خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/پارت سیو هفت

رمان استاد من/پارت سیو هفت

 

شاهرخ بااخم گفت: ما نمی دیدیم معصومه خانوم این بچه داشت میدید ما نشستیم کنارش.

رو به من گفت: بیا بیرون ببینم.
با نیش باز سری به معنای نه تکون دادم و فرو رفتم توی کاناپه که معصومه خانوم منو نبینه.

معصومه خانوم زد رو دستش و گفت:
_خدا به داد برسه مردای ب این گندگی میشینن برای من تمساح عروسکی میبینن.

جلوی دهنم و گرفتم و اروم خندیدم و شاهرخ با خط و نشون نگاهم کرد و شهیاد گفت:
_والا ما ندیدیم بیا بیرون ایسان بیا ببینه تورو.

معصومه خانوم‌گفت:
_بسته مادر انقدر دروغ نگو خاموشش کنین عیبه شما باید پدر دوتا بچه باشین الان چیه میشینین تمساح عروسکی میبینین.

بعدم رفت که غش غش خندیدم و شکمم و گرفتم.
شهیاد و شاهرخ با غضب نگاهم میکردن که با خنده نشستم:

_خوب خوب بابا های اینده از تمساح عروسکی خوشتون اومد؟ میخواین فصل سه رو هم بزارم ببینیم؟

بعدم بلند خندیدم که شهیاد با غیض گفت:
_هه هه! مسخره، ابرومونو بردی خیالت راحت شد؟

 

شاهرخ رو بهش گفت:
_اهای بچه با زن من درست حرف بزنا!
شهیاد با خنده و حرص گفت: چشم خان داداش.

از حمایتش قند تو دلم اب شد و نیشم باز شد که رو کرد سمتم:
_خجالت نمیکشی تو فینگیلی؟ ابرومونو بردی جلو اون پیرزن! الان ابهتم زیر سوال رفت.

غش غش خندیدم و حق به جانب گفتم:
_مگه من گفتم بیا فیلم ببین؟ خودت پریدی کنارم سفارش اب پرتقال و تخمه دادی نکنه یادت رفته؟

شهیاد گوشیش زنگ خورد و با نگاهی به صفحش با ببخشیدی از برادر بزرگترش نشیمن و ترک کرد و شاهرخ رو به من گفت:
_حالا نمیتونستی بیای بیرون معصومه خانوم تورو ببینه بفهمه ما تنها نبودیم؟

با شیطنت گفتم: نچ!
چشم غره ای رفت: توله سگ و ببینا!
با ناز نگاهش کردم:
_شاهی؟
با اخم و تخم با فاصله ازم نشست و شبکه رو عوض کرد:
_بله؟
لب برچیدم:
_شاااهی!؟
ناچار گفت: جانم؟

دستامو به طرفش باز کردم و با لحن لوسی گفتم:
_بخل!
_بیا ببینم پدرسوخته

 

با ناز خزیدم توی بغلش و مثل بچه گربه سرمو به گردنش مالیدم که با لذت گفت:
_اووف، تو خود بهشتی برام.

لب برچیدم:
_پس چرا دعوام میکنی!؟
خیره به لبهام شد:
_چون اذیتم میکنی بچه! ابرو برام نمیزاری.

بوسه ی ارومی روی لبش کاشتم که لبخندش پدیدار شد و با لحن پر از عشوه ای گفتم:
_اقاییم؟

با ولع به صورتم خیره بود و جز به جز صورتم و میکاوید و جواب داد:
_جانم خانومم؟
_یه چیز بگم؟

بوسه ای بین دوتا ابروهام کاشت:
_شما ده تا چیز بگو!
لبخند ملوسی زدم:
_من دلم خرید میخواد. لباس زیر و لباس خونگی و بیرونی خوبی ندارم. لوازم ارایش و کفش و کیف و..

وسط حرفم پرید:
_هرچی میخوای لیست کن بگم برات اماده کنن.
_عهه اینارو خودم باید انتخاب کنم!

سری تکون داد:
_هماهنگ میکنم با شهیاد برو خریدات و انجام بده.

 

با اعتراض زدم به بازوش:

_عهه یعنی چی با شهیاد برم؟ من خودم شوهر دارم اونوقت چرا باید با شهیاد برم خرید؟

کنترل و گرفت شبکه رو عوض کرد:

_عشقم من شرکت کار دارم جلسه های مهم دارم این هفته باید قرارداد ببندم نمیرسم بیام خرید.

بادم خوابید و با لج گفتم:

_باشه پس نمیخوام اصلا ولش کن.
با حالت قهر دست به سینه نشستم روبه تلویزیون و خیره شدم به راز بقایی که داشت پخش میشد.

با ناچاری دست انداخت دور کمرم و گفت:
_خیله خوب قهر نکن هماهنگ میکنم یه روز باهم بریم.

با ذوق پریدم:
_مثلا کی؟
_مثلا سه هفته دیگه که سرم خلوت تر شد.

دوباره بادم خوابید:
_سه هفته دیگه؟ من تا سه هفته دیگه چی بپوشم؟ باشه اصلا نمیخوام.

_ای بابا قهر نکن دیگه مگه بچه ای؟ میگم سرم شلوغه بچه؛ سرم خلوت بود که با جان و دل میومدم همراهت.

سرمو انداختم بالا و پشت چشمی نازک کردم:

_نه قهر نیستم به کارت برس راحت باش. من برم بالا یکم بخوابم هله هوله خوردم سنگین شدم.

 

بلند شدم که برم یهو از کمرم گرفت و پرتم کرد روی پاش که اخی گفتم و زیر گوشم گفت:

_جون فدای آخ گفتنت بشم.

پشت چشمی نازک کردم:

_ولم کن میخوام برم‌ بخوابم.

_بخواب، ولی بغل من بخواب.

تقلا کردم تا از بغلش بیرون بیام اما محکم نگهم داشت:

_عهه چیه قهر میکنی اعصابم خورد میشه، اذیت نکن بچه گفتم میبرمت خرید دیگه!

بااخم گفتم:
_نمیخوام اصلا، خرید کردنم به ما نیومده. چی زندگیمون عادیه که خرید کردنش باشه؟ دستت درد نکنه از شما به ما رسیده.

ضربه ای به پیشونیم زد:
_توله سگ غرغرو. چشم عشقم چشم. زودتر میبرمت خرید حالا تیکه ننداز بهمون زخمی کردی.

با همون اخم‌و سیاست گفتم:
_مثلا کی میبری؟
با لبخند کجی خم شد سمتم تا نگاهم کنه:
_فرداشب خوبه؟

با حالت تهاجمی گفتم:
_شاهرخ خان من کلی خرید دارم با یکی دوساعت خریدام انجام نمیشه ها.

معلوم بود عزا گرفته ولی گفت:
_چشم میریم کل شهر و بخر خوبه؟
لبخند کوچیکی زدم:
_بد نیست.

دلش طاقت نیاورد:
_مثلا چند ساعت طول میکشه خریدت!؟
یکم فکر کردم:

_حداقل یه نصفه روز، چون هیچی ندارم از همه چی باید برای خودم بخرم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/پارت سیو نه

  با خستگی گردنشو کج کرد و نگاهم کرد: _پدرم و در اوردی بچه. تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *