خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هجده

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هجده

سینا بامهربونی گفت:
_حالا که خیالت راحت شد برگردیم؟ موندن اینجا خوب نیست و بچه ها توی شرایط حساسی هستن!

سرومو به نشونه ی تایید تند تند تکون دادم و همزمان که به طرف درمیرفتم گفتم:
_کی می بریمش خونه؟ میتونم بغلش کنم؟

_نمیدونم.. من یه کم درگیر کارهام بودم وقت نشد زیاد بیام وبهتون سربزنم اما از طریق ندا جویای احوالتون بودم وفکرمیکنم فردا دکترتون بیاد!

بایاد آوری اینکه سینا هیچ وظایفی در مقابل و من وبچه ام نداره و سوالی که پرسیده بودم با خجالت سرم رو پایین انداختم وگفتم:

_معذرت میخوام! شماروهم به زحمت انداختم و باعث دردسر شدم!
هیچ چیز از اون شب بجز دردهای وحشتناکش رو به خاطر ندارم..

_خواهش میکنم این حرفارو نزنین شما جای خواهر من و اون کوچولو هم خواهرزاده ی من هستش و خدا میدونه که حرف هام از روی تعارف نیست وحقیقته!

اصلادوست ندارم آبجی من اونقدر از برادرش خجالت زده باشه!
ندا از دور متوجه اومدن ما شد و باخوشحالی به طرفمون اومد..

_دیدی بچه رو؟ دیدی گفتم سالمه خانوم گل؟

باخوشحالی ندارو بغل کردم و اشک شوق ریختم..
_ممنونم نداجونم ممنونم که مثل یه خواهر کنارم بودی..

_خواهش میکنم خانوم گل وظیفه ام بوده.. ای جانم قربونت برم گریه نکن آخه منم گریه ام میگیره خب!

_من خواهر ندارم و هیچ وقت نمیدونستم خواهر داشتن چه حسی داره! اما وجود تو باعث شد طعم واقعی خواهر رو بچشم!

نداهم بخاطر قلب شیشه ایش به گریه افتاده و میون گریه خندید وگفت:
_ببین اشک منم در آوردی.. من هم خواهر ندارم و تو واقعا برام مثل خواهری!

صدای سینا که انگار اون هم بغضش گرفته بود اما سعی داشت پشت شیطنت قایمش کنه باعث شد به طرفش برگردیم!

_طعم داشتن داداش رو هیچکدومتون نچشیدین یعنی؟ والا غصه ام گرفت منم باشما همدردم ولی…
ندا باخنده حرفشوقطع کرد وگفت:

_الهی من دور داداشم بگردم مگه من مردم؟ پس بفرمایید من اینجا چغندر هستم دیگه!!

 

باخنده اشک هامو پاک کردم وگفتم:
_الان بخاطر خواهر دعوامون میشه!
باقدر دانی به سینا نگاه کردم و ادامه دادم:
_شما یه فرشته ای آقا سینا!

من بابت فکرها و طرز برخورد روزهایی اولم باشما واقعا خجالت زده وشرمسارم! ازخدا ممنونم که توروز های سخت و حساس زندگیم

آدم شیرپاک خورده و چشم پاکی مثل شمارو سرراه من قرار داد!
سینا به نشونه ی تعظیم دستشو به سینه اش گذاشت وگفت:

_چاکریم آبجی! انشاالله وروجک دایی هرچه زودتر بیاد و باهم برگردیم خونه که خیلی ساله اون خونه صدای بچه توش نبوده!

باصدای پرستار تعارف هارو کنار گذاشتیم و به پرستار بداخلاق نگاه کردیم!
_چه خبره اینجا نصف شبی توی سالن معرکه گرفتید؟

اومدم چیزی بگم که سینا قبل ازمن گفت:
_عذر خواهی میکنم خانوم، الان میریم دیگه!

 

پرستار که انگار خلقش از جای دیگه تنگ بود در جواب عذرخواهی سینا اخم هاشو بیشتر توهم کشید و با بی ادبی گفت:

_بفرمایید آقا.. بقیه مریض ها درحال استراحت هستن!
اصلا من نمیدونم کی شما رو داخل بخش راه داده؟

روی تابلو به اون بزرگی نوشته ورود آقایان ممنوعه نمی بینید مگه؟!
ندا با بدخلقی مثل خودش جواب داد:
_چه خبرتونه خانوم؟

اینطور که شما صداتونو گذاشتید روی سرتون مشخصه چقدر به فکر استراحت بیماران هستید!
اگه اومده داخل لابد بالاتراز شما اجازه شو داده!

ترسیدم دعوا بشه با نگرانی دست ندارو فشردم که سینا دست هاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و با احترامی که نشونه ی تربیت صحیحش بود گفت:

_حق باشماست خانوم! بیمارمون بعداز یک هفته به هوش اومده بود هیجان زده بودیم بی احتیاطی کردیم!
من میرم.. خسته نباشید

روبه طرف من وندا کرد وباعجله درحالی که عقب عقب میرفت ادامه داد:
_فردا می بینمتون، چیزی لازم داشتید تماس بگیرید! شبتون بخیر

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

4 نظر

  1. داستان زیبایی است ولی خیلی کشش میدید درسته کش دادن باعث هیجان و… خواننده میشه ولی لطفا حداقل زود به زود بذارید و بنظر من هفته ای دو تا باشه عالی میشه درسته شما و نویسنده درگیر هستید ولی ماهم از هیجان و… نمیتونیم تحمل کنیم لطفا زود به زود بذارید ممنون🙏🏻

  2. اووووقق
    بی محتوای مزخرف

  3. نویسنده دقت کرده ک خواننده رمانش کم شده؟ این رمان از بقیه رمان ها اولش محبوب تر بود
    ولی الان با عرض پوزش
    مزخرف، مسخره
    خسته نباشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *