خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت نودوسه

رمان پرنسس/پارت نودوسه

_کجا کجا؟
_می‌رم لباسام‌رو…
بی‌درنگ دست دور کمر ظریفم می‌اندازد و به سمت خود می‌کشد، داغی نفس‌هایش پوست گوشم را قلقلک می‌دهد. اغواگرانه نجوا می‌کند:
_اتاق لباسا و وسایل شما این‌جاست.
و از مسیرم منحرفم می‌کند.
_ولی اتاق کار من قبلا جدا…
_اتاق تو جدا بود چون خودت خواستی و با اینکه برام سخت بود بخاطر خودت پذیرفتم. ولی دیگه اون اشتباه‌ تکرار نمی‌شه.
شیرین می‌خندم و شانه به شانه از راهرو می‌گذریم.
_ببینم تو که نمی‌خواستی اتاقت‌رو از اتاق شوهرت جدا کنی هوم؟
همینطور که خنده‌ام را جمع می‌کنم سربسرش می‌گذارم:
_چرا اتفاقا می‌خواستم همین…
از صدای زنگ گوشی‌اش حرفم نیمه می‌ماند. به محض اینکه صفحه‌ی تلفنش را نگاه می‌کند دستش از دور کمرم شل می‌شود و جواب می‌دهد.
_جان؟…
بلافاصله در اتاق خوابمان را باز می‌کند و اشاره می‌زند به داخل بروم و چند قدم دور می‌شود. این اخلاقش را می‌شناسم و مطمئنم حرف خصوصی دارد اما من سرتق سر جایم می‌ایستم. یکدفعه از داد ناگهانی‌اش شانه‌هایم بالا می‌پرند.
_خب چی گفت؟!… غلط کرده! اینجوریام نیست.
تن صدایش هر لحظه بالاتر می‌رود و به سرعت رنگ صورتش سرخ می‌شود.
_آخه کی این قوانین مسخره‌رو گذاشته!؟… نه نمی‌خوام آروم باشم…
سر جا خشکم می‌زند. ترس و اضطراب از عصبانیتش تپش‌های قلبم را بالا می‌برد. نگاهش که به صورت نگرانم می‌افتد جلو می‌آید دست یخ زده‌ام را می‌گیرد و با هم به اتاق می‌رویم.
_باشه خبر بده. ولی من بازم می‌گم از اینجا نمی‌شه کاری کرد.

گوشی را که قطع می‌کند هنوز هم از دلهره‌ای که ریشه در جانم دوانده میخ بر زمین بدون هیچ حرکتی نگاهش می‌کنم. با چنگی در موهای خوش‌ حالتش متفکر گوشی را در دستش می‌فشارد.
_شاهین؟
طوری جا خورده نگاهم می‌کند که انگار حضور مرا از یاد برده بود. جلو می‌روم و کف دستم را نوازش‌گونه از شقیقه تا صورت ملتهبش پایین می‌کشم.
_شاهینی چی شده؟
می‌بینم و تاب می‌آورم وقتی احساس زنانه‌ام می‌گوید مرد من با صورتی که درد و رنج و خستگی از چشمانش می‌بارد برای آرامشم به زحمت برایم لبخند می‌زند.
مچ دستم را می‌گیرد، بوسه‌ای سریع بر کف دستم می‌کارد و چه ماهرانه در پوسته‌ی خونسردی‌اش فرو می‌رود.
_مهم نیست عزیزم.
قدمی که فاصله می‌گیرد حس ششمم به کار می‌افتد! به وضوح سعی دارد از چیزی فرار کند. همینطور که ساعت بند فلزی‌اش را از مچ دستش باز می‌کند می‌گوید:
_منظورم اینه که چیزی نیست که خودت‌رو درگیرش کنی.
“یعنی تا این حد مرا ساده فرض کرده که به خود اجازه می‌دهد انقدر ساده طرفه برود؟!”
از توداری‌اش چشم ریز کرده لب روی هم می‌فشارم. آستین‌هایش را تا آرنج تا می‌زند و به طرف سرویس می‌رود.
_یعنی برای هیچی اونجوری جوش اوردی؟!
سر راه ساعت و گوشی‌اش را روی میزتوالت می‌گذارد. بدون اینکه بایستد یا برگردد با جواب سرسرکی مرا از سر باز می‌کند.
_گفتم که جای نگرانی نیست اینم از اخلاق گنده منه دیگه زیادی وسواس دارم.
و در سرویس را می‌بندد. خیره به در بسته سری تکان می‌دهم‌.
“باشه، نگو شاهین خان، ولی منکه بالاخره می‌فهمم چه کاسه‌ای زیر نیم کاسته!”

با کلاهِ حوله‌ام به جان موهای خیسم می‌افتم و در حمام را نیمه باز می‌گذارم. اثری از شاهین نیست نگاهم را تا ساعت روی دیوار بالا می‌کشم. هفت و نیم عصر، احتمالا باید بیرون رفته باشد.
ترجیح می‌دهم قبل از پوشیدن لباس‌هایم از فرصت استفاده کنم و سری به اتاق کارش بزنم شاید در آنجا چیزی دستگیرم شود.
همین که پایم را از اتاق بیرون می‌گذارم شهربانو را می‌بینم که چند دست از لباس‌های اتو زده‌ی شاهین را در دست دارد، ذوق زده جلو می‌آید.
_اِ… سلام دلان خانم جان بخدا داشتم میومدم پیش شما ولی مگه کارای این خونه تمومی داره، از صبح هلاکم!
کلاه را از سرم پایین می‌اندازم و دستی به موهای نمدارم می‌کشم.
_سلام شهربانو. این چه قیافه‌ایه؟ مگر مجبوری که یه تنه کارارو می‌کنی؟ خب با آبجی میمنت تقسیم کنید.
مغموم و گرفته بغض می‌کند.
_هِی… کدوم آبجی میمنت، خانم جان!
از اولین فکر منفی در ذهنم چشمانم گشاد می‌شود و هول زده می‌گویم:
_آبجی میمنت براش اتفاقی افتاده؟! چی شده شهربانو درست حرف بزن؟
آه می‌کشد و با تکان سر انگار پای گفتن حرفش مردد است که از نگرانی پافشاری می‌کنم:
_نصف جونم کردی شهربانو خب بگو دیگه!
بغض نگاهش را پُر می‌کند. گوشه‌ی روسری‌ را پای چشمانش می‌کشد.
_آخه…
_شهربانو اینجایی دوساعته صدات می‌کنم؟ برو غذات سوخت!
شهربانو از حرف شاهین، هراسان از جا پریده و سیلی به صورتش می‌زند.
_ای وای، خاک بر سرم!
دستپاچه لباس‌های شاهین را بغلم می‌زند.
_ببخشید دلان خانم جان بی‌زحمت اینارو نگه دارید الان میام.
نگاه وارفته‌ام بین لباس‌ها و شهربانو که تیز و فرز تمام راهرو را می‌دود جابجا می‌شود.

 

_فکرکردم رفتی بیرون.
کیف لپ تاپش را بالا می‌گیرد.
_از بیرون میام ولی کارم افتاد برای فردا.
نگاهی به سر تا پایم می‌اندازد. گردن جلو می‌کشد و به نرمی گونه‌ام را می‌بوسد.
_اینجوری نگرد توی خونه، خوشم نمیاد!
_وا… حالت خوبه؟! خوبه خدمتکارا زنن.‌ اشکالش چیه؟
با سر اشاره‌ای به یقه‌ی بازمانده‌ام می‌کند و دستش روی گودی کمرم می‌نشیند.
_اشکالش اینه که پوستت سفیده تمام کبودیای تنت پیداست. نمی‌خوام کسی سرش‌رو توی جزئیات رابطمون بکنه.
به اتاق خوابمان باز می‌گردیم.
_همش تقصیر تو بود دیگه.
کلافه کیفش را به کنار تخت تکیه می‌دهد.
_آره این روزا همه چیز گردن منه.
لحظه‌ای مبهوت خیره به چهره‌ی درهمش می‌مانم.
_مثل اینکه جدی‌جدی حالت خوش نیستا.
و لباس‌ها را به اتاق لباس‌هایش می‌برم. کمی صدایم را بالا می‌برم.
_حالا گرفتی؟
لباس‌ها را داخل کمد مرتب آویزان می‌کنم. از سکوتش پیش از گذاشتنِ باقی لباس‌ها از چهارچوبِ در سرم را بیرون می‌برم و به شاهینی که بی‌رمق با تنی جلو کشیده لبه‌ی تخت نشسته و سرش را میان دستانش گرفته می‌نگرم.
_شاهین گرفتی؟
سر که بالا می‌گیرد لای چشمانش را به زور باز می‌کند، کهربایی‌هایش دو کاسه خون شده.
_نیازی نیست عزیزم.
حین رها کردنِ پرصدای بازدمش برمی‌خیزد و به اتاق لباس‌ها می‌آید. لباس‌ها را سرسرکی گوشه‌ای آویزان می‌کنم، معترض از بی‌خیالی‌اش پا بر زمین می‌کوبم‌.
_شاهیــــن؟!
بلوز و شلوارش را از تن در می‌آورد. حالا با یک تکه لباس زیر تمام قد مقابلم ایستاده.

_عزیزدلم من دارم بهت می‌گم جای نگرانی نیست، خودم از کار خودم خبر دارم دیگه.
با اکراه لب روی هم می‌فشارم.
_بخدا خیلی خونسردی ولی از الان می‌گم اگر باردار بشم بی‌خبر سقطش می‌کنم‌.
از حرص دوباره با جدیت تاکید می‌کنم:
_بی‌خبر!
با پوفی از سر ستوه دست دور کمرم می‌اندازد، گره‌ی بندِ حوله‌ام را باز کرده و بی‌درنگ فاصله را به صفر می‌رساند.
بعد از صدها بار تجربه‌ هنوز هم برایم حس عجیبی ست، برخوردِ تحریک آمیزِ پوست با پوست!
به جرات می‌گویم تنش کوره‌ای از آتش است چنان که گویی تب داشته باشد. نفس‌زنان با چهره‌ای برافروخته روی صورتم خم شده می‌غرد:
_انقدر روی اعصاب من راه نرو دلان. من اگر بخوام صدبارم سقطش کنی بدون رضایت تو کار خودم‌رو می‌کنم.
از خشونت و دیکتاتوری‌اش تقلاکنان بالاتنه‌ام را می‌جنبانم.
_شاهینِ آرمان وای بحالت اگر بفهمم عمدی باردارم کرده باشی.
فشار دستش را بیشتر کرده و سفت‌تر تنم را به خود می‌چسباند، دستش از یقه‌‌ی بازمانده‌ام با لاقیدی وجب به وجب برهنگی‌هایم را با لمسی پرخشونت چنان به بازی می‌گیرد که از حرکتش تنم بی‌اراده و ناگهانی سست روی دستش ولو می‌شود. با فکی منقبض می‌گوید:
_عمدی در کار نبوده حالام برو یه دست لباس درست بپوش چون الان نه حالش‌رو دارم نه جونش‌رو که یک دور دیگه زبونت‌رو کوتاه کنم.
مهلت حرف زدن نمی‌دهد و با گازی لب پایینم را می‌کشد و درست در خلاء ناشی از برافروختگی احساسات زنانه‌ام رهایم می‌کند.
می‌شکنم! بی‌رحمانه تمامم را از احساس حقارت پُر می‌کند و می‌رود.

مغبوض به طرف کمد می‌روم و پوشیده‌ترین لباسم را بر تن می‌کنم. یک بلوز آستین بلندِ یقه‌ بسته و شلوار مانگوی نسبتا گشاد و کوتاه سفید رنگ. همینطور که موهای نم‌دارم را با کش ساده می‌بندم تصمیم می‌گیرم هر چه زودتر پرده از رازش بردارم.
چه بسا پنهان کاری‌اش درباره من نباشد و بعید نیست به آینده‌‌ی کاری‌ام لطمه بزند!
کم‌کم این سوال در ذهنم نقش می‌بندد واقعا اگر روزی مجبور به انتخاب بین شاهین و اهداف و آرزوهایم شوم کدام کفه سنگین‌تر است؟
تصمیم سختی نیست من هر دو را با هم می‌خواهم و با وجود اختلافاتم هنوز هم دوستش دارم‌.
زمانی که از اتاق بیرون می‌آیم روی مبل دونفره تقریبا دراز کشیده. سنگینی نگاهش را روی سر تا پایم احساس می‌کنم و از داخل آیینه دیواریِ روبرویم می‌بینم که متاسف سر تکان می‌دهد.
با خونسردی به طرف میز کنج اتاق می‌روم. تمام کاغذها و لوازم طراحی‌ام را برمی‌دارم و می‌خواهم از اتاق بیرون روم که از صدایش دستم روی دستگیره در خشک می‌شود.
_ببخشید. کجا تشرف می‌برین؟
با قهر از طلایی‌های خندانش نگاه می‌دزدم.
_سر قبرم می‌رم. میای؟
_پس دوباره داری اتاقت‌رو جدا می‌کنی!
بی‌خیال می‌خواهم در را باز کنم که جا خورده بلافاصله چند بار پشت هم به جان دستگیره می‌افتم.
_اون در باز نمی‌شه تا وقتی‌که دست از این بچه بازیات برداری.
باورم نمی‌شود در را قفل کرده باشد! با لجبازی دستگیره را محکم‌تر می‌کشم و دندان روی هم می‌سایم.
_باز شو دیگه لنتی!
قهقهه بلندی می‌زند:
_بی‌خود به خودت فشار نیار، قفله!

وسایلم را با حرص کنار دیوار روی زمین پرت می‌کنم و برزخی به طرفش می‌روم. بالای سرش می‌ایستم و کف دستم را به طرفش دراز می‌کنم. محکم و آمرانه می‌گویم:
_کلید!
از لبخند خبیثانه‌اش دلم می‌خواهد کلید را در حلقش فرو کنم.
ابرو بالا می‌اندازد.
_نوچ.
کفری جیغ می‌کشم:
_شاهین بخدا اگر کلید ‌رو ندی…
بی‌معطلی بازویش را پشت کمرم می‌اندازد و طوری بدن ظریفم را سمت خود می‌کشاند که تعادلم را از دست می‌دهم و بی‌اختیار روی سینه‌اش پهن می‌شوم.
_عوضیِ نره غول!
مهلت واکنش نمی‌دهد و با یک حرکت روی تنم خیمه می‌زند. کهربایی‌هایش را در چشمانم دوخته و صورتش را جلو می‌کشد.
_خب می‌فرمودین اگر کلید‌رو ندم چیکار می‌کنی؟ هوم؟
دست و پا زنان فشاری به سینه‌اش می‌آورم.
_پاشو خرس گُنده له شدم. من فقط می‌خواستم وسایلام‌رو ببرم اتاق کارت روانی.
یکدفعه سنگینی‌اش را از روی هیکلم برمی‌دارد. خیره چشم باریک می‌کند.
_داری گولم می‌زنی که فلنگ‌رو ببندی.
با عجز می‌نالم:
_وای خدایا آخه چرا وقتی عاشق این خُل و چل شدم به راه راست هدایتم نکردی؟
به سرعت نگاهش رنگ عوض می‌کند. با خنده‌ای پنهانی در پس چشمانش مردمک‌هایش را در نگاهم قفل می‌کند.
_مثلا می‌خوای بگی عاشقمی که خرم کنی درسته؟
به تندی سر تکان می‌دهم.
_من غلط بکنم عاشق تو باشم. می‌دونی چیه می‌خوام در اولین فرصت از دستت فرار کنم.
لبخند موذیانه‌ای روی لب‌هایش می‌نشاند و مچ دو دستم را با یک دست مشت می‌کند.

 

_پس تا وقتی عقلت سر جاش نیاد جات همینجا خوبه.
_دیوونه الان جیغ می‌کشم.
تا دهان باز می‌کنم دستش را روی دهانم می‌گذارد.
_جیغ نزنیا انوقت آش نخورده و دهن سوخته می‌شم‌، فکر می‌کنن دارم چیکارت می‌کنم.
با گازی که از کف دستش می‌گیرم به‌ سرعت دستش را برمی‌دارد.
_آخ…! زبل شدی!
لبخند موذیانه‌ای می‌زنم.
_استادتونم.
پیشانی‌اش را به شقیقه‌ام می‌چسباند.
_یه سوال می‌پرسم اگر قول بدی راستش‌رو بگی می‌ذارم بری.
پشت چشمی نازک می‌کنم.
_واقعا که خیلی پررویی.‌
ته گلو می‌خندد.
_حالا به اون قسمتشم می‌رسیم. اوم… اگر من یه مرد با یه زندگی ساده و بدون هیچ پول و ثروتی بودم بازم حاضر بودی باهام ازدواج کنی؟
تند و بی‌فکر جواب می‌دهم.
_معلومه که نه. اخلاق که نداری… جدیدا خشنم که شدی تازه زندانیمم که می‌کنی فقط یه جفت چشم طلایی داری که اونم توی نداری نمی‌شه که خوردش.
با اکراه چنان نفسش را بیرون می‌دهد که روی صورتم پخش می‌شود.
_دارم جدی می‌پرسم.
برای اینکه تلافی کرده باشم سر بسرش می‌گذارم و با خونسردی می‌گویم:
_منم جدی جوابت‌رو دادم عزیزم بی‌شوخی. تو خودت همیشه می‌گی بدون پول که نمی‌شه زندگی کرد.
از وارفتگی‌اش استفاده می‌کنم و کنارش می‌زنم و می‌ایستم.
_حالا کلیدرو رد کن بیاد.
انگار بدجودی ذهنش مشغول می‌شود که بی‌مقاومت اشاره می‌زند.
_روی میزه.
کفری داد می‌زنم.
_چی؟! یعنی دو ساعته سر کارم گذاشتی؟ عوضی فقط حرصم بده خب!
قبل از اینکه تصمیمش عوض شود با دو خود را به میز می‌رسانم و کلید را چنگ می‌زنم.

بعد از آن همه درگیری بالاخره به بهانه‌ی گذاشتن وسایلم خود را به اتاق کار شاهین می‌رسانم. مطمئنا کار آسانی نیست اما بهتر از دست روی دست گذاشتن است.
به علاوه شاید شاهین هنوز نسبت به من آنقدر محتاط نشده باشد که تمام سرنخ‌ها را مخفی کند. دست به کمر زیر لب “اوف”ی می‌گویم و یک دور در اتاق می‌چرخم.
“لعنتی پس اون چیه که شاهین از من پنهان می‌کنه ولی علی می‌دونه؟”
دوباره سراغ میز کارش می‌روم. برخلاف گذشته چقدر همه چیز بهم ریخته و بی‌نظم است. نگاهی به چند زونکن کنار میز می‌اندازم.
“شاهین چرا این پروژه‌های پیش و پا افتاد‌ه‌رو مثل قدیم به کارآموزاش نمی‌ده؟!”
_دنبال چیزی می‌گردی؟
دستپاچه زونکن را می‌بندم و سر جایش بازمی‌گردانم.
_نه… نه، فقط داشتم به یاد اون موقعا که کارآموزت بودم یه نگاهی به اینا می‌کردم.
لبخند معنی‌داری می‌زند و دست در جیب شلوارکش به طرفم می‌آید.
_گذشته! کارآموز با استعدادی بودی. اگر الانم بخوای می‌تونم بهت یک سری کار بدم.
میز را دور می‌زنم.
_ممنون ولی من به حرفه‌ی خودم علاقه‌ی بیشتری دارم تا حسابرسی.
نگاهش به وسایل افتاده روی زمین کنار میز می‌افتد.
_نیم ساعته هنوز که نچیدی! پس چیکار می‌کردی؟
خنده‌ی تصنعی می‌کنم.
_جا پیدا نکردم. آخه کجا بچینم؟
مردمک‌هایش در اتاق می‌چرخند.
_این همه جا. خیلی سر به هوا شدیا. معلومه اصلا اون میز خالی رو نگاه نکردی.
صورتم داغ می‌شود. نمی‌دانم چطور دروغم را با دروغ بپوشانم.

مشغول چیدن وسایلم می‌شوم.
_نه بابا گفتم خودت بیای بهتره.
کمکم می‌کند وسایلم را جابجا کنم.
_ولی جدا تو که دیگه قرار نیست پیش علی کار کنی خب یه مدت به من کمک کن دست تنهام. بنظر من که بعد از این الکی داری وقتت‌رو تلف می‌کنی.
یکه خورده از دوپهلوییِ حرفش خشکم می‌زند.
_کی گفته من دیگه کار نمی‌کنم؟! اتفاقا قراره یه سری طرح جدید اتود بزنم و باید تحویل بدم.
برمی‌گردد و پشت میز تحریر چوبی بزرگش می‌نشیند.
_من اگر حرفی می‌‌زنم فقط به نفع خودته.
خمیازه‌ می‌کشم و خیره به صورت خسته و غرق در کارش دستانم را روی میز دراز می‌کنم.
_پاشو برو بخواب عزیزم.
بی‌حوصله دستم را زیر چانه می‌زنم.
_ولی مثل اینکه تو حالاحالاها خیال خوابیدن نداری.
بدون اینکه نگاه از لپ تاپش بگیرد می‌گوید:
_نه تازه به شهربانو گفتم برام قهوه بیاره.
از یادآوری حرف‌های نصفه مانده‌ی شهربانو از جایم می‌پرم.
_من میارم.
برای لحظه‌ای بالاخره سر بالا می‌گیرد و با لبخند معنی‌داری می‌گوید:
_نمی‌دونستم انقدر مشتاق قهوه اوردن برای منی.
کوتاه می‌خندم.
_فقط برای امشب.
ابرو بالا می‌اندازد.
_مگر امشب چه خبره؟
تقریبا از زیر جواب دادن به سوالش فرار می‌کنم و وقتی به چهارچوب در می‌رسم می‌گویم.
_خبری نیست فقط دلم خواست از شوهرم پذیرایی کنم، بده؟
_نه کاش همیشه همینطوری به شوهرت برسی. خوشحالم خودت به این نتیجه رسیدی که شوهرت تاج سرته.
با چشمان گرد نگاهش می‌کنم که صدای قهقهه‌ی بلندش در اتاق می‌پیچد.

چپ‌چپ خیره‌ به صورتش زیر لب طوری که بشنود می‌گویم:
_بیچاره! از بی‌خوابی توهم زده.
در را که می‌بندم خنده‌هایش شدت می‌گیرد. هنگامی که به آشپزخانه می‌روم از دیدن شهربانو که سرش را روی میزِ وسط آشپزخانه گذاشته و خوابش برده دلم می‌سوزد. جلو می‌روم‌، آرام صدایش می‌زنم:
_شهربانو؟
هراسان از خواب می‌پرد.
_چی شده دلان خانم جان؟
نگاه سرخ و خوابالودش را در چشمانم می‌دوزد.
_ببخشید نفهمیدم چجوری خوابم برد.
با ملاطفت لبخند می‌زنم و یک فنجان داخل سینی می‌گذارم‌.
_چرا نمی‌ری توی اتاقت بخوابی؟
خسته و بی‌رمق برمی‌خیزد، صندلی را پیش می‌کشد و خودش قهوه را می‌ریزد.
_نه خانم جان شاهین خان گفتن که براشون قهوه ببرم.
_من می‌برم. فقط قبلش اومدم بپرسم برای آبجی میمنت چه اتفاقی افتاده؟
آه پر دردی می‌کشد.
_فکر کردم خودتون خبر دارین که شاهین خان آبجی میمنت‌رو بیرون کردن.
از شدت تعجب بی‌اراده با صدای بلند تکرار می‌کنم:
_بیرون کرده!؟ آخه چرا مگر چیکار کرده بود؟
شانه بالا می‌اندازد‌‌.
_چی بگم والا به منم گفت فعلا برم خونه‌ی بابام، برگردم پیش خانوادم. دیگه انقدر اشک ریختم گفتم آخه برم اونجا چیکار! گفتن هر وقت بخوام می‌تونم برم جای دیگه مشغول بشم.
کاملا ماتم می‌برد.
_اینارو شاهین بهت گفت؟!
سری تکان می‌دهد و یک فنجان دیگر برمی‌دارد. درحالیکه پُرش می‌کند می‌گوید:
_یه چیز دیگم گفتن ولی امروز سفارش کردن حق ندارم به شما چیزی بگم.

متعجب با چشمانی از حدقه بیرون زده گردن جلو می‌کشم. از کنجکاوی نمی‌توانم زبانم را نگه دارم.
_خب چی بود؟
سینی را برمی‌دارد.
_دیگه قسم خوردم نگم وگرنه می‌گفتم که.
از سادگی‌اش کفری می‌شوم. دلم می‌خواهد با تمام وجود جیغ بکشم. وقتی شهربانو سینی قهوه را می‌برد تازه به یادم می‌آورم برای چه کاری آمده بودم.
عصبی فنجان قهوه‌ را یک نفس بالا می‌کشم. تلخی‌اش دهانم را پر می‌کند. فریاد زنان مشتم را روی میز می‌کوبم.
_کوفت‌رو بخوره آب زیر کاهِ موذی!
با ذهنی مشغول از راهرو می‌گذرم و از انعکاس ضعیف نور لای در اتاق می‌فهمم که شاهین هنوز هم مشغول کار کردن است.
بی‌رمق به اتاق خوابم می‌روم و با همان بلوز و شلوار روی تخت ولو می‌شوم. غرق در خواب از احساس لغزیدن دستی به زیر بلوزم ترسیده به خود می‌لرزم و از خواب می‌پرم.
_هیس… منم نترس.
بدخلق ابرو در هم می‌کشم. در عالم خواب و بیداری به زور یک چشمم را باز می‌کنم و مردمکم را تا ساعت جیوه‌ای روی پاتختی بالا می‌کشم. خوابالود غر می‌زنم:
_سه صبح بیدارم کردی.
نوازش دستش تا روی شکمم کشیده می‌شود. به نرمی پشت گردنم را می‌بوسد. نفس‌هایش روی پوستم پخش می‌شود.
_ببخشید عزیزم بخواب.
از لحن مظلومانه‌اش، پشیمان نفس عمیقی می‌کشم. به طرفش می‌چرخم و صورتم را در برهنگی سینه‌ی ستبرش پنهان می‌کنم.
صدای بستن ساعت بند فلزی دور مچ دستش را می‌شنوم و قدم‌هایش که دور می‌شوند. و بلافاصله هشدار به موقع رادارهایم که بهترین فرصت برای زیر و رو کردن تمام اتاق‌هاست.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو دو

برگشت و با اخم نگاهم کرد _ این حرفا چیه… یا تو به حرفی که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *