خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو دو

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو دو

برگشت و با اخم نگاهم کرد

_ این حرفا چیه…
یا تو به حرفی که میزد اعتقاد داری یا محض تعارف میگیش
مگه نمیگی یه خانواده ایم…؟؟

سرمو به نشونه تایید بالا و پایین تکون دادم

_ خب پس خانواده که این حرفا رو نداره
دیگه نشونم این حرفا رو

نیم‌ نگاهی به عرشیا انداخت
با دیدن چشم های بازش دستش رو سرش کشید

_ خب ما رو تا مرز سکته بردی اقا کوچولو

مدل حرف زدنش با عرشیا عجیب به دلم میشست
اینقدر قشنگ باهاش حرف میزد که ناخوداگاه لبم به خنده باز میشد
با رسیدن به خونه قبل رفتن تو پارکینگ ماشین نگه داشت

_ تو پیاده شو اینجا نزدیک تره
من برم پارک کنم میام

خم شدم تا کیسه دارو رو بردارم
اما دستم به پشت نمیرسید

_ من میارم تو فقط بچه رو ببر

با لبخند سرمو تکون دادم
تشکری کردم و از ماشین پیاده شدم
سمت خونه حرکت کردم
سمت اتاقم رفتم و عرشیا روی تخت خوابوندم
اروم بود و به من نگاه میکرد
اما چشماش هنوز از گریه خیس بود
مشخص بود از درد اماده گریه کردنه
انگار بیشتر گریه اش بعد بی قراری من شروع شده بود
که حالا اینطوری با چشمای گنده و با نمکش نگاهم میکرد

_ خب بزار ببینم….

با صدای سینا سمتش برگشتم
جلو اومد و دارو از توی کیسه دراورد

توی کیسه دارو ها رو گشت

_ بزار ببینم چی داده

دارو ها رو بالا اورد

_ یه شیاف با قطره

تا حالا تو عمرم شیاف ندیده بودم
اما کسایی که گذاشته بودن میگفتن خیلی درد داره
حتما برای بچه دردش چند برابر بود

_ اون شیافه درد داره؟؟

متعجب از سوالم نگاهم کرد

_ درد که خب داره
ولی احتمالا اینو گذاشته شکم بچه روون کار کنه
از دردش کم بشه

مردد گفتم

_ نمیشه نزاریمش؟؟

من نه بلد بودم بزارم
نه تحمل درد عرشیا رو داشتم

_ میشه ولی خب مثل امپوله دیگه
سرعت خوب شدنش سریع تر میکنه

_ اخه من بلد نیستم

با اطمینان برای اینکه خیالم راحت بشه گفت

_ من میزارم براش

از جام بلند شدم تا سینا جای من روی تخت بشینه

شلوار عرشیا رو پایین کشید
دکمه های سرهمی اش باز کرد
پوشکش باز کرد
راست میگفت اصلا شکمش کار نکرده بود
پوشک خشک خشک بود
هرشیا تمام این مدت بی صدا نگاهش میکرد
سینا به پهلو خوابوندش
سر تیز شیاف روی سوراخ مقعدش گذاشت که ناگهان جیغش رفت بالا
دلم ریش شد براش
کنارش پایین تخت نشستم
دستهای کوچولوش گرفتم
پاهاش تکون میداد و نمیزاشت سینا کارش بکنه
دستم رو صورت خیس از اشکش کشیدم

_ دورت بگردم مامان گریه نکن
جانم…..

دلم طاقت نمیورد اینجوری ببینمش
سینا بلند شد و گفت

_ تموم شد

سریع تو بغلم گرفتمش
اروم تکونش دادم
به سینم از روی لباس چنگ میزد
انگار شیاف هنوز نرفته داخل اشتهاش باز کرده بود
اما با وجود سینا که نمیشد شیرش بدم
انگار خودش فهمید که گفت

_ قطره رو هم کمکت کنم بدی بعد من میرم بیرون

با خجالت لب گزیدم

_ ممنون

قطره رو باز کرد و کمی با قطره چکون ازش گرفت
سمت لبهای عرشیا اورد
اما سرش برگردوند و به سینم چسبوند

انگار با سینا لج افتاده بود
تک خنده ای کردم
مگه بچه چند ماهم این چیزا رو متوجه میشد؟؟
سینا اروم صورتش گرفت و سمت خودش برگردوند
قطره چکون اروم داخل دهنش فرستاد و تو دهنش خالی اش کرد
صورت عرشیا توهم جمع شد
که منم ناخوداگاه واکنش نشون دادم
مثل اون صورتم جمع کرد.انگار خیلی تلخ بود.همش تف کرد رو لباسم
برش گردوند
سینا پوف کلافه ای کشید

_ انگار امشب بد جوی رو دور لجه قصدش اذیته

شرمنده گفتم

_ ببخشید تو رو هم بی خواب کردیم

_ باز تعارف شروع کرد
با تو نمیشه دو کلام شوخی کرد؟؟
من همینجوری گفتم توام رو هوا بزن…..

با فکری که به سرش زد گفت

_ قاطی شیرت وقتی داره میخوره بهش بده
که قورت بده

هرچند حس میکردم نشدنیه
ولی سری به نشونه تایید تکون دادم
شربت تو دست ازادم داد
سمت در رفت
قبل اینکه ببندتش گفت

_ هرکاری داشتی بیا من بیدارم

با لبخند چشمامو به نشونه تایید باز و بسته کردم

 

با بیرون رفتنش عرشیا روی تخت خوابوندم
خودم کنارش دراز کشیدم
مانتوم از تنم در اوردم و روی صندلی میز توالت پرت کردم
حوصله لباس عوض کردنم نداشتم
اینقدر هول کرده بودم که تمام انرژی ام رفته بود
الان حس میکردم خیالن راحت شده
انگار کل بدنم ول کرده بود و بی حس بود
سینه ام از بالای لباسم بیرون کشیدم و داخل دهنش گذاشتم
انگار خیلی منتظر بود که با اشتها شروع کرد خوردن
نگاهی به قطره انداختم
الان اینو چجوری قاطی این بدم بخوره
با قطره چکون کمی ازش گرفتم
سینه ام از دهنش بیرون کشیدم و چون دهنش باز بود راحت داخل دهنش ریختم
برای اینکه تفش نکنه سریع سینه ام داخل دهنش گذاشتم
چشماش از تلخی اش یا مزه بندش رو هم رفت و قیافش کمی جمع شد
اما شیرم انگار مثل اب براش عمل کرد که پایین بردش و مزه اش بهتر کرد
باعث شد تف نکنه
قطره رو کنار تخت روی پاتختی گذاشتم
سرم روی زمین گذاشتم
همونطور که به شیر خوردنش نگاه میکردم کم کم چشمام گرم شد
با تکون خوردن چیزی زیر سینه ام چشمم باز کردم
ندا عرشیا رو بغل کرده بود
نه به اون اولش که می‌ترسید نه به الان
با دیدن چشم های باز من گفت

_ بیدار شده بود و همینجوری زل زده بود به سقف
دلم‌ نیمد بغلش نکنم

به بدنم کش و قوسی دادم

_ نه خوب کردی

 

همونطور که عرشیا رو تو بغلش جابجا میکرد گفت

_ شنیدم دیشب حالش بد شده بود
سینا گفت بیام یه سر بهتون بزنم

لبخندی زدم
وقتی من خواب بودم داخل نیمده بود
واقعا شعوری که اون داشت تو مردهای امروزی کم پیدا میشد
همینطور که بیشتر میشناختمش
از حرفهای روز اول خودم بیشتر خجالت میکشیدم
چطور تونسته بودم اون حرفها رو بهش بزنم
اولش فکر میکردم منحرفه
از اینا که فکر میکنن با پولشون میتونن همه چیو بخرن
اما الان میفهمیدم در موردش سخت تو اشتباه بودم
سینه ام داخل لباسم دادم و روی تخت نشستم

_ آره تب کرده بود

ندا دستش رو سرش گذاشت
رو به عرشیا قیافه اش بامزه کرد و گفت

_ الان که همه چی نرماله

عرشیا تک خنده ای کرد
خوب بلد بود چطوری خودش لوس کنه

_ اره دیگه دیشب شیاف گذاشتیم و قطره دادیم

_ سینا گفت انجام بدید؟؟
دکترم بوده ما نمیدونستیم

تک خنده ای کردم

_ نه بابا بردمش دکتر

متعجب گفت

_ نصفه شب؟؟

سری به نشونه تایید تکون دادم

_ چاره چی بود؟؟ من هول کرده بودم
اون بنده خدا همه کارا انجام داد
نبود باید میزدم تو سر خودم

ندا با لبخند سری به نشونه تایید تکون داد

_ حیف که قدرش ندونست زنیکه
و اگرنه الان کی دیگه همچین شوهری پیدا میکنی

نمیتونستم نظری بدم
من فقط یه بار دیده بودمش
ولی خب همون یه بارم مشخص بود چرا ادم ارومی مثل سینا باهاش نساخته
ندا وقتی دید حرفی نمیزنم ادامه داد

_ اقا عاشقش بود
من خیلی وقته برای سینا کار میکنم
یادمه اون وقتی که زنه رو اورده بود
براش چه کارا که نکرد
اما اون دنبال یه چیز دیگه بود که عشق و علاقه اش نمیدید

اه عمیقی کشید

_ میدونی یه جور احساس دِین میکنم
یعنی خب واسه من خیلی کارا کرد
از وقتی خواهرم همه پولا رو بالا کشید هیچی نداشتم که سینا بهم جای خواب داد
برای همین دوست دارم براش جبران کنم یه جورایی

لبخند غمگینی زدم
درست مثل من….
وقتی به هیچ جا امید نداشتم کمکم کرد و زیر پر و بالم گرفت
ای کاش میشد واقعا یه کاری براش کرد
اما ادم همه چی تمومی مثل سینا از ما چی میخاست؟؟
چیکار میتونستیم واسش بکنیم؟؟
تقه ای به در خورد که ندا ساکت شد
به غیر ما سه که کسی تو خونه نبود
پس تنها سینا میموند
بلند شدم و از روی صندلی مانتوم برداشتم و پوشیدم
شالم سرم کشیدم

_ بفرمایید

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *