خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هفت

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هفت

عرشیا نگاهی به من و بعد ندا انداخت

_ شما هم معلوم نیست با خودتون چند چندین هااا ؟؟! یه لحظه میخندی یه لحظه گریه میکنی…..منم جای این بچه بودم میترسیدم خب

_ گریه که نبود فقط یکم….

حرفم خوردم
کم جُر من نکشیده بودن که حالا بازم بخوام با حرفام ناراحتشون کنم
زندیگ خودم بودم….بدبختی خودم بود
سینا همه کار کرده بود
با این قسمتش باید خودم کنار میومدم
سینا با چشم و ابرو به ندا اشاره کرد
ندا با خنگی نگاهش کرد و شونه ای بالا انداخت
سینا دوباره بهش اشاره کرد
از این ادا بازی هاشون خنده ام گرفته بود
خیلی خودمو کنترل کردم که به نظر نیاد فهمیدم
آخر سر سینا طاقتش طاق شد وقتی دید ندا هیچ رقمه این ادا بازی رو نمیفهمه گفت

_ ندا میگم یه دقیقه بیا برو بیرون

ندا آهان کشیده ای گفت

_ خب از اول همین رو بگید دیگه

نگاهی به من انداخت و من چشمام به نشونه تشکر ازش باز و بسته کردم
دستش رو شونم کشید
از اتاق بیرون رفت
سینا که منتظر بود ندا بیرون بره از اتاق
با شنیدن صدای بسته شدن در سمت تخت رفت و نشست

 

_ خب…؟

متعحب بهش نگاه کردم
اون به ندا با ایما و اشاره گفته بود بره بیرون حالا به من میگفت خب!
سمت صندلی میز توالت رفتم و روبروش نشستم

_ من بگم ؟؟

زیر گردن بچه رو گرفت و آروم روی تخت گذاشت
از ساکت شدن بچه متوجه نشده بودم که خوابیده
این که شیر نخورده بود پس چطوری اینقدر راحت خوابیده بود

_ چرا گریه کردی؟؟

با حرفی که زد نگاهم از بچه گرفتم و نگاهش کردم

_ هیچی دلیل خاصی نداشتم…..یکم دلتنگی

_ دلتنگی؟؟ برای کی؟؟

لبم زیر دندونم کشیدم
راست میگفت من که کسی رو نداشتم
پس دلتنگ کی به جز اهورا میتونستم بشم…..

_ اهورا نه؟؟

خودش زودتر از من حرف دلم رو گفته بود
جوابی بهش ندادم که با اطمینان بیشتری گفت

_ پس درست گفتم….

_ ای کاش میشد زمان به عقب برگردوند….

_ زمان رو که نمیشه….ولی میشه یه زندگی جدید شروع کرد

من همین الانشم سعیم همین بود
اینکه یه زندگی جدید رو شروع کنم
که اهورا رو فراموش کنم
ولی مگه میشد….
اهورا بعد اقاجون تنها حامیم بود
اینقدر بهم محبت کرده بود که من بچه پرورشگاهی بهش عادت کرده بودم
عاشقش شده بودم
حالام که……ازش یه بچه داشتم

 

اما همه پل های پشت سرم خراب کرده بودم
فقط با یه حرف پس و پیشی که گفته بودم
ای کاش اون موقع لال میشدم هیچی نمیگفتم

_ میخوای دوباره شانست امتحان کنی؟؟

_ شانسم؟؟

_ اره…..یه بار دیگه بریم پیش اهورا

به محض تکمیل حرفش واکنش نشون دادم و گفتم

_ نه نه اصلا

متعجب ابروشو بالا انداخت

_ من که دیگه نمیدونم به کدوم ساز تو برقصم شیرین
اهورا رو میخوای یا نه…..میخوای برگرده یا نه؟؟

کلافه سرم تکون دادم

_ اخه سینا….

حرفم قطع کرد و قاطع گفت

_ آره یا نه شیرین ؟؟ یک کلام…..

مکث کردم
این سوالی نبود که لحظه ای بپرسه و لحظه ای جوابش بخواد
میخواستمش….معلومه که دلم میخواست برگرده
اما مگه به این راحتی بود بعد اون اتفاق الان چند ماه بود هیچ خبری ازش نبود
حالا مگه به این راحتی برمیگشت…؟؟

 

تک خنده ای کرد

_ به چی اینقدر با دقت فکر میکنی ؟؟
یه حواب ساده ازت خواستم دختر خوب…

با خجالت لبخندی زدم‌ و ناامید گفتم

_ باید جوانب جوابم رو بسنجم

لبش کش داد و نگاهی بهم انداخت

_ من ازت خواستم جوانب بسنجی گفتم فقط یک کلام جواب منو بده

بدون اینکه فکر کنم گفتم

_ خب معلومه که میخام…..

مکثی کردم و سرم زیر انداختم
آه عمیقی کشیدم و گفتم

_ ولی شدنی نیست…..اون دیگه برنمیگرده

_ شیرین من میخوام یه بار دیگه تلاش کنیم که بعدا نگی هیچ کاری برای برگشتش نکردم

دستی تو موهاش کشید و کلافه گفت

_ میدونم دلت پیششه هرچی نباشه پدر بچه اته
ولی اگر نشد و نخواست میخوام دیگه بهش فکر نکنی…..وقتی همه تلاشتو بکنی هرکاری از دستت برمیاد و انجام بدی و بازم نشه یعنی یه چیز این وسط اشتباهه
یه چیز درست پیش نمیره یعنی این اتفاق نباید بیفته چون به صلاحتونه
ولی لااثل حسرت اینکه هیچ کاری نکردی نمیخوری هوم؟؟

نفس عمیقی کشیدم
حق با سینا بود اما من‌میخواستم هر طوری شده بشه
میخواستم بازم اونو پیش خودم داشته باشم
با این حال اگر اون نمیخواست که من نمیتونستم کاری کنم

 

سری به نشونه تایید تکون دادم

_ قبوله

لبخند رضایت مندی زد

_ پس پاشو اماده شو پایین منتظرتم

از روی تخت بلند شد و سمت در رفت

_ عرشیا رو هم با خودت بیار

_ چی؟؟؟ همین الان یهویی؟؟ یعنی……الان میخوایم بریم؟؟

برگشت سمتم و به در تکیه زد

_ پس کی بریم؟؟ پاشو دختر خوب کار امروز رو به فردا ننداز

همونطور که بیرون رفت و با خنده گفت

_ منم زیاد تو ماشین منتظر نزار خواهشا

با بیرون رفتنش همونطور روی صندلی گیج نشستم
یعنی الان میخواستیم بریم پیش اهورا
من الان اماده نبودم
ولی سینا رفته بود پایین زشت بود نرم
اگر قبول نمیکرد چی؟؟
جای اینکه بزارم این فکرا تو سرم چرخ بخوره از روی صندلی پاشدم
مانتو و شلوار شیکی پوشیدم
شالم با رنگ مانتوم ست کردم
کمی ارایش کردم تا بهتر بنظر بیام و گودی زیر چشمام مشخص نشه
دلم میخواست واسش به جذابی همون شیرین قبل باشم
عرشیا رو یه دست لباس شیک پوشوندم
جورابش پاش کردم
کلاه کوجولویی روی سرش گذاشتم
بچه ام قرص ماه شده بود
روی سرش بوسه ای زدم و قربون صدقه اش رفتم
بغلش گرفتم و از اتاق بیرون رفتم

 

داخل ماشین نشستم و سامیار تو بغلم گرفتم
از شدت استرسی که داشتم نمیدونستم باید چیکار بکنم
هر لحظه که به خونه اش نزدیک میشیدیم استرسم بیشترم میشد
با توقف ماشین نفسمو صدا دار بیرون دادم
سینا ترمز دستی رو کشید و سمتم برگشت

_ یعنی اینقدر استرس داری؟؟

سری به نشونه تایید تکون دادم

_ دست خودم نیست

_ همینجا بمون من میرم زنگ رو بزنم

قبل اینکه پیاده بشه سریع گفتم

_ نه نه

متعجب برگشت و نگاهم کرد
روم نمیشد بعد این همه محبتش بهش چیزی بگم
اما دفعه قبلم به خاطر دفاع سینا بود که همه چیز اونطور که نباید تموم شد
دوباره نمیخواستم تکرار بشه
میدونستم با دیدن سینا عصبی تر میشه
برای اینکه ناراحت نشه گفتم

_ خودم برم بهتره

کمی مکث کرد و سری به نشونه تایید تکون داد
در ماشین بست و داخل نشست
دستش سمتم دراز کرد و عرشیا رو از تو بغلم گرفت

_ پس برو من منتظرتم تو ماشین

اره بهتر بود عرشیا رو نبینه
چون اون موقع اول ازم میخواست توضیح بدم این بچه از کجا اومده
دوباره ربطش میداد همه چی رو به سینا
نمیتونستم جمعش کنم
از ماشین پیاده شدم و جلوی در خونه ایستادم
انگار داشت همه خاطراتم یاداوری میشد

_ بزن زنگو شیرین

با شنیدن صدای سینا به خودم اومدم
دودلی و تردیدم کنار گذاشتم و رنگ رو زدم

آب دهنم صدا دار قورت دادم
دستم روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم تا از تپش قلبم کم بشه
در بدون پرسیدن اینکه کیم باز شد
نگاهی به سینا انداختم که بهم اشاره کرد برم داخل
نمیدونم چرا بودنش اینجا بهم قوت قلب میداد
از استرسم کم میکرد
داخل رفتم و در پشت سرم بستم در بالا باز بود
راحت تونستم داخل برم
شاید میدونست من اومدم
اما اگر میدونست که منطقی و عاقلانه اش این بود که در روم باز نکنه

_ از اتاقا شروع…..

با دیدن خانوم جوونی نفسم برای لحظه ای قطع شد
زن دیگه ای گرفته بود
یعنی حتی با اون دختر خاله اشم که میگفت ازدواج نکرده بود و زن جدیدی گرفته بود
باورم نمیشد ازدواج کرده

_ ببخشید شما….

پس فکر کرده بود من کیم که در باز کرده بود برام
نمیتونستم هیچ حرفی بزنم و فقط خیره خیره نگاهش میکردم

_ خانوم محترم پرسیدم شما کی هستید ؟؟
شرکت خدمتکارو عوض کرده؟؟

خدمتکار؟؟ فکر کرده بود من خدمتکارم؟؟
وقتی دید جوابشو نمیدم جلو اومد

_ با شمام!

_ کیه ؟؟؟

صدای خودش بود
صدای اهورا بود

_ نمیدونم اومده تو خونه وایساده این وسط جواب منم نمیدم

با حوله ای دور کمرش از پله ها پایین اومد
با حوله ی دیگه ای مشغول خشک کردن موهاش بود
با دیدنش برای بار چتدم قلبم شکست
از اینکه ندارمش
از اینکه کنارم نیست
الان کنار یه زن دیگه اس
با دیدن من اونم مثل من خشک شده پایین پله ها ایستاد
انتظار نداشت تو این وضع ببینمشون
با کلا از دیدنم خوشش نیمده بود

_ شیرین…

پس اسممو یادش بود
همین خبری خوبی بود
همین که هنوز اسممو بلد بود
هنوز قیافه اش یادم بود یعنی همه چی تموم نشده بود
لااقل من امیدوار بودم اینطور باشه

_ میشناسیش؟؟

سمت خانومه برگشته و با جدیت گفت

_ اره شما میتونی بری

انگار زودتر از من تونست خودش جمع کنه
زنه سری به نشونه تایید تکون داد و رفت
به همین راحتی
یعنی براش مهم نبود من کیم ؟؟ توخونه شوهرش چیکار میکنم؟؟

با رفتنش اهورا سمتم اومد
فکر میکردم الان بیرونم میکنه
ولی برخلاف تصورم در بست و سمتم برگشت

_ میشنوم…

مگه میدونست برای چی اینجام که میگفت میشنوم
هنوز امادگی اش نداشتم
یعنی داشتم اما با دیدنش همه چی یادم رفته بود و از ذهنم پریده بود

_ من اومدم که…..

حوله ای که باهاش سرشو خشک میکرد روی شونش انداخت

_ پول میخای؟؟

_ چی؟؟

متعجب نگاهش کردم
فکر کرده بود واسه گدایی اومدم ؟!

_ من برای گدایی نیمدم اینجا

_ خب مگه غیر این ما باهم حرف دیگه ای داریم…

نگاهش پایین سمت شکمم سوق داد

_ قوم نو رسیدتون مبارک باشه
بچه ات رو گذاشتی پیش باباش…؟؟

لبم به دندون گرفتم
گندت بزنن شیرین که یه خرفی زده بودی که نمیشد هیچ جوره جمعش کرد
نمیدونستم اصن باید از کحا شروع کنم

_ اون بچه ی سینا نبود

پوزخندی زد و دست به سینه شد

_ اشتهاتم که خوبه همزمان به چند نفر سرویس میدادی؟؟

 

خیلی پست بود
کی اینجوری بی رحم شده بود
بدون اینکه فکر کنه چی میگه حرف میزد
اخمی کردم گفتم

_ چی میگی اهورا؟؟

_ اااا به خانومم برم میخوره
ناراحت میشی گند کاریاتو و هرزه بازیاتو به روت میارن
بدون اینکه فکر کنم سیلی محکمی تو صورتش نشوندم

_ حرف دهنتو بفهم اهورا
اومدم اینجا که همینا رو برات مشخص کنم
اون بچه ؛ بچه تو بی وجوده که انگ هرزگی به زنت میزنی
هنون موقع که ازت جدا شدم فهمیدم حامله ام
نمیخواستم نگه اش دارم اما اون بچه چه گناهی داشت
اومدم اینجا چون دلم برات تنگ شده بود
چون دلم میخاست عین یه پدر واقعی کنار بچت باشه
اما هنوزم عوض نشدی بلکه بدترم شدی
موقع عصبانیت دهنتو وا میکنی هرچی ازش درمیاد میگی بدون اونکه فکر کنی اصن چی میگی…..

منتظر حرفی از جانبش شدم
من اومده بودم تا همه چی درست کنم
اما اون نمیخواست گوش کنه….
بدجوری حالم بهم ریخته بود
از خونه اش بیرون رفتم در محکم بهم کوبیدم
سمت ماشین سینا رفتم
داخلش نشستم
خواست چیزی بگه که گفتم

_ هیچی نپرس سینا لطفا….

سری به نشونه تایید تکون داد ماشین روشن کرد

عرشیا رو از بغلش گرفتم تا بتونه رانندگی کنه
تنها امیدم پسرم بود
لااقل میدونستم اگر پدر نامردش کنارم نیست پسرش عین شیر پشتمه
نمیدونم لفظ نامرد درست بود یا نه
من خودم باعث و بانی اون اتفاق بودم
ولی نباید بهم‌یه فرصت میداد تا درستش کنم
نباید لااقل تو این چند ماه بی خبری ازم یه سراغی میگرفت
ببینه مردم……زندم……یه زمانی زنش بودم مثلا
چشمامو بستم و سرم عقب دادم
سینا موزیک لایت بی کلامی پلی کرده بود
که باعث میشد کمی به فکرم آرامش بده
اگر من بودم بهش اجازه میدادم از خودش دفاع کنه؟؟
سراغش میگرفتم بعد اون چیزی که با چشمای خودم دیده بودم؟؟
مغزم داشت میپوکید
پوف کلافه ای کشیدم و همونطور چشم بسته کمی تو جام جابجا شدم
نمیدونستم باید از دستش عصبی باشم یا بهش حق بدم
اما اون زن تو خونه اش….یعنی اینکه همه چی برای من تموم شده بود
اهورا زن داشت حالا اگرم میخواست نمیتونست برگرده….
++++++++++++++++
سه روز از روزی که دیده بودمش میگذشت
داشتم خودمو قانع میکردم که دیگه بهش فکر نکنم
ولی مگه میشد….
تمام این ماه هام فقط خودمو میزدم به کوچه علی چپ
در صورتی که فکرم درگیرش بود
به سینا و ندا گفته بودم میرم خرید
بچه رو توی کالاسکه گذاشته بودم و با خودم اورده بودمش
حس میکردم هیچ وقت نمیتونم عرشیا رو از خودم جدا کنم

 

شاید مبخواستم عقده نداشتن پدرش روش خالی کنم
فقط برای خودم نگه اش دارم…خودم خودم
نزارم هیچ احدی به پسرم نزدیک بشه
حس میکردم این خرید حالم جا میاره
همه میدونستن مرفین خانوما خرید کردنه
البته اون مورفین درد های جسمی بود
نه روحی
من روحم نابود شده بود..
دیگه هیچ وقت عاشق کسی نمیتونستم باشم و بشم
با اینکه سنی نداشتم اما حس میکردم تجربه یه مادربزرگ‌ پیر رو دارم
دنیا خیلی بهم سخت گرفته بود
بی هدف برای خودم تو پاساژ میگشتم
هیچ چیز چشممو نمیگرفت
از صبح بیرون اومده بودم حالا سر ظهر بود
شکم به قار و قور افتاد
دستم روی شکمم گذاشتم که ناگهان صدای عرشیا بلند شد
کالاسکه رو نگه داشتم جلو رفتم

_ ای جونم چه با مامانشم هماهنگه

عرشیا رو از توی کالاشکه برداشتم
بچه ام گشنه اش شده بود
با یک دستم کالاسکه رو هل دادم با دست دیگم عرشیا رو بغل گرفتم
دنیال نمازخونه ای و دستشویی جایی گشتم که بتونم به عرشیا شیر بدم
بعدم برم معده خودم سیر کنم
با دیدن فلشی که به نمازخونه هدایتم میکرد پیچیدم
در نمازخونه رو باز کردم
خدا رو شکر هیچکی نبود که بخوام خجالت بکشم
کالاسکه رو گوشه نمازخونه که فرشی پهن نبود گذاشتم
روی فرش نشستم
دکمه مانتوم باز کرد و سینه ام بیرون اوردم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم _ ندا یعنی باید …

یک نظر

  1. بعد از این همه مدت بالاخره پارت گذاشتی الهی شکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *