خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد
ندا با کنجکاوی گفت

_ از سر کارتون اخراج شدید ؟؟
اخه دیگه نمیرید سرکار

همزمان با سینا خندیدم
ندا متعجب نگاهش بینمون در رفت و آمد بود
برای اینکه بفهمه چی شده گفتم

_ ندا جان مدیر رو که کسی اخراج نمیکنه……

انگار مفهوم مدیر رو نمیدونست که دوباره پرسید

_ چرا نکنه؟؟
اگر سر وقت نره اخراج میشه دیگه

نمیتونستم جلوی خنده ام بگیرم
نه به منظور مسخره کردنش به خاطر قیافه بامزه اش موقع پرسیدن سوالش
دستم رو هوا به نشونه ی منفی تکون دادم
سینا خنده اش خورد و گفت

_ بیخیال اصلا
اومدم حال بچه رو بپرسم برم

چقدر با محبت بود
حتی اگر به خاطر عرشیام نبود که تا الان از کارش زده بود در هرصورت اومده بود حالش بپرسه

_ خوبه به لطف تو

معترض به خاطر تعارفم گفت

_ من که کاری نکردم…..

سمت ندا رفت و دستش دراز کرد تا ندا بچه رو بهش بده
ندا آروم بچه رو توی بغل سینا گذاشت

 

انگار تا خودش چک نمیکرد مطمئن نمیشد
دمای بدنش که چک کرد و مطمئن شد با لبخند گفت

_ انگار شیافه اثر کرده…
قطره رو هم دادی بهش دیشب؟؟

سری به نشونه تایید تکون دادم
با خجالت گفتم

_ با همون راهکاری که دادی امتحان کردم و بهش دادم

سمتم اومد و بچه رو توی بغلم گذاشت

_ اگر کاری ندارید من برم دیگه

ندا نزاشت حرفی بزنم و زودتر از من گفت

_ برید اقا ، اگر اخراجتون کنن ما چی میشیم…..

ندا همیشه رک و پوست کنده حرفش میزد
نه الکی پاچه خواری میکرد
نه مفدمه الکی میچیند
دقیقا دلشم مثل حرفاش صاف و ساده بود
برای همین آدم تکلیفش باهاش مشخص نبود
دو رو نبود که ندونی چیو باید کجا بگی

_ نگران نباش من اخراجم بشم شما جاتون امنه

اول فکر کردم سینا به خاطر اینکه ندا به فکر خودش بوده
اینقدر جدی جوابش داده و ازش ناراحت شده
اما با تک خنده تهش فهمیدم داره اذیتش میکنه
ندا هم کم نیورد و گفت

_ اون که خیالم راحته
ما تا اخر جامون پیش شماست
دل نمیکنیم از شما خیال شمام راحت باش

سینا سری به نشونه تاسف تکون داد

_ گیر کیا افتادم من…..

ندا با پرویی جواب داد

_ گیر دوتا فرشته بی بال

از پرویی اش خنده ام گرفت
من که عمرا روم میشد با سینا اینطوری حرف بزنم
ولی اینا خیلی وقت بود باهم بودن
ندا براش کار میکرد
حتما سینا نسبت به تیکه هاش و حرفاش بی حس شده بود

_ پس فعلا خداحافظ فرشته های بی بال

نموند تا دیگه ندا جوابش بده و از اتاق بیرون رفت
با رفتنش ندا سمتم برگشت و با ذوق گفت

_ امروز تولدشه

عرشیا رو تو بغلم جابجا کردم و متعجب گفتم

_ تولد کی؟؟

ندا دست یه سینه شد و حق به جانب گفت

_ بنظرت تولد ما دو تا نیست تولد کیه؟؟

حق با ندا بود خنگ شده بودمااا

_ خب باید چیکار کنیم؟؟

با قیافه پوکر شونه ای بالا انداخت

_ هیچی ، هرسال هیچ کاری نمیکنیم
یعنی قبلا که خانوم بود انجام میداد منم کمکش میکردم
اما الان هیچی

_ واااا یعنی چی….؟؟
تولدشه بعد ما هیچ کاری نکنیم؟؟
اون همه دوق واسه هیچ کاری بود؟؟

 

روی صندلی مقابلم نشست

_ خب چیکار کنیم اخه؟؟
میگم هرسال که خانوم بود من از دستوراتش پیروی میکردم
اقا رو سورپرایز میکردم
از اون سالی که رفت ما دیگه هیچ سورپرایزی نداشتیم

دستم بهش نشون دادم و گفت

_ مگه فلجیم یا دستامون کجا که ما نتونیم
ما هم سورپرایز میکنیم خب

_ چیکار کنیم مثلا

به در اتاق اشاره کردم
با ذوق و لبخند گفتم

_ اول اماده شو تا بگم بقیه اش رو دختر خوب

چشم بلند بالایی گفت و سمت در رفت
عرشیا رو سریع اماده کردم و خودم لباسم رو پوشیدم
همزمان با ندا از در اتاقم بیرون اومدم

_ بریم؟؟

سری به نشونه تایید تکون داد
خواستیم سمت در بریم که با یاداوری چیزی ایستادم

_ ندا میگمااا…..

سمت سوییچ ماشین های سینا برگشتم

_ نمیشه یه امروز…

 

ندا سریع جلوم اومد و راه نگاهم سد کرد
متعجب نگاهش کردم که گفت

_ اصلا فکرشم نکن
اگر اتفاقی بیفته ماشینش چیزیش بشه
ما کلیه هامونم بفروشیم نمیتونیم خرجش رو بدیم

دستم رو هوا تکون دادم

_ ااااا نفوس بد نزن

شونه ای بالا انداخت کمی فکر کردم

_ ببین خب نمیتونیم با تاکسی بریم
یعنی پیاده و سوار شدن داره
یه روز برش داریم که چیزی نمیشه

با غرور به خودم اشاره کردم

_ تازه من رانندگی هم بلدم

ندا لبش جمع کرد و گفت

_ اون دفعه که اقا گفت اگر باهات حرف بزنم
همه امون میمیریم

با حرص گفتم

_ سینا داشت اذیتت میکرد من رانندگیم خوبه بابا

_ خب خوبم باشه
درصد احتمالات بد باز زیاده

سمت سوییچ ها رفتم
اونی که میدونستم مال کم قیمت ترین و کوچکترین ماشینه رو برداشتم

_ نه اگر تو نیمه پر لیوان رو ببینی
منم یه دونه ارزونش برداشتم

نگاهی به سوییچ انداخت

_ همون ارزون میدونی چقدر قیمتشه ؟؟
تازه اونو….

سرش پایین انداخت و ادامه حرفش نزد

_ اونو چی؟؟

متنفر بودم از اینکه یکی حرفش تموم نکنه
من مجبور بشم بقیه اش خودم حدس بزنم

دستش به نشونه نه تکون داد

_ ولش کن هیچی

سمتش رفتم و حرصی و عصبی از رفتاری که من ازش اصلا خوشم نمیومد گفتم

_ ندا متنفرم از اینکه جمله رو نصفه بزاری به عهده خودم تا تکمیلش کنم
دیوونه ام میکنه فکرش

نفس عمیقی کشید

_ اونو خانوم براش خریده بود

متعجب و با خنگی گفتم

_ خانوم؟؟

سری به نشونه تایید تکون داد

_ کادو بود
حالا میترسم اتفاقی بیفته….

سرشونه اش با دست ازادم گرفت

_ ترو خدااا اینقدر منفی نباف
هیچی نمیشه باور کن اگرم شد پای من خوبه؟؟
کتک و دعواش من میخورم
فقط دیگه بحث نکن با من

قبل اینکه دوباره با حرفاش مغزم بخوره سمت در حرکت کردم
داخل پارکینگ رفتم
از همین پارکینگش هم پولداریش مشخص بود
خیلی دوست داشتم بدونم شرکتش چیه
که اینجوری تونسته مول بزنه به جیب
هرچی که بود ادم موفقی بود
در ماشین باز کردم و داخل نشستم
ندا هم با کمی اختلاف از من سوار شد
بچه رو بغلش دادم

_ کمربندت رو ببند

با یاداوری من ترسیده سریع کمربندش بست
با گردن کج شده نگاهش کردم

_ اینقدر میترسی؟؟

بی تعارف سری به نشونه تایید تکون داد

به خاطر قیافه زارش نتونستم جلوی خنده ام بگیرم
قشنگ معلوم بود مجبورش کردم همراهم بیاد
انگار دلش میخواست گریه کنه
با خنده گفتم

_ چته دختر؟؟ چقدر جون دوستی….
نمیخوام بکشمت که حالا
تازه من رانندگیم خیلیم خوبه

سری به نشونه تایید تکون داد
که نمیداد بهتر بود
انگار اینجوری بدتر فحشم داده باشه و اون حرفا رو واسه خودم زده باشم
دنده اتوماتیک بود کارم راحت تر بود
برای اعلام حرکتم گفتم

_ دارم حرکت میکنم

خس میکردم باید اعلام کنم تا سکته نکنه
حالا خوبه یه بار رانندگی ام دیده بود و سالم رسونده بودمش
بازم اینجوری میترسید
از پارکینگ بیرون رفتم

_ تو جایی رو سراغ داری؟؟

نگاهم کرد و گیج پرسید

_ واسه چی؟؟

نمیتونستم نگاهش کنم

_ حالت خوبه ندا؟؟

_ اره خوبم تو حواست به جلو باشه

دلم میخواست بگیرم بزنمش
حرصم درمیورد
اصلا به رانندگی ام باور نداشت انگار
پوفی کشیدم و گفتم

_ کجا برم خب؟؟

_ والا تو گفتی بیایم بیرون
حتی نگفتی قراره چیکار کنیم….

اینجوری نمیشد
نمیتونستم بدون نگاه کردن باهاش حرف بزنم

 

ماشین زدم بغل و برگشتم که ترسیده گفت

_ چیه؟؟ چی شد ؟؟ خراب شد آره

با کف دستم آروم تو پیشونی ام کوبید
از لای دندون های بهم چفت شده ام با حرص غریدم

_ وااااای ندااا

آب دهنش قورت داد

_ چیه خب؟؟ میترسم
دست خودم نیست که

لبخند دندون نمایی زدم و بهش خیره شدم

_ ببین قشنگ من ما اومدیم بیرون چیکار؟؟

عین بچه های باهوش که درس درست جوتب میدادن گفت

_ برای سینا تولد بگیریم
یعنی وسایل تولد رو بگیریم

بشکنی زدم و با سر تایید کردم

_ براووو
پس فقط تمرکزت بزار روی اون
رانندگی منم خیالت راحت باشه
ولی اگر یه بار دیگه هر بزنی جفتمون…..

به عرشیا نگاه کردم و جمله ام عوض کردم

_ هر سه تامون میفرستم اون دنیا

دستش رو دهنش گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد
با دست ازادش سفت صندلی چسبید

_ نه نه غلط کردم لال میشدم

حدی جدی ترسیده بود
نمیدونستم اینقدر جون ترسه

 

ماشین روشن کردم

_ کیک فروشی خوب سراغ داری

_ آره ادرست میدم فقط آروم…..

برگشتم و نیم نگاهی تیزی بهش انداختم
دوباره داشت از رانتدگیم انتثاد میکرد
لباش داخل دهنش کشید
دستش به نشونه تسلیم بالا اورد

_ نمیگم…..هیچی نمیگم
فقط آدرست میدم

_ خوبه…..

یکم حلوتر آدرس میگفت تا بتونم سر موقع بپیچم
با رسیدن به کیک فروشی بزرگی سرم از پنجره خم کردم

_ اینجا؟؟

با ذوق گفت

_ آره اقا عاشق کیک های اینجاس
همیشه از اینجا خرید میکنه….

بعضی اوقات بهش میگفت اقا بعضی اوقات میگفت سینا
تک خنده ای کردم

_ هرچند مشخصه جای بچه پایه دار هاست
اما دیدنش ضرر نداره

ندا همراهم پیاده شد
بچه رو ازش گرفتم و باهام اونطرف خیابون رفتیم
انگار اونی که نمیخواست بیاد از من مشتاق تر بود

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو دو

برگشت و با اخم نگاهم کرد _ این حرفا چیه… یا تو به حرفی که …

یک نظر

  1. نویسنده عزیززززز خسته نشدی انقدر پرتو پلا و چرتو پرت نوشتی.خوب ننویس نمیخاد رمانو ادامه بدی نصفه ولش کنی سنگین تری.حالت خوش نیست انگار.مسخرمون کردی یا سرکارمون گذاشتی.خودت میفهمی چکار میکنی.انقدر طولش میدی بعد دو هفته یک ماه چرتو پرت تحویل مردم میدی. رسما ….. تو رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *