خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیست

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیست

 

 

باحسرت آهی کشید و گفت:
_اینقدر که دور ودرزاه که آدم فکر میکنه از اون روزا هزارسال گذشته ونمیدونه از کجا شروع کنه!

به پهلو شدم و بهش نگاه کردم..
_ازهرکجا که جز ممنوعه ها نیست!
دوباره آهی کشید وگفت:
_همه چیز بعداز رفتن مهناز خراب شد و ازهم پاشید..

حتی خانواده ای که یه دونه پسرشون همه دنیاشون بود!
دوسال از ازدواجشون گذشته بود و مهناز سوگولی خونه شده بود!

نور چشم مامان وبابا وخواهرشوهرا شده بود!
یه جوری که…
میون حرفش پریدم وگفتم:
_خواهرشوهر؟ مگه سینا خواهر داره؟

لبخندی زد وگفت:
_آره عزیزم سه تا خواهر داره خودشم که تک پسره!
_پس چرا امشب میگفت خواهر نداره و…؟

_چون فکرمیکنه خانواده اش عشقش رو ازش گرفتن!
_وای.. آدرنالین خونم زد بالا.. دیگه اگه نخوای هم باید همه چی رو بهم بگی

 

_از وقتی که یادم میاد خواهر بزرگه با سینا یه حس رغابتی داشت..
سینارو دوست داشت ها، اما اگه یکی از بیرون گود به کار ها ورفتارهاش نگاه میکرد، حس میکرد از سینا متنفره!

ساره خواهر بزرگه بود و مهسا و مهتاب هم دوقلوی بعد از سینا بودن!
ساره مطلقه بود و چهارسال ازقبل اینکه سینا ازدواج کنه متارکه کرده بود!

نورچشمی خانواده بود اما رفتار هایی میکرد که مناسب یه زن مطلقه نبود وسینا هم به شدت غیرتی بود و تقریبا میشه گفت همیشه دعواشون می شد!

یه روز با یه مردی به اسم حامد که چندسال ازخودش کوچیک تر بود اومد خونه و حامد روبه عنوان همسرآینده اش به خانواده معرفی کرد!

سینا هرچقدر مخالفت کرد مامان وباباش از ساره دفاع کردن و گفتن به توربطی نداره و….!
یه وقت نگی ندا از خودش درمیاره و میخواد قولو کنه ها!

دوتا چشم هام کوربشه اگه دروغ میگم! اما بخدا قسم من از همون روزهای اول متوجه نگاه های حامد به مهناز شده بودم اما فکرمیکردم توهم زدم!

 

حدود ۱۰ ماه گذشت تا اینکه ساره متوجه حس حامدبه مهناز شد و با مهناز دشمن شد و پاشو کرد توی یک کفش که باید ازاون خونه برن و جدا زندگی کنن!

سینا خونه گرفت و جداشدن اما نمیدونم چی شد وچطوری شد که به یک ماه نکشید گند مهناز وحامد در اومد و فهمیدیم باهم فرار کردن!

یه لحظه خودم رو توی اون روزا وحال سینا تصور کردم وتپش قلب گرفتم!
با تعجب وسکوت منتظر ادامه حرف ندا شدم!

_سینا دیونه شد.. بیچاره تازه داشت به پدر شدن و بچه دار شدن از عشق زندگیش فکرمیکرد که گند خورد به همه ی رویاهاش!

ساره هم وقتی فهمید چی شده قیامت به پا کرد و چون مهناز زن وعشق سینا بود، سینای بیچاره رو مقصر میدونست!
بعداز سه روز سینا پیداشون کرد!

حامد روبه قصدکشت زده بود لت وپار کرده بود!
هیچکس فکرنمیکرد حامد زنده بمونه و خانواده ی سینا هم با ‌سینا میجگیدن که بجای حامد باید مهناز میکشتی و..!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی …

5 نظر

  1. یکم، فقط یکم به موضوع اصلی بپرداز نویسنده! خسته شدیم!

  2. واقعا این چیزی که گذاشتین اسمش پارت هست؟

  3. سلام روز بخیر،چ جوری میتوتم پارت های قبلی این رمان رو بخونم،اخه هر چی گشتم پیدا نکردم ،لطفا راهنمایی کنید منو

  4. فکر کنم نویسنده هم خودش یادش رفته داستان چی بوده و سعی داره یه چیز ی سرهم کنه تا یادش بیاد چی به چی بود نویسنده جان داستان اصلی را به حاشیه نبر این قصه جای کش دادن الکی و نداره زودتر سر هم بندیش کن که از حوصله همه دیگه خارج سده واقعا اینقدر بازخوردهای منفی را نمیبینی یا خودت را زدی به ندیدن کاش یکم برای خواننده ها ارزش قایل بودی متاسفم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *