خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو نه

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو نه

 

نگاهی به سر تا سر کوچه انداختم
چقدر بی کس بودم
بعد اقاجون دلم به یه مرد خوش بود که مشخص شده بود نامردترینه
لباسم جلوتر کشیدم و پتو عرشیا روش مرتب کردم تا بچه سرما نخوره
سمت سر کوچه حرکت کردم
با داد اهورا که پشت هم اسممو صدا میکرد پا تند کردم سمت دفتر آزانس سرکوچه
دیگه یه لحظه ام نمیخواستم حتی باهاش هم صحبت بشم
این اهورا…..اهورای من نبود
اون اهورای که من میشناختم نبود
اون مرد مغروری که روم غیرت داشت و دوستم داشت نبود
اهورا عوض شده بود
پوزخندی به افکارم زدم
شایدم عوضی شده بود…..
کالسکه عرشیا دم در گذاشتموو بچه رو بغل گرفتم
از اینکه اهورا داشت دنبالم میومد میترسیدم عرشیا رو تنها بزارم داخل کالسکه بمونه
داخل آژانس رفتم

_سلام خسته نباشید یه ماشین میخواستم اقا

_ مقصد کجاست؟؟

خواستم مقصد بگم که با صدای اهورا ساکت شدم

_ نه اقا ماشین نمیخواد

جلو اومد و مچ دستم تو دستش گرفت و خواست بیرون ببرتم که مچ دستم از حصار دستش ازاد کردم
سمت پیشخوان برگشتم

_ چرا اقا لطفا یه ماشین برای….

اهورا جلو اومد و دوباره گفت

_ نه اقا کنسلش کنید

مرد که گیج بین ما نگاهش میچرخید از جاش بلند شد و سمتمون اومد

_ مزاحمتون شده خانوم….

خیلی دلم میخاست بگم اره تا تلافی کنم همه صحبتاش و رفتارشو
اما دلم نمیخاست براش دردسر درست کنم

_ نه اقا شما لطفا کارتونو بکنید

سمت اهورا برگشتم

_ کاری نکن با صد و ده از اینجا ببرنت بیرون برو پی زندگیت من دیگه حرفی باهات ندارم جناب مشایخ

 

اهورا که هنوز تو شک حرفم بود همونجا سرحاش ایستاد
فکر نمیکرد باهاش اینجوری حرف بزنم
خب منم فکر نمیکردم اون چیزا رو بهم نسبت بده
بد نبود یکمم اون سورپرایز بشه
ادرس دادم و از آژانس بیرون رفتم
منتظر شدم تا تاکسی بیاد
اهورا همراهم بیرون اومد

_ من فقط…..

قبل اینکه صحبتی کنه گفتم

_ تمایلی به گوش دادن صحبتات ندارم پس مزاحمم نشتو حرفاتو زدی منم شنیدم
فهمیدم تمام این مدت رو آب خونه ساختم

با بلند شدن صدای بوق همونطور که بچه بغلم بود کالسکه رو همراهم کشیدم
راننده که دید سختمه میاده شد سمتم اومد

_ کمک میخاید خانوم….

_ بله لطف کنید کالسکه رو بزارید صندوق عقب

اهورا جلو اومد و کالسکه رو گرفت و با احمی که بین پیشونیش جا خوش کرده بود گفت

_ لازم نیست اقا خودم میزارم

چی شده بود ؟؟ دوباره رگ غیرتش بالا زده بود
خواست کالسکه رو ببره که رو به راننده گفتم

_ اقا لطف کنید خودتون زحمتشو بکشید

سمت ماشین حرکت کردم و صندلی عقب نشستم
عرشیا رو تو بغلم جابجا کردم رو پام خوابوندم
بدون اینکه به اهورا نگاه کنم به روبرو خیره شدم و منتظر شدم تا راننده برگرده
با سوار شدن راننده گفتم

_ حرکت کنید اقا

چشمی گفت و ماشین روشن کرد
خیلی دوست داشتم برگردم برای اخرین بار ببینمش
چون مطمین بودم این اخرین باره
دیگه اینجا برنمیگشتم
برای من اهورا مرده بود دیگه اون مردی که من دوستش داشتم نبود
پس لزومی نداشت دوباره برگردم
ولی دوست داشتم اخرین تصویر تو ذهنم ثبت کنم
از پنجره پشت برگشتم بهش که مات و مبهوت وسط کوچه ایستاده بود نگاه انداختم
بغضم قورت دادم و صاف سرجام ایستادم
امیدوار بودم بعد این زمدگیش خوب باشه
زندگی من نابود کرده بود اما بازم دلم نمیومد به خاطر تهمت هاش نفرینش کنم

 

تو دلم غوغایی به پا بود
اما بازم راضی نبودم برای به دست آوردنش پا روی همه چی بزارم
شاید کمی خودخواهی و غرور بود….
ولی با این حال باز هم نمی تونستم تمام قدم ها را من بردارم
اونم وقتی اهورا راحت توروم وایمیستاد و بهم انگ خیانتکار بودن رو میزد
حس میکردم خیلی وقته از اون اهورایی که من میشناسم دور شده
شاید حتی همون وقتا هم که باهاش بودم اون اهورایی قبل نبود
کسی که سر یه بالا و پایین گفتن من غیرتش رو به رخم میکشید
حالا راحت بهم میگفت گفت که با مرد دیگه ای رابطه دارم
نمیتونستم به خودم دروغ بگم
حال بدون اهورا اصلا خوب نبود
یعنی از وقتی که اهورا رفته بود حالم خوب نشده بود
حالا امروز تمام امیدم برای به دست آوردنش از بین رفته بود
من دیگه هیچ وقت نمی تونستم اهورا داشته باشم
شاید بهتر بود این قضیه خیلی وقت پیش کنار میومدم تا الان یه این وضعیت نیفتم
ولی به قول سینا حالا که برای آخرین بار تمام زورم رو زده بودم دیگه پشیمونی نداشتم
من راهی رو که باید؛ رفته بودم
همش رو تنهایی به جون خریده بودم
ولی اون حتی حاضر نشد یک قدم هم به سمتم برداره
پس عشق و علاقه ای که ازش دم میزد شاید اصن وجود نداشت
شایدم دیگه همش هوس بود شاید یه جور عادت…
نگاهی به عرشیا که توی بغلم آروم گرفته بود انداختم
بچه ها وقتی می خوابیدن از همیشه پاک و معصوم تر می شدم
لااقل خوبیش این بود که من یه یادگاری ازش داشتم
همین برام کافی بود برای اینکه به خودم بقبولونم که دیگه اهورایی وجود نداره
با رسیدن به خونه از ماشین پیاده شدم
راننده پیاده شد تا کمکم کنه کالسکه رو از صندوق عقب بردارم
که با شنیدن صدایی متوقف شد

_ معلومه کجایی تو ؟؟ میدونی چند بار گوشی رو گرفتم اما جواب ندادی

با شنیدن صدای سینا سمتش برگشتند
چقدر خوب بود که سینا و ندا رو کنارم داشتم
جلو اومد رو به راننده گفت

_ خودم میبرمش آقا ممنون

راننده خواهش می کنم گفت
سمت جلوی ماشین حرکت کرد و داخلش نشست سینا کالسکه رو بیرون برد
جلوتر از من حرکت کرد
پشت سرش سر به زیر عین بچه ای که خطا کرده حرکت کردم
با ورود ما به خونه سمت پله ها رفتم
میخواستم قبل اینکه سینا سین جینم کنم از مخمصه فرار کنم

 

اما موفق نشدم
با رسیدن به پله ی دوم خودشو بهم رسوند

_ دنبالم بیا ببینم

سمت اتاقم حرکت کرد و درش باز کرد و منتظر شد تا داخل برم
داخل رفتم و عرشیا رو آروم سرجاش خوابوندم
در بست و سمتم اومد

_ کجا بودی؟؟

اگر میخاست باز خواستم کنه بهش جواب نمیدادم
چون به اون ربطی نداشت
ولی از لحنش مشخص بود که نگرانم شده
برای همین آروم گفتم

_ پیش اهورا بودم

خواست چیزی بگه که با گفتن این حرفم ساکت شد
با گمی مکث پرسید

_ خب؟؟

نفس حبس شده ام همراه با آهی عمیق آزاد کردم
که خودش گفت

_ فکر کنم بتونم حدس بزنم چی شده

صندلی جلو کشید و روبه روم نشست

_ مهم اینه که تو بهش گفتی و تلاشتو کردی هومم؟؟

سرمو بالا آوردم

_ اره خودمم میخام همینو قبول کنم ولی به همین راحتی نیست همه چی

_ معلومه که نیست
باید از کسی که دوستش داشتی دست بکشی
اما لااقل الان تو این راه مغزت کمکت میکنه

سرم بین دستام گرفتم
گیج‌گاهم از شدت درد نبض میزد

_ نمیدونم سینا
اینقدر گیجم که نمیفهمم چطور اینطوری شد

اما موفق نشدم
با رسیدن به پله ی دوم خودشو بهم رسوند

_ دنبالم بیا ببینم

سمت اتاقم حرکت کرد و درش باز کرد و منتظر شد تا داخل برم
داخل رفتم و عرشیا رو آروم سرجاش خوابوندم
در بست و سمتم اومد

_ کجا بودی؟؟

اگر میخاست باز خواستم کنه بهش جواب نمیدادم
چون به اون ربطی نداشت
ولی از لحنش مشخص بود که نگرانم شده
برای همین آروم گفتم

_ پیش اهورا بودم

خواست چیزی بگه که با گفتن این حرفم ساکت شد
با گمی مکث پرسید

_ خب؟؟

نفس حبس شده ام همراه با آهی عمیق آزاد کردم
که خودش گفت

_ فکر کنم بتونم حدس بزنم چی شده

صندلی جلو کشید و روبه روم نشست

_ مهم اینه که تو بهش گفتی و تلاشتو کردی هومم؟؟

سرمو بالا آوردم

_ اره خودمم میخام همینو قبول کنم ولی به همین راحتی نیست همه چی

_ معلومه که نیست
باید از کسی که دوستش داشتی دست بکشی
اما لااقل الان تو این راه مغزت کمکت میکنه

سرم بین دستام گرفتم
گیج‌گاهم از شدت درد نبض میزد

_ نمیدونم سینا
اینقدر گیجم که نمیفهمم چطور اینطوری شد

سینا از روی صندلی بلند شد و سمت در رفت

_ خستهوای استراحت کن فردا راجع بهش صحبت میکنیم

سری به نشونه تایید تکون دادم که چراغ خاموش کرد و بیرون رفت
لباس هام بی حال وسط اتاق ولو کردم
حال لباس پوشیدن نداشتم همونطوری کناری عرشیا دراز کشیدم
پتو رو خودم کشیدم
اینقدر روح و جسمم خسته بودم که خیلی زود خوابم برد

 

با صدای گریه عرشیا از خواب پریدم
نگاهی به نور آفتاب که اتاق رو پر کرده بود انداختم
لنگ ظهر بود و من هنوز خواب بودم
معلوم نبود این بچه چقدر گشنه مونده
شیرش دادم و از کنارش بلند شدم و داخل حموم خزیدم
یه دوش آب گرم کمکم میکرد ریلکس تر بشم
چند دقیقه تو حموم موندم بعد دوش کوتاهی گرفتم و بیرون اومدم
لباسم عوض کردم از اتاق بیرون رفتم
سینا با دیدنم از تو اشپزخونه گفت

_ به به ساعت خواب بانو؟؟

سمتش رفتم و پشت میز نشستم

_ یشب تا دیر وقت بیدار بودم

لیوان شیری جلوم گذاشت
متعحب از اینکه تو آشپزخونه بودم اصن امروز خونه مونده بود گفتم

_ اینجا چیکار میکنی ؟؟ یعنی منظورمه ندا کجاست؟؟

_ یه مشکلی براش پیش اومد مجبور شد بره میش خانواده اش تو شهرستان

متعجب با چشمای گرد شده گفتم

_ خانواده؟؟
نمیدونستم ندا کسی رو داره اگر داره پس چرا اینجا مونده؟؟

_ چقدر سوال پرسیدی تو یه دقیقه دختر

شیرم سر کشیدم و کنجکاو گفتم

_ خب تعریف کن دیگه

پشت میز نشست و نگاهم کرد

_ یه خواهر بزرگتر از خودش داره
زیاد براش خانواده حساب نمیشه
هر موقع تو دردسر میفته ندا میشه خانوادش

با لبخند غمگینی سری به نشونه تایید تکون دادم
با اینکه واقعیت غمگینی بود گفتم

_ پس تو الان پدرخوانده حساب میشی نه؟؟

تک خنده کرد و گفت

_ چی؟؟

شونه ام بالا انداختم و حق به جانب گفتم

_ به ما دوتا پناه دادی و یه جوری شدی خانواده امون دیگه

 

مکثی کردم و دوباره ادامه دادم

_ و همینطور خانواده عرشیا….
یعنی خب تو نبودی ما اواره ی خیابون بودیم الان

احم ریزی بین ابروهاش جا گرفت

_ این حرفا چیه…..
اگر شما نبودید منم خانواده ای نداشتم
پس حساب بی حسابیم یه جورایی

سینا خیلی مهربون بود
هیچ وقت پیشش حس نکردم داره سرمون منت میزاره
یا مثل بدبخت و بیچاره هایی که دنبال جای خوابن به ما پناه داده
در صورتی که واقعیت همین بود
اما اون همه حوره هوامونو داشت
صندلی کشید و پشت میز نشست

_ خب؟؟ قراره خبر خوب بشنوم……

ادامه نداد
هرجند خودش حتما با وضعیت و قیافه و حال و روز دیروز من فهمیده بود قرار نیست چیزای خوبی بشنوه
اب دهنم قورت دادم
به بالا نگاه کردم تا گریه ام نگیره

_ جواب نداد
یعنی اهورا مرده سینا
من برای یه ادم مرده این همه مدت صبر کردم

متعجب لیوان شیرش زو زمین گذاشت
انگار متوجه اصطلاحم نشده بود که پرسید

_ چی؟؟؟ چی شده؟؟؟

_ اهورایی دیگه وجود نداره
اون اهورایی که من میشناختم
حق با تو بود باید برای اخرین بار تلاشم میکروم تا بعدا پشیمون نشم

 

نفس عمیقی کشیدم
قاطع گفتم

_ الان پشیمون نیستم
راه درست همین بود شاید از اولم خیرتی توش بود
شاید باید همه اینا رو میدیدم تا مطمین بشم اخر این راه پایان خوش نداره

_ پس میخای تسلیم بشی دیگه؟؟

با اینکه اولش خودش میگفت این اخرین باره
اما الان داشت اسم تسلیمو میزاشت روش
یا شایدم میخاست کاری کنه از تصمیمم مطمئن بشم

_ تسلیم شدن نیست
میدونم تلاش کردن و قدم برداشت تو ابن راه اشتباههپس چرا ادامه اش بدم

ابروش با لبخند بالا انداخت

_ اینکه به این برسی خیلی خوبه
اینکه مطمئن بشی دقیقا چی میخای
از این به بعد تکلیفت چیه
دونستن اینا عالیه شیرین
هدفت هرچی که باشه من پشتتم نه تنها من به قول خودت یه خانواده ایم
در مورد ندام همینطوره

سری با لبخند به نشونه تایید تکون دادم
منم پشتم به بودنشون گرم بود
همین که میدونستم کنارمن حالمو خوب میکرد
باعث میشد بخوام که ادامه بدم
از پشت میز بلند شد

_ پاشو ببینم امروز وقت غنبرک زدن نیست

دستم دکر لیوانم حلقه کردم و تک خنده ای کردم

_ به جان خودم حال هیچ کاری رو ندارم

_ اتفاقا باید جشن بگیریم

_ جشن؟؟ واسه جدایی من؟؟

تک خنده ای کرد و گفت

_ نه خنگول خانوم
برای اینکه تونستی تصمیم درست بگیری
از این بلاتکلیفی و دوراهی دراومدی
بنظرت خودت بعد این جند ماه سردرگمی جشن گرفتن نداره ؟؟

چرا واقعا داشت
اینکه حس میکردم حالم و قلبم و روحم سبک شده
جشن گرفتن داشت
اینکه دیگه چشم انتظار کسی نبودم
میدونستم با خودم چند چندم و مسیرم چیه
جشن گرفتن داشت
از پشت میز بلند شدم و مثل خودش پرانرژی گفتم

_ قبوله

_ پس برو عرشیا رو اماده کن بریم سراغ ندا

متعجب نگاهش کردم

_ مگه میتونه بیاد؟؟

مثل خودم گفت

_ مگه جرئت داره نیاد؟؟

ابرومو بالا انداختم و با شیطانت نگاهش کردم

_ بله بله حق با شماست

سمت اتاق حرکت کردم و لباس خودم و عرشیا رو عوص کردم
آماده و حاضر پایین اومدم

_ ما اماده ایم

سمتم اومد و عرشیا رو تو بغلش گرفت

_ بریم پس

نگاهی به تیپش انداختم
چطور همیشه انقدر خوشتیپ بود و یه دست لباس میپوشید؟؟

 

وقتی دید همراهش نمیرم دستشو جلوی چشمام تکون داد

_ الو بانو هستید؟؟

سرمو به دو طرف تکون دادم
با خجالت گفتم

_ بله

_ چه خجالتیم میکشه بیا برو جلو در ماشین باز کن

کلید ازش گرفتم و در ماشین باز کردم
خواستم‌سمت جای کمک راننده برم که دیدم سرجام نشستم
متعجب در راننده رو باز کردم
تا کمر خم شدم و سرم داخل ماشین کردم
با چشمای گرد شده نگاهش کردم

_ پس کی قراره رانندگی کنه؟؟ ماشین خودش میره؟؟

با دست به من اشاده کرد
جوری که انگار منظورش نگرفتم
انگشت اشاره ام روب سینه ام گذاشتم

_ کی ؟؟ من؟؟؟ من بشینم؟؟

با قاطعیت سری به نشونه تایید تکون داد
نگاای به ماشین گرونش انداختم و از ماشین فاصله گرفتم

_ عمرا
میدونی قیمت این ماشین چنده؟؟

تک خنده ای کرد
کله اش خم کرد تا منو ببینه

_ خب هرچقدر باشه چه ربطی داره دختر خوب

_ اگر زدم به جایی چی؟؟ چه بلایی سر ماشین میاد

_ از همین اول انرژی منفی؟؟
هیچی نمیشه ، شدم فدا سرت خودت چیزیت نشه
ماشین با یه صافکاری حل میشه

_ نه نه این ماشین خیلی گرونه

از ماشین پیاده شد و عرشیا روی صندلی عقب توی جای مخصوصش که به صندلی وشل شده بود خوابوند و کمر بندش بست
سمت من اومد و روبروم ایستاد

 

دستش پشت کمرم گذاشت و سمت ماشین بردتم
که مقاومت کردم و خودم نگه داشتم
با خنده ناباورانه ای گفت

_ یه جوری مقاومت میکنی انگار دارم میبرمت تو دهن شیر

_ کمی از دهن شیر نداره
من نمیتونم سینا……میدونی چند وقته نشستم

_ هرچیزی بالاخره یه اولی داره دیگه نه؟؟
بشین ببینم من کنارتم از چی میترسی دختر

به زور منو داخل ماشین نشوند و در بست
خودشم از سمت کمک راننده وارد شد

_ خب یه دکمه اونجاس فشارش بده ماشین روشن میشه
دستام که از ترس میلرزید جلو بردم
دکمه استارت زدم
دست سردم تو دستهای داغش گرفت
که عین برق گرفته ها نگاهش کردم
مسخ شده نشسته بودم و هیچ حرکتی نمیکردم

_ چته تو شیرین ؟؟ چرا دستات اینقدر سرده؟؟

هیچ تکون نمیخوردم
گرمای دستش به حدی زیاد بود که حس میکردم کل بدنم گرم شده
دستش از زیر دستش بیرون کشیدم
با استرس شالم صاف کردم

_ خو….خوبم

نفس عمیقی کشیدم و آروم پام رو گاز گذاشتم
و ماشین حرکت کرد
دودستی فرمون چسبیدم
یه جوری نشسته بودم که فرمون تو حلقم بود
دستش رو شونم گذاشت و کمی عقب آوردم و حالتم درست کرد

_ خب حالا بهتر شد
نیاز نیست فرمون اونطوری بچسبی
فقط اعتماد به نفس داشته باش از این استرست کم بشه

انگار کم کم داشت قلقلش دستم میومد
اما با افتادت تو خیابون اصلی هرکی پشتم میفتاد بوق میزد
لاین عوض میکرد
شاید سرعتم خیلی کم بود

_ شیرین یکم سرعت بیشتر کن

_ اخه…..

_ گفتم من ابنجام از چی میترسی…..

نگاهش بهش انداختم
اینقدر تو چشماش اعتماد بود که ناخوداگاه بهش اعتماد میکردی

کمی سرعت بالاتر بردم
انگار روون ترم شده بود

_ اهان افرین

یکم اعتماد به نفسم بیشتر شده بود
کمی دستام از دور فرمون شل کردم و صتف تر نشستم
پنجره پایین دادم تا هوای خنک به صورتم بخوره
همونطور که نگاهم به جلو بود پرسیدم

_ خب باید کجا بریم؟؟

ادرس رو همونطور که میرفتم بهم میداد
یکم جلوتر بهم میگفت تا اماده باشم بپیچم
روبروی در خونه ای قدیمی ایستادم
سرم کمی خم کردم و به خونه نگاه کردم

_ اینجاس؟؟

_ اره خونه خواهرشه
بزار الان بهش زنگ میزنم

به ندا زنگ زد و گفت ما جلوی دریم
ندام گفت تا جند مین دیگه پایینه

_ به جز خواهرش هیچکس دیگه ای نداره؟؟

برشگت سمتم و نگاهم کرد

_ فامیل دور چرا ولی از خانواده خودشون نه فقط یه خواهر
که اونم هرموقع پول میخاد ندا میشه خواهرش
اما بازم این دختر اینقدر دل گنده اس که هواشو داره

ندا پایین اومد و سمت ماشین اومد و صندلی عقب نشست
سلامی کرد
خم شد و سر عرشیا رو بوسید
سرش بالا اورد که یهو حالت نگاهش تغییر کرد
متعجب نگاهمون کرد
با انگشت اشاره بهمون اشاره کرد
با تته پته گفتم

_ شیرین تو ……میرونی؟؟

با لبخند سری به نشونه تایید تکون دادم

_ رانندگی بلدی دیگه خدا بخواد؟؟

_ اوووف چجورم فقط سه بار سابقه چپ‌ کردن دارم

ترسیده گفت

_ چی؟؟

تک خنده ای کردم

_ سفت بشین دختر

نگاهی به سینا انداختم لبخندی به لب داشت
ماشین روشن کردم و حرکت کردم

_ خب قراره کجا بریم؟؟

با این سوال ندا سکوت کردم
حتی خودمم نیمدونستم قراره کجا بریم
منتظر شدم سینا جواب بده

_ میریم یه رستوران جشن بگیریم

ندا متعحب گفت

_ جشن؟؟ جشن چی؟؟

_ شیرین خودش برات تعریف میکنه الان اگر میخای چپ نکنه ساکت بشین بچه

ندا عین بچه های حرف گوش کن‌ چشمی گفت
به عقب تکیه داد

 

تک خنده ای کردم و دلخور گفتم

_ مشخصه بدجور به رانندگی ام بی اعتمادی هااا خانوم خانومااا

ندا فقط آروم گفت

_ الان حواست پرت میشه عزیزم
تو رستوران حرف میزنیم

انگار تهدید سینا کار خودش کرده بود که ندا حتی میترسید یک کلام باهام بحث کنه

با لبخند سری به نشونه تایید تکون دادم
سینا حواسش بود و جلوتر بهم ادرس میداد
تا بدونم کدوم سمت باید بپیچم
با رسیدن جلوی رستوران شیک و بزرگی متحیر سرم خم کردم و به در رستوران نگاه کردم
انگار تالار عروس بود
تو همون حال گفتم

_ کجا پارک کنم ماشینو ؟؟

سینا دستگیره در گرفت و در باز کرد و گفت

_ نیاز نیست خودشون پارک میکنن؟؟

گیج پشت سرش تکرار کردم

_ خودشون؟؟ خودشون کین ؟؟

همونطور که پیاده میشد گفت

_ تو فقط پیاده شو

با پیاده سدنم مردی سمتمون اومد و به محض کنار رفتنم داخل ماشین نشست

_ اااااا سینا….

سینا مچدستم از روی لباس گرفت

_ گفت که خودشون پارک میکنن

پس این خودشون بود؟؟
مثل تو فیلما که یه نفر سوییچ میگرفت و ماشین پارک میکرد
لبم به دندون گرفتم
چه ضایع بازی و خنگول بازی دراورده بودم
ابروم رفت
سینا جلوتر رفت و من کنار ندا راه رفتم

_ خب قضیه چیه؟؟

به ندا که کنجکاو نگاهم میکرد نگاه کردم و گفتم

_ کلا دیگه بیخیال اهورا شدم

لبخند گنده روی لبش محو شد و متعجب گفت

_ چی؟؟؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

یک نظر

  1. سلام
    میشه لطفاً زود به زود پارت بزارید که داستان از دستمون درنره، ممنونتون میشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *