خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو دو

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو دو

 

سینا بالبخندی که پربود از پوزخند گفت:
_باشه آبجی ماکه حرفی نزدیم! بفرمایید برید پیش جوجه فسفلی!

اما تا قبل ازاینکه بیرونمون ننداختن برگردین تا زودتر بریم وبه بقیه ی کارها برسیم!

باهمون لباس های بیمارستان که تنم بود به طرف در رفتم که سینا گفتم:
_کجا؟
_بریم پیش پسرم دیگه!
خندید وگفت:

_قرارشد بعدش بریم خونه!
پس لطفا لباس هاتونو عوض کنید بعدش برین اونجا که من هم، همزمان کارهای ترخیص رو انجام بدم!

ناراضی باشه ای گفتم و سیناهم متوجه شد میخوام لباس هامو عوض کنم ازاتاق رفت بیرون!
_ندا؟
_جونم ابجی؟

_لباس های من کجاست؟ من حتی یادم نمیاد باچه وضعیتی به اینجا اومدم وچی تنم بوده!
خندید وباحالت بامزه ای گفت:

_لباس های اون شبت رو که اصلا اسمشم نیارچون افتضاح بودن!
اما میدونستم بادل خوش برمیگردیم برگشتم خونه لباس های مرتب وقشنگ واست آوردم!

رفت ازتوی کمد لباس هایی که توی کاور گذاشته بود بیرون کشید وگفت:
_بفرمایید مامان خوشگله! اینم لباس مرتب! بپوش وبرو فسقل خاله رو ببین رو بیا

 

باکلی معطلی از پسرم دل کندم و به همراه ندا وسینا به خونه برگشتم..
ازماشین پیاده شدم و روبه ندا کردم وگفتم:

_بخاطر تموم خوبی ها و مهربونی هات، هرچقدر ازت تشکرکنم بازم کمه! واسم خواهری کردی، انشالله توشادی هات جبران کنم و بتونم به خوبی تو، حق خواهری رو ادا کنم!

لبخند مهربونی زد وگفت:
_من کاری نکردم عزیزدلم.. انجام وظیفه بوده و اگه ازته دل منو خواهرت میدونی، پس دیگه این حرفارو نزن قشنگم!

سینا که توی ماشین با تلفنش صحبت میکرد سرشو از شیشه بیرون کشید و گفت:
_شما برید داخل من یه کارمهم واسم پیش اومده باید برم!

ندا فورا گفت:
_ناهار نمیخورید آقا؟ موقع ناهاره!
_زود برمیگردم! چیزی درست نکن باخودم غذا میارم!

منتظر جوابی ازندا نشد و ماشین رو سروته کرد و گاز داد ورفت!
ندا درحالی که به رفتنش نگاه میکرد با غر غر گفت:

_شک ندارم اون عفریته پشت خط بود! معلوم نیست بازم با چه روشی کشوندش پیش خودش!
رفتیم داخل..

 

_شایدم اون نبوده بد بین نباش.. بیخودی خودتو عصبی نکن بابا بیخیالشون!
_آخه تو نمیدونی اون دیونه چقدر میتونه فکرشو بهم بریزه که!

درحالی که به طرف اتاقم میرفتم گفتم:
_میدونم با این حرفم ممکنه حرصت بگیره اما نمیدونم چرا حس میکنم این دونفر دوباره مال هم میشن وازدواج….

بادیدن اتاق خالیم حرفم یادم رفت و هنگ کرده به اطرافم که بجز یه دونه فرش و تخت یک نفره قدیمی چیزی توی اتاق نبود، نگاه کردم!

_اتاقم رو اشتباه اومدم؟
ندا اومد کنارم ایستاد و باخون سردی نگاهی به اتاق انداخت وگفت:
_نه چطور؟

_چرا اینجوری شده؟ پس وسیله هام کجاست؟
_چون اینجا دیگه اتاق سابقته جانم و اتاق جدیدت رفته طبقه بالا!

باگیجی نگاهش کردم و گفتم:
_چرا؟
_آقا اینطور صلاح دونستن!
_اما.. اتاق بالا که یکیش واسه آقا سیناست و یکیش اتاق سابقشون با مهناز!

_اوهوم! الان دیگه اتاق مهنازی وجود نداره و همه وسیله هاش شوت شدن توی انبار و بعضی هاشونم سطل آشغال!

بازهم مثل خنگ ها فقط نگاهش کردم!
یاد روزهای اولی که واسه نظافت به اون اتاق رفته بودم افتادم!
یاد حساسیت و ضعفی که روی تک تک وسیله هاش داشت!

من میدونستم سینا چقدر روی اون اتاق حساس بود..
دلیل این کارش واسم خیلی مبهم وشک برانگیز بود!

ندا تکونم داد و باخنده گفت:
_چرا مثل مجسمه خشکت زده خب؟ بیابریم اتاق جدیدت رو ببین دیگه!
_واسه چی اتاق مهناز؟

دستم رو گرفت و به طرف پله ها کشوند و همزمان گفت:
_خودت بیا ببین دیگه!
به حرفش گوش کردم و دنبالش راه افتادم!

با باز شدن در اتاق، چشم هام گرد شد وبا دهن باز و زبونی که به سختی می چرخید فقط تونستم اسم ندا رو زمزمه کنم!

همه وسیله ها تغییر کرده بود حتی کاغذ دیواری!
یه تخت دونفره خیلی قشنگ، از اون مدل ها که کنارش تخت نوزاد داره و چسبیده به تخت دونفره اس!
کمد لباس بچه و کلی لوازم دیگه که میتونم بگم یه سیسمونی کامل بود!

بی اراده اشک توی چشم هام جمع شد بود و نمیدونستم چی بگم!
_چطوره؟ خوشت اومد؟
بابغض ندارو بغل کردم و زدم زیر گریه!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی …

4 نظر

  1. همین؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
    آقا علیپور دیگه به نوشتن رمان ادامه ندید آخه طرفتاراش کم شده
    حداقل تند تند پارت بزارید
    خسته شدیم سه هفته صبر میکنم که پارتتون کوتاه یا اتفاق توش نیوفته
    رمان دیگتون بعد این اومد، الان پارتاش جلو تره
    خدایی یا ادامه ندید به داستان یا تند تند پارت بنویسید
    ممنونتون میشیم 🙏🙏

  2. نمیخاین تکلیف رمانو روشن کنید.میدونید چندوقته این رمان شروع شده. وقتی نمیتونید به موقع پارت بزارید تمومش کنید رمانو حداقلش اینه که از طرف دنبال کننده های رمانتون که همه هم شاکین انقدر مورد عنایت قرار نمیگیرید.شمارو ب جون عزیزتون این رمانو تمومش کنید.ما قول میدیم پشت دستمونو داغ کنیمو از سایت شما دیگه رمان دنبال نکنیم.که از دست ما هم راحت شید.مرسی اَه

  3. یا حداقل بقیه رمانو تا آخرش بزارید برا فروش .والا ..خسته شدیم داره دو سال میشه

  4. واقعا ما را مسخره کردید یا خودتون و اصلا یادتونه رمان چی بوده یا دارید یه رمان دیگه را با این قاطی میکنیدبس کنید این شر و ور ها رو تمومش کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *