خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/پارت سیو شش

رمان استاد من/پارت سیو شش

 

بلند خندید: عجب توله سگ بی تربیتی گیرم اومده ها.
پشت چشمی نازک کردم:
_دلتم بخواد.

با اون صدای مردونش لب زد:
_دل که خوبه همه وجودم میخوادت.
لبخند ملوسی زدم و خودم و بهش چسبوندم.

وقتی رسیدیم به در ورودی عمارت گفتم:
_بزارم زمین خودم میرم شاهی.
_چرا؟مگه نگفتی پاهام کثیفه؟

_زشته جلوی بقیه اینجوری توی بغلت باشم عشقم!
چپ چپ نگاهم کرد:
_چقدر سخت میگیری بچه! کین مگه؟ خدمتکارن دیگه بخاطر اینا من توی خونه خودم زنمو بغل نکنم؟

_نمیگم بغلم نکن عزیزم میگم مراعات کن.
با کله خری سری بالا داد:
_مراعات چی؟ همین مونده برای لاس زدن با زنم از اینا اجازه بگیرم.

با حرص گفتم:
_نمیفهمی دیگه چیکارت کنم.
بی توجه با پا در و باز کرد و رفت تو و دقیقا زهرا جلومون داشت سرامیکارو با تی و دستمال تمیز میکرد.

با تعجب نگاهمون کرد که شاهرخ با تشر گفت:
_ب کارت برس!
سریع سرشو برگردوند و مشغول کارش شد.

 

با خجالت توی بغلش جمع شدم که وسط پله ها شهیاد اومد پایین و با دیدن منی که با لپای سرخ توی بغل شاهرخم مکثی کرد و‌گفت:
_خان داداش کجایی داشتم دنبالت میگشتم.

_برو‌کنار بچه نمیبینی وضعمو!
مشتی روی دوشش زدم و با اعتراض گفتم:
_مگه نگفتم بزارم زمین خودم میرم؟

خندید که شهیاد به خندش خیره شد و لبخندی زد :
_بفرما خان داداش راحت باشین.
از بغل شاهرخ پریدم پایین و همونطور که می دویدم به سمت اتاقم گفتم:
_من راحتم شما به کارتون برسین.

صدای شاهرخ بلند شد:
_اروم توله میافتی!
زبونی براش در اوردم و پریدم توی اتاق و سریع رفتم توی حموم.

بعد از شستن خودم رفتم سمت کمد لباسی که شاهرخ برام توی اتاقش گذاشته بود. نگاهی به لباسام کردم که همشون قدیمی و بدرد نخور شده بودن.

لبمو پیچ دادم و‌با نارضایتی یه دست شلوار و‌هودی ست که رنگش و دوس نداشتم و‌پوشیدم و نگاهی به میز ارایشم کردم که هیچ چیز بدرد بخوری روش نبود.

چرا هیچی نداشتم؟ باید به شاهرخ میگفتم که ببرتم خرید. ذوق کردم و دستامو کوبیدم به هم، چه خوبه که پولداره.

 

بعد خشک کردن موهام و زدن کرم مرطوب کننده به دست و صورتم رفتم به سمت پایین. دلم چیپس و پفک و سالاد ماکارونی میخواست.

رفتم توی اشپزخونه و رو به معصومه خانوم‌گفتم:
_سلام عشقم خسته نباشی.

با لبخند نگاهم کرد و گفت:
_درمونده نباشید خانوم جان،چیزی لازم دارین؟
_معصومه جونم نمیدونی خونه هله هوله داریم یا نه؟

_اره عزیزم داریم شاهرخ خان از شیر مرغ تا جون ادمیزاد توی این اشپزخونه و یخچال میزاره.

با ذوق گفتم: میشه ببینم چی داریم؟
رفت سمت یه کابینت بزرگ و درشو باز کرد و با دیدن انواع و اقسام چیپس و پفک و کرانچی و لواشک و بیسکوییت و … دهنم اب افتاد.

یه چیپس سرکه ای و کرانچی فلفلی و یه خیلی ترشک و دوتا کیک شکلاتی برداشتم که شیرین گفت:
_بده من خانوم براتون میارم.

چپ چپ نگاهش کردم:
_چرا اینجوری حرف میزنی؟ مگه من غریبم؟

 

با خجالت گفت: شما خانوم این خونه ای اخه! من چی بگم بهتون؟
_لازم نیست انقدر بین من و‌خودت فاصله بندازی شیرین خنگول. من دوستتونم مثل قبل الکی خجالت نکش ازم.

معصومه خانوم با لبخند نگاهم میکرد:
_تو چقد مهربونی اخه!
بوسی براشون فرستادم و با گرفتن خرت و پرتام رفتم توی اتاق نشیمن و میز بزرگ وسط و جلوی خودم گذاشتم و لم دادم روی کاناپه.

بلند گفتم: شیرین جونم برام کاسه میاری چیپس و پفکام و توشون خالی کنم؟

به دقیقه نرسید شیرین با ظرف های توهم اومد سمتم و تند تند ظرفارو چید روی میز و هله هوله هام و توشون خالی کرد.

کاسه ی کرانچیم و برداشتم و زدم شبکه ی برنامه کودک و‌شروع کردم به دیدن فیلم اژدها سواران ۲. با ذوق نگاه میکردم و محو فیلم بودم و تند تند برا خودم ترشک و کیک شکلاتی باز میکردم و میخوردم.

یهو با شنیدن صدای شلیک خنده با ترس پریدم که کل چیپس سرکه ای هام ریخت روی میز، با غیض برگشتم که دیدم شاهرخ و شهیاد از ته دل دارن قهقهه میزنن.

بااخم گفتم: زهرمار، چتونه؟ ترسیدم!
شهیاد با خنده های بلندش گفت:
_چرا پستونک نمیاری برای خودت؟ چیپس و پفک چیه؟ دندونات مگه در اومدن؟

 

شاهرخم بلند بلند به خوشمزگی های برادرش میخندید که با غیض گفتم:
_هه هه هه! چیه الکی کرکرتون‌هواست؟ ادم ندیدین؟
شاهرخ با خنده گفت:
_خرس گنده ای که بیست و پنج سالش باشه اما بشینه کارتون ببینه نه والا ندیدیم!

با لج زبونی در اوردم:
_عه؟ چشت روشن حالا ببین.
با دیدن هیکاپ و استریت که کنار هم نشسته ان با ذوق برگشتم و گفتم:
_وای چقد ازین پسره خوشم میاد. بغلش کن دیگه اه!

نچ نچ هاشون هوا بود که شاهرخ گفت:
_یعنی مردم دنبال چین! تو دنبال چی بچه! هیپاپ کیه دگ؟ غلط کردی از پسره خوشت میاد، کدوم پسره؟
با بی حواسی گفتم:
_هیپاپ چیه بابا، هیکاپ. اخ الان میبوستش ینی!

_خجالت بکش اینا چیه نگاه میکنی؟
چشم غره ای رفتم:
_حرف بیخود نزن، بیاین پیش من نگاه کنین خیلی باحاله.

با دیدن اژدهاعه شهیاد گفت:
_عه چه باحاله اژدهاش!
با ذوق گفتم: اره همشون یه اژدها برای خودشون دارن خیلی خفنه.
جفتشون رام شدن و اومدن نشستن کنارم و کم کم هرسه تامون محو فیلم شدیم.

شاهرخ داد زد: زهرا تخمه و اب پرتقال بیار برامون.
نمیدونم کی تخمه و اب پرتقال رو اورد و ما سه تا عین بچه ها مشغول کارتون دیدن بودیم.

 

سه تایی تند تند تخمه میشکستیم و لم داده بودیم و داشتیم کارتون میدیدیم و شهیاد گفت:
_کاش یه بی دندون داشتم برای خودم.

شاهرخ گفت:
_تو که بروس و داری از صد تا بی دندون هم با حال تره.

با هیجان گفتم:
_بروس چیه؟
شاهرخ با نیشخند گفت:
_مار پیتون.

با ترس گفتم: یا جد سادات! مار؟!
ازش فاصله گرفتم و باسنم و به سمت شاهرخ کشوندم که اونم با کمال میل دستاش و وا کرد تا برم توی بغلش.

شهیاد خندید:
_ماره دیگه هیچی حالیش نمیشه این بی دندونه قشنگ حالیشه همه چی.
سرم تو بغل شاهرخ بود و پاهام روی پاهای شهیاد و محو کارتون بودیم.

یهو صدای معصومه خانوم اومد:
_لعنت بر شیطون. شما دوتا دارین برنامه کودک نگاه میکنین؟
چون من دراز کشیده بودم از پشت کاناپه معلوم نبودم.

شاهرخ و شهیاد پریدن و‌ شهیاد هول شده گفت:
_نه والا ما کجا کارتون میدیدیم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو دو

  سینا بالبخندی که پربود از پوزخند گفت: _باشه آبجی ماکه حرفی نزدیم! بفرمایید برید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *