خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو سه

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو سه

_تاروزی که زنده ام، این محبتتون رو فراموش نمیکنم!
ازم جدا شد وبا خنده گفت:
_ای جانم قربونت برم.. حالا چرا داری گریه میکنی؟!

_قشنگ ترین سوپرایز عمرم بود!
آقا سینا واسه بچه ام نه تنها دایی، بلکه پدری کرده و من هرگز این فراموش نمیکنم این همه لطف رو!

_انشاالله آقا اهورا هم به زودی متوجه اشتباهش میشه و به خوبی وخوشی تبدیل به یه خانواده بزرگ میشیم!

ندا حرف میزد و من با خوشحالی وسیله ها، لباس هایی که واسه بچه ام گرفته بودن رو نگاه میکردم و هردفعه دلم بیشتر از قبل ضعف میرفت!

حتی پستونک هم خریده بود و از کوچیک ترین و جزیی ترین ها غافل نشده بود!
سینا برگشت و بعداز کلی تشکر و تعریف و تمجدید

نشستیم سرمیز که ناهار بخوریم!
واسه خودشون کباب و واسه من جیگر خریده بود!
ندا گفت:
_ر‌استی تصمیم نهایی واسه اسم جوجه مون چی شد؟

نمیشه که همش بچه، فندق وجوجه صداش بزنیم!
سینا درحالی که واسه خودش لقمه میگرفت گفت:
_موافقم.. چون باید شناسنامه هم بگیریم واسش!

من اسم بچه رو انتخاب کرده بودم اما به حرمت محبت هایی که سینا در حق پسرم کرده بود تصمیم گرفتم اسم بچه رو بدم سینا انتخاب کنه

 

به سینا نگاه کردم و با اعتماد کامل گفتم:
_من یه تصمیم گرفتم و دلم میخواد شماهم باهام همکاری کنید!

سینا_ البته، اگه معقول باشه، چراکه نه! چه تصمیمی؟
_اگه لایق بدونید، من تصمیم گرفتم اسم بچه ام رو داییش انتخاب کنه!

سینا اولش باگیجی و بعد که انگار متوجه کلمه ی دایی که به کار برده بودم، شده باشه لبخند باباوری زد وگفت:

_کدوم دایی؟
خندیدم و گفتم؛
_مگه چندتا دایی داره؟ دایی سیناش دیگه!
ندا با صدایی که خوشحالی توش موج میزد گفت:

_والا بخدا توی سوپرایز وشوکه کردن آدما رو دست نداری دختر!
سینا_ این تصمیم لطف شمارو میرسونه، اما اگه اجازه بدید من این کار رو نکنم چون…

میون حرفش پریدم وگفتم:
_چون وچرا نمیخواد که! یه اسم میخواین انتخاب کنین و نظر بدین مسئله ی بزرگ و پیچیده ای نیست واقعا!

_اخه من چی بگم؟ من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم.. درضمن هرکس یه سلیقه ای داره و ممکنه من یه اسمی بگم خوشتون نیاد!

 

_وقتی انتخاب رو به عهده شما گذاشتم یعنی حتی اگه خوشمم نیاد که غیرممکنه چون همه ی اسم هارو دوست دارم، قبول میکنم!

خواهش میکنم قبول کنید.. اگه.. اگه واقعا درآینده بچه ی من میخواد شمارو دایی صدا کنه، خواهش میکنم قبول کنید!

سینا_ باشه.. اگه اینجوری میخواید قبول میکنم.. من روی اسم و این چیزا اصلا فکر نکرده بودم و انتخاب سخته!

بنابراین شما چندتا اسم که مد نظرتونه بگید تا من از بین اسم ها یکی رو انتخاب کنم!
با این فکر زیرکانه ای که سینا کرده بود خندیدم وگفتم؛

_من هم اسمی رو ازقبل انتخاب نکردم والا.. شما هرچقدر لازمه میتونید فکرکنید و فعلا وقت داریم!
ندا_ من میتونم یه راهنمایی کنم؟

سینا بهش چشم غره رفت که ساکت بشه اما من فورا گفتم:
_البته نداجان.. خوشحال میشم!

_من فکرمیکنم با انتخاب اسمی که با مهناز برنامه ریزی کرده بودین بهترین راه واسه کنار کشیدن مهناز میشه.. اونجوری واقعا باورش میشه و راهشو میکشه ومیره!

سینا_ نمیشه نداجان.. من اسم عرشیا رو برای بچه ی خودم انتخاب کردم و درآینده حتما روی بچه ی خودم هم این اسم رو میذارم و هردو به یک اسم که نمیشه!

باخوشحالی گفتم:
_چرا نشه؟ اتفاقا میشه خوبم میشه! من حتی دیدم اسم پدرو پسر شبیه به هم بوده!
تازه این اسم یه مزیت خوب هم داره!

اونم اینه که به اسم های مامان و باباشم میخوره!
اهورا و شیرین! خیلی خوبه مگه نه؟
سینا_ اینارو جدی میگین یا بخاطر منه؟

_البته که جدی میگم.. بخدا خیلی خوشم اومد..
اگه موافقین همین اسم رو انتخاب کنیم!
من که واقعاخوشم اومد!

سینا با یه کم مکث سری به نشونه ی تایید تکون داد وگفت:
_باشه!
اگه پشیمون نمیشین و واقعا از این اسم خوشت اومده من هم موافقم!

باخوشحالی دست هامو به هم کوبیدم و گفتم:
_ از امروز آقا عرشیا هم به جمعمون اضافه میکنیم یعنی؟!
خدایاشکرت!

ندا_ این ناهار واقعا خوردن داره.. به افتخار آقا عرشیا جونم، امشب یه شام مفصل و خوشمزه مهمون من هستید!
_خداروشکر میکنم که خانواده ی عزیزی مثل شمارو سر راهم قرار داد!

سینا_ من هم از اومدن شما و برکت وجود فندقمون واقعا خوشحالم و خداروشکر میکنم!

مهمونی وکادوی من بمونه واسه روزی که عرشیا رومیاریم خونه!
یه مهمونی بزرگ و پرتجملات تشکیل میدم!

 

الان یک هفته از روزی که به خونه برگشتم میگذره و مسیر هر روزم شده بیمارستان و کارم دیدن عرشیا!
امروز قرار بود دکتر بیاد و از وضعیتش واسمون بگه وروزی که بغل میگیرمش رو تایین کنه!

_باحسرت آهی کشیدم و نگاهم رو از پسرم گرفتم..
_یعنی میشه دکتر بهم بگه همین امروز میتونی بغلش کنی و عطرتنش رو بو بکشی؟ میشه ندا؟

_هرچی خدا بخواد.. الهی به حق پنج تن سالم وسلامت باشه و بدون استرس بغلش کنیم.. یه کم دیر و زودش رو میشه تحمل کرد!

باتایید سرمو تندتند تکون دادم وگفتم:
_آره آره.. درسته که بغل کردنش شده دغدغه شب هام و بی قرار ترینم کرده اما هرچقدر لازم باشه صبر میکنم..

فقط سالم به دستم برسه من فقط همینو ازخدا میخوام!
بغلم کرد و گفت:
_الهی قربونت بشم، تو بهترین مامان دنیایی شک ندارم!

بریم ببینیم خانوم دکتر چی میخواد بگه و چه تصمیمی واسه فندوق گرفته!
سرمو تکون دادم و گفتم:
_اوهوم بریم.. انشالله که خیره

خجالت زده از حرف های دکتر و عذاب هایی که بهش دادم، سرم رو پایین انداختم و معذرت خواهی کردم!

بخاطر سقط قبلیم اگه خدایی نکرده عرشیاهم از دست میدادم،
نه تنها تا آخرعمرم بچه دار نمیشدم و رحمم رو تخلیه میکردن،

بلکه احتمال مرگ خودم هم بالای ۵۰ درصد بوده و به گفته ی دکترم زنده موندن جفتمون معجزه بوده و یکی از سخت ترین عمل های عمرش رو بامن تجربه کرده!

پایان انتظار و روزهای بی قراریم رو ۱۵ روز دیگه انتخاب کرد و میتونستم پسرم رو بغل کنم..

تومسیر برگشت فقط اشک می ریختم ونمیدونستم علت این همه بیتابی چی بود!
حالا که میدونستم تا رسیدن به وصال چیز زیادی نمونده بی قرار تر شده بودم!

دلم میخواست توی این مدت به اهورا بگم که پسرمون ثمره ی عشقمونه.. عشقی که جفتمون از گفتنش خودمون رو محروم کردیم وقربانی غرور شد!

دلم میخواست باهاش حرف بزنم وبگم که سلول به سلول تنم عشقشو میخواد.. بگم که هرگز بهش خیانت نکردم و حتی اگه تا آخرعمرمم ازش جدا باشم با خاطراتش زندگی میکنم!

اما نمیدونستم چطوری این کاررو بکنم و چطوری برم پیشش!
ازش میترسیدم.. ازواکنشش بعداز اون شب..
میترسیدم واسه همیشه از قلبش بیرونم انداخته باشه!

 

ندا که تموم مدت سعی داشت جلوی خودشو بگیره و دخالت نکنه، بالاخره طاقت نیاورد وسکوتش رو شکست…
_آبجی من هرچی میخوام ساکت باشم وفضولی نکنم

اما اشک هات نمیذاره من لال بمونم خب!
آخه قربونت برم دکتر که خبر خوب داد وبه زودی جگرگوشه ات رو بغل میگیری!

پس دیگه چرا این همه گریه میکنی؟ ازصبح بی قراری ! غصه میخورم خب!
دستمو روی دستش گذاشتم و باهمون گریه های بیصدام گفتم:

_قربونت برم غصه ی منو نخور! این گریه ها تا آخر عمرم بامنه و تمومی نداره!
_آخه چرا؟ خب بگو قشنگم.. از غم های دلت بگو.. حرف بزن..

نذار تو دلت تلنبار بشه.. دیدی اون شب اونقدر غصه خوردی و گریه کردی چه بلایی سر خودت و عرشیا اومد؟
با این حالت میخوای واسه پسرت مادری کنی؟

اینجوری میخوای به اون طفل معصوم شیر بدی؟
با این روحیه اون بچه میخواد چطوری یه شیرپسر قوی بزرگ بشه؟

_دلم میخواد اهورارو ببینم.. اون شب آخر خیلی حالش بد بود.. نمیدونم الان توچه حالیه.. نمیدونم بعداز اعترافش دنیاش چه رنگیه..

دلم میخواد برم وبهش بگم عرشیا پسرخودشه.. حالا که میدونم توی قلبش منو میخواسته و دوستم داشته دیگه دلیل جدایی ما چیه؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

یک نظر

  1. میشه یکی جواب بده که این رمان کی تموم میشه ؟ چند قسمت دیگه ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *