خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد وسیو یک

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد وسیو یک

 

گیج روی تخت نشستم
تا موقعیتم دستم بیاد
عرشیا رو تو بغلم گرفتم
سینه ام بیرون کشیدم و داخل دهنش گذاشتم
اما پس میزد و سینه ام نمیگرفت
اینقدر خوابم میومد که توانایی باز کردن چشمم رو نداشتم
برش گردوندم و بغلش کردم
اروم پشتش نوازش کردم تا بخوابه
با قرار گیری صورتش روی شونه لختم و حس گرمای بدنش وحشت زده از خودم فاصله اش دادم
روی تخت گذاشتمش
سریع چراغ روشن کردم
دستم روی سرش گذاشتم
بچه ام داشت تو تب میسوخت
چرا اخه؟؟؟
دیشب حالش خوب بود که….
اینقدر گریه و بی قراری میکرد نمیتونستم تمرکز کنم
نکنه اتفاقی افتاده باشه
تا حالا اینجوری گریه نکرده بود
باید چیکار میکردم؟؟
از جام بلند شدم
شالم روی سرم انداختم
از اتاق بیرون رفتم
مردد کنار در اتاق قدم رو رفتم
هیچ راه حل دیگه ای به جز سینا به ذهنم نمیرسید
با اینکه نصفه شب بود اما نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم
سمت اتاقش رفتم
دستم مشت کردم و با تردید به درش زدم
کمی وایستادم اما خبری نشد
انگار خیلی اروم در زده بودم
دوباره در زدم که با شنیدن صدای تخت کمی عقب کشیدم

 

ناخنم توی گوشت دستم فرو کردم
صداش حتی از اینجامشنیده میشد
من داشم از استرس جون میدادم
جوری گریه میکرد که نفس کم میوردم
معلوم نبود بچه ام جقدر درد داره که اینجوری زجه میزنه
با باز شدن در و پیدا شدن قامت سینا انگار کمی اروم گرفتم
اینکه میتونستم هرجا و هر لحظه کنارمه ارومم میکرد
انگار باعث قوت قلبم بود حضورش کنارم
دستش به چهارچوب در زد و تکیه گاهش کرد
همونطور که با دست دیگه اش موهای اشته اش که روی پیشونی اش ریخته بود بالا میداد تا بهتر ببینه
با چشمای نیمه بازش نگاهی به من انداخت
متعجب از اینکه نصفه شبی اومدم تو اتاقش گفت

_ چی شده شیرین ؟؟

انگار همین سوالش کافی بود تا من مثل بچه ها بزنم زیر گریه
جلو اومد و بدن اینکه بهم دست بزنه کلافه گفت

_ چیه شیرین ؟؟ چرا گریه میکنی دختر؟؟

به در اتاقم اشاره کردم و با هق هق گفتم

_ عرشیا حالش…..خیلی بده….

به در اتاقم نگاه کرد

_ اینکه گریه نداره دختر خوب ، تو آروم باش من برم ببینم چی شده این بچه باشه؟؟

سری به نشونه تایید تکون دادم
سمت اتاق رفت و نیم نگاه اخری به من انداخت تا خیالش از بابت من راحت بشه
وقتی دید دیگه گریه نمیکنم داخل اتاق رفت

 

انگار حال عرشیا رو منم خیلی تاثیر گذاشته بود
با گریه اش اینقد هول کرده بودم که خودمم مثل بچه ها شده بودم
اشکام پاک کردم سمت اتاقم رفتم
سینا عرشیا رو تو بغلش گرفته بود
پتو رو دورش پیچیده بود

_ یه چیزی بپوش بریم….

متعجب نگاهش کردم

_ کجا بریم؟؟

_ ببرمیش بیمارستان دیگه
داره تو تب میسوزه یه وقت اتفاق بدی نیفتاده

ب دهنم از گلوی خشک شده ام پایین فرستادم
ترسیده سم تکون دادم
سریع کاپشنی رو همون لباس پوشیدم
برام مهم نبود دارم با چه وضعی میرم
همه فکر و ذکرم عرشیا بود
سینا زودتر پایین رفت
منم کیفم برداشت و پایین رفتم
داخل ماشین نشستم و عرشیا رو تو بغلم گرفتم تا سینا بتونه رانندگی اش بکنه
با رسیدن بیمارستان سریع پیاده شدم
سمت بخش پذیرش رفتم
خواستم چیزی بگم که سینا گفت

_ خانوم بخش کودکان کجاست….

پرستار نگاهی به قیافه داغون ما انداخت و با دست به انتهای راهرو اشاره کرد
سراسیمه سمت انتهای راهرو حرکت کردم
سینا اینبار سریع تر از من سمت پذیرش رفت
با اینکه عرشیا و من هیچ نسبتی باهاش نداشتیم
اما استرسش کمتر از من نبود
خودشپرسید باید کجا بریم

 

سمتم اومد و بچه رو گرفت و سمت اتاقی رفت
تقه ای به در زد و بعد اجازه ورود داخل رفت
منم پشت سرش حرک کردم
به دکتر گفت که نصفه شبی تب کرده
دکتر تک خنده ی کرد و بچه رو از دست سینا گرفت
نمیفهمیدم اون خنده اش برای چیه؟؟
لابد برای قیافه داغون و وضعیت ما بود
مشغول معاینه عرشیا شد
با پام کف زمین ضرب گرفتم
وشت گوشه ناخنم کندم که از درد قیافه ام تو هم رفت
سینا از روی لباس مچ دستم گرفت و پایین اوردش

_ این چه کاریه….بچه و اوردیم بیمارستان دیگه نگران نباش

مگه میتونستم ؟؟
وقتی میدیم گریه میکنه دلم ریش میشد
دکتر با ارامش سمت میزش رفت و پشتش نشست
لابد اینقدر بچه دیده بود
دیگه زجه زدنشون براش عادی شده بود
دل سنگ شده بود…
سمت بچه ام رفتم
توی بغلم کشیدمش
به سینه ام چسبوندمش و اروم تکونش دادم

_ هیش مامان…اروم باش قربونت برم

اما ذره ای از گریه اش کم نمیشد

_ شما دیشب قبل شیر دادن به این بچه ترشی یا چیز محرکی خورده بدید؟؟

با این حرفش نگاهی به سینا انداختم

 

از اون خواستم که جام جواب بده
ایقدر حواسم پت این بچه بود که حتی یادم نمیومد اسمم چیه..
سینا جای من جواب داد

_ بله همون ترشی که خودتون گفتید اما نه زیاد…

دکتر مشغول نوشتن چیزی شد و همونطوری که سرش پایین بود گفت

_ کم و زیاد نداره که
معده این بچه حساسه و هرچیز محرکی که روی شیر مادر تاثیر بزاره براش مضره
این بنده خدام نتونسته هضم کنه
تب کردن و بی قراری هم واسه همونه

لبم زیر دندونم کشیدم
هنوز حی چیزهای ابتدایی هم نمیدونستم
چه بلایی سر بچه ام اورده بودم….!

_ خب الان باید چیکار کنم…؟؟

دکتر برگه دست سینا داد
به من که سوال پرسیده بودم نگاه کرد

_ هیچی خانوم
اول از همه باید آروم باشید ، شما ارامش نداشته باشید
رو شیرتون تاثیر داره و بچه هم متوجه میشه و بیقراری میکنه
بچه کلی راه داره تا بزرگ بشه اکر سر هر گریه ای که میکنه اینوری بهم بریزید که نمیشه
من براش دارو نوشتم با قطره چکون بریزید داخل دهنش
تا فردا خوب میشه جای نگرانی نیست

سری با لبخند به نشونه تایید تکون دادم
تشکری کردم و همراه سینا بیرون اومدم
با حرف دکتر کمی اروم شده بودم
انگار حق با دکتر بود عرشیام بی تابیش کمتر شده بود
شاید به خاطر بهم ریختن من بچه ام اونجوری شده بود
ولی چیکار باید میکردم؟؟
مگه دست خودم بود
اینکه حس کنم تنهام و چجوری باید از پس این بچه بربیام
یا اگر اتفاقی براش میفتاد….
همه اینا باعث میشد تا مرز جنون برم

 

سینا جلو اوند و سوییچ ماشین دستم داد

_ برو بشین بچه دستته خسته میشی
من برم داروهاش بگیرم الان میام

سری به نشونه تایید تکون دادم
خواستم کارت از داخل کیفم در بیارم که زودتر حرکت کرد و سمت در خروجی رفت
خواستم بلند صداش بزنم
اما با یاداوری اینکه بیمارستان بیخیالش میشدم
به هرحال که ازم نمیگرفت
فقط تعارف الکی بود
سمت در خروج رفتم
ریموت زدم
همراه عرشیا روی صندلی جلو نشستم
سینا در راننده رو باز کرد و نشست
با باز بسته شدن در فهیدن که سوار شدم
نگاهی به بچه انداخت

_ چطوره؟؟

با لبخند گفتم

_ بهتره شده
انگار واقعا حرفای دکتر تاثیر داشت
باید اروم باشم‌ تا عرشیا هم اروم بگیره

سینا با لبخند سری به نشونه تایید تکون داد
کیسه روی صندلی عقب گذاشت و حرکت کرد
کمی این دست و اون دست کردم
نمیدونستم چطور باید بهش بگم …..
دلم زدم به دریا و بی مقدمه چینی گفتم

_ بابت امشب ممنون
نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم
از خوابت زدی پاشدی اومدی
مزاحم توام شدیم در صورتی که هیچ وظیفه یا نداشتی
نمیدونم نبودی چی میشد
احتمالا سکته کردم اونجوری که این زجه میزد

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

یک نظر

  1. چرت و پرت مثل همیشه
    اخه مگه کلاس تنظیم خانواده برداشتیم اخه کی بچه میاره که شما واسش کلاس شیر دهی گذاشتید
    خودتون و مسخره کنید وخجالت داره چقدر میخواهید آب ببندید به داستان آخه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *