خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو یک

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو یک

 

سینا هم که اون روزا حسابی دیونه شده بود و کنترل رفتارش دست خودش نبود تو روی همه ی خانواده در اومد و ساره روهم یه کتک حسابی زد و بعداز اون همه تنهاش گذاشتن!

توروزای سختی که باید کنار پسرشون بودن اونو ازخونه بیرون کردن!
_با مهناز چیکار کرد؟
_هیچی! بخاطر همونم همه باهاش چپ افتادن!

حتی دعواشم نکرد.. دل برید ازش.. بدون دعوا بدون بحث درخواست طلاق داد و مهنازم که از خداش بود توافقی جداشدن وتمام!

اما کاش ماجرا همینجا تموم میشد!
بعداز یک سال ونیم که مهناز وحامد باهم بودن یه دفعه خبر رسید که باهم کات کردن

درست روزهایی که سینا داشت حال روحیش بهتر میشد و فراموش میکرد! کارت دعوت عروسی ساره وحامد اومد درخونه!

باچشم های گرد شده گفتم:
_چی؟؟ چطور ممکنه؟ ساره چطور قبول کرده؟ اصلا ساره به کنار به فرض که عاشق بوده وبخشیده! اما خانواده اش چطور این کار رو کردن؟

پوزخند غمگینی زد وگفت:
_حالا بهش حق میدی که به همه بگه خانواده اش مردن؟

 

سرم رو تندتند به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:
_حق میدم.. حتی خیلی بیشتراز اینها حقشونه!

خلاصه اون شب از هر دری و ازهردریچه ای که به سینا میرسید حرف زدیم!
بی خوابی به سرم زده بود و بخاطر خواب زیادی که تواون مدت داشت

خوابم نمی برد اما چشم های ندا پربود از خستگی و خواب آلودگی!
واسه همونم واسه اینکه معذب نباشه خودمو به خواب زدم

چند وقیقه بعد صدای نفس های عمیق ندا، خبراز خوابیدنش میداد!
نزدیک به صبح بود وهوا داشت روشن میشد و دیگه چیزی به دیدن دوباره پسرم نمونده بود!

بقیه ی زمان مونده رو با فکرکردن به اهورا و اون شب کذایی سپری کردم!
بااومدن دکترم نداهم بیدار شد..
بادلی که سرشار از شوق وصال بود، راجع به پسرم از دکتر پرسیدم!

خدارو‌شکر که سالم بود و برعکس روزهایی که فکرمیکردم بعداز به دنیا اومدنش پشیمون میشم،

از داشتنش بجز حس نعمت و برکت توی زندگیم چیزی نداشتم

 

سه روز بعد..

با ناراحتی و چشم های اشکی روبه سینا که تازه اومده بود, کردم و با التماس گونه ترین حالت ممکن گفتم؛
_نمیشه نریم آقا سینا؟ خواهش میکنم!

من احساس میکنم به مراقبت بیشتری نیاز دارم.. اصلا من از صبح حالت سرگیجه و گاهی هم دل درد های وحشتناکی به سراغم اومد

اما من و‌اسه اینکه نگرانتون نکنم چیزی نگفتم!
دستم رو روی دلم گذاشتم و باحالتی که انگار درد میکشم گفتم:

_همین الانم که دستمو روی شکمم میذارما.. دلم میخواد از درد و ضعف بمیرم اصلا!

سینا هم تموم مدتی که داشتم چرت وپرت سرهم میکردم بدون حرف درحالی که بلخند به لب داشت گفت:
_شیرین خانوم! خواهرگلم!

توی اون پرونده، چکاپ کامل که هیچ، جز به جز اعضای بدنتون چک شده و همه چیز نرماله و نیاز به موندن اضافه تر نیست!

به گریه افتادم و با حالت زرای گفتم:
_پس بچه ام چی میشه؟ چطور قلبم آزوم بگیره اینجا تک وتنها بذارمش وبرم؟ آخه چرا هیچکی منو درک نمیکنه!

 

ندا باحالتی که انگار دلش واسم سوخته باشه، اومد دستمو گرفت و گفت:
_خواهری قرار نیست تنها بمونه که!
این همه دکتر و پرستار هستن که

موظب آقا پسرمون باشن!
بعدشم نمیخوای بری اون سر دنیا که!
هروقت اراده کنی نیم ساعته میای و گل پسرتو می بینی دیگه!

_آخه ندا.. اگه من نباشم و یه دفعه ای دور ازجونش اتفاقی افتاد چه خاکی توسرم کنم؟
این دفعه سینا به جای ندا جواب داد:

_مثلا الان که هستی چه کمکی از دستت خواسته اس؟
این همه دکتر و پرستار و.. رو الکی که اینجا نذاشتن خواهر گلم!

نگران هم نباش اون بچه توی اون دستگاه جاش خیلی هم امن وراحته اصلا هم نیازی به حضور شما نیست!

حالا هم پاشیم بریم که مقدمات اومدنش رو فراهم کنیم!
باغصه ازجام بلند شدم..

دلم میخواست دلیل و یا بهونه ای جور کنم اما انگار تموم درها به روم بسته بود وچاره ای جز رفتن نداشتم!
با حالت گریان روبه سینا کردم وگفتم؛

_پس حداقل، قبل از رفتن، اجازه بدین یه بار دیگه برم وببینمش!
بخدا دلم آشوبه، همش دلم میخواد پیشم باشه!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *