خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو چهار

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو چهار

 

ندا_ دلیل جدایی شما دوتا فقط غروره! اگه ازهمون روزای اول مانع رفتنت میشدو این اعتراف رو قبل از رفتنت میکرد الان جفتتون عذاب نمی کشیدین!

آره باید بگی! من هم نظرم همینه و به نظرم اون طفل معصوم حقش نیست از باباش دور بمونه و باباشم حقش نیست از پسرش جدا باشه و اتفاقا از همه نظر

چه قانونی وچه عاطفی اقا اهورا حق داره که از وجود پسرش باخبر بشه..
_اگه بهش گفتم و با دیونگی هاش پسرم رو ازم بگیره چی؟
اگه جدامون کنه چی؟

میترسم ندا میترسم!.. از اون روز که اهورا باهام لج کنه و عرشیا رو ازم بگیره میترسم!
اون خیلی بانفوذه و خیلی کارا ازش برمیاد!

من درمقابل قدرت اهورا هیچی نیستم!
حتی اگه بخواد میتونه به راحتی جونمو بگیره.. گرفتن پسرش که کاری نداره! مخصوصا بااین کاری که من کردم!

بدون شک قانون منو متهم میدونه که پسرشو ازش قایم کردم و به راحتی بچه ام رو میگیرن ازم!
_همه ی حرفات درسته اما اگه قبلش دلش رو به دست بیاری تمومه!

 

با غم سرم رو پایین انداختم و باحسرت آه کشیدم..
_فکرمیکنی به دست آوردن دلی که اون همه مدت وانمود به نخواستن کرده کار آسونیه؟

اهورا آدم خودداریه و افسار دلش فقط وفقط دست خودشه! تا خودش نخواد هیچچچچ چیزی ممکن نیست دست دل رو کنه!

با هیجان کاملا به طرفم کج شد و گفت:
_خب معلومه که نمیگه و منم ندیده این رو فهمیدم و میدونم که به راحتی نرم نمیشه اما

یادت نره که تو قدرت اینو داشتی که قلبش رو به تصرف دربیاری و عاشقش کنی!
اون عاشقته وحتی اگه بازگو نکنه مهم نیست

مهم اینه که بتونی قلبش رو نرم کنی!
اخلاق گند و زبون تند وتیزش رو بذار کنار اصلا مهم نیست!
قلبش کارخودشو میکنه و بلده چطوری زبونشم کنترل کنه!

_اون بخاطر بچه ام ازمن متنفر شده و تا خیالش از بابت بچه راحت نشه و مطمئن نشه بهش خیانت نکردم حتی توصورتمم نگاه نمیکنه!

_پس بهش میگیم بچه ی خودشه!
_ندا؟ انگار متوجه عمق فاجعه نشدی هنوز!
_متوجه شدم قربونت برم.. اونو بسپرش به من!

_میخوای چیکارکنی؟ یه وقت دیونگی نکنی و بری چیزی بهش بگی!

 

عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد و گفت:
_مگه من میشناسمش یا میدونم کجاست؟
منظورم این بود پیداکردن راه حل رو بسپر به من!

_سیناهم همینو گفت.. گفت خودش درستش میکنه.. گفت باید بذاریم زمان بگذره ویه کم آروم بشه!

اما من میدونم مرور زمان اهورا رو آروم نمیکنه بلکه دور و دورتر میکنه!
_نگران نباش آقام خودش مرده قلق مرد هارو خوب میدونه!

سری به نشونه ی تایید تکون دادم و چون رسیده بودیم جلوی خونه دیگه ادامه ندادیم..
وقتی رفتیم خونه با صدای جیغ وفریاد زنی که از طبقه بالا صداش میومد

وحشت زده خودمو پشت ندا پنهان کردم و باترس گفتم:
_چه خبرشده؟
نداهم که مثل من ترسیده بود بانگرانی گفت:

_صدای مهنازه! حتما با آقا دعواش شده!
باعجله به طرف پله ها رفت ومن ترسیده هم رفتم یه گوشه ایستادم!

 

باصدای جیغ وفریاد ندا و مهناز فهمیدم اهورا خونه نیست و بیشتر ترس برم داشت!
_چیکار میکنی زنیکه ی روانی؟ واسه چی اومدی اینجا؟

_به تو ربطی نداره کثافتتتت برو کنار از سر راهمممم برو گمشو!
نتونستم طاقت بیارم و ترسیدم اون دیونه بلایی سر ندا بیاره!

باقدم های لرزون رفتم بالا… دیدم توی اتاق من هستن و این بیشتر ترسوندم!
رفتم داخل وبا چشم های گرد شده به مهناز که اتاقم رو ترکونده بود نگاه کردم..

یه چیزی شبیه بطری چهار لیتری دستش بود و ندا هم سعی میکرد جلوشو بگیره!
بی اراده داد زدم:

_اینجا چه خبره؟ داری چیکارمیکنی؟
با پاشیده شدن مایعی توی صورتم فهمیدم بنزینه!

به طرفم یورش آورد و با جیغ شروع کرد به فحاشی و تهدید که میخوام همتونو آتش بزنم!
ندا جلوشو گرفته بود ونمیذاشت بهم برسه!

_بده من ببینم اون بطری رو!
باحرص از اینکه اتاق پسرم رو هنوز نیومده نابود کرده به سمتش خیز برداشتم و سعی کردم بنزین رو ازش بگیرم!

ندا_ برو بیرون شیرین برو به سینا زنگ بزن بیاد همین الان!
_بدون سیناهم میتونم حساب این زنیکه رو برسم!

هنوز حرفم تموم نشده بود که ندا روپرت کرد روی زمین و موهامو توی چنگ هاش اسیر کرد و باتموم قدرتش کشید!

بنزنین ازدستش افتاد روی زمین و من درد کشیدن موهامو فراموش کرده بودم
و تمام حواسم به بنزنین پخش شده بود..

یه جرقه کافی بود تا همه چیز بسوزه!
ندا به کمکم اومد و تونستیم دست هاس مهناز رو بگیریم و کنترلش کنیم!

با تموم وجودش جیغ میکشید و گوش هام از صدای بلندش زنگ میزد!
_ولم کنین بیشرفا.. میخوام آتیشتون بزنممم!

_توغلط کردی کثافت به چه حقی وارد خونه ی من شدی؟ الان زنگ میزنم به پلیس بیاد جمعت کنه حالیت میکنم!
_خونه تو؟ توکی هستی ج. ه خانوم؟

انگار اون شوهر آشغالت بهت نگفته نصف این خونه به نام منه و تو اومدی تو خونه ی من!
_الان به پلیس زنگ میزنم قانون خودش تصمیم میگره!

با دست آزادم گوشیمو ازجیبم بیرون کشیدم و بجای پلیس به سینا زنگ زدم!
باپاش گلد محکمی به شکمم زد و یه دفعه نفسم رفت!

 

درد وحشتناکی توی شکمم و جای بخیه هام پچیده شد و بی اراده گوشی ازدستم افتاد و دست مهناز رو ول کردم و نشستم روی زمین!

ندای بیچاره دوباره اسیر مهناز شد و من ازشدت درد حتی نمیتونستم به کمکش برم!

متوجه شدم سینا گوشی رو جواب داده و صدا ها گویای همه چیزبود و نیازی به حرف زدن من نبود!

کشون کشون خودمو به بیرون رسوندم و سعی کردم برم وازهمسایه ای کسی از بیرون کمک بگیرم!
هنوز به پله ها نرسیده بودم که سینا وارد خونه شد!

باعجله و حراسون خودشو به من رسوند و بلندم کرد..
_چی شده؟ خوبی؟
_ندارو ازدست اون دیونه نجات بدید توروخدا!

حراسون رفت توی اتاق و بانعره ی بلندش چندثانیه همه جا ساکت شد!
_مهناززززز!
صدای سیلی که توی گوشش زد همه ی خونه رو پرکرد!

_توچه غلطی کردی؟ هان‌؟ چه غلطی کررررردی؟
_خونه ام رو میخوام.. تو حق نداری دست روی من بلند کنی میفهمی؟

ندا به طرفم اومد و درحالی که از دماغش خون میومد گفت:
_حالت خوبه آبجی؟ خدا لعنتش کنه چیکارت کرد؟ دستتو بردار ببینم شکمت رو!

_از دماغت داره خون میاد.. من خوبم برو یه چیزی بیار خون دماغتو بند بیار!
_وای گل به سرم از جای بخیه هات داره خون میاد!
الان به ۱۱۰ زنگ میزنم پدرشو درمیارم!

_نمیخواد سینا خودش اومد من چیزیم نیست فقط یه کم دردم گرفت!

سینا درحالی که دست های مهناز رو میکشید اومد بیرون ومحکم پرتش کرد روی زمین و جلوی پای من افتاد!

_زود باش از شیرین معذرت خواهی کن وگرنه خودت میدونی روزگارت رو سیاه میکنم!
پشت بندش نعره کشید:
_یالا…..

ترسیده بودم.. ازهمون بچگیمم صدای دعوا ترس رو به کل وجودم مینداخت!
با لکنت گفتم:
_تمومش کنین.. من معذرت خواهی نمیخوام.. فقط ببرش بیرون!

_ازمن بترس هرزه خانوم.. مطمئن باش نمیذارم نه تو نه توله سگت تو خونه ی من آب خوش از گلوتون پایین بره!
سینا باحرص مهناز رو بلند کرد و به طرف اتاق خودش برد و انداختش تو اتاق!

 

فورا در اتاق رو قفل کرد و گفت:
_تا تحویل پلیس میدم همینجا میمونی!
مهناز شروع کرد به مشت گلد گرفتن توی در و جیغ زدن..

سینا بی توجه روبه ندا کرد وگفت:
_شیرین رو ببر درمانگاه من میمونم این عوضی رو تحویل پلیس بدم و گوشیشو ازجیبش درآورد!

دلم نمیخواست بخاطر من پای پلیس به خونه باط بشه و ازطرفی هم تهدیدی که کرده بود واقعا ترسونده بودم!
_من خوبم به دکتر نیاز ندارم..

اومدم بگم به پلیس خبر نده و خودتون حلش کنین که صدای الو ۱۱۰ گفتن سینا باعث شد حرفمو ادامه ندم..
به پلیس خبر داد و گوشی رو قطع کرد!

نفرت مردها چقدر میتونست توی زندگی تاثیربذاره و من اون نفرت رو توی چشم های سینا دیده بودم!
توی اون هیری ویری یاد اهورا افتادم

که ممکن بود به همین اندازه ازمن متنفرشده باشه و واسه گرفتن بچه ام با همین اندازه خشم اقدام کنه!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو نه

  با خستگی گردنشو کج کرد و نگاهم کرد: _پدرم و در اوردی بچه. تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *