرف بزنم.
دستی برای نگهبانیِ برج تکان می‌دهم و به داخل پارکینگ می‌پیچم.
_شاهین فعلا افتاده روی دنده‌ی لج! اگر می‌دونستم همچین خوابی برام دیدین هیچ‌وقت پام‌رو از لندن بیرون نمی‌ذاشتم.
***
صدای گذاشتنِ قاشق و چنگال داخل بشقاب به گوشم می‌رسد. عمدا با سر و صدا میز را می‌چیند تا بیدارم کند…

…اما خبر ندارد از وقتی روی کاناپه دراز کشیده‌ام حتی یک لحظه‌ هم نتوانستم پلک روی هم بگذارم.
_شام آماده‌ست.
خمیازه‌‌ی عمیقم دهانم را تا اخرین حد ممکن باز می‌کند، دستانم را محکم بالای سرم می‌کشم و بی‌حوصله سر جایم می‌نشینم. نوچ نوچی می‌کند:
_مدلِ مارو باش با مانتو خوابیده! آخه من الان تورو چجوری چروکیده تحویل شوهرجونت بدم؟ همین کارارو می‌کنین سرتون هَوو میارن.
بی‌تفاوت شانه‌ام را می‌مالم.
_سر به‌سرم نذار علی تمام تنم درد می‌کنه. کاناپت خیلی خشک و بدرد نخوره درست مثل اخلاق شوهرِ من.
پژواکِ قهقهه‌ی بلندش در سالن می‌پیچد.
_حقیقتا خودِ جنسی فقط از نوع چینی درجه پنجش. خب شام آماده‌ست اما پیشنهاد می‌کنم قبلش بری ریملای ریخته پای چشمات‌رو بشوری و اوم…‌
متفکر دستش بند چانه‌اش می‌شود و بعد درحالیکه در هوا تکانش می‌دهد می‌گوید:
_یه دست لباس مرتب بپوشی و یه کمم به خودت برسی چون…
از بلند شدنِ صدای زنگ در، هراسان با قلبی پرتکاپو عین فنر از جایم می‌پرم و روی دو پا می‌ایستم.
_چون چی علی، چون چی؟!
_چون در می‌زنن.
نگاهم به سمت در و بعد میز غذا و سه بشقاب سفیدِ چیده شده کشیده می‌شود. با زنگ دوم آه از نهادم بلند می‌شود، زیر لب می‌غرم:
_لعنتی!
و بلافاصله کیف و وسایلم را بغل می‌کشم و از میان پیچ پله‌ها صدایم را بلند می‌کنم:
_من اینجا نیستما!
_یعنی چی نیستم دلان؟! اون بخاطر تو اومده و می‌دونه که اینجایی.
پایم را روی آخرین پله می‌گذارم.
_به من ربطی نداره می‌خواستی بهش نگی، نمی‌خوام ببینمش. بهش بگو دلان مُرد!

درست جلوی در اتاقم راهم را کج می‌کنم و اتاق دیگری را برای پنهان شدن انتخاب می‌کنم. در اتاق را باز کرده و بی‌درنگ خود را داخل تاریکیِ آن می‌اندازم. همین‌که در را می‌بندم متوجه جای خالیِ کلید پشت در می‌شوم.
_تف به این شانس!
کلید چراغ را می‌زنم و از چیزی که می‌بینم فقط مردمک‌های کنجکاوم داخل اتاق می‌چرخند. “ظاهرا خیلی هم بدشانس نیستم و بهترین جا را برای مخفی شدن انتخاب کرده‌ام، یک انبار پر از وسایل!”
بلافاصله کیف و وسایلم را زیر مبل کنار دیوار می‌‌چپانم. کلید برق را می‌زنم و از نور گوشی‌ام برای روشنایی استفاده می‌کنم. در میان وسایل به زحمت قدم‌های بلندم را جا می‌دهم.
با دیدن کمد چوبی و کوه جعبه‌هایی که جلوی درش قرار گرفته با زور کمی به جلو هولش می‌دهم و پشتش مخفی می‌شوم. صدای عصبی و متعجب شاهین را می‌شنوم.
_پس کجاست؟! دلان؟
از شدت هیجان قلبم در دهانم می‌زند. لب پایینم را به زیر دندان می‌کشم. دلم می‌خواهد در جواب کم‌محلی‌هایش از این پس با کابوس نبودنم روبرو شود تا شاید بفهمد چه چیزی را از دست خواهد داد.
از صدای باز و بسته شدنِ درها دستگیرم می‌شود که یکی‌یکی اتاق‌ها را می‌گردد.
_دلان؟ قایم موشک بازی راه ننداز بیا بیرون! علی؟
_همین بالاست پَر که در نیورده! دلان؟
یکدفعه در اتاق باز و برق روشن می‌شود. با دست دهانم را می‌چسبم و چشمانم را محکم می‌بندم. علی آرام می‌گوید:
_دلان، بابایی اینجایی دخترم؟ اگر اینجایی فقط یه چیزی بگو، خودم ردش می‌کنم بره.

ته دلم جوابش را می‌دهم:
“آره جون عمت، تو با اون دستت توی یه کاسه‌ست. دیگه گولتون‌رو نمی‌خورم.”
_چی شد؟ اونجام نیست؟
در اتاق را می‌بندد.
_ببین چیکارش کردی شاهین که ازت فراری شده! مرد حسابی، آدم با زنش اینجوری تا می‌کنه؟! نگفتم صبر کن راضیش می‌کنم؟
شاهین از کوره در می‌رود:
_ول کن الان علی! آب شده رفته توی زمین، من الان چه غلطی بکنم؟ مطمئنی از خونه بیرون نرفته؟ شاید تو متوجه نشدی. بذار یه زنگ بزنم به گوشیش.
از حرفش چنان مضطرب می‌شوم که یکدفعه کف دستانم عرق می‌کند و با هزار بدبختی و دستپاچگی وقتی گوشی‌ام را خاموش می‌کنم نفسی از سر آسودگی می‌کشم.
غُرش برزخیِ شاهین همه جا را متزلزل می‌کند.
_اَه… لعنتی اینم که خاموشه، دلان؟! خدایا الانه که دیوونه بشم تو چرا انقدر بی‌خیالی بیا بریم دنبالش بگردیم.
_یه کم آروم باش بذار فکر کنم.
هر لحظه دور شدن صدایشان قلبم را آرام‌تر می‌کند. وقتی شاهین را تا این‌حد بی‌تاب می‌بینم دلم برایش می‌سوزد اما از طرفی یادآوری شب‌هایی که از دوری‌اش با گریه سر کردم و روزهایی که دلتنگی‌هایم را با کار پر می‌کردم باعث می‌شود حق را به خودم دهم و این فاصله را لازم بدانم.
پاهایم خسته شده، نمی‌دانم چقدر دیگر باید اینجا بمانم تا شاهین برود، می‌ترسم با کوچک‌ترین حرکتم سر صدا شود و لو بروم. یکدفعه در اتاق باز می‌شود.
_بیا بیرون رفتش!
مرددم، نمی‌توانم به راحتی اعتماد کنم. لب‌هایم را روی هم می‌کشم و کمی تعلل می‌کنم.
_بیا بیرون دختر می‌گم شاهین رفت، سایه‌ت دیده می‌شه بدو بیا دیگه، نمی‌خواد من‌رو دور بزنی من خودم این کارم جوجه.

گوش‌هایم را تیز می‌کنم و محتاطانه سرک می‌کشم. یک دستش را بالای سرش به چارچوب در تکیه داده، متاسف سر تکان می‌دهد.
_بدو شام کوفتمون شد.
دهان باز می‌کنم، می‌خواهم خودم را تبرئه کنم که می‌رود. وسایلم را از زیر مبل بیرون می‌کشم و گرد و غبار نشسته روی کیفم را می‌تکانم. به اتاقم می‌روم، چند مشت آب به صورتم می‌زنم، مانتو و شالم را عوض می‌کنم و به طبقه‌ی پایین می‌روم.
علی پشت میز نشسته و چشم غره می‌رود.
_یادم نمیاد فرار از مشکلات‌رو یادت داده باشم!
بی‌حرف کیفم را روی شانه می‌اندازم.
_کجا؟ بیا شامت‌رو بخور باهات حرف دارم.
کفش‌هایم را می‌پوشم.
_حرفایی که می‌خوای بزنی‌رو از بَرَم گوشامم از نصیحت پره، ممنون از دلسوزیت اما از این به بعدش‌رو خودم تصمیم می‌گیرم.
قاشق را با ضرب در بشقاب می‌اندازد.
_آفرین، مرسی که محترمانه گفتی به من ربطی نداره! چشم بفرما ولی اگر چهار روز دیگه گرفتنت انداختنت پشت میله‌های زندان دور من‌رو خط بکش چون خودت راهت‌رو انتخاب کردی.
وا رفته و هراسان از حرفش کیفم را پایین می‌اندازم.
_چی می‌گی علی؟!
به طرفش قدم تند می‌کنم.
_الکی ترس توی دلم ننداز.
بی‌خیال شانه بالا می‌اندازد و مشغول غذا خوردن می‌شود.
_خودت می‌دونی. اگر باور نداری می‌تونی زنگ بزنی از شریعتی بپرسی اونکه دیگه دروغ نمی‌گه.
مستاصل میز را دور می‌زنم، دستم را پشت صندلی‌اش می‌گذارم و کنارش خم می‌شوم.
_باشه قبول تو راست می‌گی حالا بگو ببینم قضیه چیه؟

نگاه مغرورانه‌ای در چشمان وحشت‌زده‌ام می‌اندازد و طلبکار تای ابرویش بالا می‌رود.
_و دیگه؟
کلافه چشم روی هم می‌فشارم و نفس حرصی‌ام را بیرون می‌فرستم.
_ببخشید معذرت می‌خوام.
نگاهش در صورتم می‌چرخد و لبخند موذیانه‌ای می‌زند.
_حالا بهتر شد.
به صندلی کنارش اشاره می‌کند:
_بشین غذات‌رو بخور، من جای تو ضعف کردم.
همین‌که می‌نشینم بشقابمش را برمی‌دارد و سمتم می‌گیرد.
_برای منم از این سالاد بکش.
از پررویی‌اش با ابروهای گره خورده می‌‌گویم:
_مگه خودت دست نداری؟!
حق به جانب سر کج می‌کند.
_هان؟ چیه؟ مگر توی منچستر خودت دست نداشتی که عین بچه‌ها نودل گذاشتم دهنت؟
لحظه‌ای مانند دو خروس جنگی میخ چشمان هم می‌مانیم و ناگهان شلیک خنده‌هایمان در سالن می‌پیچد. حتی یادآوری آن روزها برایم شیرین و حسرت‌انگیز است.
با دهان نیمه پُر می‌گوید:
_از تدریست راضی هستی؟ فردا اولین حقوقت‌رو قراره بریزن به حسابت، شیرینی داره‌ها.
معده‌ام را می‌فشارم تا سوزشش کمتر آزارم دهد.
_ای بدک نیست زیادم جذاب نیست، روی هم رفته دارم وقتم‌رو تلف می‌کنم. گاهی موقع تدریس وقتی توی صورت دانشجوها نگاه می‌کنم احساس می‌کنم با یه مشت منگول طرفم که هیچی از حرفام نمی‌فهمن مخصوصا وقتی برای اصطلاحات انگلیسی معادل پیدا نمی‌کنم و مجبورم انگلیسیش‌رو بنویسم.
_می‌دونی بخاطر تو چقدر متقاضی زیاد شده؟ همه جا از تدریس تو تعریف می‌کنن. یادته گفتم این پروژه اینجام می‌تونه موفق باشه؟

با رفلاکس دردناکِ اسید معده‌ام در گلویم ابرو درهم می‌کشم.
_اوم واقعا؟!
نگاهش روی دستم می‌نشیند.
_تو خوبی؟!
دستم را آرام از روی معده‌ام پایین می‌کشم.
_خوبم، دردش عصبیه.
برمی‌خیزد و همینطور که میز را جمع می‌کند می‌گوید:
_همین روزاست که برای تدریس جاهای بهتری ببرنت و پیشنهادات بزرگ بهت بدن باید بیشتر مراقب سلامتیت باشی، فردا می‌ریم دکتر یه ویزیت بشی.
_با این حرفا می‌خوای بگی اینجام آدم موفقیم؟! علی باور کن من دیگه اون دلانِ یکسال پیش نیستم که مثل بچه‌ها با یه دفتر رنگ‌آمیزی گولش بزنی.
لیوان دوغ را از دستم می‌کشد.
_نخور برات خوب نیست. درضمن منم نگفتم تو بچه‌ای چون…
سرش را جلو می‌آورد.
_امروز ثابت کردی که هستی.
مردمک‌هایم را در حدقه می‌چرخانم و به او که ظرف‌ها را داخل ماشین ظرفشویی می‌چیند نگاه خصمانه‌ای می‌اندازم.
_منم به عنوان ناپدریت دارم وظایفم‌رو انجام می‌دم، یکیشم اینه که واقعیتارو بهت نشون بدم.
با بالا بردنِ گوشی‌اش اشاره می‌کند تا حواسم را به آن دهم.
_و اما بزرگترین واقعیت‌رو با گوشای خودت بشنو.
شماره‌ای می‌گیرد. صدای بوق آزاد فضای آشپزخانه را پُر می‌کند و بالاخره مخاطب پشت خط پاسخ می‌دهد:
_سلام علی جان. جانم؟
_سلام خسته نباشی جناب شریعتی. پیگیری کارِ دلان به کجا رسید؟
_آ… علی جان قبلام گفتم که شرایط دخترت خاصه و اونطوری که مدارک ورود و خروجش مورددار بوده نه فقط من بلکه تمام تیم وکلایی که باهاشون کار می‌کنیم به این نتیجه رسیدیم که دلان نمی‌تونه از کشور خارج بشه…

_بخصوص اینکه احتمال شناسایی و دستگیریش به عنوان مدل هنگام خروج از ایران زیاده و فعلا به هیچ‌عنوان نباید ریسک کرد.
آه از نهادم بلند می‌شود. با چشمانی درشت مشتم را به میز می‌کوبم.
_دروغه!
شریعتی با تیزی می‌گوید:
_خودشم شنید دیگه.
با عصبانیت برمی‌خیزم و کیفم را برمی‌دارم. علی بلافاصله خداحافظی می‌کند و دنبالم می‌دود.
_بشین دلان، من نمی‌فهمت واقعا.
_برو کنار علی، ببخشید ولی بنظرم این وکیل شما خیلی بی‌عرضه‌ ست وگرنه این‌همه پرت و پلا تحویل من نمی‌داد. من… باید… برگردم، به هر قیمتی.
بازوانم را مشت می‌کند و خیره در چشمانم که از بغض و بیچارگی‌ تا مرز اشک می‌رسد تقریبا داد می‌زند:
_بفهم! می‌شه بری ولی دیگه نمی‌تونی پات‌رو ایران بذاری، بعد آرزو به دلِ یکبار دیگه رفتن سرِ خاک مادر پدرت‌ می‌مونی! شاهین میاد ایران ولی تو اونجا باید یک تا چند ماه تک و تنها بمونی، هزار تا اتفاق دیگه حتی ممکنه اونجا شناسایی بشی آخه دختر تو چرا حالیت نیست.
چشم می‌بندم و اشک ‌هایم روی گونه جاری می‌شود.
_خیلی نامردین!
مستاصل پیشانی‌ام را به سینه‌ی ستبرش تکیه می‌دهم که کامل در آغوشم می‌کشد.
_می‌دونم عزیزم.
دستانش دور شانه‌های لرزانم می‌پیچد.
_نه نمی‌دونی.
دم عمیقی می‌گیرد.
_باشه نمی‌دونم ولی می‌خوام کمکت کنم. بیا بریم تا برای روزایی که قراره ایران باشی برنامه‌ریزی کنیم. از کجا معلوم شاید خیلی زود دوتایی با هم برگردیم لندن، هوم؟
کف دستم را روی چشمان خیسم می‌کشم.
_تو می‌خوای برگردی لندن؟
در چشمانم زل می‌زند:
_من کارم اونجاست، فِرا باید مدیریت بشه.

لبخند تلخی می‌زنم.
_فکر نمی‌کنم دیگه بتونم فِرارو ببینم و خونم‌رو و اون دفتر کار بزرگی که توش رویاپردازی کرده بودم.
چیزی گلویم را می‌فشارد که نفس کشیدن برایم دشوار می‌شود. لرزش ته صدایم خجالت‌آور است.
_علی وسایلش چی‌ می‌شه؟
در سکوت، نگاهش اشکی که به چانه‌ام می‌رسد را دنبال و موهایم را نوازش می‌کند. همراه با آه پردردم لب پایینم را به دهان می‌کشم.
_دلم برای اسبم تنگ می‌شه مراقبش باش.
_دلان؟
محزون بینی‌ام را بالا می‌کشم.
_هوم؟
_می‌خوای زنگ بزنم به شاهین بیاد اینجا که…
به سرعت از بغلش فاصله می‌گیرم و داد می‌زنم:
_نه اصلا، دلم نمی‌خواد شاهد شکست خوردنم باشه!
ابروهایش برای اخم ظریفی تکان کوچکی می‌خورند.
_این چه استدلالیه؟! مگر توی میدون جنگ هستین؟! من به شاهین قول دادم تورو برمی‌گردونم ویلا، لطفا نذار بدقول بشم. خودت دیدی که اون واقعا حالش خوب نیست.
می‌دانم محال است زیر قولش بزند و اصرار بیهوده است. با سیاست مظلوم نمایی می‌کنم.
_می‌شه امشب اینجا بمونم؟
طوری با جدیت نگاه درصورتم می‌چرخاند و دم عمیقی می‌گیرد که با ناامیدی آب دهانم را فرو می‌دهم، یکدفعه خنده‌ی پهن و ته گلویی می‌کند.
_معلومه که می‌تونی بچّه، اینجا خونته!
از هیجان بی‌هوا ماچ آبداری به صورتش می‌چسبانم.
_خودم می‌دونم اینجا خونمه، می‌خواستم امتحانت کنم علی‌بابا.
با خنده سری از روی تاسف تکان می‌دهد.
_نمی‌خواد سر من‌رو کلاه بذاری فسقلی. حالا بدو برو حموم بنظرم دیگه کارت از شستن صورتت گذشته بهتره بری دوش بگیری و بخوابی، انقدرم عزا نگیر شریعتی کارش‌رو بلده.

باورم نمی‌شود لندن باید به رویاها و خاطراتم بپیوندد و باقی عمرم را اینجا با حسرت سپری کنم. ساعدم را زیر بالشتم دراز می‌کنم و روی پهلو جابجا می‌شوم.
احساس می‌کنم چیزی این وسط درست نیست یا شایدم من اشتباه می‌کنم. از بی‌خوابی سر جا می‌نشینم و لپ‌ تاپم را روشن می‌کنم، عجیب است اما چند ایمیل از طرف سارا دارم.
همین‌که می‌خواهم پیام‌ها را باز کنم باتری لپ‌ تاپ خالی و خاموش می‌شود. بی‌طاقت از کنجکاوی پوف کلافه‌ای می‌کشم و از گوشی‌ام ایمیلم را چک می‌کنم.
خدای من لحظه‌ای شوکه به گوشی خیره می‌مانم. نفس‌هایم به شماره می‌افتند، نمی‌توانم به چشمانم اعتماد کنم اما این حقیقت دارد حدسم درست بود رکب خورده‌ام.
تلخ است ولی مفهومِ آخرین ایمیل از سارا می‌گوید علی و شاهین مرا بازی داده‌اند. هیستریک می‌خندم و بعد از چندین بار خواندنِ پیغام‌های سارا می‌فهمم با سادگی‌ و خوش‌باوری‌ام از بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام هزاران کیلومتر فاصله گرفته‌ام
و قرار است از این پس اینجا وقتم را با تدریس تلف کنم و به خود امید واهی دهم تا شاید با شرایط پیش رو کنار بیایم.
مغزم جزئیات کلیدی گذشته را کنار هم می‌چیند. وا رفته زیرلب با خود می‌گویم:
_نه! امکان نداره.
بدون لحظه‌ای درنگ از تخت پایین می‌روم تا به سراغ علی بروم و دلیل پنهان کاری‌اش را بدانم اما ناگهان نقشه‌ی جدید به ذهنم می‌رسد و درست هنگام کشیدن دستگیره دستم در هوا خشک می‌ماند.

نمی‌توانم دست روی دست بگذارم، تنها یک ایمیل کافی‌ست تا از صحت موانع خروجم از ایران مطمئن شوم. این ایمیل سرنوشت مرا تعیین می‌کند.
همه چیز را برای وکیلم در لندن توضیح می‌دهم و در آخر می‌پرسم:
“آیا چیزی هست که مانع بازگشتم به لندن بشه؟”
و او در جواب می‌نویسد: “هیچ چیز.”
چنان نفسی از سر آسودگی خیال می‌کشم که انگار دوباره از تاریکیِ مرگ به روشناییِ زندگی بازمی‌گردم. پاسخش آبی خنک بر آتش درونم می‌شود. تنها چیزی که عذابم می‌دهد دروغ‌های ریز و درشتی‌ست که از عزیزانم شنیده‌ام.
به‌دنبال جوابی برای سوالاتم تا خودِ صبح ثانیه به ثانیه حرف‌ها و رفتارهای شاهین و علی را از لندن تا به امروز را مرور و تجزیه می‌کنم تا شاید دلیلی برای این بازیِ کثیف پیدا کنم و هیچ چیز دستگیرم نمی‌شود.
***
_صبح بخیر زود بیدار شدی عزیزم!
لبخند پهنی تحویلش می‌دهم.
_صبح بخیر.
و با خونسردی لیوان شیر را نزدیک لبم می‌برم. درحالیکه از کنارم می‌گذرد و کره‌ی بادام زمینی را روی میز می‌گذارد با برقی در چشمانش می‌گوید:
_اوم… میزم که چیدی! فکر نمی‌کردم انقدر سریع خودت‌رو با شرایط وفق بدی خانم کوچولو.
بی‌اراده کنج لبم به پوزخندی تکان می‌خورد.
“همین است؛ آنقدر پیش خود، مرا کوچک و ضعیف و نادان فرض کرده‌اند که عاقبتم این شد.”
حالا که همه چیز برایم همانند روز، روشن و شفاف شده سعی می‌کنم به خود مسلط باشم، نتیجه‌ی این بازی را من تعیین خواهم کرد. لقمه‌ام را قورت می‌دهم.
_آره، به این نتیجه رسیدم من‌که نمی‌تونم چیزی‌رو تغییر بدم پس چرا الکی با خودم کلنجار برم می‌خوام برگردم به زندگیِ قبلیم.

به آرامی لقمه را در دهانش می‌چرخاند و مشکوک می‌پرسد:
_زندگی قبلیت؟!
بی‌خیال شانه‌هایم را بالا می‌اندازم.
_آره، فکر می‌‌کنم من همون دلانِ قبل از لندنم.
کره را روی نان تستش می‌کشد.
_و شاهین کجای این داستانه؟
با نفسی عمیق کمی فکر می‌کنم.
_آ… شاهین… باید از اول سعی کنه دلم‌رو بدست بیاره.
نان تست را دستم می‌دهد.
_سخت شد!
گازی به گوشه‌ی نان می‌زنم و به مفهموم “درسته” سر تکان می‌دهم که با تاکید می‌گوید:
_خیلیم سخت شد، شاهین داره روزای سختی‌رو می‌گذرونه و نیاز داره کنارش باشی.
تک خنده‌ی هیستریکم را عمدا کمی بلندتر از حد معمول می‌زنم.
_واقعا؟! کنارش باشم؟! تو اینجوری فکر می‌کنی؟
تشر می‌زند:
_دلان!؟
_من دیگه هیچ‌کس و هیچ‌چیز برام مهم نیست علی!
_تو بازم داری زود قضاوت می‌کنی.
نان را با ضرب به میز می‌کوبم و داد می‌زنم:
_نه من فقط دوباره حماقت نمی‌کنم، فقط همین!
مسکوت خیره به میز پلک روی هم می‌بندد، بعد از دمِ پرصدایی ملایمت به خرج می‌دهد.
_گوش کن، می‌دونم بخاطر لندن عصبی هستی اما اینا تقصیر شاهین نیست.
“حالم بهم می‌خورد از اینکه انقدر راحت یک مشت دروغ تحویلم می‌دهد!”
صندلی را با صدایی دلخراش روی زمین می‌کشم و برمی‌خیزم.
_کجا پا شدی؟ هنوز چیزی نخوردی.
“احتمالا حتی ترحم و دلسوزی‌اش هم تصنعی باشد!”
از ذهن مسمومم مشت‌هایم گره می‌خورد.
_سیر شدم.
مچ دستم را می‌چسبد.
_بشین صبحونت‌رو تموم کن… لطفا!
لحن پرتمنایش وادار به دوباره نشستنم می‌کند. گرفته لب می‌زند:
_دیشب با دکتر حرف زدم گفت احتمال زخم معده وجود داره و باید غذات‌رو کامل و بدون استرس بخوری.

با دلی شکسته دستان متزلزلم سمت نان می‌رود و بی‌اراده چشمانم پر می‌شود. پوفی می‌کند:
_آخه چت شده یکهو؟ مگر خودت نگفتی نمی‌خوای الکی غصه بخوری؟
اولین دانه‌ی اشکم که سرازیر می‌شود به تندی دستم را پای چشمم می‌کشم و بی‌طاقت با ته صدایی مرتعش می‌پرسم:
_نمی‌دونم چرا حس می‌کنم هنوزم چیزی هست که من ازش بی‌خبرم! هان علی؟
از جایش برمی‌خیزد، نگاه خیسم دنبالش می‌کند. دستمالی برایم می‌آورد.
_بگیر! پاشو بریم، خوبه همین الان گفتم خوب نیست با استرس غذا بخوری بعد نشستی اشک می‌ریزی؟
همین از زیر جواب در رفتنش بیشتر اعتمادم را زیر سوال می‌برد و برای تصمیم قاطع می‌شوم‌.
***
حتی لحظه‌ای نمی‌توانم در ساعات تدریسم کنترل ذهن درهم ریخته‌ام را بدست بگیرم. قدم زنان در کلاس بین صندلی‌ها، طراحی دانشجوها را چک و هر چند لحظه بالای سرشان می‌ایستم.
فکر کردن به این که وقتی من آن‌همه برای بازگشتم خود را به آب و آتش می‌زدم چطور شاهین توانست با خودخواهی‌اش مرا از رسیدن به آینده‌ی روشن و موفقیت‌هایم محروم کند، بیش از پیش قلبم را به درد می‌آورد.
_استاد؟
سینه‌اش را صاف می‌کند.
_ببخشید استاد؟
صدای حامی جامعی بطور ناگهانی مرا از افکارم بیرون می‌کشد و بی‌هوا برگشتنم باعث برخورد محکم و پر سرصدایم به میز چسبیده به صندلی‌اش می‌شود اما فاجعه زمانی اتفاق می‌افتد که بخشی از وسایلش پخش بر زمین می‌شوند.
تمام نگاه‌‌ها سمتِ ما می‌چرخند. هول زده عذرخواهی می‌کنم و قصد برداشتنِ مداد کنار پایم را دارم که دستش را روی دستم می‌گذارد و …

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *