خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو چهار

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو چهار

کیک ها رو با ذوق نگاه میکرد
یکی اشون نشون داد و گفت

_ این نظرته ؟؟

جلو اومدپ و نگاهش کردم
قشنگ بود و بنظرم خوشمزه میومد
در واقع همه کیک های اینجا همین بودن
ولی خب ما بیشتر باید به قیمت توجه میکردیم
آروم خم شدم و در گوشی ندا گفتم

_ قیمتش چی ندا؟؟

انگار تازه دو هزاریش افتاد

_ اوووووم

عقب کشید و به کیک نگاهی انداخت

_ راست میگی
میخوای بپرسم ازشون ؟؟

_ اگر تو روت میشه اره

با قلدری گفت

_ چرا نشه ؟؟ تا من هستم همه چی میشه

عرشیا رو تو بغلم جابجا کردم

_ خیلی خب نکشیمون هرکول
برو بپرس

جلو رفت و انگار سوال کرد که دختره یه گوشه رو بهش نشون داد
سمتم اومد و همونجا رو نشون داد

_ میگه اونا پایین ترین قیمت داره

جلوتر راه افتادم

_ خیلی خب بریم ببینیم

 

سمت کیک ها رفتیم
درسته بد نبودن اما در حدی که بخوایم برای سینا تولد بگیریم هم عالی نبودن
خوشم نیمده بود ازشون

_ ندا اینا خیلی خوب نیستن
بنظرم میتونیم یه چیز بالاتر بگیریم حالا که دوتاییم
بعدم مگه پولش چقدره

ندا با انگشتای دستش بازی کرد

_ اخه من که تازه همه مولامو دادم به خواهرم
تقریبا میشه گفت موجودی ام صفره صفره
ولی بازم فکر کنم بشه یه کاری کرد
حالا بیا بقیه اشون ببینیم
غم باد یه قرون و دو هزار رو نگیریم

سری به نشونه تایید تکون دادم
کل قنادی زیر و رو کردیم
نیم ساعتی بود داشتیم نگاه میکردیم تا یه کیک انتخاب کنیم
انگار اومده بودیم نمایشگاه ماشین که انقدر سختگیرانه انتخاب میکردیم
خوبه یه کیک بود میخواستیم بخوریم تموم بشه بره
کیک و با کلاه و برف شادی شمع تولد گرفتیم و بیرون اومدیم
ندا خودش بهم رسوند و گفت

_ چقدر شد ؟؟

رسید توی کیفم گذاشتم

_ بیخیالش بابا بیا خوش باشیم

_ ببخشید ترو خدا همه پولشو تو دادی…..

نگاه چپ چپی بهش انداختم

_ این چه حرفیه….اصلا پیشنهاد خودم بود
نگران این چیزاش نباش

عرشیا رو بغل ندا دادم
سوار ماشین شدم
با یادآوری چیزی ماشین خاموش کردم
ندا به سوییچ نگاهی کرد و گفت

_ چی شد؟؟ خاموش کرد؟؟

پوف کلافه ای کشیدم
سری به نشونه تاسف تکون دادم
با خنده گفتم

_ خدای اظطراب و استرسی تو دختر
اروم بگیر ترو خدااا
نخیر خاموش نکرد
من چیزی یادم رفت

از ماشین پیاده شدم
خواست پیاده بشه که زودتر گفتم

_ تو بشین
من میرم و میام دیگه پیاده نشو الکی

در بست و سری به نشونه تایید تکون داد

_ باشه من هستم برو زود بیا

لبخندی به نشونه تایید زدم
سمت فروشگاه رفتم
دنبال ریسه گشتم اما به چشمم نخورد
سمت یکی از فروشنده ها رفتم

_ ببخشید ریسه و بادکنک هم دارید

سری به نشونه تایید تکون داد

_ الان میارم براتون

کارت از کیفم بیرون کشیدم
هرچند میشد گفت قشنگ پیاده شدم
اما برای سینا ارزشش رو داشت
مگه چند بار تولد یه آدم بود در سال

تنها کاری که از دستمون برمیومد واسه خوشحال کردنش همین بود
بقیه چیزا رو اینقدر خودش داشت که به ما نمیرسید
لااقل اینجوری میتونستیم سورپرایزش کنیم
بادکنک و ریسه رو گرفتم و بیرون اومدم
سمت ماشین رفتم و کیسه رو دست ندا دادم
متعجب و کنجکاو گفت

_ این چیه دیگه؟؟

داخلش نگاه کرد که توضیح دادم

_ ریسه گرفتم بزنیم به در و دیوار
خشک و خالی که نمیشه باشه دیوار ها

لبش داخل دهنش کشید
ناراحت گفت

_ به محض اینکه حقوقم بگیرم…..

انگشت اشاره ام به نشونه تهدید جلوش گرفتم

_ جرئت داری یه بار دیگه از این حرفا بزن
اااااا میگم خودم خواستم دیگه
تو هرموقع اوند تونستی یه بخششو بده
نتونستی هم فدا سرت
دیگم فکرشو نکن

لبخندی زد و چشمی گفت
در جواب لبخندش چشمکی براش زدم
ماشین روشن کردم و سمت خونه حرکت کردیم
به محض رسیدن لباسامون عوض کردیم و دوتامون اماده تو هال اومدیم

ندا انگار اولین بارش بود داشت همچین کاری واسه کسی میکرد که اینقدر ذوق داشت
از برق چشماش و لبخند گنده روی لبش هم میشد ذوقی که داره رو تشخیص داد
دستاشو بهم زد

_ خب چیکار کنیم اول؟؟

نگاهی به دیوار ها کردم

_ بنظرم اول تزئینات

نگاهی به دور و اطراف کرد و گفت

_ عرشیا کو پس؟؟

_ شیرش رو دادم و به زور خوابوندمش

ندا تک خنده ای کرد

_ الهی بچه…..
حالا چیکارش داشتی!!

_ میخواستم کار کنم تمرکز نداشتم
حالا بیا تا بیدار نشده تموم کنیم

سری به نشونه تایید تکون داد
من یه طرف و اونم طرف دیگه رو ریسه و اویز زد
بادکنک ها رو باد کردم و به ندا دادم تا بچسبونه بالا

_ شمع داریم؟؟

ندا کمی مکث کرد و گفت

_ فکر کنم داریم
چطور؟؟

_ یکم رمانتیکش کنیم؟؟

موهاش پشت گوشش زد

_ چیکار کنیم؟؟

نگاهی به جلوی در تا سالن انداختم
همچین مسافت زیادی هم نبود
اگر باز باز هم میزاشتیم با یه بسته هم حل میشد
با دستم مسیر راه رو نشون دادم
آروم و با ترید برای اینکه ندا مسخره ام نکنه گفتم

_ مثل این فیلما شمع بچینیم

هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد
حس میکردم الانه که بگه این مسخره بازیا چیه
اما برخلاف تصورم لبخند دندون نمایی زد

_ اره عالیههه

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو دو

برگشت و با اخم نگاهم کرد _ این حرفا چیه… یا تو به حرفی که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *