خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هشت

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هشت

هنوز من هیچ کاری نکرده بودم که با ولع سرش بلند کرد و سینه ام به دهن گرفت
همون اول کاریم یه گاز محکم گرفت تا بهم بفهمونه برای غذا ندادنم بهش چقدر از دستم عصبیه
اروم پیشونی کوچولوش ناز کرد
اروم چشماش بست و سر فرصت مشغول میک زدن شد
با باز شدن ناگهانی در سرم بالا اوردم
اول فکر کردم یه خانومه….
اما با دیدن اهورا خشکم زد
اینجا چیکار میکرد
تو نمازخونه خانوما……؟؟
پاک زده بود به سرش
با یاداوری وضعیتم سریع با مانتوم روی سینه ام پوشوندم
که از دهن عرشیا بیرون کشیده شد
بچه وحشت زده چشمام باز کرد و شروع کرد گریه کردن تازه داشت اروم میگرفت
باباش کمک که نمیکرد هیچ
تازه اینجوری اذیتشم میکرد….
عرشیا رو بغل گرفتم و اروم پشتش مالیدم تا اروم بشه

_ اینجا چیکار میکنی؟؟ روی در نخوندی ؟؟ زده نمازخانه بانوان

کفشاشو دراورد و داخل اومد
با اومدنش سمتم از جام بلند شدم

_ اهورا با توام الان یکی میاد میبینه زشته….برو بیرون

_ اومدم تورو ببینم

گیج گفتم

_ منو؟؟

پس اومدنش اتفاقی نبود من فکر کردم شاید تو پاساژ دیدتم و دنبالم کرده
به نظر میومد حالش اصن خوب نیست

_ حالت خوبه؟؟

_ حرفهایی که گفتی حقیقت داشت ؟؟

_ چی؟؟

کمی صداش بالا برد

_ اون روز حرفهایی که بهم زدی حقیقت داشت؟؟؟

با دستش بهش اشاره کردم صداش پایین بیاره
خواستم جوابش بدم کخ با صدای زنی ساکت شدم

_ اقا اینجا نمازخونه خانماس اینجا چیکار میکنید؟؟

خجالت زده لبم گزیدم
بهش گفتم نیاد داخل گوش نمیده که

_ رمنده خانوم من اومدم بچه رو شیر بدم ایشون شوهرمه

_ تشریف ببرید بیرون ما میخوایم نماز بخونیم

چه عصا قورت داده بود من که معذرت خواهی کردم
از روی استین دست اهورا گرفتم و کشیدم
عرشیا رو اروم داخل کالاسکه گذاشتم و به بیرون هدایتش کردم
کمی از در نمازخونه فاصله گرفتیم
یه حای نسبتا خلوت ایستادم
برام جالب بود بدون اعتراض دنبالم کشیده شده بود
سمتش برگشتم که چیزی بگم
با یدنش که تو فاصله کمی ازم ایستاده بود
هینی کشیدم و دستش ول کردم و قدمی عقب رفتم
چه بوی تند الکلی میداد
چرا همون موقع متوجه نشده بودم
ناباور گفتم

_ مستی؟؟ اهورا با توام مستی ؟؟

جوابم نمیداد
کلافه گفتم

_ تا اینجا اینجوری رانندگی کردی ؟؟
عقل داری تو اصن؟؟ نمیگی تصادفی چیزی میکنی؟؟

پوزخند صداداری زد

_ مهمه؟؟

 

منظورش چی بود از این سوال؟؟
مهمه؟؟ اونی که ولم کرد اون بود
من بی تقصیر نبودم ولی اونم منتظر نبود تا جواب واقعی ازم بگیره
حالا از من میپرسید که مهمه یا نیست

_ بیا بریم ببرمت تو ماشین…..تو اصن حالت خوب نیست

خواستم جلوتر حرکت کنم که مج دستم گرفت و عقب کشیدم
ناگهانی تو آغوش گرمش فرو رفتم
داشت چیکار میکرد؟؟ همین مونده بود بیان وسط پاساژ بگیرنمون
به بازوش جنگ زدم و سعی کردم از خودم جداش کنم

_ نکن اهورا….وسط پاساژ جای این کاراس مگه

حلقه دستش دور بازوهام تنگ تر کرد و منو سفت تر به خودش فشار داد

_ این چه کاریه اخه….اهورا….

به حرفم گوش نمیداد
از لای شالم سرش داخل برد و تو موهام فرو برد
نفس عمیقی کشید که با نشستن نفس گرمش روی گردنم مور مورم شد
کمی گردنم کج کردم
زیر گوشم با لحن پر التماسی لب زد

_ چند دقیقه….هوم!! فقط چتد دقیقه اینوطور بمون

مگه میتونستم نه بگم
به این لحن صداش به این حال بدش
اون فکر میکرد برام اهمیتی نداره من که نمیتونستم به خودم دروغ بگم
خودم که میدونستم تو دلم چه خبره
دستم از روی بازوش پایین سر خورد
دو طرف بدنم افتاد
صاف ایستادم و بی حرکت
همونطور که اون میخاست
دلم میخاست منم بغلش کنم و دستامو دورش حلقه کنم
اما حس میکردم اجازه اش ندارم
با اینکه اون بغلم کرده بود اما یه حسی بهم اجازه نمیداد هنوزم اونقدر به اهوا نزدیک بشم
نه لااقل تا وقتی که از احساسش و یه سری چیزا مطمین نمیشدم
تا اون موقع نمیخاستم خودم رو لو بدم

 

به هرکی بگی عاشقی
بدتر جای موندن میزاره میره
ترجیح میدادم همون که برام مهم نیست فکرش باشه
اینکه هیچ حسی بهش ندارم رو باور کنه
تا اینکه بدونه چقدر دلم براش میره
چقدر این آغوش آروم و گرمش احتیاج دارم
ازم جدا شد
با چشمای خمار و قرمزش نگاهم کرد
ناخوداگاه لبخندی به قیافه پریشونش زدم

_ ماشینت کجاست؟؟

بی حرف جلوتر حرکت کرد
منم پشتش راه افتادم
باید مطمین میشدم سالم میرسه به ماشینش
با این حال خرابی که داشت میترسیدم تنهاش بزارم
معلوم نبود یه روزه چش شده
یعنی تاثیر حرفای من بود؟؟
یا به خاطر مستی و خوردن الکلش زده بود به سرش و به این روز افتاده بود
با رسیدن به ماشینش جلوتر حرکت کردم
کلید ازش گرفتم و در عقب باز کردم

_ با این حال نمیتونی رانندگی کنی
بزار یکم مستی ات بپره بعد برو خب؟؟

خواستم برم که مچ دستم چسبید
جلوتر کشیدم و سرش به پهلوم چسبوند

_ نمیشه تو برسونیم.

_ من که آدرستو بلد نیستم یعنی با ماشینی که خودم برونم بلد نیستم

_ من بهت ادرسو میدم

_ اخه…..

از روی صندلی بلند شد و سمت صندای جلو رفت
خواست بشینه که متعجب گفتم

_ چیکار میکنی؟؟

_ رانندگی

_ نمیتونی اینجوری…..ممکنه تصادف کنی

خواست کنارم بزنه که گفتم

_ باشه باشه انجامش میدم

ایستاد و منتظر نگاهم کرد
به صندلی اشاره کردم

_ تو بشین من انجامش میدم هوم؟؟

سری به نشونه تایید تکون داد
سمت صندلی کمک راننده رفت و نشست
کالاسکه عرشیا رو جمع کردم و داخل صندوق عقب گذاشتم
خواستم بچه رو صندلی عقب بخوابونم که گفت

_ بدتش به من

اول کمی متعجب و گیج و منگ نگاهش کردم
بعد نردد سمتش رفتم و بچه رو توی بغلش قرار دادم
ایستادم و نگاهش کردم
یه جوری بغلش کرده بود انگار یه عمر بچه داری کرده
نیم نگاهی بهم انداخت

_ نمیشینی ؟؟؟

راست میگفت عین برج ابولهول وایساده بودم و نگاهشون میکردم
آروم در سمت اهورا رو بستم
ماشین دور زدم و در سمت راننده رو باز کردم و نشستم
نمیدونم چرا باور اینکه عرشیا الان بغل اهورا بود اینقدر برام سخت بود
ماشین روشن کردم و صندلیم تا چایی که میشد جلو کشیدم و حرکت کردم
اهورا بهم ادرس می داد تا رسیدیم به خونش
نفس راحتی کشیدم ماشین جلوی در اپارتمان نگاه داشتم
انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود

 

خواستم از ماشین پیاده بشم که گفت

_ داخل نمیای؟؟

در بستم و متعجب برگشتم و نگاهش کردم

_ داخل بیام؟؟

جوری که انگار گنظورشو نفهمیده بود پرسیدم
سرشو به نشونه تایید تکون داد
باورم نمیشد یعنی داشت دعوتم میکرد برم داخل؟؟
پس زنش چی؟ با چه عنوانی میخواست منو معرفی کنه
از فضولی زیاد خیلی دوست داشتم برم سر اصل مطلب
اما بهتر بود گام به گام جلو میرفتیم
حالا که خودش میخاست سری به نشونه تایید تکون دادم
زودتر از من پیاده شد کمک کرد تا عرشیا رو داخل کالسکه اش بزارم
همراهش سمت داخل خونه حرکت کردم
با داخل شدنم دنبال هنون زن اونروزی گشتم
نمیدونستم چرا یا مثلا چی مثلا میخاستم بهش ثابت کنم و بهش فخر بفروشم
این من حسودیم میشد قطعا درست بود
حالا میخاستم بهش بگم که شوهرش اومده سر وقت عشق قدیمی اش
حتی خودمم نمیدونستم هدف چیه
الان پشیمون بودن از اینکه باهاش اومده بودم داخل
حس میکردم دچار دوگانگی شخصیت شدم انقدر که در عرض یه دقیقه رول میچرحوندم
حس میکردم‌ این حس حسادتم چند لحظه برقرار کنه و بعدش عشق و بعد ترس و بعد انتقام
خودم نمیدونستم چه مرگم شده…..
با اومدن دختر از جام بلند بشم که با حرفی که زد گیج نگاهش کردم

_ چی میخورید؟؟

یه حوری صحبت میکرد انگار خدمکار اینجان
از پله ها پایین اومد و سمتم اومد

 

یعنی ناراحت نشده بود از اینکه اینجام
فکر میکردم جای اینکه چی میخورید باید از اهورا بپرسه اینجا چیکار میکنم
اما چون سوال پدسیده بود و منتظر نگاهم میکرد گفتم

_ چایی

سری به شنونه تایید تکون داد و رفت
سمت اهورا برگشتم
اول میخواستم بپرسم زنته ولی ترجیح دادم بپرسم کیه
تا خودش توضیح بده

_ این کیه اهورا؟؟

_ کی؟؟

مشخص بود یکم حالش جا اومده
اون خماری اولیه یکم از سرش پریده

_ همین خانومه

_ خدمتکار خونه

بادرم نمیشد حدسم درست بود
پس اونروز چرا عین طلبکارا حلوی در بود و اهورام از حموم اومده بود بیرون
البته اینکه خدمتکار خونه بود توجیه میکرد چرا راهم نداده بیام تو
ولی اونجوری اهورا با حوله دیده بودم باعث شده بود فکرای دیگه ای بکنم
نمیدونم جرا از شنیدنش اینقدر خوشحال شده بودم
اینکه کس تو زندگیش نبود خوشحالم میکرد

_ تو چی؟؟

با سوالش متعجب سمتش برگشتم
دستش زیر سرش زده بود و با برگشتنم صورتش تو میلیمتری صورتم قرار گرفته بود
کمی عقب کشیدم و متعجب پرسیدم

_ من چی ؟؟

نفس عمیقی کشید

_ اون پسره کیه؟؟

منظورش از اون پسره سینا بود
همون که فکر میکردم بچه ام از اونه

 

دلم میخاست بهش بگم
اینکه هر مشکلی بوده رو برطرف کنم هم سوتفاهمی که براش پیش اومده
اما میترسیدم….
از اینکه بعدش گه حس کنه کسی تو زندگیم نیست ورق برگرده
وقتی فکر کن تمام این مدت منتظرش بودم
اما اگرم نمیفهمید میرفت
دلم میخاست همه چی مثل قبل بشه ولی واقعا شدنی بود
بعد این همه اتفاق….؟؟

_ سینا من یه مدت خونشون خدمتکار بودم بعدش فقط هوامو داشته همین

_ مس اون شب تو اپارتمانت….

_ تو اعصابم خرد کرده بودی
منم میخاستم چیزی بگم که لجت دربیاد
فکر نمیکردم باعث جدایی امون بشه اینکه باور کنی اون بچه از سیناس
سینا تا حالا دستشم بهم نخورده
حتی یه قرون مولم ازم نگرفت
از اون روزی که خونه و همه چی ام ازم گرفتی سینا هوامو داشت و هزینه بیمارستان داد و اجازه داد تو خونه اش یه اتاق برای خودم داشته باشم

انگار با گفان این توضیحات خالی شده بودم
حرفایی که خیلی وقت بود نگهشون داشته بودم
نتونسته بودم بهش بگمشون
حالا با گفتنش حس میکردم خالی شدم
نفس عمیقی کشیدم

_ از کجا معلومه….

با دهن باز نگاهش کردم
جوری که انگار متوجه نشدم گفتم

_ چی؟؟

_ از کجا معلوم دستش بهت نخوره ؟؟ تو تمام این مدت تو خونه ی یه مرد خوردی و خوابیدی
بدون اینکه چیزی بهش بدی حتی پول…

با پوزخندی گفت

_ باور اینکه یه همچین ادم خیری هنوز وجود داره خیلی سختهه شیرین

باورم نمیشد داره این حرفا رو به من میزنه

_ تو مستی اهورا حالیت نیست چی داری میگی…

_ نه اتفاقا مستیم پریده و کاملا میفهمم چی میگم…

دلم میخاست حودمو قانع کنم چون مسته از حرصش که من بهش دروغ گفتم داره این حرفا رو میزنه

 

با اصرار بیشتری برای اینکه بهش بفهمونم ساکت بشه گفتم

_ نه اتفاقا تو اصلا نمیفهمی چی داری میگی….

_ خودتو زدی به خواب شیرین؟؟
انتظار داری منم به همین راحتی باور کنم
فکر کردی نمیدونم چرا ازم پرسیدی اون زن کیه؟؟

فقط نگاهش میکردم
هیچ جوابی نداشتم برای این رفتارش بدم
پوزخندی زد و دستش تو موهاش کشید

_ تو اون روز منو با حوله دیدی چون موژان اینجا بود فکر کردی خبریه….
بعد انتظار داری با کسی که زیر یه سقف تو خونه زندگی میکنی باور کنم اون پسر محض رضای خدت بهت اعتماد کرده و خونش در اختیارت گذاشته

موژان چایی اورد و جلوم گذاشت
از جام بلند شدم انقدر عصبی بودم که قدرت کنترل لرزش دستم نداشتم
دستم به چایی خورد
چایی برگشت و روی دستم ریخت
از داغی اش قیافم توی هم رفت و دستم توی دست دیگم‌ گرفتم تا از سوزشش کم کنم

_ من نیمدم که این چرت و پرتا رو بشنوم
تو حتی یه ذره ام‌عوض نشدی
هنوزم‌همه جی رو از دیدت خودت میبینی و قضاوت میکنی
بدون اینکه به طرف مقابلت فرصت بدی حرفش بزنه و بهش اعتماد کنی
من احمق بگو که…..

بغضم‌اجازه نداد بیشتر از این ادامه بدم
سمت کالسکه عرشیا رفتم
منو باش فکر میکردم قراره برای بچم پدری کنه
خواستم بیرون برم که بازوم گرفت و نگه ام داشت

 

فکر کردم میخواد معذرت خواهی کنه
پشت بهش ایستادم و منتظر شدم تا حرفش بزنه

_ انتظار نداشته باور کنم شیرین چیزی رو که میگی….
عرشیا بچه ی منه باشه قبول ولی بعد اون چی؟؟

عصبی بودم و قلبم شکسته شده بود
برای چندمین بار غرورم خرد شده بود
این مرد راجع به من چه فکری میکرد
منی که یه وقتی ناموسش بود اگر حتی ذره ای غیرتش باقی مونده بود و هنوز مردونگی که اون موقع بلوفش رو میزد داشت
هبچ وقت بهم همچین چیزی نمیگفت
چطور میتونست وایسته تو روم و بگه که با یکی دیگه میخابم؟؟
دستم از حلقه دستش بیرون کشیدم
با مشت تخت سینه اش کوبیدم
چون آمادگی نداشت قدمی عقب رفت

_ چطوری میتونی اهورا؟؟
چطور روت میشه بهم بگی با یکی دیگه رابطه داشتم؟؟
این بود مردونگی که ازش دم میزدی و رگ غیرتتو برای من باد میکردی؟؟
الان چت شده؟؟ دیگه ناموست نیستم که به خودت جرئت میدی این جوری راجع بهم حرف بزنی

مچ دستم تو دستش گرفت
نمیتونستم بیشتر از این خودمو کنترل کنم قطره اشکی روی گونم چکید
روی پوست سوخته دستم با انگشت شصتش دست کشید
آخ ارومی گفتم
نگران نگاهم کرد
رو به موژان که تمام مدت ایستاده بود بحث مارو نگاه میکرد گفت

_ جعبه کمک های اولیه رو بیار

_ چشم اقا….

خواست داخل اشپزخونه بره که گفت

_ لازم نکرده

دستم از دست اهورا بیرون کشیدم
با پشت دست اشکمو پاک کردم
قبل اینکه بخواد جلومو بگیره کالسکه عرشیا رو سمت در هل دادم و بیرون رفتم
کفشام پام کردم و از خونه بیرون زدم
نفس عمیقی کشیدم
حس میکردم فضای اون خونه نفسم بند اورده بود

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم _ ندا یعنی باید …

9 نظر

  1. امیدوارم بعداز این همه مدت که پارت گذاشتی نری سه ماه دیگه بیای بعد پارت بذاری

    • واقعا خداکنه درست پارت گذاری کنید من خسته شدم از اینکه اینهمه به سایت سر بزنم اما رمان نیومده باشه😕☹️

  2. کاش قسمت بعدی آخرین قسمت باشه و از دست این داستان فیک و چیپ راحت بشیم

  3. میشه تمومش کنین این رمانو

  4. چقدر غلط املایی
    چقدر غلط گرامری ادبیات فارسی!
    نه یه متن قشنگ و ادبی داره و نه یه پایان درست و حسابی! فقط بخاطر داستانشه که موندم و هنوز میخونم

  5. ببخشید دیگه رمان استاد من پارت گذاری نمیشه؟

  6. سلام. من این رمان رو خیلی دوست دارم و ازتقریبا آخرهاش شروع به خوندن کردم، حجم قبلی ها هم زیاده و نمیتونم کامل قبلی هارو پیدا کنم. کسی هست بتونه برام توضیح بده؟ ممنون میشم

  7. سلام معلوم نیست چند پارت دیگه از این رمان مونده

  8. ترو خدا…ترو خدا… زود به زود پارت بزارید کله داستان از دستمون دررفت. من یکی به شخصه اولین و آخرین باریه که رمان این نویسنده رو می‌خونم
    اصلاً این بی نظمی در پارت گذاشتنو دوس ندارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *