خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو نوزده

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو نوزده

 

سینا رفت و من با چشم های گرد شده وپر از بهت به رفتنش نگاه کردم..
من یک هفته بیهوش بودم؟ چطور متوجه نشدم؟

ندا درحالی که زیر لب به جون پرستار بداخلاق غر میزد دستم رو گرفت ودنبال خودش به داخل اتاق برد..
همزمان که در اتاق رو می بست گفت:

_یعنی یه ذره دیگه مونده بود تا بپرم و دونه دونه موهاشو بکنم! دختره پررو انگار رییس جمهوره چطور به خودش جرات میده با….

باگیجی میون حرفش پریدم وگفتم:
_من یک هفته بیهوش بودم ندا؟
_چی؟
_آقا سینا گفتن بعداز یک هفته به هوش اومدم!

_آهاااان! کجای خواهر با امروز میشه ۹روز که مارو جون به سر کردی تا چشم های خوشگلتو باز کردی!

_آخه چرا؟ واسه چی این همه طول کشیده؟ بچه ام همون روز اول به دنیا اومد؟
_آره قشنگم! همون شبی که آوردیمت بیمارستان دکتر دستور داد بچه رو به دنیا بیارن

 

روی تختم نشستم و با ناراحتی و غمی که انگار تاقیامت مهمون دلم بود گفتم:
_لعنت به اون شب.. اگه خدایی نکرده بچه ام چیزیش میشد من می مردم ندا

_خدانکنه عزیزم خداروشکر جفتتون صحیح وسالم هستید!
اون شب برای همه شب تلخی بود واقعا خدا شمارو بهمون پس داد

دکترت میگفت اگه دیرتر میرسوندینش بیمارستان زبونم لال امتحان داشت جفتتون تلف بشین!

بعد انگار موضوع هیجان انگیزی یادش اومده باشه کنارم نشست وادامه داد:
_وای شیرین نبودی ببینی آقاسینا چه گرد وخاکی به پا کرد آخه!

واسه عمل امضای بابای بچه رو میخواستن و سینا هم قبل از عمل گفته بود که فامیل هستیم!

بنده خدا نمیدونست اون یک کلمه بلای جونش میشه که!
اونقدر پافشاری کردن واسه امضا که سینا به اون آرومی دیونه شد

 

برای ندا گفتن اون حرف ها هیجان داشت اما برای من یادآوری بیکسیم بود و بجای هیجان هرلحظه تموم دنیام رو غم فرا میگرفت!

_خلاصه اوناهم وقتی دیدن خطر وریسک نگهداشتنت بالاست برگه ی عمل رو با دخالت پلیس دادن امضا کرد

تا برگشتنت از اتاق عمل هزار دفعه مردیم وزنده شدیم!

_واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم و نمیدونم اصلا میتونم این همه خوبی رو جبران کنم یانه!

دستم رو گرفت و با مهربونی ذاتیش گفت:
_اگه مارو خانواده ی خودت میدونی دیگه هیچوقت این حرف هارو نزن!

سینا خیلی مهربون تر از این حرفاست مثل من باید باهاش زندگی کرد تا مهربونی وخوش قلبیش رو بفهمی!

_نیازی به طولانی مدت بودن زمان نیست!
من توهمین مدت کوتاه هم فهمیدم که چقدر مردخوبیه!
بدون شک مهناز لیاقت سینارو نداشته که بهش خیانت کرده!

 

باشنیدن اسم مهناز، باحسرت آهی کشید وگفت:
_اون روزایی که تازه عاشق شده بود و اون عوضی به خانواده اش معرفی کرد رو خوب یادمه!

نمیدونی وقتی کسی از مهناز حرف میزد چشم های سینا چه برقی میزد!

انگار آسمون سوراخ شده بود و مهناز افتاده بود پایین ازش!
اون موقعه ها تازه مادرم به رحمت خدا رفته بود

آرزوم بود یه عشقی مثل عشق اون دوتا بیاد توزندگیم و اونقدر عشق بهم بده که غم مادرم از یادم بره!

_خدارحمتشون کنه!
_خداپدر ومادر توروهم بیامرزه!
_مهناز هم مثل سینا عاشق بود؟

_والا بخدا اونقدر این دونفر عاشق ومعشوق بودن که وقتی فهمیدم چه غلطی کرده نزدیک بود سکته کنم!

مهنازی که اگه یک شب سینا باهاش حرف نمیزد تا صبح گریه میکرد وآسمون رو به زمین میدوخت، چرا اون کار رو کرد؟

بخدا که هنوزم نمیتونم بفهمم!

 

دلم میخواست بیشتر از زندگی سینا بدونم و هرلحظه سوال تازه ای توی ذهنم ایجاد میشد اما میترسیدم ندا فکرکنه دارم ازش سو استفاده میکنم و توزندگی بقیه سرک میکشم!

با یه کم مکث پرسیدم:
_مامان وبابای آقاسینا فوت شدن درسته؟
_نه قربونت برم خدانکنه!

سینا به هرکس که میرسه همین رو میگه اما واقعیت چیزی دیگه اس!
_معذرت میخوام! اگه آقاسینا اینطور میخوان پس سوالم رو نادیده بگیر!

نگاهی بهم کرد و گفت:
_تو دیگه خواهرمونی! با بقیه فرق داری دختر!
لبخندی زدم و نگاهم رو به دست هام دادم که گفت:

_میخوای دراز بکشی من تاهرکجا که خوابت گرفت واست تعریف کنم؟
ازخدا خواسته سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و روی تخت دراز کشیدم!

ندا هم بلندشد.. برق هارو خاموش کرد و فقط نور مهتابی روی تخت رو روشن گذاشت و روی صندلی همراه نشست..

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی …

یک نظر

  1. واقعا خسته نباشید
    چقدر کم
    ای بابا،چقدر مسخره شده رمان
    ۱۱۹پارت نوشتین بس نیست
    خسته شدیم هر دو هفته بیایم چهار خط بخونیم بریم
    اون اوایل هر سه روز یه پارت میزاشتین ولی الان ماهی دو پارت میزارین
    آدم داستان از دستش درمیره دوباره باید بره پارت فیلیپ بخونه تا یادش بیاد چی شده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *