خانه / رمان / رمان خان زاده/پایان

رمان خان زاده/پایان

کنار زدم و گفتم به من دست نزن خواهش می کنم حالم خوب نیست…

مادرم ناراحت کنارم نشسته بود که زمزمه کردم همینو میخواستی که زندگیمو به آتیش بکشه؟
می خواستی زنمو از من بگیری؟
هزار بار گفتم اون بچه ی توی شکم کیمیا ماله ایلین منه
مال منه…
کیمیایی برای من وجود نداره ما باور نکردی
کیمیا رفته خونمون و به اتیش کشیده
ایلین و زده!
تو نمیدونی ولی یه بچه توی شکمه ایلینه
من خیلی خوشحال بودم ایلینم خوشحال بود که دوباره حامله شده
میخواستیم شاد زندگی کنیم من کنار زنم اون کنارمن…
ما خوشبخت بودیم شما انگار چشم دیدن خوشبختیمو نداشتین
همینو میخواستی مگه نه!

مادرم سکوت کرده بود و حرفی نمیزد و من انگار تازه به حرف اومده بودم هر چی دلم خواست هر چی توی دلم بود و بهش می گفتم…
اون گریه من کرد منم گریه میکردم

مادرم میگفت مردها گریه نمیکنن اما من مثل ابر بهار داشتم گریه میکردم من میترسیدم از اینکه نداشته باشمش..
من ترس داشتم از اینکه از دستش بدم! اگر اتفاقی براش می‌افتاد من باید چیکار میکردم ؟
شکی در این نبود که زنده نمیموندم
به مادرم گفتم خوب بشنو مادر من اگه اتفاقی برای آیلین بیفته من میمیرم و تو دیگه پسر تو نداری
دعا کن سالم بیاد بیرون که منم زنده بمونم
مادرم که تا به حال منو تو این حال و روزم ندیده بود دستامو توی دستش گرفت و گفت
_ من تا به حال هر چیزی که برای تو خواستم به خاطر آینده خودتو خانوادم بوده اما دیدن تو توی این حال روز هیچ وقت باور کن هیچ وقت آرزوی من نبوده…

_ من اگر خواستم از اون دختر دور باشی به خاطر این بود که در حد تو نبود اما الان که تو توی این حالی
منم دعا می کنم حالش خوب بشه دعا می کنم از این اتاق سالم بیاد بیرون تا پسرمو باحال خوب ببینم
دیگه کاری بهش ندارم بهت قول میدم دیگه هیچ کاری باهاش ندارم خیالت راحت باشه .

حرفهای مادرم رو یکی در میون می‌شنیدم نگاهم حواسم فکرم پیش ایلین و پشت در این اتاق بود که قرار بود ازش بیرون بیاد
سخت بود تلخ بود اما باید تحمل میکردم من مطمئن بودم هیچ اتفاقی برای آیلین من و بچه‌ها منون نمیفته

ایلین من و تنها نمیذاشت
حتی یک لحظه هم به کیمیا فکر نکرده بودم
حتی اگر میمرد حقش بود مردن حق بود

شاهین هم مثل مرغ سرکنده بود درست مثل منه نگران ایلین نگران کیمیا بود

هر چقدر کیمیا بد مادرپسرش بود بهش حق میدادم که اینطور حالش بد باشه.

زمان خیلی کند می گذشت از اتاق عمل بیرون نیامده بودن دوساعت می شد که اونجا بودن و هیچ خبری ازشون نبود بالاخره در اتاق باز شد و یکی از پرستارها بیرون اومد

هر دو نفرمون خودمون رو بهش رسوندیم
از حالشون پرسیدیم و پرستار گفت
شما همسرشی؟

من با حال خرابی گفتم من همسر ایلینم حالش خوبه لبخندی به روم زدو گفت

_به خیر گذشت حالا فقط دعا کنید که بهوش بیاد بچه سالمه خودشم عملش خوب بوده
اما رو به شاهین کرد و گفت

_ متاسفم فقط تونستیم بچه رو نجات بدیم مرگ مغزی ثبت شده بهتره به خانوادش خبر بدین تا بیان شاید بخوان اعضای بدنش و اهدا کنن..

حالا که فهمیده بودم آیلین سالمه تمام گذشته و خاطراتمون تمام کارهایی که توی این مدت کیمیا باهام کرده بود جلوی روم یکی به یکی رد می شدن

من درسته ازش متنفر بودم اما
این تقدیر و سرنوشت من براش نمی‌خواستم
شاهین کنار دیوار روی زمین نشست و سرش را با دست داشت گرفت کنارش نشستم نمیدونستم برای آروم کردنش چی باید بگم چه کاری باید انجام بدم!

فقط تونستم کنارش بشینم و اون به من تکیه بده همین و بس..

نخ حرفی میتونستم بزنم نه کاری می تونستم انجام بدم فقط همین کنارش بودن از دستم بر میومد..

وقتی که کمی گذشت و آیلین او از اتاق عمل بیرون آوردن از جام بلند شدم و سراسیمه به سمتش رفتم بیهوش بود اما همین که نفس میکشید یک دنیا برای من زندگی به ارمغان آورده بود
آیلین که به سمت آی سی یو بردن پرستار با یه تخت کوچیک شیشه ای بیرون اومد
یک ماه زودتر به دنیا آمده بود اما بچه کاملاً طبیعی بود.
توی دستگاه میموند اما هیچ مشکلی نداشت و کاملا سالم بود.

با نگاه کردن بهش انگار که به آیلین نگاه می کردم این پسر کپی مادرش بود…

مادرم که با دیدن این پسربچه انگار که جان تازه گرفته باشه سر از پا نمی شناخت نه به یاد کیمیا بود و نه ایلین فقط و فقط خوشحال بود از داشتن یه پسر که به تمام ارزوهاش توی این سال با این بچه تمام کمال رسیده بود.

مادرم همراه پرستار با پسرمون به سمت بخش مراقبت های نوزادان رفتن اما من جلوی اون در منتظر ایستادم من مهمتر از اون بچه ای توب این اتاق داشتم و باید چشم انتظارش میموندم

دیدن شاهین توی این حال و روز واقعاً ناراحتم می‌کرد اما دروغ چرا ته قلبم یه چیزی میگفت که حقش بود اون خیلی بلاها سرم آورده بود

انگار که خدا صبرش سر اومده بود و بعد از دیدن حال و روز آیلین مظلوم اونو از پله‌ها پرت کرده بود تا تقاص کارش رو بده…

شاهین با گریه داشت با پدر و مادر کیمیا حرف می‌زد و براشون آهسته توضیح میداد بالاخره وقتی ایلین و روی تخت از اون اتاق بیرون اوردن تا به سمت مراقبتهای ویژه ببرن خودم و کنارش رسوندم و بی اعتنا به حرفای پرستارا دستش و بوسیدم…

چشماش بسته بود و رنگ به رو نداشت حالش قلبم و به درد می اورد

سرش پانسمان بود و دیگه اون موهای زیبارو نداشت..

وقتی ایلین و داخل بردن از پشت شیشه نگاهم بهش بود که داشتن اون همه دستگاه و بهش وصل میکردن.

تمام حواسم به ایلین بود که با زنگ گوشیم نگاهی بهش انداختم با دیدن شماره راحیل تازه فهمیدم به اون بیچاره اصلاً هیچ چیزی نگفتم و الان از نگرانی داره سکته میکنه
تماس وصل کردم و سعی کردم با آرامش بهش همه چیز رو توضیح بدم که موقع نترسه
اما هر چقدر با آرامش باهاش حرف زدم صدای گریه اش اون سمت خط بلند شده بود
این زن برای آیلین هم دوست بودهم خواهر و شاید حتی بالاتر از این حرفا وقتی بهش گفتم همه چیز مرتبه و پسرم به دنیا آمده آیلین حالش خوبه کمی آروم گرفت اما گفت هرچه زودتر خودش رو به بیمارستان می رسونه

زیاد طول نکشید که راحیل وارد بیمارستان شد خودشو که به من رسوند با دیدن ایلین از پشت شیشه زیر اون همه دستگاه وا رفته کنار دیوار روی زمین نشست و گفت
_تو که گفتی این حالش خوبه

کنارش نشستم و گفتم باور کن خوبه حالش خوبه دکتر گفت خیلی زود به هوش میاد
مونس رو توی بغلم گرفتم دخترکم خواب آلود بود برای همین چیزی سر در نمی‌آورد
همینم خوب بود سرش روی شونم گذاشت و دوباره به خواب رفت اما راحیل داشت بی صدا گریه می‌کرد برای آروم کردن اش کنارش دوباره نشستم و گفتم

به جونم مونس قسم میخورم حالش خوبه پسرم به دنیا آمده دوست داری ببینیش؟
نگاهی به من انداخت و گفت
_تا وقتی که ایلین بیدار نشه از اینجا تکون نمیخورم
کنار هم روی صندلی‌های انتظار نشستیم و منتظر شدیم
خداروشکر انتظارمون چندان طولانی نشد وایلین به هوش اومد اما بهمون اجازه نمی‌دادن که بریم دیدنش می‌گفتن وضعیتش هنوز مناسب و طبیعی نشده باید کمی منتظر بمونید
اما دیدن پلکای خسته اما باز شده اش از پشت شیشه بهمون این امید که خوشبختی که خوشحالی که آرامش دوباره انگار میخواد به سمتمون برگرده…

مادرم کنار اون بچه جا انداخته بود و اصلاً نمی خواست از اونجا تکون بخوره تا من بخوام به خودم بیام به کل اطرافیان و فامیل و خانواده خبر داده بود که من پسرم به دنیا اومده

راحیل و کنار مونس تنها گذاشتم به شاهین زنگ‌زدم وقتی تماس و جواب داد هنوز حتی نمیتونست راحت حرف بزنه وقتی بهم گفت جلوی سردخونه ایستادن و منتظرن کیمیا را تحویل بگیرند

بدنم یخ بست خدایی نکرده امکان داشت من به جای شاهین اونجا ایستاده باشم منتظر بشم تا ایلین….

حتی فکرش نفسمو بند می آورد احساس می کردم الان وقتش نیست که شاهین و تنها بذارم باید می رفتم سراغش و کنارش میموندم درست مثل خودش این همه مدت کنار من مونده بود…

وقتی خودمو بهش رسوندم با پدر و مادر کیمیا که گریون کنار دیوار نشسته بودن روبرو شدم نمیدونستم باید باهاشون حرف بزنم یا نه ؟

شاید اونا منو مقصره حال و روز دخترشون میدونستن اما من هیچ کار خطایی نکرده بودم من فقط بعد از رفتن دخترشون ازدواج کرده بودم و این فکر نمی کنم خطا یا اشتباه باشه

کنار شاهین ایستادم با دیدن من سرش رو روی شونه ام گذاشت و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن درکش میکردم مادر پسرش بود کیمیا عشق شاهین بود حالا هرچه راه و اشتباه رفته باشه اما عشق که این چیزا حالیش نمی شد می شد؟

با صدای گریه شاهین پدر کیمیا با مادرش نگاهشون به من افتاد از جاشون بلند شدن و به سمت من اومدن نگران بودم اما عقب نرفتم پدرش وقتی خودشو بهم رسوند محکم توی گوشم کوبید و با فریاد گفت
_ تو اینجا چه غلطی می کنی از اینجا برو !

هیچ عکس العملی نشون ندادم پدر بود و داغدار نمیتونستم حرف بزنم پس سکوت کردم و سر جای خودم ایستادم اما شاهین دسته عموشو گرفت و گفت

_خواهش می‌کنم نکن اهورا هیچ تقصیری نداره کیمیا خودش قصد جونشو کرد
خودش کاری کرد که به این روز بیفته همه ما رو اینطور بسوزونه با آتیش بزنه…

 

من نه به خاطر این مرد و همسرش بلکه به خاطر شاهین اونجا بودم شاهینی که به گردنم حق داشت و این مدت بهم ثابت کرده بود یه رفیق کامله

پس آرامش خودمو حفظ کردم کنار گوش شاهین گفتم بهتره که من برم اما هر کاری که داشتی هر چیزی میتونی روی من حساب کنی تا همیشه…
کنارم بودی منم مثل خودت تو هر شرایطی کنارت هستم .

از شاهین فاصله گرفتم و دور شدم با برگشتنم پیشه ایلین و دیدنش از پشت این شیشه تمام اتفاقات یادم رفت حالم دگرگون شد دیدنش وقتی داشت نفس می کشید زندگیه دوباره بود
یه حس بی نظیر و لذت بخش چی میخواستم بهتر از این؟

راحیل مونس توی بغلش روی صندلی نشسته بود دخترک بیچاره ی من به خواب رفته بود و راحیل بیچاره مثل همیشه مثل یه مادر کنارش مونده بود وقتی با دکترش صحبت کردم و اون خیالم راحت کرد که حال ایلینم خوبه دیگه نفس آسوده ای کشیدم قرار بود فردا به بخش منتقل بشه و این یعنی اهورا خیالت راحت دیگه روزای سخت تموم شد دیگه استرس و نگرانی وجود نداره…
آیلین خواب بود به خاطر مسکن هایی که بهش تزریق می کردن با خواهش و التماس کنارش رفتم و کمی اونجا ایستادم دستش رو بوسیدم صورتش رو نوازش کردم اما از خواب بیدار نشد تلاشس برای بیدار کردنش نکردم میدونستم جسمش و حتی روحش خسته و آسیب پذیره و به این استراحت و آرامش نیاز داره

پس توی سکوت فقط بهش خیره موندم نگاهش کردم و به تماشا نشستمش ده دقیقه‌ای کنارش بودم که پرستار من از اونجا بیرون کرد

توی سالن نشسته بودم که با صدای پای کسی که برام غریبه نبود سرمو بالا آوردم با دیدن پدرم که داشت به سمت من میومد متعجب ایستادم وقتی بهم نزدیک شد هنوزم اون اخم همیشگی بین دو ابروش سر جای خودش بود
نگاهی از شیشه بب ایلین انداخت و گفت
_ باور کردنی نیست اما انگار توی تقدیر خانواده ما حضوری این زن نوشته شده و هیچ جوری نمیشه اون از خانواده حذف کرد

اخم کردم تا خواستم حرفی بزنم دستشو بالا اورد از من خواست سکوت کنم راحیل با دیدن پدرم از ما فاصله گرفته بود اما پدرم هنوز نگاهشو از آیلین نگرفته بود دوباره به حرف اومد و گفت
_ مهم این بود که یه پسر یهوپ وارث برای خاندان ما باشه و الان از خبرهایی که شنیدهم ما دو وارث داریم یکی به دنیا آمده و یکی چند ماه دیگه قدم توی این دنیا میزاره پس جنگ نخواستن این دختر تمومه

این عروس ما حساب میشه و عرسمون میمونه
این رو مدیون بچه ایه که قراره به دنیا بیاره و تو اینو مدیون مادرت هستی
از من خواهش کرد تمام گذشته رو فراموش کنم من هرگز نمی تونستم پسری مثل تو رو که تو روی خودم ایستاده ببخشم اما مادرت قلب مهربونی داره به خاطر اون از همه چیز میگذرم و زندگی مثل گذشته ادامه داره…

اما اینو بگم پسرای من باید ادن طوری که من می خوام تربیت بشن…

حرفاش زد و از من دور شد پدرم همیشه همین بود یه آدم خودخواه و مغرور که جز حرف خودش حرف هیچ کسی را پشیزی بهش اهمیت نمی داد اما همین که دست از لجبازی برداشته بود برای من کافی بود
رفتن کیمیا انگار تمام طلسم های زندگیمون رو شکسته بود تمام قفل های زندگیمون رو باز کرده بود و ما به آرامش مطلقی که می‌خواستیم قرار بود برسیم

 

به سمت راحیل رفتم ازش خواهش کردم تا مونس به خونه ببره موندنش اینجا اصلاً درست نبود دختر بیچاره ام آواره شده بود راحیل نمی‌خواست از آیلین جدا بشه اما به ناچار به خاطر مونس قبول کرد ورفت

کنار دیوار روی صندلی نشستم و منتظر شدم منتظر بیدار شدن تنها کسی که عشق و بهم یاد داده بود و بی منت همیشه بهم محبت می‌کرد
از تمام خطاهام گذشته بود و همیشه کنارم مونده بود حتی وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیم و مرتکب می شدم این زن برای من همون طور که گفتم عشق نبود تمام زندگی بود تنها کسی بود که داشتم و درکم میکرد
انقدر بلاهای بزرگ و کوچک سرمون اومده بود کا باور اینکه به آرامش رسیدیم برام سخت باشه

تا افتاب بالا بزنه پلک روی هم نذاشتم استرس، خوشحالی و ناراحتی هزاران حس ضد و نقیض توی وجودم زبانه میکشید

دروغ چرا حتی به کیمیا فکر کردم کیمیایی که وقتی باهاش عاشقی میکردم یه دختربچه صاف و ساده بود اما زندگی و زمان همه چیز رو تغییر میدن از اون دختر صاف و ساده یه دختر خودخواه با قلبی پر از کینه و نفرت و با عشقی که حتی من اسمشو عشق نمی ذاشتم ساخته بود

از اینکه از دنیا رفته بود ناراحت و دلگیر بودم درسته خیلی بلاها سرمون آورده بود اما هیچ وقت نمی خواستم عاقبتش اینطوری بشه اما وقتی به ایلین فکر میکردم که چطور تنهایی توی اون خونه از کیمیا ترسیده و چطور وحشت کرده بوده با تمام وجودم عصبی میشدم

می دونستم آیلین که به هوش بیاد اولین چیزی که میپرسه اولین سوالی که از من داره راجع به پسرمونه پس قبل از این که به بخش منتقلش کنن به سمت بخش نوزادان رفتم باید پسرمونو می‌دیدم تا وقتی ایلین از من میپرسه بی جواب نمونم
نمی خواستم فکر کنه این بچه برای من اهمیتی نداره
بالاخره وقتی آیلین و به بخش منتقل کردن تونستم دستشو بگیرم و با خیال راحت کنارش باشم دکتر گفته بود حرف زدن براش اصلاً خوب نیست پس مجبور بود سکوت کنه
من حتی فقط با نگاه کرد بهش عمر دوباره می گرفتم چه فرقی می کرد الان حرف بزنه یا نه ؟
مهم این بود که با اون چشمای قشنگش بهم نگاه میکرد صندلی رو کشیده بودم و کنارش نشسته بودم و اون نگاهم می‌کرد بالاخره نتونست خودشو کنترل کنه وقتی پرستار از اتاق بیرون رفتم آهسته زمزمه کرد
_ کیمیا کجاست بچمون حالش خوبه؟

کمی خودمو بالاتر کشیدم روی پیشونیش را بوسه زدم و گفتم
پسرمون به دنیا اومده اما به خاطر اینکه یه ماه زودتر اومده و برای اومدن عجله داشته الان توی دستگاهه
وقتی حالت بهتر بشه میتونی ببینیش..

انگار باورش نمیشد دستمو تو دستش گرفت و نگران پرسید
_اهورا جان من حالش خوبه؟

انگشتم روی لبش گذاشتم و با اخم گفتم مگه دکترا بهت نگفتن نباید حرف بزنی ؟
بهم اعتماد نداری گفتم که حالش خوبه خیلی خوبه یه چیز دیگه
عین توعه کپی تو
انگار خود تویی
لبخند روی لبش نشست شادی و خوشحالی از چشماش می خونم دستشو روی شکمش گذاشت می دونستم الان داره ب چی فکر میکنه
الان داره به این فکر میکنه که یهویی صاحب دو تا بچه دیگه شده بود

نمی خواستم از مردن کیمیا بهش بگم میخواستم حالشو بد کنم یکی دو روز دیگه حالش بهتر میشد همه چیز رو بهش می گفتم
اما الان نه..

باز شدن در اتاق و آمدن راحیل و مونس دیگه خوشحالیش هزار برابر شد مونس سرشوروی سینه مادرش گذاشت و آروم گریه میکرد دخترم ترسیده بود از دیدن مادرش توی این حال و روز اما مطمئنش شکر کردم که حالش خوبه و به زودی برمیگرده خونه
دوباره که در اتاق باز شد ناباورانه به مادرم و پدرم که اومده بودن عیادت ایلین نگاه کردم باورش برای من که هیچ برای آیلین بیچاره اصلا ممکن نبود

پدرم نزدیکش ایستاد و گفت
_عروس خاندان ما شدن و مدیون پسرایی هستیم که بهمون دادی دیگه کسی با تو مشکلی نداره عروس .

ایلین لبخند زد دیدم که حالش خوب شد همیشه آرزوی این داشت که خانواده‌ام اونو به عنوان عروس قبولش کنن الان به آرزوش رسیده بود

وقتی مادرم جعبه کوچیکی کنارش نگذاشت و گفت
_ این به خاطر پسری که به دنیا آمده هدیه پسر دوم محفوظ هر وقت به دنیا بیاد اونم میارم برات .

همگی حالمون خوب بود زندگی دیگه داشت بهمون لبخند میزد اما با ضربه آرومی که به در اتاق خورد سر همه به سمت شاهین که توی اون لباس سیاه رنگ داشت بهمون نزدیک می شد چرخید ایلین نگاهی به لباس شاهین کرد زمزمه کرد
_ چرا سیاه پوشیده ؟
همه سکوت کردیم الان دادن این خبر بهش خوب نبود اما انگار مجبور بودیم شاهین رو به همه کرد و گفت
_ میشه ماروکمی تنها بذارین؟
همه از اتاق بیرون رفتن و ما سه نفر موندیم
شاهین نزدیکمون اومد دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم خبر نداره

به سمت آیلین چرخید و گفت
_ خوشحالم که حالت خوبه خوشحالم که بپوش اومدی میدونم باخبر نیستی اما کیمیا وقتی خونه شما را تیک زده بود وقتی داشت از پله ها پایین میومد دیگه بین ما نیست دیگه زنده نیست کیمیا به هیچکس بدی نکرده تنها کسی که بهش بدی کرده توی بخشش حلالش کن حداقل بذار تو اون دنیا روحش در آرامش باشد این که انگار باورش نشده بود و فقط نگاهش می کرد و کنارش روی تخت نشستم و گفتم راست میگه دیگه کیمیا بین ما نیست همیشه مهربون بود انتظاری جز بخش ازش نداشتم آیلین مهربون ترین آدمی بود که تو عمرم دیده بودم با بغضی که توی صداش بود گفت با کارایی که اون کرد زندگی را هم برای ما هم برای خودش زهر کرد اما بالاخره تقاص داد به خاطر بچه ای که توی شکمش داشتم به خاطر این جوان و سالم به مدت ازش میگذرم میبخشمش شاهین اشکاشو پاک کرد و با یه لبخند غمگین گفت انتظاری جز این نداشتم اینو گفت و از اتاق بیرون رفت دستت نوازش کردم و گفتم خواهش می کنم غصه نخور فکر و خیال نکن کاهش داد نفس عمیقی کشید و گفت انگار بالاخره به آرامش رسیدی انگار همه چیز تموم شده اما باور کن با همه بدی هایی که به من کرده بود نمیخواستم بمیره من راضی نمیشم کسی بمیره پیشونیشو بوسیدم و گفتم می دونم عزیزم خوش قلب ترین از تو مهربون تر از تو توی زندگیم ندیدم امیدوارم روحش در آرامش باشه گوشیم از جیبم در آوردم رو بهش گفتم نمی خوای عکس پسرم رو ببینی انگار که همه چیز یادش رفت سریع گوشی رو از دستم کشید و به عکسی که از پسرم گرفته بودم خیره شو هر لحظه لبخند روی صورتش بیشتر کش میومد و من از دیدن این صحنه نهایت لذت می بردم این بود زندگی لبخند که روی لبای این دختر بود که زندگی لبخند میزد همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت من خوب فهمیده بودم که حضور این دختر توی زندگی من یعنی یکی از علائم حیاتی وقتی نبود همه چیز به هم میریخت حتی نفس کشیدنم شاید دیر فهمیدم اما با تار و پود وجودم حسش کردم که حضور آیلین برای زندگی من یکی از واجباتی که هرگز نمیشه ترکش کرد

#پایان‌رمان

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج …

یک نظر

  1. ببخشید این پآرت بآ این که آخریشه ولی میشه بدونم چندمین پآرته؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *