خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت نودو دو

رمان پرنسس/پارت نودو دو

 

مانعم می‌شود. آرام و مودبانه زمزمه می‌کند:
_خواهش می‌کنم!
کمر راست می‌کنم و نامحسوس نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون می‌فرستم. بلافاصله پشت میزش می‌ایستد و شروع به توضیح درباره‌ی طراحی‌اش می‌کند اما ذهنم درگیر آبروریزی و حواس‌پرتی چند دقیقه پیشم باقی می‌ماند.
بی‌حوصله جوابش را می‌دهم که متوجه جابجایی نگاه خاصش بین چشمان و لب‌هایم می‌شوم. در یک لحظه سرازیر شدن یکباره‌ی تمام خون بدنم به زیر پوست صورتم را احساس می‌کنم و بلافاصله حس چندش‌آوری وجودم را به تسخیر می‌کشاند بطوری که اگر می‌شد بی‌درنگ از کلاس بیرون می‌زدم.
با اخم غلیظی جواب نگاه گستاخانه‌اش را با سردی و جدیت بیشتر در کلامم می‌دهم:
_آقای جامعی طرحتون ناقصه جلسه‌ی بعد کاملش‌رو تحویل بدین تا جای بحث داشته باشه.
رنگ نگاه یِکه خورده‌اش کمی آرامم می‌کند. بی‌تفاوت به طرف تخته می‌روم و ماژیک را برمی‌دارم و تمام حرصم را با تدریس بی‌نقص و مملوء از اصطلاحات انگلیسی ادامه می‌دهم.
از طرز نگاه گیج و سرگردان دانشجویان بی‌رحمانه می‌گویم:
_هر کس نمی‌فهمه می‌تونه بره بیرون.
سکوت سنگینی بر کلاس غالب می‌شود. پشیمان از تندی‌ام، دلسوزانه زیر تک‌تک لغات ترجمه‌ی فارسی را می‌نویسم. بعد از اتمام کلاس مطابق روزهای گذشته بعد از خروج دانشجویان مشغول پاک کردن مطالب روی تخته می‌شوم.
_من..‌.
نیم نگاهی گذرا به حامی که دقیقا پشتم ایستاده می‌اندازم و با یادآوری طرز نگاهش اینبار تخته را با فشار بیشتری می‌سابانم.
_کلاس تموم شده آقای جامعی.
صدای نفس‌های مضطربش را به راحتی می‌شنوم.
_راستش من بهتون علاقمند شدم.
و بلافاصله نفسی عمیق می‌کشد.

 

تجربه‌ی دو احساس همزمان عصبانیت و خنده‌ای شبیه به پوزخند بر چهره‌ام نقش می‌بندد و لحظه‌ای چهره‌ی شاهین را پیش چشمانم می‌آورد.
طوری سنگینی کوهی از غم بر شانه‌های نحیفم آوار می‌شود که اشک را تا پشت پلکم می‌رساند. بغضم را فرو می‌خورم، بدون اینکه سر بچرخانم پایین تخته را پاک می‌کنم و با جدیت می‌گویم:
_من متاهلم آقای جامعی.
انگار باور نمی‌کند که کوتاه نمی‌آید:
_آ… اما من توی این مدت اینجوری که فهمیدم یعنی مطمئنم که…
کمی صدایم را بلند می‌کنم و میان حرفش محکم و قاطع می‌گویم:
_می‌تونید تشریف ببرید آقای جامعی.
اینبار تن صدای او به مراتب پایین و مایوس می‌شود.
_من قصدم خواستگاری و ازدواجه اگر غیر از این بود هیچ‌وقت احساساتم‌رو نسبت به شما بروز نمی‌‌دادم.
_آقای جامعی لطفا تمو…
و همین‌که روی پاشنه سمتش می‌چرخم حرف در دهانم می‌ماسد و نگاه گشادم سمت چهارچوب در خشک می‌شود.
زبان مفلوجم از وحشت چشمان سرخ و آتشی که در آن زبانه می‌کشد به زور تکان می‌خورد:
_شا… شاهین!
قلب لرزانم با تکاپویش قصد دریدن سینه‌ام را می‌کند!
و لحظه‌ی چرخیدن سر جامعی بمب منفجر می‌شود!
شاهین با چهره‌ای کبود داد می‌زند و بی‌درنگ سمتش هجوم می‌برد.
_مرتیکه تو با زن من چه گوهی می‌خوری؟!
چنان بی‌هوا یقه‌اش را می‌چسبد و با سر به صورتش می‌کوبد که با چشمانی گشاد وحشت‌زده جیغ می‌کشم.
_نه شاهین؟
و با دیدن خونی که بر روی آستینم می‌پاشد سر تا پا یخ می‌کنم و سست و بی‌جان پلک‌هایم روی هم افتاده و زمین می‌خورم.

 

صدای دلخراش کشیده شدنِ پایه‌‌های صندلی محرک لرزش پلک‌هایم می‌شود.
_بهوش اومد.
علی با لبخندی ملیح روی صورتم خم می‌شود.
_خوبی؟
با باز و بسته کردن چشمانم خیالش را آسوده می‌کنم.
_شاهین شنیدی؟ گفتم دلان…
_شنیدم.
صدای خشک و سردش سکوت وحشتناک دفتر علی را درهم می‌شکند. نگاه نگران و مغمومم شاهین را که آن طرف از روی صندلی برمی‌خیزد و گرفته با کم محلی، بدون کلمه‌ای حرف از اتاق خارج می‌شود را دنبال می‌کند.
چشمم که از پشت به قامت بلند و چهارشانه‌اش می‌افتد دلم برای دوباره سر گذاشتن بین دو کتفش، برای به دام انداختنش میان حلقه‌ی دستان ظریفم لک می‌زند، دلم تنگ می‌شود برای عشقی که ماه‌ها از فراقش جان دادم و چراغ امیدم را روشن نگه داشتم.
علی سعی دارد حواسم را پرت کند.
_چیزی نیست یه کم باد به کله‌ش بخوره خودش برمی‌گرده.
تنم را روی کاناپه‌ی چرمی بالا می‌کشم و لب‌هایم بی‌رمق تکان می‌خورند.
_جامعی… چی شد؟
علی متاسف سر تکان می‌دهد.
_احتمالا طول درمان بگیره دیگه. دلان نگفتم این پسره دردسر می‌شه! گفتم بذار آدمش کنم گفتی کارش نداشته باش حالا بفرما. هم دیه می‌گیره هم شکایت می‌کنه..‌.
نگران با قلبی تپنده حرفش را قطع می‌کنم.
_مگه چه بلایی سرش اورده؟
دم عمیقش را کلافه بیرون می‌فرستد.
_زده دماغش‌رو شکسته.
آه از نهادم بلند می‌شود، مستاصل لحظه‌ای چشمانم را محکم روی هم می‌گذارم.
_وای نه! علی بخدا اون بیچاره کاری نکرد فقط داشت خواستگاری می‌کرد منم بهش گفتم که متاهلم و بره بیرون…

_داری ازش طرفداری می‌کنی؟ می‌گم طرف می‌خواد از شاهین… شوهرت شکایت کنه.
بازویش را می‌چسبم و کامل صاف می‌نشینم.
_نه…! گوش کن خب دارم می‌گم، اون خودشم مقصر بود، من باهاش حرف می‌زنم که شکایت نکنه بین خودمون حلش کنیم باشه؟
_چی‌رو بین خودتون حلش کنید؟!
مردمک‌های هراسانم بالای سرم کشیده می‌شود. جام نگاهم در طلایی‌های دلخور، خشن و عصبی‌اش غرق می‌شود.
شرمگین سر به زیر می‌اندازم.
_هوم؟ چرا ساکت شدی؟ داشتی تعریف می‌کردی، خب توی مراسم خواستگاری چیا گفتین بهَم؟!
علی تشر می‌زند:
_شاهین؟!
از کوره در می‌رود.
_شاهین چی هان؟! انتظار داری الان چه عکس‌ العملی داشته باشم؟ می‌خوای اروپایی بشم یه اوکی بگم و کلی در موردش جک بسازیم دور هم بخندیم هان؟ بی‌خودی برای من نسخه نپیچ که بدجوری پتانسیل یه کتک‌ کاری جانانه‌رو دارما.
بازویم را می‌کشد.
_من‌رو نگاه کن!
جرات نگاه در صورتش را ندارم، از داد بلندش به خود می‌لرزم.
_بی‌غیرت دوست داری؟ آره؟ دو روز بالا سرت نبودم ول شدی، نه؟
آب دهان خشکیده‌ام را به‌ زور به گلوی سوزانم می‌رسانم. قلب ترسیده‌ام تقلای خلاصی از این آشوب را دارد.
_با اون آشغالِ حیوون که می‌دونم چیکار کنم… فقط موندم با تو..‌.
مردمک‌هایم بی‌اراده سمت کهربایی‌های مملوء از انتقامش کشیده می‌شود‌.
_چی شد بهش توهین کردم ناراحت شدی؟ یا نگرانشی؟ می‌خوای برو بیمارستان پیشش..‌.

 

_…می‌خوای برو بیمارستان پیشش تنها نباشه آخه خبر داری که؟ دکوراسیون صورت قشنگش‌رو پایین آوردم!
بغض می‌کنم و از این همه دل شکستگی و بی‌انصافی چانه‌ام می‌لرزد و هزار بار بدتر از آن سونامیِ تخریبگرِ قلبم است!
ته دل با پوزخندی به خود نهیب می‌زنم: “مرد روبرویم همان چشم گرگی حسودی‌ست که حالا قصد سوزاندن مرا دارد!”
علی شانه‌اش را می‌گیرد و کنارش می‌کشد.
_بسه دیگه داری می‌ترسونیش!
ته صدای شاهین هم مغبوض و گرفته می‌شود.
_بس نیست باید جواب پس بده، علی تو می‌دونی که من توی چه وضعیتیم، زنی که به شوهرش پشت می‌کنه…
کلافه از نیش و کنایه‌اش به مرز جنون می‌رسم؛ بی‌طاقت برمی‌خیزم و صدایم را بلند می‌کنم:
_من هیچ کار بدی نکردم که بخاطرش جواب پس بدم.
باران اشک بر صورتم جاری می‌شود.
_هیچ زن عاشقی به شوهرش پشت نمی‌کنه مگر اینکه شوهرش بهش پشت کنه، حالا بشین ببین کی به کی پشت کرده!؟ فکر کن ببین کی با دروغ و پنهان‌کاری آتیش انداخته وسط زندگیمون!؟
هر دو هاج و واج نگاهم می‌کنند، و چقدر خوب که بخشی از آن وزنه‌ی سنگین از روی دلم زمین گذاشته شد.
با وجود احساس سبُکی، مستأصل رو به علی می‌نالم:
_پاهام درد می‌کنه می‌خوام برم خونه.
علی نیم نگاهی به شاهین می‌اندازد و همین ‌که دهان باز می‌کند تا چیزی بگوید شاهین گره در ابروهایش می‌زند و آمرانه با جدیت می‌گوید:
_برمی‌گردیم ویلا.
کیف و وسایلم را از روی میز عسلی برمی‌دارد‌‌. منتظر میان چارچوب در می‌ایستد.
_بحثم نداریم!

 

نگاه ملتمسم به صورت علی بازمی‌گردد و چشمان پر تمنایم دست به دامنش می‌شود تا نجاتم دهد اما لحظه‌ای تردید دل چرکینم می‌کند که “شاید امروز سگِ زرد برادر شغال باشد!
شاید علی دیگر آن علیِ سابق نیست که شاهین هم دیگر آن عاشق دیروز نیست!”
علی با پلک روی هم گذاشتن اشاره می‌زند با شاهین همراه شوم ‌و ناگهان احساس انزجارانگیزِ غریبی و بی‌پناهی میان نزدیک‌ترین‌هایم درونم را در هم می‌کشد.
شاهین از کوره در رفته، داد می‌زند:
_پس چی شد؟ تا شب نمی‌تونم علاف، یه لنگه پا وایستما محض اطلاعتون خیر سرم امروز از نصف کار و زندگیم زدم که…
حرفش را می‌خورد و آه سوزانش هنوز هم آتشی می‌شود بر قلب بی‌سروسامانم.
آب دهان فرو داده و نداده ناامید از تکیه‌گاهم با تنی سست و لرزان و زانوهایی که عادت به ایستادن نکرده برمی‌خیزم و هنوز قدم از قدم بر نداشته شاهین رو به علی با جدیت آب پاکی را روی دستش می‌ریزد.
_هِی باباش؟ از فردا دنبال استاد جدید برای کلاسات باش زنِ من دیگه کار مار تعطیل. آقا من زنِ مدل نخوام کی‌رو باید ببینم؟! اصلا زن باید خونه‌داری کنه خانمی کنه، ایهاالناس من دلم می‌خواد زنم بوی قورمه سبزی بده.
علی متاسف سر تکان می‌دهد.
_بسه داداش دیگه روی خط چرت گفتن و دیکتاتوری افتادی.
شاهین با نگاهی به خون نشسته بی‌رحم می‌شود! انگشت اشاره‌اش را با حالت تهدید در هوا تکان می‌دهد.
_آره می‌خوام دیکتاتور باشم ولی چون زنم‌رو دوست دارم می‌خوام دیکتاتور بشم. اینجوری خیالم راحته زنم فقط توی تخت خودم می‌خوابه هر روز بساط خاطرخواهی و این قرطی بازیا نداریم.

_اینجوری زنم دایه‌ی عزیزتر از مادر واسه‌ یه بی‌همه چیزِ بی‌ناموس نمی‌شه!
دست راستم بازوی پایین افتاده‌ام را مشت می‌کند با عجز لب پایینم را به دهان می‌کشم. آنقدر سوز و اندوه به سبب نیش و کنایه‌هایش بر سینه‌ام سنگینی می‌کند که با قهر و دلخوری رو می‌گیرم.
علی به طرفم می‌آید.
_نه داداش مثل اینکه بهتره امشبم تنها بخوابی، با این اعصاب گل و بلبلت نمی‌تونم بذارم دخترم‌رو ببری.
نمی‌دانم چرا از حرفش بی‌اختیار بیشتر غصه‌ام می‌گیرد و دلم به حال خودم می‌‌سوزد.
_نترس به صلابه نمی‌کشمش، تا حالا که کمتر از گل نگفتیم این شد نتیجش وای به حال اینکه..‌.
علی دستم را می‌گیرد.
_بی‌خیال شاهین تو الان حالت خوش نیست دلان با خودم میاد هر وقت آروم شدی بیا دنبالش.
شاهین با عصبانیت می‌غرد:
_می‌گم کاریش ندارم زنمه می‌خوام ببرمش باهاش چهار کلمه حرف بزنم.
دستی به بینی‌ام می‌کشم و میان بارش اشک‌هایم با صدایی گرفته و پر درد می‌نالم:
_هر دوتون بس کنید.
بی‌هوا وسایلم را از دست شاهین چنگ می‌زنم و خیره در نگاهش لب می‌زنم:
_نه ویلا میام نه خونه‌ی علی میرم، می‌خوام تنها باشم.
پوزخندش خنجری می‌شود و در قلبم فرو می‌رود.
_بعد انوقت خانم کجا تشریفشون‌رو می‌برن؟!
فقط پلک روی هم می‌فشارم تا از جیغ بلندم حنجره‌ام را پاره نکنم. با لب‌های به هم چسبیده نفس عمیقی می‌کشم.
_می‌رم خونه‌ی مادربزرگم.
و بدون اینکه منتظر واکنشش بمانم به سرعت از اتاق خارج می‌شوم و به آبدارخانه می‌روم.

 

وسایلم را روی صندلی پلاستیکی کنار دیوار می‌گذارم و شیر آبِ سینک ظرفشویی را باز می‌کنم. مقنعه‌ام را عقب می‌کشم و چند مشت آب به صورتم می‌زنم.
نفسم که جا می‌آید از جیب جلوی کیفم آیینه‌ی جیبیِ کوچکی بیرون می‌آورم و با عجز چهره‌ی رنگ باخته و پژمرده‌ام را برانداز می‌کنم. مقنعه‌ام را مرتب کرده و آیینه را به داخل کیفم باز می‌گردانم.
محتاطانه سر از آبدارخانه بیرون می‌آورم و داخل سالن چشم می‌چرخانم. تقریبا یک ساعت قبل آموزشگاه تعطیل شده و به جز نگهبانی همه رفته‌اند. بی‌صدا سلانه‌سلانه از جلوی دفتر علی می‌گذرم اما همان لحظه صدای بلندشان متوقفم می‌کند.
_نفهمیده داداش آخه از کجا می‌خواد بفهمه شریعتیم چیزی نمی‌گه بهش.
گوش‌هایم تیز می‌شود. کف دستم را به خُنَکای سنگ دیوار می‌چسبانم، مشکوک و متفکر چشم ریز می‌کنم.
“حس ششمم می‌گوید در مورد من حرف می‌زنند و احتمالا چیزی که مخفی کرده‌اند درباره‌ی بازگشتم به لندن باشد. هنوز نمی‌دانم دلیل اصلی دروغشان چه بوده!”
_کاش نمی‌ذاشتم خونه‌ی مادربزرگش بره.
ته دلم آه می‌کشم! با من بد تا کرد اما باز هم حُزن و گرفتگی ته صدای مردی که هنوز هم عاشقانه می‌خواهمش دلم را به درد می‌آورد.
_بابا روت‌رو برم! بعد از اون همه حرفی که بارش کردی انتظار داشتی باهات برگرده ویلا؟!
با خود آفرینی به علی می‌گویم و از اینکه طرفداری‌ام را می‌کند خشنود می‌شوم.
_دست خودم نبود انقدر تحت فشارم و بخاطر اون عوضیا اعصابم خورده که دیگه همه چی از کنترلم خارج شده آخ فقط اگر پیداشون کنم!
“درباره‌ی کدام عوضیها حرف می‌زند؟! باید موضوع مهمی باشد که شاهین را تا این حد بهم ریخته.”

 

صدای علی دور می‌شود و از بستن و قفل کردن در اتاقک کوچک داخل دفترش می‌فهمم احتمالا کارش تمام شده و الان است که از اتاقش بیرون بیاید.
_توجیه نکن شاهین! دلان که نمی‌دونه تو چه مرگته، الان فقط فکر می‌کنه تو بخاطر اون پسره..‌.
ذهنم بیشتر درگیر می‌شود و حرصم می‌گیرد مرا محرم پشت پرده ندانسته‌اند.
_ول کن تورو سر جدت یادم نیار!
بی‌خیال باقی حرف‌هایشان می‌شوم و با سرعت به پارکینگ می‌روم. نمی‌توانم در برابر حس کنجکاوی‌ام بی‌تفاوت باشم باید به هر طریقی از این موضوع سر در بیاورم.
ریموت را می‌زنم و داخل ماشینم می‌نشینم. پشیمانم، نباید خود را از آنها دور می‌کردم. کاش به ویلا بازمی‌گشتم تا حداقل سرنخی پیدا کنم. اما حالا هیچ بهانه‌ای برای بازگشت ندارم و از طرفی پای غرورم در میان است.
سرانگشتانم روی فرمان ضرب می‌گیرند مدام زیر لب با خود تکرار می‌کنم:
_لعنتی یه بهانه… بهانه… یه بهانه!
و ناگهان با جرقه‌ای که در ذهنم می‌زند مشتی از روی موفقیت روی فرمان می‌کوبم، با ذوق و هیجان زیر لب می‌گویم:
_آره Yes… خودشه!
نگاهم از آیینه در داخل پارکینگ می‌چرخد و با خیال راحت پیاده می‌شوم و لاستیک زاپاس و وسایل مورد نظرم را از صندوق عقب بیرون می‌کشم و کنار چرخ می‌نشینم و دست بکار می‌شوم.
باید خیلی سریع عمل کنم ممکن است هر لحظه سر برسند. اولین بارم است، خودم هم دقیق نمی‌دانم باید چکار کنم فقط جَک را زیر ماشین می‌گذارم و بالا می‌برم تا سنگینیِ وزن ماشین از روی چرخ برداشته شود و با آچار به جان پیچ‌های چرخ می‌افتم.

 

به هر ضربی خود را مشغول کشتی گرفتن با زاپاس نشان می‌دهم و چقدر برای اولین بار از این میزان کثیفی دستانم خوشحال هستم.
حقیقتا از این همه انتظار خسته می‌شوم و بنظرم نقشه‌ام با شکست مواجه شده. متنفر از این حد حماقت و افکار مسخره‌ام با عصبانیت آچار را محکم به زمین می‌کوبم.
پژواک بلند صدایش فضای پارکینگ را پر می‌کند و با غصه فریاد می‌زنم:
_لعنتی!
_دلان؟
با قدم‌های تند به طرفم می‌آید و کنارم می‌نشیند.
_خیلی خب تو برو دستات‌رو تمیز کن من انجامش میدم.
باورم نمی‌شود درست در آخرین لحظه که هیچ امیدی نداشتم انگار نقشه‌ام گرفت و شاهین اینجاست!
سر به زیر با تخسی می‌گویم:
_ممنون خودم از پسش برمیام.
بی‌توجه به من چرخ را درمی‌آورد.
_آخرش از دست تو دیوونه می‌شم. مثل همیشه لجباز و…
چرخ زاپاس را با ضربه‌ای جا می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
_یکدنده.
بازی‌کنان پیچ‌ها را کنار هم روی زمین می‌چینم.
_و تو هم مغرور خشن و حسود!
دستش در همان حالت خشک می‌شود و کهربایی‌هایش را در نگاه مغمومم می‌دوزد.
_قبلا بهتر درکم می‌کردی.
حرصی از این همه توقع بی‌جا و پررویی‌اش لب روی هم می‌فشارم، برمی‌خیزم و قدم دوم به سوم نرسیده ته صدای پشیمانش سرجا متوقفم می‌کند.
_دلان؟
ته دلم خداخدا می‌کنم فقط یک کلمه از آنچه هدفم است به زبان بیاورد.
پشت به او بدون تغییر در حالتم خود را به کلافگی می‌زنم.
_دیگه چی می‌خوای؟!

آچار را زمین می‌گذارد و بعد از چند ثانیه سکوت صدای قدمی که سمتم برمی‌دارد و بدتر از آن خواندن دوباره‌ی اسمم با آهنگی خاص قلبم را در سینه به چالش می‌کشاند.
_دلان؟
می‌چرخم. قامت چهارشانه و مردانه‌اش در کمترین فاصله درست مقابلم عَلَم شده است.
_می‌خوام برگردی ویلا…
دوباره سکوت و بالاپایین شدن سیبک گلویش و حالا نگاهش که رنگ تمنا می‌گیرد.
_لطفا!
برای تکمیل نقشه‌ام کمی ناز کردن و شاید بی‌رحمی لازم باشد.
_چرا باید برگردم؟ من زندانیِ هیچ‌کس نیستم.
با چنگی موهای ریخته روی پیشانی‌اش را عقب می‌فرستد.
_معلومه که نیستی. اون حرفا از روی عصبانیت بود. تو که می‌دونی من هیچ‌وقت محدودت نمی‌کنم. خواهش می‌کنم می‌شه تمومش کنیم؟ دلان من واقعا خستم، دلم برات تنگ شده بیا با هم برگردیم ویلا.
با قهر نگاه از چشمانش می‌گیرم.
_پس تکلیف اون توهینا و تحقیرایی که پیش علی…
دستم را می‌گیرد.
_معذرت می‌خوام… معذرت می‌خوام! من غلط کردم، می‌دونم دلت‌رو شکستم بذار از نو بسازمش بهم فرصت بده.
ته صدایش آرام و محزون می‌شود.
_من روزای بدی رو دارم پشت سر می‌ذارم.
دلم برایش می‌سوزد. چشم گرگی زخمی است اما چطور مرهمی می‌توانم باشم وقتی دلیل زخمش را نمی‌دانم.
بی‌اختیار بغض می‌کنم و خیلی زود چشمانم پُر می‌شود. پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام می‌چسباند، کف دستش روی گونه‌ام می‌نشیند.
_قبول می‌کنی مگه نه؟
با اخمی ظریف پلک می‌زنم و نگاه سرخم روی طلایی‌های معرکه‌اش متوقف می‌شوند. بوسه‌ای کوتاه بر گوشه‌ی لب‌هایم می‌زند.

 

_ممنونم. دیگه ناراحتت نمی‌کنم، قول می‌دم باشه؟
پلک روی هم می‌فشارم و اشک با سماجت روی گونه‌‌ام سُر می‌خورد. همراه با دم عمیقم لب روی هم می‌فشارم و به نرمی سر تکان می‌دهم.
_توروخدا گریه نکن همه چی‌رو خودم درست می‌کنم.
باری دیگر جای بوسه‌اش را تمدید می‌کند، چشم که می‌گشایم نگاه‌های پرتمنایمان در هم گره می‌خورد. لغزیرن سر انگشت شستش از پای چشم بر روی پوست ملتهبم جای اشک را پاک می‌کند تا به لب‌هایم می‌رسد.
از طرز نگاه تب‌دارش می‌خوانم بعد از مدتها قصد شکار لب‌هایم را دارد. حتی تصورش هم داغم می‌کند چنان که گویی از درون آتشی زبانه می‌کشد؛ آتش خواستنِ چشم گرگی را!
لبخندی ملیح می‌زند، چشم در چشمانم می‌دوزد و با سری کج چشم بسته روی صورتم خم می‌شود، خیسی زبان گرم و هوس‌انگیزش لب پایینم را تَر می‌کند، میان لب‌هایم فاصله می‌افتد که با تک سرفه‌ای به سرعت از هم جدا می‌شویم.
_دوستان پیشنهاد می‌کنم بقیه فیلمتون‌رو بذارین توی اتاقتون پُر کنید.
غافلگیر از دیدن علی هول زده پشت دستم را بر لب‌ها و صورت گُر گرفته‌ از شرمم می‌کشم. سر می‌چرخاند و به دیوار روبرو اشاره می‌زند‌.
_من خیلی شرمندم که توی پارکینگ دوربین مدار بسته کار گذاشتیم.
_اِ… اینجوریه داداش؟ پس دوربین دارین؟
این را شاهین با کنایه می‌گوید و جلو می‌رود. چیزی کنار گوشش پچ می‌زند که علی با صدای بلند می‌گوید:
_بی‌عفت!
و قهقهه‌ی بلند مردانه‌شان منعکس می‌شود.

علی دست به کمر قدمی پیش می‌آید.
_عجب پنچرگیریِ عاشقانه‌ای. خیلی خب خودم اینارو جمع می‌کنم اون‌طرف سرویس هست بعدشم بهتره تا دعواتون نیفتاده زودتر برید خونتون از ادامه‌ی فیلم عقب نمونین.
و بعد با خنده‌ی معنی‌داری سر تکان می‌دهد. با شاهین به طرف سرویس می‌رویم که علی صدای بلندش را به گوشمان می‌رساند:
_توی سرویس دوربین داره‌ها!
و عمدا قهقهه‌ می‌زند که شاهین متقابلا داد می‌زند:
_زهرمار!
داخل پیچِ راهرو هر دو به هم نگاه می‌کنیم و زیر خنده می‌زنیم. مشغول شستن دستانم هستم که متوجه چرخشِ نگاه جستجوگر شاهین روی سقف و دیوارها می‌شوم.
_دنبال چی می‌گردی؟
می‌رود و در ورودی سرویس را می‌بندد و قفل می‌کند. مات و متحیر شیر آب را می‌بندم.
_شاهین؟!
به طرفم بازمی‌گردد و انگشت اشاره‌اش را جلوی بینی‌اش می‌گیرد.
_هیش!
ترس وجودم را برمی‌دارد کنار مانتوام را مشت می‌کنم. از طرز نگاه پرحرارتش آب دهانم را پر صدا فرو می‌دهم و لب پایینم را به دهان می‌کشم. گویی لب‌هایم به هم دوخته شده.
قبل از اینکه ذهنش را بخوانم مچ دستم را می‌چسبد و به سرعت مرا داخل آخرین دستشویی می‌کشد.
کم مانده چشمان از حدقه بیرون زده‌ام از تعجب بر روی زمین بیفتد. قفل کشوییِ پشت در را کشیده و در توالت فرنگی را می‌بندد.
خنده‌ام می‌گیرد.
_چیکار می‌خوای بکنی؟!
با چشمانی به خون نشسته دکمه‌ی بالای یقه‌اش را باز می‌کند.
_ببخشید عزیزم ولی تا خونه نمی‌تونم صبر کنم.
بی‌معطلی چانه‌ام را مشت می‌کند و با عطش لب‌هایم را جوری به دهان می‌کشد که از خیسی و داغیِ زبان نرم و لب‌های گرمش تمام تنم به یکباره سست می‌شود و…

 

با ناله‌ی خفه‌ی ته گلویم دستان پرنیازم لباس و موهای پشت سرش را چنگ می‌زند.
باورش سخت است اما بدون رها کردن لب‌هایم به یکباره روی در توالت فرنگی می‌نشاندم و زمانی‌که دستانش مانتوی جلو بازم را کنار می‌زند و بند دکمه‌ی شلوار جینم می‌شود با اخطار مغزم مچ دستانش را می‌گیرم.
_نه شاهین! نه…!
اما مقاومتم جری‌ترش می‌کند و ناگهان نفس در سینه‌ام گره خورده و چشم بسته از درد، لب به زیر دندان می‌کشم و برای مخالفت خیلی دیر می‌شود.
و این نفس‌های کشدارمان است که امانمان را می‌برد.
بلوزش را داخل شلوارش مرتب می‌کند و دستی به موهای درهم ریخته‌اش می‌کشد.
_بذار کمکت کنم.
گیج و مست، نگاهم به زیر است که بند سوتینم را روی شانه‌ام بالا می‌کشد.
_دلان؟
جوابش فقط اخم و کابوسی است که مانند خوره‌ای به جان ذهن آشفته‌ام افتاده و تا اطمینانم از این پس باید با آن دست و پنجه نرم کنم.
خم می‌شود و بوسه‌ای به قرمزیِ قفسه‌‌‌ی سینه‌ام می‌زند. تقریبا هولش می‌دهم و معترض می‌غرم:
_هی بسه دیگه تمومش کن!
خنده‌کنان سر بالا می‌گیرد و کهربایی‌های سرحالش را در نگاه گریزانم می‌دوزد.
_می‌خواستم قفل زبونت‌رو باز کنم، گوش کن.
با قهر رو می‌گیرم.
_من‌رو ببین. انقدر بهش فکر نکن باشه؟ نمی‌خواد نگران باشی چیزی نمی‌شه بهت قول می‌دم حامله نمی‌شی.
نگاه مستاصلم پُر می‌شود.
_تو از عمد این کاررو کردی درسته؟ یک تصمیم یک طرفه گرفتی مثل همیشه خودخواهی.
کف دستانش را دو طرف صورتم می‌گذارد.
_به جون دلانم قسم می‌خورم اینطوری نبوده.
و لب‌هایم را به کام می‌کشد.

 

لب‌هایم را با عصبانیت از اسارت لب‌هایش خلاص می‌کنم. خشمگین مشتی به پشتش می‌کوبم.
_ولم کن! دیگه نمی‌خوام بهم دست بزنی.
متعجب از حرکات عصبی‌ام نامم را می‌خواند:
_دلان؟!
در حالیکه دست متزلزلم مقنعه‌ را مشت می‌کند از دستشویی بیرون می‌زنم. بی‌توجه به صدازدن‌های شاهین پشت سرم، قدم‌هایم را بلندتر برمی‌دارم و زمانی‌که به پارکینگ می‌رسم از دیدن جای خالی ماشینم آه از نهادم بلند می‌شود.
_ماشینم!
شاهین ریموت ماشینش را می‌زند و در جلو را برایم باز می‌کند.
_علی برده. بیا سوار شو‌.
به خود نهیب می‌زنم:
“یالا دیگه مگر همین‌رو نمی‌خواستی؟… از اولم نقشه همین بود، حالا بدون منت به ویلا برمی‌گردی تا همه چیز معلوم بشه.”
وقتی تردیدم را می‌بیند اندکی لحن ملتمسانه چاشنی کلامش می‌کند.
_خواهش می‌کنم، لطفا!
لحظه‌ای تمام افکارم صرف مرور چند دقیقه پیش می‌شود، فرو رفته در پوسته‌ی بی‌میلی‌ام به طرفش می‌‌روم، زمان نشستنم برروی صندلی نجوایش را که می‌گوید:
_ممنون عزیزم.
لبخندی روی لب‌هایم می‌آورد. قبل از بستن در ماشین تاکید می‌کند:
_اون یه تیکه پارچه‌رو هم بکش روی سرت.
در بین توقفِ هر چند ثانیه یکبارمان تمام راه‌های جلوگیری از بارداری و حتی سقط بچه را از ذهنم می‌گذرانم. اندکی ماشین به جلو می‌رود.
_ساکتی، به چی فکر می‌کنی عزیزم؟
خیره به چراغ ترمزهای بقیه دم عمیقی می‌گیرم و تکیه‌ی آرنجم را از لبه‌ی شیشه‌ی بسته‌‌ی کنارم برمی‌دارم. لب‌هایم بی‌حوصله تکان می‌خورند:
_هیچی خستم.

 

صدای ممتد راهنمای ماشین و حرکت آرام و ملایم ما پشت ماشین‌ها احساس رهایی از این وضعیت عصبناک را برایم به همراه دارد‌. دلم می‌خواهد هر چه زودتر به اتاقم پناه ببرم. کف دستش را روی فرمان می‌گذارد.
_اوم… بذار حدس بزنم به چی فکر می‌کردی. آ‌‌‌… نه بذار شرط ببندیم اما باید قول بدی اگر درست گفتم جرزنی نکنی.
حتی دل و دماغ شوخی‌اش را ندارم. وقتی با سکوتم مواجه می‌شود و می‌داند هنوز طوفان درونم خاموش نشده عقب نشینی کرده و می‌گوید:
_باشه بی‌خیالِ شرط اما اون جنین بی‌گناهی که توی فکرت سقطش کردی هنوز به وجود نیومده.
از نگاه مات ناگهانی‌ام زیر خنده می‌زند.
_آخه من بزرگت کردم بچه. فکر کردی می‌تونی چیزی‌رو ازم مخفی کنی؟
“لعنت به حماقتم که باز هم این مرد را دست کم گرفتم. حالا دیگر یقین پیدا می‌کنم با این هوش و ذکاوتش تا زمانی‌که نخواهد امکان ندارد دستش رو شود.”
با این حال از بازگشتم به ویلا ناامید نمی‌شوم. به ویلا نزدیک می‌شویم. از سرعتش می‌کاهد و میان خنده‌های جذاب مردانه‌اش می‌گوید:
_حالا می‌خوای بگم توی ذهن من چی بود؟
در جوابم به سرعت نگاهش را روی هیکلم بالاپایین می‌کند، شیطنت از کهربایی‌هایش می‌بارد. اخمی تصنعی می‌کنم.
_لازم نکرده بگی منحرف.
صدای خنده‌های سرخوشانه‌اش بلندتر از قبل سکوت ماشین را درهم می‌شکند.
اولین بار است که می‌بینم شاهین خودش از ماشین پیاده می‌شود و درها را برای ورود باز می‌کند. با کنار کفشش قلوه سنگ جلوی در را از سر راه کنار می‌زند و دوباره پشت فرمان می‌نشیند.

 

_مگر آقا قدرت نیست؟!
با یک فرمان وارد حیاط می‌شویم. در جوابم “نه” آرام اما محکمی می‌گوید و دوباره برای بستن درها از ماشین پایین می‌رود.
همینطور که مسیر فضای حیاط را به طرف ساختمان اصلی طی می‌کنم نگاهم بر روی باغچه‌های خشک و پژمرده کشیده می‌شود.
_شاهین این حیوونیا تِشنن. این همه آدم توی این ویلان چرا نمی‌گی آبشون بدن؟
دست پشت کمرم می‌گذارد.
_باشه عزیزم تو خودت‌رو ناراحت نکن برای بچه خوب نیست.
از شوخی مسخره‌اش درحالیکه به زحمت خنده‌ام را جمع می‌کنم به ظاهر از کوره در می‌روم و ناگهانی سمتش می‌چرخم.
_می‌زنم تو دهنتا!
خنده‌کنان جا خالی می‌دهد.
_دیگه نمی‌گم که خشنونت در زمان بارداری…
جیغ می‌کشم.
_شاهین؟!
ته گلو می‌خندد و دستش را دور شانه‌ام می‌اندازد و بوسه‌ای بر سرم می‌زند و با هم وارد سالن می‌شویم.
_خوش اومدی خانم بداخلاقم.
متعجب از فضای سوت و کور در خانه چشم می‌چرخانم.
_انگار کسی خونه نیست. نگین جون و بقیه کجان؟
به طرف پله‌ها هدایتم می‌کند.
_اونا دیگه با ما زندگی نمی‌کنن.
گیج و متحیر تکرار می‌کنم:
_یعنی چی دیگه با ما زندگی نمی‌کنن؟ نکنه بخاطر من…
_نه عزیزدلم من ساختمون اون طرفی‌رو نیاز دارم‌. نگینم تا حالا بخاطر شرط مامان بهجت اینجا بود وگرنه خودشون خونه دارن.
به بالای پله‌ها می‌رسیم.
_خیلی کار بدی کردی شاهین. آخه تو چه احتیاجی به ساختمون اون طرفی داری؟
_حالا بعدا می‌فهمی.
چپ‌چپ نگاهش می‌کنم و راهم را به طرف اتاقم کج می‌کنم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *