خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/پارت سیو نه

رمان استاد من/پارت سیو نه

 

با خستگی گردنشو کج کرد و نگاهم کرد:
_پدرم و در اوردی بچه. تو زندگیم انقدر راه نرفته بودم.

خمیازه ای کشیدم:
_زن گرفتن این دردسر هارو هم داره.

لبخندی زد:
_یه خوبیایی هم داره؛ مثلا شبا ماساژت میدن، برات لالایی میخونن.

چپ چپ نگاهش کردم:
_عجب ادمی هستیا. باج میگیری؟

بلند شد نایلون هارو شوت کرد اونطرف و روبروم ایستاد و‌ شروع کرد به عوض کردن لباس بیرونیش با خونگی.

با دیدن خستگیش لبخند شیطانی زدم و با چشمایی که برق میزدن بهش نگاه میکردم.

انگشتاشو روی بازوهای عضله ایش کشید منقبضشون کرد و با خنده ی جذابی گفت:
_دوسم داری؟

چشمکی زدم: بلهه مگه میشه نداشته باشم؟

روی تخت و به شکم دراز کشید تا ماساژش بدم:

_بیا خوشگلم بیا که تمام رگ های پشت و گردنم گرفته صبح ها نمیتونم نفس بکشم از درد، بهت هم بگم از صبح ساکت موندم فقط بخاطر این لحظه وگرنه هر قدمی که بر میداشتم دلم میخواست برگردم تا اینجوری پدرم و در نیاری.

خندیدم و لباسای بیرونیم و در اوردم و رفتم سروقت لباس های خونگی خوشگلی که خریده بودم.

 

بعد از عوض کردن لباسم رفتم سمتش و با قدرت سعی کردم گرفتگی هاشو باز کنم و اون درد داشت ولی سکوت میکرد.

بعد از اینکه چند بار روی کمر و پشتشو لگد کردم پریدم عقب:
_خوب شد؟

پشتشو منقبض کرد که صدای ترق ترق استخوناشو شنیدم و گفتم:
_اوو!

با خستگی ولو شد:
_بعد مدت ها راحت میخوابم.
شکلکی در اوردم و خندیدم و روی تخت خزیدم:
_خیلی دوستت دارم.
سرمو بوسید:
_دیوونتم ملکه ی من

***

با عصبانیت داد زدم:
_چی داری میگی شهیاد؟

با نگرانی جواب داد:
_خان داداش این پسره ی عوضی خیلی داره پیش میره. اون بین باند هم نفوذ کرده و میخواد تورو اون وسط خراب کنه.
دندون غروچه ای کردم:
_دلش یه کتک اساسی میخواد.

شهیاد با ترس من من کرد:
_نه داداش.. بنظرم.. بنظرم باید ایسان و بفرستیم پیشش تا از زیر زبونش حرف بکشه.

رگ گردنم داشت میترکید:
_یعنی میگی بخاطر کار کوفتیم زنمو بفرستم تو بغل اون حرومزاده ی بی پدر؟

شهیاد با کلافگی جواب داد:
_داداش من اون یه نقشه ای داره هرچقدر بیشتر دست دست کنیم احتمال اینکه لومون بده بیشتره!

 

دندونمو روی هم میفشردم:
_من این کثافت و میکشم شهیاد
عربده زدم: میکشمش!!

ایسان با ترس پرید توی اتاق و با رنگ پریده گفت:
_چیشده داد و فریادت کل خونه رو برداشته اخه؟ کی اومدی از شرکت؟

شهیاد رو بهش گفت:
_تو برو من میام باهات صحبت میکنم.
با نگرانی نگاهم کرد که با اخم غلیظی به روبروم خیره بودم.

با مکث از اتاق زد بیرون و شهیاد اومد سمتم:
_نکن این کارو با خودت! نمیخوای زنت و ول کنی. شنود هست اونجا نفوذی داریم.

با صدای لرزون ناشی از تفکراتم گفتم:
_شهیاد بفرستمش اونجا دیگه برنگرده پیشم چه خاکی تو سرم بریزم.

شهیاد با تعجب گفت:
_تو هنوز بهش بی اعتمادی؟

با پلکی که میلرزیدن لب زدم:
_بی اعتماد نه. دل لامصبم میترسه، اون شوهرش بوده قبلا اگه پشیمون بشه ازینکه با منه.

_بیخیال داداش فکرات الکیه.ایسان انقدر دوست داره که حتی موقع حرف زدن بااون چندشش میشه چه برسه ب اینکه بخواد برگرده.

با کلافگی چنگی به سرم زدم:
_شهیاد نمیشه یه کار دیگه کرد؟

_برادر من اون به هرکسی اعتماد نمیکنه ایسان تنها راه نفوذمون به زندگیشه.

مغزم داشت میترکید، فکرایی که تو ذهنم رژه می رفت از پا درم میاورد.
با عجز نگاهش کردم که دستشو گذاشت
روی شونم:

_فقط کافیه یک هفته بگی دارم میرم سفر خارجه برای شرکتم و ایسان توی این یک هفته با نفوذ کلامش راحت میتونه به باند اونا ملحق شه و بفهمه هم دستاش کیان.

_اگه بفهمن و اذیتش کنن چی؟

با ناباوری گفت:
_خان داداش خودتی؟ میترسی؟ کی جرعت میکنه به زن تو دست درازی کنه! یادت رفته تو کی هستی!؟

چشام و روی هم فشردم:
_قبلنا نقطه ضعف نداشتم، الان یه دلیل برای زندگی دارم.

_نباید ضعفتو بقیه بفهمن خان داداش. تو شاهرخ معینی. سه تا شرکت داری، با ثروتت تبریز و میخری و میفروشی. ترس؟ پارشون میکنیم به ناموسمون دست درازی کنن.

اب دهنمو قورت دادم. راست میگه اگه ضعفمو بفهمن بهم ضربه میزنن، چرا بهشون نقطه ضعف نشون بدم؟!

با اخم گفتم:
_میدونی تا کجا پیش رفته؟
شهیادنیشخند زد:
_انقدر پیش رفت که رفت و امدای مشکوک بعضی از شریکارو توی خونش دیدیم.

فکم قفل شد:
_کدوماشون؟

_ناصر و‌ احمد.
پوزخندی زدم:
_چقدر بهشون داد که انقدر زود وا دادن؟

_نمیدونم خان داداش شایدم بحث پول نباشه.
با همون پوزخند سری تکون دادم:
_اره شاید بحث حسادته. ازینکه هرچقدر بدون به پای من نمیرسن.

_دقیقا! فقط باید برنامه ی سفر دروغیتو بریزیم روی دایره تا در نبودت ببینیم چه غلطی میخوان بکنن.

سری تکون دادم:
_باید برم راجع به این موضوع با ایسان صحبت کنم.

لبخندی زد:
_تو داداش بزرگه ای، خان داداشمی. شاهرخ معینی، یادت نره که کی هستی.
نگاهش کردم و لبخندی به داداش کوچیکم زدم و از اتاقش زدم بیرون و رفتم سمت اتاق خودمون.

در و باز کردم‌و رفتم تو که دیدم ایسان داره موهاشو شونه میکنه و بهش روغن تقویتی میزنه.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

  بی وقفه آب میوه ام رو سرکشیدم و تند تند نفس های عمیق کشیدم.. …

2 نظر

  1. خدایی دیگ پارت هات داره رو مخی میشه ادمین
    باو این چ وضعشه خدایی من درک نمیکنم
    پارت که دیر میزاری هیچ
    کم هم.میزاری
    خـــــــــدایـــــــــــا
    {[(-_-)(-_-)]}

  2. آیا قصد نداری پارت بزاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *