خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

 

بی وقفه آب میوه ام رو سرکشیدم و تند تند نفس های عمیق کشیدم..
یعنی اینقدر بدلباس وزننده اومده بودم که آریا اونجوری هیز نگاهم کنه و اهورا غیرتی بشه؟ لباسمو که مادرش انتخاب کرده بود و آرایشمم نسبت به همه ی مهمون ها ملایم تر بود..

استرس گرفته بودم.. دلم میخواست همین الان یواشکی فرار کنم و دیگه هیچوقت توی اون خونه برنگردم اما نه جایی رو داشتم و نه کس وکاری…
باحسرت به لیوان خالیم نگاه کردم و لبمو به دندون گرفتم…

بیشتراز ده دقیقه میشد که فقط به میز روبه روم زل زده بودم وحتی به مهمون ها و رقصیدنشون هم نگاه نمیکردم که صدای نرگس باعث شد یه ذره خودمو جمع کنم…

_شیرین خانم.. حالتون خوبه؟
_کجا رفتی نرگس؟ من اینجا خیلی احساس تنهایی میکنم توهم میذاری میری؟
_توروخدا ببخشید شیرین جان.. از نگاه آقا اهورا ترسیدم.. یه جوری با غضب نگاهم کرد که میدونستم اگه فرار نکنم آبرومو تو جمع میبره..

باحسرت آهی کشید و ادامه داد:
_هرچند میدونم عاقبتم چیه و چه در انتظارمه!
_یعنی چی؟ تومگه چیکار کردی؟
_فکرمیکنم فهمیده آرایشگاه و این بزک دوزک ها کار من بوده و به من تاکید کرده بود آریا میاد و نزارم زیاده روی کنید!

ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_که اینطور… پس بگو هرچه رسطه بود من پنبه کردم.. پس واسه همینم اونجوری آتیشی شده بود!

 

قبل ازاینکه پلیس بیاد ندا من رو بلند کرد و برد توی اتاقم..
با غم به اتاق و وسیله های شکسته اش نگاه کردم…

ندا_غصه نخور دورت بگردم بهترشو می خریم!
_چقدر بی رحم و سنگ دله که به وسیله های یه بچه بی گناه هم رحم نمیکنه!

_یکی از گذشته ی نحس و کثیفش خبر نداشته باشه باخودش فکرمیکنه که چقدر عاشقه!
_انگار واقعا عاشق سیناست…

_این عشق نیست عزیزدلم نیست! ایناهمش حسادته و اون روانی چشم نداره و طاقت دیدن خوش بختی آقارو نداره!

اگه عاشق بود که اون همه بلارو سرش نمیاورد.. آدم عاشق خیانت نمیکنه قربونت برم.. اون تنها هدفش از

نزدیک شدن به سینا و این دیونه بازی هاش رسیدن به پول سیناست..
زنیکه ی پایین شهری گدا فقط عاشق پوله!

تموم اتاق بوی بنزین گرفته بود و تیزی بوش حالم رو بدمیکرد..
دستم رو جلوی دماغم گرفتم و گفتم:
_دماغت چی شده؟

دستش رو به دماغش کشید و آخ آرومی گفت..
_نمیدونم.. باکله زد توی صورتم.. اگه شکسته باشه ازش شکایت میکنم!

_نشکسته .. یه کوچولو ورم کرده.. برو یه چیزی بذار روش بیشتر نشه!
_ولش کن.. خودت خوبی؟ بخیه هات پاره شدن آره؟

لباسم رو بالا زدم و به زخمم نگاه کردم..
یه کوچولو خون اومده بود اما حالم خوب بود ودردش خیلی کمترشده بود!
گفتم:
_ببخشید تقصیرمن شد که دستش رو ول کردم وبهت حمله کرد…

خندید و گفت:
_نه بابا توچیکار داری.. من دفعه اولم نیست بااین عفریته درگیر میشم

 

بعداز نیم ساعت شایدم چهل دقیقه، سینا درحالی که غم از صورتش می بارید اومد داخل اتاق و گفت:
_تموم شد.. میتونید بیاید بیرون!

ندا بی توجه به حال خراب سینا، گفت:
_چی شد آقا؟ چیکارش کردن؟
درحالی که صداش ازته چاه درمیومد گفت:
_نذاشتم کار به کلانتری و دردسر های دادگاه پاسگاه بکشه، ازش تعهد گرفتن و رفت!

ندا_اما به نظرم بااین کار خیلی خوشبحالش شد و واسه دفعه های بعدی پررو تر میشه.. ای کاش مینداختینش زندون چند شب آب خنک بخوره حساب کار دستش بیاد!

فشار آرومی به دست ندا دادم و با چشم وابرو بهش فهموندم الان وقت این حرفا نیست و حال سینا خوب نیست!

سینا روبه من کرد وگفت:
_شما خوبی آبجی؟ من واقعا نمیدونم با چه رویی و باچه زبونی ازتون معذرت خواهی کنم!

_من خوبم اصلا بهش فکرنکنید لطفا.. من فقط بخاطر خونه و ندا ترسیده بودم.. قصد نداشتم باهاش درگیر بشم.. همه چیز یک دفعه ای شد!

_خوب کاری کردین.. اگه جلوشو نمیگرفتین الان معلوم نبود چه فاجعه ای به بار اومده بود.. واقعا شرمنده ام و ممنونم که بخاطر آتش سوزی مانعش شدین!

_خواهش میکنم این حرفارو نزنید خونه داداشم، خونه ی امیدم بوده.. چه فرقی میکنه باخونه ی خودم.. توروخدا دیگه بهش فکرنکنید و فراموش کنید.. خداروشکر به خیر گذشت!

 

باحسرت آهی کشید و نگاهش رو به تخت شکسته ی عرشیا دوخت و گفت:
_غصه چیزی رو نخوری ها.. بهترشو میخریم..

یا اصلا اینا عجله ای بودن، فردا باهم میریم انتخاب میکنیم و میخریم!
لبخند غمگینی زدم وگفتم:
_من غصه نمیخورم بخدا..

مگه چند روز دیگه میخوام اینجا بمونم که اتاق اون بنده خداروهم اشغال کنم..
راستش رو بخوایید دلم واسش سوخت.. بعضی وقت ها در مقابل ازدست دادن یه سری چیزا

وقتی آدم ناتوان میشه، بی اراده و ناخواسته مغزش دیگه فرمان نمیده و دیونه میشه..

من توی جایگاه شما نیستم اما اگه من مرد بودم و یه اتفاق مشابه واسم میوفتاد،،
یه کم مکث کردم و با خجالت ادامه دادم:

_فکرمیکنم بادیدن حال به اون خرابی می بخشیدمش!
چشم هاشو با درد روی هم گذاشت و بی توجه به حرف من گفت:

_فقط خدامیدونه وقتی همسایه زنگ زد چطوری خودمو به خونه رسوندم.. چندبار نزدیک بود تصادف کنم و خدا جون دوباره بهم داد که تونستم خودمو برسونم بهتون!

 

ندا باچشم غره به من نگاه کرد و بهم فهموند از بخشش وبخشیدن حرفی نزنم وهمزمان ازجاش بلند شد وگفت:
_دیگه تموم شد.. خداروشکر گذشت..

من میرم لباس های راحت بپوشم و بیام اینجا رو تمیز کنم.. همه جای اتاق بوی بنزین گرفته!
روبه من کرد و ادامه داد:
_اگه میخوای برو یه دوش بگیر ولباس هاتو مرتب کن!

واین حرفش یعنی اینجا نمون و حرف اضافه هم نزن!
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و ازجام بلند شدم..
باصدای سینا سرجام ایستادم و بدون حرف نگاهش کروم..

_میشه شما بمونی؟
باگیجی به خودم اشاره کردم که سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد..
نگاهی به ندا انداختم که باچشم و ابرو واسم خط ونشون میکشید..

پلک هامو روی هم گذاشتم و بهش فهموندم که دیگه حرفی نمیزنم!
ندا رفت ومن رفتم روی صندلی که تنها وسیله ی سالم اتاق بود نشستم…

_اون حرفی که زدی رو نشنیده میگیرم و دیگه نمیخوام بشنوم..
با گیجی نگاهش کردم وگفتم:
_همون اشغال کردن اتاق و رفتن از اینجا!

_اما من که نمیتونم تا آخر عمرم اینجا بمونم! بالاخره بابای عرشیا همه چی رو میفهمه وتا قبل از درست شدن یه گندی دیگه، بهترین راه رفتنه!

_شما زمانی از اینجا میری که اهورا بیاد دستتو بگیره وببره!
درغیر این صورت هیچ جا نمیذارم برین.. پس بهتره که بیشتر خودمونو اذیت نکنیم

بیشتراز اون نمیتونستم مخالفت کنم و تعارف های بی پایه و اثاث کنم.. خب من جایی هم واسه رفتن نداشتن و نمیدونستم تا درست شدم ماجرای من و اهورا، سرنوشت چه روزهایی رو واسم رقم زده و چی انتظارمون رو میکشه!

سرمو پایین انداختم و به نشونه ی مثبت تکونش دادم و زیرلب گفتم:
_انشالله همه چیز درست بشه و زیادی مزاحم شما نشم…

_میدونم بخاطر مهناز ترسیدی و احساس خطر کردی اما من تضمین میکنم هیچ خطری شمارو تهدید نکنه و امانتی آقا اهورا رو صحیح و سالم تحویلشون میدم!

میدونم ندا بهم اخطار داده بود و نباید حرفی از مهناز میزدم اما احساس میکردم توی چشم های مهناز کلاه برداری و پول و خیانت نبود.. اون چشم ها فقط از عشق اونجوری سرخ و اشکی شده بودن!

_خدا حفظتون کنه آقا سینا.. آرزو میکنم مشکل شماهم حل بشه و مهناز رو ببخشید..
میدونم این چیزها به من ربطی نداره و خودتون صلاح خودتون رو بیشتر میدونید اما…

اما من یه عنوان یک زن و یکی که عشق رو تجربه کرده، امروز توی چشم هاش عشق و حسادت عاشقانه رو دیدم… من نمیدونم گذشته چی بوده و چی گذشته اما اون چیزی که من دیدم هیچی داخلش نبود جز عشق

 

موقع حرف زدن به صورتش نگاه میکردم تا بتونم احساسش رو از چشم هاش بخونم!
کلافه بود و مدام دستشو به صورتش میکشید و از ته دل نفس هاشو رها میکرد!

_نمیتونم باورش کنم… همون چشم هایی که شما میگی چندسال منو بازی داد.. مهناز بازیگر خوبیه..

اون به راحتی میتونه عشق بورزه و درعین حال پشت سر خنجر بزنه وخیانت کنه!
من هم یه روزی مثل شما فریب همون چشم هارو خوردم واین شد روزگارم!

باغم سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_متاسفم.. نمیخواستم بیشتر ازاین ناراحتتون کنم!
بی حوصله از روی صندلی بلند شد وگفت:

_نه شما مقصر نیستی.. بهتره که دیگه بهش فکرنکنیم..
می سپرم یکی نفر بیاد واینجا تمیز کنه و به زودی مثل روز اولش میکنم..

من دیگه برم.. وسط یه کارخیلی مهم مجبورشدم بیام و باید فورا برگردم.. سپردم کلید ساز بیاد و تموم قفل ها رو عوض کنه..
بجز کلیدساز دررو برای کسی باز نکنید!

باقدردانی و خجالت زده تشکر کردم و چشم گفتم..
بعداز رفتن سینا ندا اومد توی اتاق وگفت:

_خوبی خواهر؟ چرا اینجا نشستی؟ بوی بنزین داره چشم های منو کور میکنه تو واسه خودت نشستی تواین فاجعه؟ پاشو.. پاشو برو یه دوش بگیر لباس هاتو عوض کن

یه کم روحیه ات میاد سرجاش! پاشو قربونت برم!
_سینا گفت کلید ساز میاد.. صبرمیکنم بیاد خیالم راحت بشه بعد میرم!

 

اومد دستم رو گرفت و بلندم کرد و همزمان گفت:
_پاشو نمیخواد نگران باشی کلیدساز اومده و داره کارشو میکنه!

بعدشم فعلا تایه مدتی مهناز کلاهشم اینوری بیوفته نمیاد برداره.. از هیچی نترس.. فعلا فقط برو دوش بگیر یه کم آب گرم به پوستت بخوره جون بگیری!

ناچارا قبول کردم و به طرف کمدم که همه جاش زخمی وشکسته بود رفتم و با غم آهی کشیدم..
خداروشکر حداقل لباس ی منو پاره نکرده بود

فقط زورش به لباس های طفل معصومم رسیده بود!
صدای ندا پشت سرم رشته ی افکارم رو پاره کرد…

_استخاره میکنی خواهر؟ خوب اومده خیره انشاالله!
به طرفش برگشتم و باگیجی نگاهش کردم..
خندید وگفت:

_خفه شدم خب.. زودتر لباس بردار بریم بیرون!

 

لباس هامو برداشتم و رفتم توی حموم..
همین که آب گرم روی بدنم نشست مثل اینکه از شوک بیرون اومده باشم بغضم شکست و اشک چشمم روانه شد…

اونقدر زیردوش به حال خودم و عرشیا گریه کردم که به سکسکه افتاده بودم
حسابی خالی شدم و احساس کردم آروم شدم…

سرسری خودمو شستم و اومدم بیرون!
سعی کردم کمتر به بدبختی ها فکرکنم و روزهای خوب بغل گرفتن و بوکشیدن پسرم رو توی ذهنم پر کنم!

داشتم با حوله نم موهامو میگرفتم که ندا اومد وگفت:
_ عع اومدی؟ دوساعته توحمومی دختر نگرانت شدم د‌اشتم میومدم ببینم چیزیت نشده باشه!

چشم هام از گریه خسته بود و میسوخت!
لبخند غمگینی بهش زدم وگفتم:
_نگران من نشو.. من بادمجون بمم..!

_بایدم باشی اینقدر ضعیف نباش مادرها همیشه باید قوی باشن!
به دماغش که ورم کرده بود اشاره کرد وادامه داد:

_ببین منو اون بادمجان عزیز دماغ بنده هست ولی پوستم کلفته از رو نمیرم که! اونقدر قوی میمونم تا روی این روزگار رو سیاه کنم!

 

به تشبهی که با دماغش کرده بود و صورت شیطونش نتوستم جلوی خودمو بگیرم وزدم زیر خنده!
_آهاااان حالا شد.. بخند بابا گوربابای دنیا!

_کلید ساز اومد؟
_بلههه کلیدسازم اومد.. قفل هارو هم عوض کرد! دیگه چی؟
چشم هامو توکاسه چرخوندم و با شیطنت ظاهری گفتم:

_دیگه.. اوم… حس میکنم اگه چیزی نخورم همینجا وسط اتاق نقش زمین بشم وبه دیار باقی بشتابم!
_خدانکنه دیونه.. تا توموهامو خشک کنی منم یه چیزی میاریم بخوریم!

_ممنون.. عادت ندارم موهامو سشوار بکشم.. خودش خشک میشه.. فقط.. من فعلا اتاق ندارم میتونم موقتا همینجا تو اتاق تو بمونم؟

_معلومه که میتونی! اتاق من دربست دراختیار شما شیرین خانوم!
من مثل سینا حساس نیستم و میتونی از تختمم استفاده کنی البته اگه تو حساس نباشی!

خندیدم وگفتم:
_من یه عمر توپرورشگاه با اون همه کثیفی زندگی کردم دخترجان! اتاق توکه از تمیزی بوی بهشت میده!

خندید گفت:
_وای آره الان اتاق من ازهمه جا تمیز تره طبقه بالا کلا بوی پمپ بنزین گرفته!
من برم ببینم چی تو یخچال هست بخوریم آماده شد خبرت میکنم!

 

از داخل کمد بالشی برداشتم و ملحفه تمیز روی بالش انداختم و حوله ی خشکمم روی ملحظه انداختم و روی زمین دراز ‌‌‌کشیدم…

اونقدر خسته بودم که صدای قلنج شکوندن مفصل هام بلند شد..
نفس عمیقی ‌‌‌کشیدم وزیر لب زمزمه کردم؛

_خداروشکر امروز هم بخیر گذشت!
چشمام به شدت خسته بود و خوابم گرفته بود!
داشتم کم کم وارد خلسه ی خواب میشدم که صدای داد وفریاد ندا شوکه ام کرد!

حراسون بلند شدم و بی توجه به تاپ تنم و موهای بازم به طرف صدا دویدم!
نداتوی حیاط بود و من هم خودمو بهش رسوندم!

وقتی رسیدم متوجه شدم داره راننده ی بخت برگشته رو دعوا میکنه که کجا بوده و چرا هروقت باید باشه نیستش!
_دیگه هرچی پیش بیاد مقصرش خودتی و خودتم میدونی چوب خطط پرشده

وقتی گذارش تموم روزهایی که چشم پوشی کردم رو به آقا دادم و اخراج شدی یاد میگیری در مقابل اشتباهت واسه من بلبل زبونی نکنی!

_به من چه مگه من علم غیب دارم بفهمم تواین دیونه خونه چه خبره؟ البته منظورم از دیونه بجز آقاست! ماشینو بردم کارواش طول کشید!

 

ندا عصبی تراز قبل صداشو بلند تر کردو گفت:
_الان نشونت میدم دیونه کیه! خم شد دمپایی برداره که فورا پریدم دستشو گرفتم وگفتم؛

_عه عه! چیکار میکنی ولش کن خب بنده خدا حق داره ازکجا بدونه قراره چه اتفاقی بیوفته!
ندا تازه متوجه من شد!

_الان باتوهم یه دعوای حسابی میکنما! واسه چی با موی خیس اومدی بیرون؟
دستشو کشیدم و کشون کشون بردمش داخل وگفتم:

_والا اونجوری که توجیغ جیغ کردی وحشت کردم فکر کردم دوباره مهناز برگشته اومدم نجاتت بدم!
یه دفعه زد زیر خنده و الان نخند کی بخند!

_وا؟ خل هم شدی احمدالله؟
میون خنده گفت:
_خداییش جذبه رو حال کردی؟ مثل سگ ازم حساب می بره!

_هان؟ کی؟
به حیاط اشاره کرد و ادامه داد :
_اونی که از دست دمپایی هام جون سالم به در برد!
خنده ام گرفت!

باخنده گفتم:
_دیونه! اگه تو هر خونه ای یه دونه از تو باشه فکر نکنم دیگه هیچ خونه ای بوی غم به خودش بگیره!

مثل سرباز هادستشو کنار شقیقه اش گذاشت و بالحن کوچه بازاری گفت:
_چاکریم آبجی اوچیک شماییم!

خلاصه که با شوخی ها وخنده های ندا که بدون شک برای خوب کردن حال من بود، خوشمزه ترین سوسیس بندری عمرم رو خوردم!

 

خوردن غذا وشکم سیرم باعث شد بیشتر خواب بهم غلبه و به سختی جلوی بسته شدن چشم هامو گرفته بودم…

_حالا گفتیم و خندیدیم و امروزم گذشت! توچرا چشمات این همه سرخ و متورم شده؟ توحموم آبغوره میگرفتی درسته؟

_نه شامپو رفته تو چشمم! اطرفی هم خیلی خوابم میاد.. یادم نمیاد آخرین باری که عمیق خوابیدم کی بوده!
عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد وگفت:

_برووووو اونقدر حالیمه فرق گریه و شامپو رو بفهمم!
_باورکن بیشتر بخاطر خوابه…
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت؛

_اما من یادمه خوبشم یادمه!
بازم مثل خنگ ها نگاهش کردم که گفت:
_ده روز با خیال راحت یه جوری خوابیدی که خواب رو از چشم همه گرفتی!

یاد بیمارستان افتادم.. آهانی گفتم .
_اون که خواب نیست بیهوش بودم خواهر بیهوش!
_خداروشکر تموم شدن اون روزاهم!

برو روتخت من باخیال راحت بخواب چشمات چیزمرغی شده!
_نه روی تخت لازم نیست پایین تخت راحت ترم!
_وا؟
_والا… ازجام بلند شدم و فرصت اعتراض بهش ندادم

همزمان که به طرف اتاق میرفتم گفتم:
_انشاالله که دیگه با جیغ وفریاد جدید سوپرایز نشم!
راستی غذا خیلی خوشمزه بود دستت دردنکنه مهربون ترین ندای دنیا!

 

ده روز از اون روز گذشت و دیگه خبری از مهناز نشد و روز به روز هم سینا غمگین تر و افسرده تر به نظر می رسید!

تواین مدت با کمک ندا و انتخاب خودم لوازم اتاق خودمو عرشیارو عوض کردیم و میتونم بگم اتاق چندبرابر از روز اولشم خوشگل تر شد..

این اواخر دیگه به شمارش روز ها اکتفا نمیکردم و کارم شده بود شمردن دقیقه ها وحتی ثانیه ها برای اومدن پسرم!

انتظار همیشه تلخ وسخت بوده اما سختیش برای مادرهایی که انتظار اومدن فرزندشون رو میکشن بدون شک هزار برابر میشه!

توی همین فکرها بودم و با غذام بازی میکردم که صدای سینا رشته ی افکارم رو پاره کرد!
_خواهرما از غذا خوشش نیومده؟
با گیجی نگاهش کردم وگفتم:

_من؟ نه اتفاقا من عاشق لوبیاپلو هستم.. مخصوصا اینکه دست پخت نداهم باشه!
یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت:

_اما غذای دست نخورده ات چیز دیگه ای میگه!
لبخندی از ته قلبم روی لبم نشست..
_داشتم به عرشیا فکر میکردم!

ساعت از دوازده امشب که بگذره میشه ۴ روز و ۲۳ساعت دیگه که میتونم بغلش کنم!
مثل من لبخند روی لبش نشت!

_آره انشاالله به زودی صدای ونگ ونگش فضای خونه پر میکنه!
والا این انتظار من روهم دیونه کرده!
دیگه آخراشه!

 

ده روز از اون روز گذشت و دیگه خبری از مهناز نشد و روز به روز هم سینا غمگین تر و افسرده تر به نظر می رسید!

تواین مدت با کمک ندا و انتخاب خودم لوازم اتاق خودمو عرشیارو عوض کردیم و میتونم بگم اتاق چندبرابر از روز اولشم خوشگل تر شد..

این اواخر دیگه به شمارش روز ها اکتفا نمیکردم و کارم شده بود شمردن دقیقه ها وحتی ثانیه ها برای اومدن پسرم!

انتظار همیشه تلخ وسخت بوده اما سختیش برای مادرهایی که انتظار اومدن فرزندشون رو میکشن بدون شک هزار برابر میشه!

توی همین فکرها بودم و با غذام بازی میکردم که صدای سینا رشته ی افکارم رو پاره کرد!
_خواهرما از غذا خوشش نیومده؟
با گیجی نگاهش کردم وگفتم:

_من؟ نه اتفاقا من عاشق لوبیاپلو هستم.. مخصوصا اینکه دست پخت نداهم باشه!
یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت:

_اما غذای دست نخورده ات چیز دیگه ای میگه!
لبخندی از ته قلبم روی لبم نشست..
_داشتم به عرشیا فکر میکردم!

ساعت از دوازده امشب که بگذره میشه ۴ روز و ۲۳ساعت دیگه که میتونم بغلش کنم!
مثل من لبخند روی لبش نشت!

_آره انشاالله به زودی صدای ونگ ونگش فضای خونه پر میکنه!
والا این انتظار من روهم دیونه کرده!
دیگه آخراشه!

 

لبخند تلخی زدم
سینا انتظار چیز دیگه ای دیوونش کرده بود….نه بچه ی من
اون تو فکر مهناز بود و اینو راحت میشد از کلافگی اش و تظاهر به آروم‌ بودنش فهمید
نفهمید تا شب چجوری سر شد
انگار هر یک ثانیه اش برام اندازه یک سال میگذشت
کل شب تو فکر بچه ام بودم
شاید بیشتر تو فکر پدرش……
پوزخند تلخی زدم
چی میشد اگر الان کنار اهورا بودم
اونم مثل من برای بغل گرفتن پسرش ذوق میداشت
خودم نابودش کردم…..عشقی رو که بهم داشت نفهمیدم و هر بار فقط از خودم روندمش
با تقه ای که به در خورد روی تخت نیم خیز شدم
ندا اومد بود تا بیدارم کنه

_ شیرین جان…..

با دیدن من که چشمام باز بود و رو تخت نیم خیز شده بودم……حرفش خورد
با چشمایی که از تعجب گرد شده بود پرسید

_ بیداری شیرین….

بلند شدم و کامل رو تخت نشستم
سری به نشونه تایید تکون دادم و گفتم

_ مگه خوابم میبره تا صبح فکرهای مزخرف عین خوره افتاده بود به جونم

جلو اومد و کنارم نشست
دستش اروم روی کمرم کشید

_ قربونت برم‌ساعت ۶ صبحه من فکر کردم خوابی اومدم بیدارت کنم…..

نفس عمیقی کشیدم
سعی کردم همه غم هامو فراموش کنم
امروز وقتش نبود که ناراحت باشم
برای ناراحتی و گریه و زاری کلی وقت داشتم
امروز قرار بود پسرم ببینم و تو بغلم بگیرمش
باید خوشخال ترین فرد روی زمین امروزمن باشم
لبخندی زدم

_ بریم….؟؟

با لبخند سری به نشونه تایید تکون داد

_ اماده شو بیا پایین…

از اتاق بیرون رفت و در بست تا راحت باشم و بتونم لباس عوض کنم
سریع بلند شدم و مامتوی خوش رنگی با شلوار سفید و شال رنگی ام ست کردم

 

دلم میخاست امروز بهنرین خودم باشم
وقتی بچه ام منو میبینی کیف کنه که اینقدر مامانش خوشگله
از تصور اینکه بچه ی اونقدری سر ذوق بیاد خنده ام گرفت
سریع پله ها پایین رفتم
با دیدن ندا که تنها منتظرم ایستاده بود
لبخند از رو لبم رفت
جلوتر رفتم و پرسیدم

_ سینا….

_ نمیاد ؛ صبح زود کار داشت رفت بیرون

نمیدونم چرا ولی ناراحت شدم از نبودش
انگار بدجور عادت کرده بودم‌به بودنشون کنارم
هم سینا هم ندا
انگار برای من بچه سر راهی که هیچ خانواده ای نداشت ؛ شده بودن خانواده واقعیم

_ باشه بریم پس

ندا آزانش گرفته بود و دم در منتظرمون بود
سوار ماشین شدیم
دل تو دلم نبود…….ثانیه های اخر بود و من داشتم جون میدادم تا ببینمش
به محض رسیدن به بیمارستان عین فشفشه پایین پریدم
سمت بخش نوزادان رفتم
اسم بچه رو گفتم و پرسناری که اونجا بود با مهربونی گفت

_ معلومه دلت خیلی برای نینی کوچولوت تنگ شده

تاییدش کردم و کشیده گفتم

_ خیلی

لبخندی زد و داخل رفت
با بچه تو بغلش برگشت
دستم جلو دراز کردم تا بچه رو داخل دستم قرار بده
اروم بچه رو تو بغلم گذاشت
خدای من انگار پر بغل گرفته بودم
هیچ وزنی نداشت
کمی دستام سفت تر کردم از ترس اینکه بیفته
پرستار تک خنده ای کرد

_ مادر کوچولوی نگران….

دستش جلو اورد که بچه رو ازم بگیره که دستم پس کشیدم
دلم نمیخواست حتی یه لحظه ام از خودم جداش کنم
با مهربونی گفت

_ عزیز دلم…..نگران نباش نمیخوام ازت بگیرمش فقط میخوام یادت بدم چجوری بغلش بگیری

با خجالت لب گزیدم و دستم جلو بردم
واکنشم ارادی نبود….یه جوری انگار دلم بخواد بچه ام از همه دور کنم
بچه رو از بغلم گرفت و دست پرستاری داد که کنار خودش بود
دستم گرفت و یکی اش بالاتر و یکی اش کنار بدنم تنظیم کرد
بچه رو گرفت و دوباره تو بغلم گذاشت

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو نه

  با خستگی گردنشو کج کرد و نگاهم کرد: _پدرم و در اوردی بچه. تو …

3 نظر

  1. اینم ک یکم طولانی بود همش حاشیه بود!

  2. نمیدونم چرا وقتی بلد نیستید بنویسید و این قدر آدمهای بی مسئولیتی هستید که برای مخاطبتون احترامی قائل نیستید چرا سایت میزنید اینقدر این داستان چرت و الکیه که نویسنده که احتمالا کودکی پنج ساله است فقط داره اب بهش میبنده نمیدونم کی میخواد تمومش کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟،؟،،،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *