خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/پارت سیو چهار

رمان استاد من/پارت سیو چهار

 

_ازم بدت اومد زندگیم؟
با شنیدن این حرفش گریه هام بیشتر شد که دست انداخت دور گردنم و کشید سمت خودش.

سرم رفت روی سینش و با هق هق و تن لرزون نگاهش کردم:
_شاهرخ تو کی بودی؟

با عذاب نگاهم کرد:
_یه حیوون به تمام معنا!
با غم گفتم:
_دخترا رو بی ابرو میکردی؟

از جا پرید:
_کی این حرفو زده!
_پدرت گفت دخترا رو پاره میکردی یعنی چی؟ فکر کردی خرم؟

بوسه ای روی شقیقم زد:
_گفتم حیوون بودم نه در این حد که برم به ناموس مردم تجاوز کنم اونا خودشون میخواستن با من باشن.

از شدت حسادت تنم منقبض شد:
_غلط میکردن.
سرم و چسبوند به سینش که همه چی یادم رفت، اصلا یادم رفت چرا داشتم گریه میکردم.

موهامو نوازش میکرد:
_اره نفسم. غلط اضافه کردن من فقط برای توعم. این کثافت کاریا برای گذشتمه من بعد از اومدن تو نگاهم سمت چشمای دختری نرفته.

با بغض دستمو دور کمرش انداختم و خودمو بهش چسبوندم. توی اون باغ پشت کلبه ی چوبی فقط من بودم که تو بغلش دراز بودم و اون که تکیه داده بود به کلبه و من و نوازش میکرد.

با بغض سرمو اوردم بالا:
_اگه یه روزی منو نخواستی بهم بگو خودم میرم شاهرخ، بهم خیانت نکن باشه؟

با شنیدن لحن مظلومم انگار یه جوری شد و حالت نگاهش عوض شد. محکم پیشونیمو بوسید و سرش و به سرم چسبوند:
_چی داری میگی برای خودت؟ من گ*وه میخورم تورو نخوام دوردونه. تو اولین منی میفهمی؟ من اولینمو رها نمیکنم.

با چونه ی لرزون جواب دادم:
_بچه سقط کردن ازت؟
خنده ی هیستیریکی کرد:
_لعنت بهت شهرام. نه عزیز من بچه کجا بود؟اونا خودشون هرزه بودن زیر هزار نفر میخوابیدن اخرشم پول منو میدیدن میگفتن بچه مال منه که خودشونو بچسبونن.

_بهم دروغ که نمیگی؟
صورتم و بین دستاش گرفت و زل زد توی چشام:
_من حتی اگه یه چیزی به ضرر هم تموم بشه بهت دروغ نمیگم فهمیدی؟

سرمو به معنای اره تکون دادم:
_میخوای برای بابات انبار جور کنی؟
با کلافگی گفت: نه!

_میشه دیگه برای کسی انبار جور نکنی؟
نفس عمیقی کشید که ادامه دادم:
_اون موادایی که تو بهشون جا میدی بدست یکی مثل من و خودت میرسه و معتادشون میکنه.

 

بوسه ای رو لبم کاشت:
_من یه روزه توی این کار نیومدم که یه روزه بزنم زیر همه چی خوشگلم. صبور باش، من بخوام یهو از همه چی بکشم عقب سرمو میکنن زیر آب.

با ترس نگاهش کردم:
_یعنی چی؟ میکشنت؟
سرش و‌تکیه داد به دیوار پشت سرش:
_معلومه که میکشنم. وقتی دارم عقب میکشم میشم تهدید برای اون باند مافیا و هرچه زودتر کلکم و میکنن.

ضربان قلبم بالا رفت:
_پس چیکار باید بکنیم؟
_تونگران هیچی نباش اگه قبلا بود برام مهم نبود که از بین برم.

با چشمای اشکی نگاهش کردم که گونمو نوازش کرد:
_الان یه دلیل برای زندگی دارم نمیتونم بیخیال این دنیا بشم.

لبخند با عشقی زدم و گفتم: مامان بابام چی؟
_چندماه صبرکن میارمشون اینجا پیش خودمون.

با شعف گفتم:واقعنی؟
_اره عزیزدلم بهشون بگو که میخوای ازدواج کنی اماده باشن.

با مکث گفتم: اخه..
با اعصاب خراب نگاهم کرد:
_قرار نیست شغلمو بفهمن عزیزکم تو نگران چیزی نباش نگو که پیش منی بگو که قصد ازدواج داری.

 

سرم فرو بردم توی گردنش و بوسه ی داغی کاشتم: چشم عشقم.
_جوون.. اوف تو نزدیکم میشی میزنم بالا آیسان.

مک ارومی زدم:
_به بابام بگم خواستگارم چیکارس؟
خندید:
_فکر نمیکردم روزی برسه خواستگاری برم یا ازدواج کنم.

با ناز خندیدم:
_بالاخره دم به تله دادی.
حریص خم شد تو صورتم:
_دل به تله ت دادم.

مثل گربه خودمو بهش مالیدم و خندیدم:
_نگفتی عشقم؟
_چیو؟
_حواس پرتیا! شغل دقیقت؟

_توله گفتم بهت که شرکت دارم واردات و صادرات قطعات الکترونیکی و لوازم برقی.

با لبخند گفتم:
_اقامون پولداره؟
_یه شهر و برات میخرم و میفروشم توله خانوم.

لبمو اویزون کردم:
_گوشی میخوام شاهی؟
با لذت نگاهم کرد:
_چه گوشی؟
_هرچی خودت خواستی یه چیز دوربین خوبی داشته باشه دلم عکاسی میخواد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو پنج

خیره به لبام: _چشم گوشی خوبه که موبایل فروشی و برات میخرم. از قصد زبونمو‌روی …

6 نظر

  1. دستت برنز روبه سیاه ادمین
    بعد دوقرن گذاشتی بالاخره
    هعی خدا

  2. حوصلمونو به شدت داری سر میبری نویسنده
    حالمون بد شد از اینهمه صحنه

  3. دلم واسه خودم میسوزه که دارم این رمان رو دنبال میکنم
    کاش نویسنده درک و شعور داشت مخاطب این رمان ممکنه یه نوجوون یا جوون ۱۵ تا ۲۲ ۲۳ ساله باشه که خوندن این چیزا فکر و دغدغشو مشغول چیزی کنه که قرار نیست به این زودیا بهش دسترسی داشته باشه
    الانم یه دایه مهربونتر از مادر واسه نویسنده میاد میگه خب تو که دوس نداری نخون
    منم میگم عزیز دلم درسته اسم رمان استاد متجاوز من هست اما من که کف دستمو بو نکرده بودم قراره کل این رمان رابطه باشه اتفاقا وقتی فصل دوم رو شروع کردم انتظار کلی اتفاق هیجان انگیز و اکشن رو داشتم و خیلی خوشحال بودم ولی الان قضیه کاملا برعکس شده

  4. واقعا خیلی خیلی متاسفم برات نویسنده اخه این رمانه اصلا؟؟ همش هوس همش هوس جمع کن خودتو با این رمانتو واقعا حالم بهم خورد گند ترین رمانی بود که تو عمرم خوندم سعی کن دیگه هیچ وقت سمت نویسندگی نری

  5. دقیقن توی این پارت چ اتفاقی افتاد؟ چقد از داستان پیش رفت ؟ هیچی!!:| ی حسی بهم میگه نویسنده از عمد اینجوری کم و مزخرف پارت مینویسه ک بعد بشینه هر هر ب ریش ما ادمای اسکل شده بخنده😐😐

  6. این قدر نمی‌خواد از این صحنه ها نشون بدین خلاصه رمانتیک رو بگو و قشنگ ترش کن😑😑😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *