خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/پارت بیستو نه

رمان استاد من/پارت بیستو نه

 

با بدبختی خداحافظی کردم و‌گوشی و انداختم کنار که با حرص نگاهم کرد.
با خنده چنگی به موهای خوش حالت خرماییش زدم:

_چته تو دیوونه؟
با نفس عمیقی که معلوم بود از حرصه گفت:
_یادت نره ایسان به این پسره چراغ سبز نشون بدی و بخوای دورم بزنی من میدونم‌ و تو و زندگیت.

سرش و از روی تنم پرت کردم اونور و هولش دادم کنار و بلند شدم و بااخم انگشت اشارمو جلوی صورتش تکون دادم:

_شاهرخ اون بار هم بهت گفتم وقتی بهم اعتماد نداری منو وارد بازیت نکن که هی بیای تهدیدم کنی.

بعدم با قهر از اتاق خارج شدم و با سرعت به سمت در کلبه که یهو دستم کشیده شد و پرت شدم توی بغلش. عصبانیم کرده بود با حرفش و خواستم بکشم عقب که نذاشت.

با لحن پشیمونی گفت:
_ایسان من..من نمیخوام برگردی بهش. من نمیخام.. من..

نگاه کردم به چشماش:
_تو میترسی!
پلکش پرید:
_چی؟! ترس؟ نه!

دستام و‌دو طرف صورتش گذاشتم :
_اره میترسی! میترسی که من برم پیش اون عوضی میترسی خام بشم احمق بشم.

سیبک گلوش لرزید که گفتم:
_شاهرخ من ایسان دیوونه ی ۱۹ ساله نیستم من دیگه بچه نیستم چهار پنج سال از اون روزا گذشته من ۲۵ سالمه، من این همه درد نکشیدم که باز برگردم به اون شرایط افتضاح گذشتم.

خنده ی تلخی کردم:
_من و‌تو خیلی عوض شدیم. من از یه زن ترسویی که از شدت لکنت حتی نمیتونست دو کلمه راحت بزنه تبدیل شدم به دختری که راحت اسلحه دست میگیره و با یه قاچاقچی قرار میزاره تا ازش اطلاعات بگیره.

انگشتمو به لبام کشیدم و ادامه دادم:
_و تو از یه مرد خشن و دختربازی که هرشب ده نفر تو تختش بودن و راحت ادم می کشت تبدیل شدی به کسی که از احساسات یه زن میترسه.

سرش و کج کرد به یه جای دگ خیره شد سعی کردم اشک‌ چشمامو پس بزنم و گفتم:
_اگه بهم شک داری لازم نیست منو‌ قاطی اینکارا کنی شاهرخ. منم علاقه ای ندارم اصلا پشیمون شدم میخام برگردم.

بااخم نگاهم کرد:
_انقدر میرم میرم نکن لازم نکرده. من اصلا ازین به بعد چیزی نمیگم. متاسفانه درک نمیکنی ادمو.

_چیو درک کنم؟ اعتماد نداشتنت؟
دندونشو رو هم فشرد:

_اینکه یکم بهم حق بدی وقتی اون عوضی شوهرت بوده بترسم از انتخابت!

با عصبانیت دستمو تکون دادم:
_من انتخابمو یبار کردم بفهم! بچه کوچیک نیستم که هی بخوام اسباب بازیمو عوض کنم.

فکمو گرفت و لباشو محکم‌ گذاشت روی لبام و مک محکمی زد و منم سریع رام شدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و همراهیش کردم.

از لبای هم کام می گرفتیم و سرامون همراه باهم میچرخید و وقتی نفس کم اوردیم کشید عقب.

با نفس نفس گفت:
_دیگه نبینم حرف از رفتن بزنیا توله خانوم؟

خندیدم و چشم غره ی با نازی رفتم:
_دیگه نبینم با حرفات ناراحتم کنیا.
گاز محکمی از چونم گرفت و گفت:
_خیلی پررویی بچه.

***

بالاخره موقع رفتن من سر قرار با دامون شد. لباس مناسبی پوشیدم و داشتم توی ایینه به خودم نگاه میکردم که شهیاد و‌شاهرخ اومدن توی اتاق.

چپ چپ نگاهشون کردم:
_یه اهمی و اوهومی، دری چیزی!

شهیاد خندید اما شاهرخ بی توجه به حرفم نگاهی از سر تاپام کرد حالت چهرش عوض شد.
با حرصی که سعی در کنترل داشت:
_موهاتو نریز بیرون بده تو شالت!
با تعجب نگاهش کردم. اون اصلا تا حالا به این چیزا گیر نداده بود که حالا اونم شروع کرد.

لبمو‌ کج کردم و بی توجه برگشتم سمت شهیاد و گفتم:
_تو نمیخواد منو برسونی تورو میشناسه با ماشین خودم میرم.

شاهرخ از اونور جواب داد:
_من قراره تورو ببرم!
با چشمای گشاد شده برگشتم سمتش:
_یعنی چی؟ تو‌کجا بیای؟

دیدم داره میره سمت کمدش:
_برسونمت.
از شدت حرص دستامو اوردم جلوی صورتم و‌ مشت کردم تا نزنم توی صورتش و صدامو بردم بالا:

_چرا نفهم میشی شاهرخ چرا؟ اخه چرا؟ منو داری میفرستی اعتماد اون گاو و جلب کنم اونوقت تو میخوای باهام بیای اون نمیگه کدوم شوهر بی غیرتی زنشو میبره سر قرار؟

با عصبانیت نگاهم کرد:
_ب کی گفتی نفهم؟
با پررویی زل زدم توی چشماش:
_ب تو!
تو چشمام خیره بود و گفت:
_شهیاد برو بیرون.

شهیاد مستاصل جواب داد:
_داداش!
_برو میگم.
با حرص گفتم:
_الان مثلا میخوای منو بزنی که داری دکش میکنی؟ الان دیگه بلدم یکی بزنی دوتا میخوری مردک.

سعی کرد خندشو کنترل کنه و رو به شهیاد گفت:
_برو بیرون.
شهیاد حرکت کرد که بره اما از لجش گفتم:
_شهی اگه بری نه من نه تو!

با بیخیالی ابروهاش و داد بالا:
_باشه من برای خودت گفتم.
با گنگی نگاهش کردم که با قدم های بلند اومد سمتم و طبق عادتش فکمو محکم گرفت بین دستاش و سرش و کج کرد و لبش و گذاشت روی لبام. چشمام ازین گشادتر نمیشد هجوم خون و به صورتم احساس میکردم.

تقلا کردم که از دستش برم بیرون اما نذاشت و‌ بعد چند ثانیه کشید عقب که با خجالت سرمو‌انداختم پایین:
_خیلی بی ادبی.
صدای خنده های اروم شهیاد و‌که شنیدم دلم خواست اب شم برم زیر زمین.

 

با خجالت مشتی به بازوی شاهرخ زدم که شهیاد رفت بیرون و با حرص نگاهش کردم:

_یکم حیا نداری؟ خجالت نمیکشی؟
با بیخیالی به چیزی گذاشت توی یقم و سرم و کج کردم به سمت پایین:
_این چیه دیگه؟

_شنود عزیزم مکالمتونو میشنوم.
بدجور بهم برخورد جوری که با جدیت نگاهش کردم:
_ میخوای منو چک کنی؟

با چشمای سبزش خیره شد بهم:
_چک چیه؟
نفس عمیقی کشیدم تا سرش فریاد نزنم:
_فکر میکنی چی؟باهاش دل و قلوه میدم؟

غرید:
_خفه شو ببند دهنت و. اینو گذاشتم که حرفاش و داشته باشم اگه چیزی گفت مدرکی باشه بر علیه ش.

اخمم و حفظ کردم که با عصبانیت بهم نگاه کرد:
_انقدر بچه نباش.
_من بچه نیستم تو با حرفات حساسم کردی.

بی توجه به حرفم از اتاق زد بیرون و منم ازین حس ترس و بی اعتمادی ته دلش اذیت شدم.

***

جوری با شعف اجزای صورتم و میکاوید که انگار داره به یک شی قدیمی باارزش نگاه میکنه. صداش بلند شد:
_چطور تونستم از دستت بدم؟

تلخ خندیدم:
_به راحتی.
با ناراحتی نگاهم کرد:
_هیچوقت نذاشتی برات توضیح بدم.
_چه توضیحی؟ میخواستی چی بگی واقعا؟ شلوارت کشیده شد پایین و بعد هم…

حرفمو قطع کردم، نمیتونستم راحت باشم انگار یه غریبه بود فقط. اب دهنشو قورت داد و‌ با چشمای نافذ غمگینش جواب داد:
_درسته ، من بد کردم اما واقعا حتی لایق یک فرصت هم نبودم؟

از پرروییش عصبی شدم:
_اگه جای تو من با یکی از دوستات میخوابیدم اون شب و زیرش ناله میکردم هم همین حرف و میزدی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم _ ندا یعنی باید …

22 نظر

  1. نویسنده خسته نشه ی وقت
    میترسم مخش اذیت شه
    مسخره کردین مارو؟😑
    خجالت نمیکشین بده ی هقته فقط همین ://
    متاسفم واسه نویسنده ک‌ارزشی واسه مخاطباش قائل نیست
    قبل ازهر چیزی ادم باید ب مخاطباش احترام بزاره و واسشون ارزش قائل باشه بد بشینه رمان بنویسه متاسفانه خیلیا اصن این و یاد نگرفتن

  2. وای واقعا خسته نبتشی دلاور با این نوشتنت😂😏انقد زیاد بود چشام کور شد

  3. انگار نویسنده زورش میاد بنویسه

  4. امیدوارم اینسان و شاهرخ باهم ازدواج کنند وایسان بیچاره و بدبخت هم طعم عشق واقعی خوشبختی رو بچشه والا دختر بدبخت ۲۵ سالشه از ۱۹ سالگی داره سختی می کشه اندازه ۳۰ سال بلا سرش اومده این حق کننده که با شاهرخ خوشبخت بشه

    • وای اره یه وقت باز نشه که شاهرخ بره زندان ایسان باز بمونه تنها بره با دامون که خیلی مسخره میشه

  5. سلام کی پرت جدید رو می گذارید بابا افسردگی گرفتم

  6. این چه کاریع اخه پارت کی میاد پس🙄

  7. 😒😒😒خسته شدیم چقدر دیگه صبر

  8. سلام
    تو رو خدا این رمان رو زودتر پارت بزارین و فصل اولش رو هم بذارید
    ممنونم از شما👋😜

  9. بابا یک هفته شد پس پارت جدید چیشد ای خدا افسردگی گرفتم

  10. اقای محترم،پارت جدید کی میاد؟

  11. پس چی شد چرا پارت جدید رو نمی گذارید کی می خواهید بذارید

  12. پس پارت جدید چی شددددد

  13. ببخشیدا ولی چرا اینهمه پارت گذاریتون افتضاحه🤦‍♀️😑
    اگه مردم بدونین سر این پارت گذاری هاس….😐

  14. پارت جدید کی میاد؟

  15. آقای محترم پارت جدید کی میاد

  16. چرا پارت های رمان خود به خود حذف میشه؟🤨🤔

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *