خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو شش

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو شش

_ باید مواظب سرش باشی…..سرش نرمه و نباید هیچ ضربه ای بهش بخوره
با یه دست دیگتم زیر کمرش میگیری که کمرش خم نشه و کوچولومون اذیت بشه
وقتی هم میخوای شیر بدی کمی دستت رو پایین تر میاری که سر بچه کنار سینه ات قرار بگیره

خوشحال از اینکه یاد گرفته بودم
با لبخند سری تکون دادم

_ چشم…..خیلی ممنون

ندا که انگار تازه پول راننده رو حساب کرده بود و اومده بود با جیغ جیغ سمتمون اومد

_ جوووووون ببین کی اومده……جیگر خاله

نمیدونم چرا واسه ندا این حس نداشتم
انگار اتفاقا دوست داشتم بغلش کنه
شاید بحث اعتماد بود…..ندا و سینا خیلی وقت بود که باهاشون بودم
یه جورایی ازشون مطمین بودم
اما انگار به غریبه اعتماد نداشتم و حس میکردم همه میخوان بچه ام ازم بگیرن
سمت ندا گرفتمش که داشت براش شکلک درمیورد و باهاش حرف میزد
با خنده گفتم

_ این که نمیبینه تو این اداها رو درمیاری

_ با چشم دل میبینی فنچول

دستم کمی جلو بردم و بچه رو از بدنم‌فاصله دادم

_ میخوای بغلش بگیری؟؟

سریع دستشو جلو اورد و به نشونه نه تکون داد

_ نه ترو خدا میترسم بلند نیستم

_ کاری نداره که منم بلد نبودم بهم یاد دادن…..دستاتو عین دستای من بگیر بچه رو بزارم تو بغلت

کاری که گفتم رو انجام داد
من بچه رو اروم و همونطور که یاد گرفته بودم تو بغلش گذاشتم
ندا قربون صدقه اش رفتم
اما به دو دقیقه نکشید که ناگهان زد زیر گریه
ندا هول شده گفت

_ چیکارش کنم شیرین……گریه میکنه

جوری‌گریه میکرد انگار داره جونش درمیاد
از توی بغل ندا گرفتمش و به بدن خودم چسبوندمش
صدای گریه اش اروم تر بود انگار بوی بدن من رو میشناخت
اما هنوزم داشت گریه میکرد

_ شاید باید شیرش بدم…

به دور و اطرافم‌نگاه کردم

_ ولی کجا….؟؟

_ بیا داخل اون اتاقه اینجا همه بخشه زنانه

_ اخه زشته که

دست پشت کمرم گذاشت و اروم به جلو هدایتم کرد

_ چه زشتی داره…..بچه کشت خودش رو بدو

 

جلو رفتم
ناخوداگاه نگاه سه نفری که روی تخت خوابیده بودن سمت من برگشت
معذب برگشتم و به ندا نگاه کردم
ندا ابرویی بالا انداخت و به صندلی گوشه اتاق اشاره کرد
خودش جلوی در ایستاده بود و نگاهم میکرد
با نگاه های اونا خیلی معذب بودم
یکیشون کمی رو تخت نیم خیز شد

_ نمیخوای به بچه شیر بدی مامان کوچولو؟؟

نگاهی بهش انداختم
راست میگفت مسبت به اونها من خیلی کوچولو و کم سن بودم
لبخند فیکی زدم و روی صندلی نشستم
کمی مایل نشستم تا بدنم دیده نشه
لباس کنار زدم و سینه ام بیرون اوردم و داخل دهن عرشیا گذاشتم
به محض گرفتن سینه گاز ارومی با لثه اش گرفت
لبم به دندون گرفتم تا صدام بلند نشه
انگار بچه نمیتونست شیر بخوره که با لثه اش به نوک سینه ام فشار میورد
اما بلند نبودم باید چیکار کنم
سینه ام پس زد
ناچار به ندا نگاهی کردم

_ ندا سیته ام نمیگیره چیکارش کنم؟؟

ندام قیافش بدنر از من بود
نمیدونست باید چیکار بکنه و چی به من بگه
ندا دهنش باز کرد تا با قیافه زارش چیزی بگه اما یکی از خانوما گفت

_ باید سینه ات کمی بالا بگیری و با دست کمی فشار بدی تا بچه بتونی بگیره

متعجب و عین این خنگا نگاهش کردم
این چی میگفت ؟؟
با اون حالش و شکم بالا اومده اش از روی تخت پایین اومد
خواستم بگم‌من میام اما زودتر سمتم اومد
دستم گرفت و زیر سینم گذاشت
داشتم از خجالت اب میشدم
ولی وقتی سینم داخل دهنش گذاشت خیلی راحت گرفت و شروع کرد مک زدن
تشکر اروم و با خجالتی کردم
اما اون با لبخندی گرم و صمیمی جوابم داد
به دهن کوجولوش که بالا و پایین میشد نگاه کردم
برای یه لحظه از خودم متنفر شدم که میخواستم این فرشته کوچولو رو از بین ببرم

 

سرم بالا اوروم که دیدم ندا بالا سرم وایستاده و با ذوق به بچه نگاه میکنه
وقتی نگاهم روی خودش دید گفت

_ واقعا حس میکنم خاله ی واقعیشم انقدر که از به دنیا اومدنش ذوق کردم

تک خنده اب کردم
همونطور که لباسم درست میکردم
بچه رو سمت ندا گرفت و اون همونطور که یادش داده بودم بچه رو توی بغلش گرفت
بلند شدم و لباسم رو مرتب کردم

_ مگه غیر اینه…..من که کسی رو ندارم تو و سینا خانواده ی این بچه اید

_ نگو ابنطور دلم خون شد خودمون همه کس و کارت میشیم

لبخند تلخی زدم
تو دلم تکرار کردم
ولی کل دنیام جای خالیه اهورا رو نمیتونن برام پر کنن
اگر فقط یکم تحمل میکردم الان هیچ کدوم از این اتفاقات نمیفتاد
الان اهورا پیشم بود
من ندونسته تند رفته بودم
اما الان راه برگشتی برای جبرانش مبود
حرفی زده بودم که عمرا میتونستم ازش برگردم
بچه رو از بغل ندا گرفتم

_ بربم دیگه؟؟

سری به نشونه تایید تکون داد
برگشتم و تشکر دوباره ای از خامومی که کمکم کرده بود ، کردم
همراه ندا بیرون رفتم

_ آژانس گرفتی؟؟

_ نه الان میگیرم

سری به نشونه تایید تکون دادم
سمت نیمکتی که اون گوشه بود رفتم و نشستم
تا تاکسی بیاد
با صدای بوقی ماشین بی توجه سرم پابین انداختم و خودم مشغول بچه نشون دادم
نفهم نمیدید بچه رو بغلم بازم مزاحم میشد؟؟
بوق دوباره ای زد
خواستم بازم بی اهمیت باشم که با بوق سوم جوش اوردم
سرم بالا اوردم تا دوتا درشت بارش کنم
با دیدن سینا دهنم بسته شد
لبم به لبخند باز شد
از ماشین پیاده شد
خواستم بگم که این چه کاری بود اخه….
که با دیدن قیافه ذوق زده اش به خاطر بچه دهنم بسته شد

 

از ماشین پیاده شد
چشمش فقط به بچه بود
جلو اومد و دستش سمتم دراز کرد
با لحن ملتمسی گفت

_ میشه ببینمش؟؟؟

سری به نشونه تایید تکون دادم
همونطور که دستم سمتش دراز میکردم تا بچه رو بهش بدم
با لبخند گفتم

_ چرا نمیشه

بچه رو اروم تو بغلش گذاشتم
نگاهی به چشماش و اجزای صورتش انداخت
سرش بالا آورد و به صورت من خیره شد
از چشمام نگاهش پایین اورد و به لبام دوخت
معذب لبم به دندون گرفتم و اهم اوهومی کردم
به خودش اومد و نگاهش پایین انداخت
کمی مکث کرد و بعد سرش بالا اورد و‌نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت

_ انگار شیرین کوچولو ؛ چشماش و لباش…….شبیه خودته

با خجالت برای عوض کردن موضوع گفتم

_ الان که کوچولو چیزی معلوم نمیشه

قبل اینکه چیزی دیگه ای بگه
برای خلاصی از این وضعیت معذبی که توش بودم گفتم

_ من میرم ندا رو صدا کنم……بنده خدا رفته دنبال ماشین

خواستم برم که دستشو جلوم گرفت

 

متعجب نگاهش کردم
بچه رو حلو اورد و تو بغلم گذاشت

_ بمون از این فنچول مراقبت کن من میرم صداش میکنم

سری به شنونه تایید تکون دادم
سمت در بیمارستان رفت
ساک بچه رو برداشتم و سمت ماشین رفتم
در عقب باز کردم و داخل ماشین نشستم
ساک بچه رو کنارم گذاشتم
به چشماش و دماغش و لباش نگاه کردم
سرم بالا اوردم و داخل آیینه جلو ماشین به صورتم نگاه کردم
دستم رو پوست کنار چشمام کشیدم
چقدر تغییر کرده بودم
انگار این چند ماه تو نبودش بهم چند سال گذاشته بود که حس میکردم اینقدر پیرم کرده
به پشتی صندلی تکیه دادم
نفس حبس شده ام صدا دار بیرون دادم
پنجره رو کمی پایین کشیدم تا باد سرد به صورتم بخوره
شاید بهتر بود خودم میرفتم باهاش حرف میزدم
لااقل اگر بعد شنیدن حقیقت ترکم میکرد دیگه عذاب وجدانی نداشتم
راحت تر میتونستم ازش متنفر بشم و فراموشش کنم
با باز شدن در ماشین از فکر بیرون اومدم
ندا صندلی جلو نشست

_ خدا خیرت بده اقا سینا نیمده بودی کلی باید معطل ماشین میشدیم

_ صبح زود رفتم که کارا رو انجام بدم زودتر بیام که این عرشیا کوچولو رو ببینم
از صبح فکرم پیش شماها بود

تشکر زیر لبی کردم
بالاخره این همه راه برای ما اومده بود
من نه تنها تو خونه اش بدون اجاره دادن بودم و یه نون خور اضافی بودم
بلکه حالا بچم اضافه شده بود
اما بنده خدا هیچی بهم نمیگفت
نمیدونستم چجوری باید براش جبران کنم اصلا
این همه لطف و محبتش رو چجوری باید جبران میکردم براش؟؟

با رسیدن به خونه قبل اینکه دستم سمت دستگیره ببرم و بازش کنم
سینا سریع تر از ماشین پیاده شد و در برام باز کرد
اول کمی متعجب از حرکت سریعش نگاهش کردم
بعد با لبخندی پیاده شدم خواستم ساک رو بردارم که گفت

_ برید بالا من میارمش

سری به نشونه تایید تکون دادم
انگار حرید کرده بود که ندا موند کمکش کنه
من تنهایی پله ها رو بالا رفتم
بچه رو داخل اتاقش بردم
توی تخت کوچولوش خوابوندمش
چون عادت نداشتم دستام درد گرفته بود
به خاطر اینکه تمام مدت تو یه حالت بود
کمی ورزششون دادم
مانتوام از تنم خارج کردم
سینا تختی ام برای من اماده کرده بود که با اومدن بچه کنارش باشم
تا بتونم صداش رو راحت تر بشنوم
سمت تخت رفتم اما قبل اینکه بتونم تن خسته ام روی تخت بزارم
صدای گریه عرشیا بلند شد
اروم از روی تخت بلند شدم و سمتش رفت

_ جان مامان….چیه؟؟

دستم زیر بدن کوچولوش بردم توی آغوشم گرفتمش
سمت تخت خودم رفتم و بچه روش گذاشتم
معلوم بود اقا عرشیا خرابکاری کرده
اما من عوض کردنش بلد نبودم
شاید بهتر بود کمک بگیرم…..
بی توجه به اینکه تاپ تنم سرم از داخل در اناق بیرون بردم

_ یکی میاد کمک یه دقیقه

صدای ندا بلند شد

_ الان میام شیرین

داخل اتاق رفتم
دیگه نیازی نبود لباس عوض کنم
پوشک تمیزی از توی کمدش برداشتم و روی تخت منتظر نشستم
با باز شدن در خوشحال سمتش برگشتم
جوری که انگار ناجی ام‌اومده
گریه عرشیا رو که میدیدم‌ کلافه میشدم
این دلم ریش میشد
دلم نمیخاست هیچ وقت گریه کنه….

 

اما با دیدن سینا سریع ملافه روی تخت دورم پیچیدم و توضیح دادم

_ چون ندا گفت میاد منم دیگه…..

سری به نشونه تایید تکون دادم
سینام به محض ورودش با دیدن من تو اون وضع سرش انداخته بود پایین

_ میدونم من قبل ورود باید یه اهم اهومی میکردم

سینا واقعا مرد باشعوری بود
من هنوزم بابت اون روزای اولی که اونطور قضاوتش کردم خجالت زده بودم
ملافه رو بهز ور روی سرم نگه داشتم کمی اونور تر رفتم
تا سینا بتونه لبه ی تخت بشینه
لب تخت نشست و پوشک از دستم گرفت
آروم پوشک عرشیا رو باز کرد
شاید سایزش اندازه یه مشتم نبود
اینقدر که این پوشک کوچولو بود
انگار میخواستی براش عروسک ببندیش تا ادم زنده….
همه کشاله های رونش قرمز شده بود
با اخم دستم روی پوست پاش کشیدم که گدیه اش شدت گرفت

_ پوستش حساسه باید هی چربش کنی و پودر بزنی که اینجوری نسوزه

سری به نشونه تایید تکون دادم
به محض باز کردن پوشکش بوی مطبوعش زد بالا
حالب بود من که با کوچکترین چیزی واکنش نشون میدادم و بدم میومد
این بود اصلا برام‌مهم نبود
شاید چون این بچه ام بود از هیچیش بدم نمیومد

_ باید بشوریمش….گل پسرمون شکمش هم خوب کار میکنه

 

سینا حوری حرفه ای رفتار میکرد انگار تا حالا صد تا بچه بزرگ کرده و تر خشک کرده
عروشیا رو از روی شکمش بقل کرد و سمت دستشویی برد
همونطور که پشتش به من بود گفت

_ بیا شیرین به کمکت نیاز دارم

چشمی گفتم و سریع از روی تخت بلند شدم و لباس بلندی با شالی سرم گشیدم
خدا خیرش بده قبل اومدن عرشیا وسایلا رو منتقل کرده بود اینور که اتاقمون یکی باشه
من راحت تر به بچه دسترسی داشته باشم
سریع لباس تنم کشیدم و داخل حموم رفتم
انگار صدای پامو شنید که گفت

_ بیا دوش روی اب ولرم تنظیم کن

جلو رفتم و دوش گرفتم و اب باز کردم
روی دستم تنظیمش کردم….

_ این خوبه

دست آزادش جلو اورد و سری به نشونه تایید تکون داد

_ بگیرش روی بدن بچه

اب روی بدن عرشیا گرفتم و اون اروم پشتش دست مالید تا تمیز‌بشه
انگار با تمیز شدنش صدای گریه اشم هی کم و کمتر میشد

_ خب تموم شد….عرشیا خان تمیز شد ساکت شد….

تک خنده ای کرد
اینقدر بامزه اینو گفته بود که نتونستم جلوی خنده ام بگیرم

 

جوری گفته بود عرشیا خان انگار یه آدم بزرگه
با دستش به حوله هایی که تو قفسه گذاشته شده بود اشاره کرد
از قبل اونا رو برای عرشیا اماده کرده بود
بهم گفته بود موقع شستنش ازش استفاده کنم
سمت حوله ها رفتم و یکیش برداشتم و سمتش برگشتم
حوله رو دور بدن بچه پیچید
عرشیا رو تو بغلش گرفت و بیرون رفت
پشت سرش از حموم بیرون رفت
رو تخت روبروی عرشیا نشست
حوله اش باز کرد و پوشک ای از توی ساکش دراورد
مشغول بستن پوشک شد
با نشستن رو تخت تازه متوجه شدم چقدر لباسش خیس شده
من که آب با دقت گرفته بودم پس چرا سینا عین موش آب کشیده شده بود؟؟
بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق بیرون رفتم
سمت اتاق خودش رفتم
نمیدونستم درسته یا نه
اما چون اون کمکم کرده بود منم میخواستم یه کاری بکنم
با اون لباس خیس تنش سرما میخورد
در کمدش باز کرد و تیشرت مشکی راحتی برداشتم
سمت اتاق خودم برگشتم
با داخل شدنم سینا سمتم برگشت

_ کجا غیبت زد یهو؟؟

تیشرت جلوش گرفتم

_ اینو بپوش لباست خیسه سرما میخوری

دستش جلو اورد و تیشرت از دستم گرفت
تشکر کوتاهی کرد
هیچ وقت نمیتونستی رفتار بعدی سینا رو پیش بینی کنی
اگر کس دیگه ای بود شاید به خاطر دست زدن به کمدش از دستم ناراحت میشه
اما سینا ازم تشکرم کرده بود
از جاش بلند شد و همونطور توضیح داد

_ یکم روغن به کشاله رونش میمالم که این زبری پوشک اذیتش نکنه
پاهاش رو زخم کنه

سری به نشونه تایید تکون دادم

 

سمت عرشیا رفتم
بالاسرش رو تخت نشستم
جوری آروم یود که انگار به سینا بیشتر از من عادت داره
برگشتم تا چیزی از سینا بپرسم که با دیدن بالا تنه ی لختش سریع سمت عرشیا برگشتم
فکر نمیکردم اینجا عوضش کنه
خودم زدم به اون راه
جوری وانمود کردم انگار چیزی ندیدم
با عوض کزدن لباسش سمت عرشیا اومد روغن بچه رو برداشت
همونطور که گفته بود کمی به کشاله های رونش زد
تا زبری پوشک اذیتش نکنه
نگاهی به صورت عرشیا انداخت

_ فکر کنم الان تنها چیزی که مونده تا آقا کوجولومون بخوابه اینه که گشنشه

سرش بالا آورد و به من نگاه کرد
نمیدونم چرا خجالت زده سرم پایین انداختم
سینا تک خنده ای کرد
معلوم نبود تک خنده اش به خاطر واکنش منه یا به خاطر بامزه بازی های عرشیاس
از جاش بلند شد و بی هیچ حرفی سمت در رفت
از اتاق خارج شد و در بست
عرشیا که انگار به خاطر رفتن سینا پکر شده بود نگاهش سمت من سوق داد
اخم بامزه ای کردم و گفتم

_ چیه ؟؟ حالا که سینا رفته شیر میخوای فهمیدی باید به مامانت نگاه کنی وروجک؟؟

عرشیا لب کوچولوش تکون داد و خنده ای کرد
از خنده اش خندم گرفت
اینکه فکر میکردم این کوجولو حرفا میفهمه حالمو خوب میکرد
تموم مدت بی کسی ام عرشیا سنگ صبورم بود
با لگد زدناش و تکون خوردناش تو شکمم نشونم میداد که داره به حرفام گوش میده
نمیدونم چرا یهویی بغض کردم
انگار با دیدن چهره اش یاد اهورا افتادم
انگشت شصتم آروم‌ رو پیشونیش کشیدم
پربغض گفتم

_ شبیه اهورایی…..پیشونی کشیده ات و مژه های پرپشتت….

 

قطره اشکی از چشمام روی صورتش چکید
دست جلو بردم تا ثورتش پاک کنم
که ناگهان به بدترین حالت زد زیر گریه
ترسیده تو بغلم گرفتمش
از روی تخت بلند شدم و اروم تو بغلم تکونش دادم

_ هیش جان مامان……چرا یهو اینجوری کردی؟؟

جوری گریه میکرد که میتونستم تا ته حلقش ببینم
شاید به خاطر قطره اشکم که چکیده بود رو صورتش ترسیده بود
تقه ای به در خورد

_ بیا تو…

ندا داخل اومد و نگاهی به عرشیا انداخت

_ چی شده؟؟ صداش کل خونه رو برداشته ؟؟ چرا بی تابی میکنه اینقدر؟؟

_ نمیدونم یعنی سینا‌ گفت شیرش بدم هنوز ندادم اما حالش خوب بود بعد یهو زد زیر گریه
شاید ترسیده….

_ ترسیده از چی؟؟

لبم به دندون گرفتم
سینا و ندا خیلی وقت بود شده بودن محرم اسرارم
اما بازم صحبت راجع بهش جلوشون برام سخت بود

_ مثل اینکه مامانشم گریه کرده…..

متعجب سرم بالا اوردم و نگاهش کردم که ادامه داد

_ چشمات قرمز خانوم خانوما‌…..تا تو اروم نباشی این بچه اروم نمیشه
گریه و بی تابی اشم به خاطر حال دل مامانشه

 

خیلی داشتم جلوی خودم رو میگرفتم که مثل دختر بچه ها نزنم زیر گریه
اما دلم پر بود خیلی زیاد
این اون زندگی نبود که فکر میکرد
این اون چیزی نبود که کل جوونی ام رو براش رویا بافی و خیال پردازی میکردم
اما الان با یه بچه تنها مونده بودم
تو خونه کسی که قبلا به عنوان کارگرش کار میکردم
سینا هیچی برام کم نزاشته بود
همیشه هوامو داشت
اما خب این که باعث نمیشد اصل قضیه رو فراموش کنم
اصل قضیه این بود که من یه ادم صدقه بگیر بودم
بدون حتی یه قرون پول
یه ادم مفت خور سربار …….
حتی نفهمیدم کی اشکام رو گونم جاری شد

_ مجلس عزاس…..

با صدای سینا به خودم اومدم
ندا هم وایساده بود پا به پای من گریه میکرد
حتی وقتی نمیدونست تو فکر من چی میگذره
سینا حلو اومد و بچه رو از دستم گرفت

_ کشت این بجه خودش بعد شما دوتا وایسادید مجلس ختم راه انداختید….؟؟

اشکامو پاک کردم
با صدای گرفته رو به ندا گفتم

_ تو برای چی گریه میکنی دختر؟؟

نگاهی بهم انداختم
دستش رو شونم کشید

_ به خاطر دل خون تو…..میدونم داشتی به چی فکر میکردی

دماغم بالا کشیدم و تک خنده مصنوعی کردم

_ دیوونه….من فقط دلم یه ذره گرفته بود همین

سینا دستش آروم پشت عرشیا میکشید
کنار گوشش چیزی میگفت
چطور بود که تو بغل سینا اینقدر آروم میشد؟؟
انگار سینا جای من مامانش بود
یه لحظه با تصور سینا تو یه لباس حاملگی خنده ام گرفت

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

  بی وقفه آب میوه ام رو سرکشیدم و تند تند نفس های عمیق کشیدم.. …

3 نظر

  1. بعد از این همه مدت بازم مزخرفات سر هم کردید و از روی کتاب آموزش کودک یاری کپی کرده بودید نمیدونم پوشک عوض کردن چه ربطی به روند داستان داره خسته مون کردید 🤯🤯

  2. مرسی خوب بود

  3. میشه پارت بعد بزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *