خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم

_ ندا یعنی باید قیافه خودتو ببینی…..

خواست چیزی بگه که سینا دو تا صندلی بیرون کشید

_ بفرمایید بشینید

خودشم با عرشیا نشست
رو صندلی کنار سینا نشستم و ندا مقابلم نشست

_ حالت خوبه شیرین؟؟ میگم نکنه از عشق زیاد مجنون یا دیوونه شدی؟؟

اینقدر اینا رو جدی و نگران میگفت که انگار واقعا فکر میزد زده به سرم و دیوونه شدم…..

_ اتفاقا حالم خیلی ام خوبه

_ باور کن این اثرات مجنون شدن بعدشه

سینا تک خنده ای کرد
از اینکه میدید نمیتونم ندا رو قانع کنم داشت لذت میبرد
انگار اومده بود سینما که فقط تماشا میکرد

_ تو نمیخای چیزی بگی؟؟

دستشو به نشونه تسلیم بالا برد

_ من معاف کن‌
من تو بحث خانوماا دخالت نمیکنم به هیچ وجه

نگاه پرحرصی بهش انداختم و براش چشم و ابرو اومدم که کمکم کنه
اما ابروشو به نشونه نه با شیطانت بالا انداخت

_ چرا ولت کرد شیرین؟؟

با سوال ندا به خودم اومد
با چشمای گرد شده نگاهش کردم

_ چی؟؟ کی کیو ول کرد ؟؟ چی میگی ندا؟؟

_ میگم حتما بهت جواب رد داده که به این روز افتادی

این جدا فکر میکرد من چیزی ام شده
اینقدر تلقین میکرد که کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که واقعا یه چیزیم هست
خودم حالیم نیست

_ ندا گوش کن

با نگرانی سری به نشونه تایید تکون داد و کمی خودش رو جلوتر کشید تا دقیق تر به حرفام گوش کن

_ عزیز دلم من دیروز رفتم پیش اهورا باهاش حرف زدم
فهمیدم کسی که این همه مدت منتظرش بودم ادم اشتباهی بوده
بعد اون اخرین بار ، همون موقع باید ازش دست میکشیدم
اشتباه کردم این همه مدت فقط وقتمو تلف کردم

_پس جشن برای چیه؟؟

_ برای اینکه از بلاتکلیفی خلاص شدم
بعد این چند وقت که تو برزخ بودم بالاخره تکلیفم با خودم مشخصه

 

انگار تازه دوهزاریش افتاد
آهان کشیده ای گفت و ادامه داد

_ پس الان حالت اوکیه ؛ مشکلی نداری؟؟ خوبی؟؟

مشغول بازی با انگشتام شدم

_ خوبم نه صدددر صد
طول میکشه تا تمومش از قلب بره بیرون
اما الان خیلی بهترم

ندا دستم گرفت
با انگشت اروم رو پوست دستمو نوازش کرد
با لبخند گرمی گفت

_ همین که تلاش کردی برای تموم‌ شدن یه رابطه ای که درست نبود خودش خیلیه
همین که داری سعی میکنی عشقی که خودتم میگی اشتباهه از قلب بندازی بیرون یعنی خیلی قوی هستی شیرین

سینا مشغول بالا و پایین کردم منو بود

_ اگر دل و قلوه گرفتنتون تموم شد
بفدمایید سفارش بدید
مردیم از گشنگی……
با لبخند سری به نشونه تایید تکون دادم
منویی دست ندا رو دادم تا غذاش انتخاب کنم
خودم یه منو باز کردم
فکر کردم الان زده چلو کباب و قیمه و قورمه اما چنان اسمهای عجیب و غریبی بود که هنگ کردم
هرچند مشخص بود این رستوران قیمه و قورمه نمیدن
کمی سمت سینا متمایل شدم
رو راست گفتم

_ من اصن نمیتونم بخونم که سفارش بدم
واسه من هرچی میدونی بگو بیاره

با امدن گارسون سفاش های ما رو گرفت و رفت
غذامون خوردیم و کلی حرف زدیم
خواستم بلند بشم که سینا گفت

_ بشین کجا
دسر مونده هنوز

با چشمای گرد شده نگاهش کردم

_ بعد این همه خوردن دسرم بخوریم؟؟
من که دیگه جا ندارم

ندا هم حرفم تاید کرد
اما نمیتونستم تنهایی برم برای همین نشستم تا دسر رو بیارن و بخورن بعد پاشیم‌ بریم
با اوردن دسر چشمم روی ژله ثابت کردم
به غیر ژله بقیه دسرا که اصن نمیدونستیم چیه من فقط ژله رو میشناختم
خیلی جلو خودم گرفتم
اخر از همشون یکی یه ذره کشیدم
مشغول خوردن شدم

 

سینا دستش زده بود زیر چونش و نگاهم میکرد
سمتش برگشتم و شونه ام به نشونه چیه بالا انداختم

_ میگم‌ داری بازی بازی میکنی نه؟؟ سیر شده بودی خیلی

پشت چشمی براش نازک کردم

_ نخیر ژله دوست دارم

تک خنده ای برای قیافه ام کرد

_ مشخصه که فقط ژله دوست داری

با تموم کردن دسرمون از جا بلند شدیم
دیگه واقعا داشتم بالا میوردم
تو عمرا اینقدر نخورده بودم
انگار باور شده بود واقعا جشن منه و باید تا میتونم بخورم
داخل ماشین نشستم و عرشیا رو تو بغلم گرفتم تا سینا بتونه رانندگی کنه
ندا خودش کمی جلو کشید و نگاهی به من کرد

_ میشه یه چیز بگم؟؟

سینا نگاهش بهش انداخت و دوباره جلو رو نگاه کرد

_ دوتا بگو……چیزی شده؟؟

مشغول بازی با انگشتای دستش شد

_ امممم راستش…..خب چجوری بگم…..

_ نیاز نیست بگی خودم فهمیدم

متعجب نگاهشون کردم یعنی ندا نگفته سینا فهمید چی میخاد

_ نه اینجوری نمیخام یعنی از روی حقوقم بردار….

_ فکر کنم راجع به این موضوع حرف زدیم ندا

ندا با لب های اویزون نگاهش کردم

_ اینطوری نمیشه که اومدیم اصن هرماه مجبور شدم این کارو بکنم

سینا بی تفاوت شونه ای بالا انداخت

_ اونوقت هرماه برات انجامش میدم

نمیدونستم چیه که اینطوره دارن سرش بحث میکنن
سینام کوتاه بیا نیست
اما هرچی که بود انگار سینا سرش اصن شوخی نداشت
ندا شونه ای بالا انداخت

_ شرمنده ترو خدااا همش زحمت و دردسر….

سینا دستش به معنای سکوت بالا اورد که ندا ساکت شد
با جدیت بیشتری گفت

_ میدونی که با این کارت فقط ناراحتم میکنی
با یه بار حرف زدیم باهم و قرار شد این تعارف مسخره رو بزاری کنار
و اگر نه دفعه بعد مرخصی خبری نیست خانوم خانوما

ندا لبخندی زد و دستش به نشونه تسلیم بالا گرفت

_ خیلی خب من تسلیم
حریف تو که نمیشم
هیچ وقت به حرفم گوش نمیدی و حرف ، حرف خودته..

سینا ابرویی بالا انداخت و با لبخند گفت

_ زورش دارم میتونم
توام باید به حرف من گوش بدی

ندا سری به نشونه تایید تکون داد

_ بر منکرش لعنت
انجام میدیدم چشم…

لبخندی زدم و نگاهی به عرشیا انداختم
توی بغلم بیهوش شده بود از خواب
یه حدسایی میزدم در رابطه با موضوع بحثشون
حس میکردم مربوط به مرخصی امروز ندا بود
که اگر اینطور بود ، بر طبق گفته سینا پیش خواهرش بود
پس بحثی که داشتن سر پول برای خواهرش بود که سینا میگفت جدا از حقوق ندا حسابش میکنه
تدا اینطور نمیخاست……
هرطور که به مسئله نگاه میکردی
حس میکردی سینا کسی که به ما پناه داده و امه جوزه هوامو داره

از ماشین پیاده شدم
سمت خونه حرکت کردم
سیناهم پشتمون داخل خونه اومد

_ دستت درد نکنه
همه چیز امشب عالی بود
مخصوصا اینکه جشن به نام من بود یه کِیف دیگه ای میداد…..

سینا تک خنده ای کرد و زیر لب گفت خواهش میکنم
در جوابش لبخند زدم و همونطور که سمت پله ها میرفتم ازشون شب بخیر کردم

_ شب بخیر
خواب همگی رنگی و رنگی….

عرشیا روی تخت خوابوندم و با همون لباسا کنارش دراز کشیدم
اینقدر خوابم میومد که حوصله عوض کردن لباسم رو هم نداشتم
شاید این جشن خیلی وقت پیش باید گرفته میشد
اون موقع که تو عشقش دو دل بودم
اما بازم میخاستم برگرده
حالا میفهمم چرا این همه مدت منتظر موندم
انگار خدا میخاست حالیم کنه ارزش تو رو نداره
برای تو هیچی نیست
تا راحت بتونم ازش جدا بشم
از کسی که دوست داشتم
این همه منتظرم گذاشت تا موقع جدایی هیچ شکی نکنم
اینقدر به اینا فکر کردم که اخر سر با همون لباسا رو تخت بیهوش شدم
با صدای گریه عرشیا از خواب پریدم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *